رقّت انگیز
اغلب، لابد خفته اید الان...
شاید
هنوز ما آفتاب را داریم.
افتاب لب برگه هاست!
شنیده بودید؟ برگه به ضمّ ب. به اون چوب و خاشاکی گفته می شد که رو سر دیوار می ذاشتند و گل می ریختند روش، که نم به دیوار نشینه و یک امنیتی هم اون شاخه ها ایجاد کنند. دیدید بعضی ها خرده شیشه می ذارند سر دیوارشون؟ برگه هم اون کار را می کرده است. سر بند دیوار. و الان آفتاب به جانپناه آپارتمان رو به روی ماست...
فوتبال است انگار. هر از گاهی صدای هلهله بلند می شه و مردی تا شکم لخت، میاد بیرون، تو تراس، دااااااد می زنه گووووووووووولااااااااااا گولااااااااااااا ! بعد می ره داخل باز...
من، پیشرفت خوبی نداشتم امروز. یک مساله ساده را نمی تونم حل کنم. آب مورد نیاز یک شهر از دو منبع با فلان میانگین و فلان انحراف معیار تامین می شه، نیاز آبی شهر هم در هر ماه فلان مقدار است به احتمال فلان. شما حساب کنید آب کم میاد یا نه. احتمال کم آمدنش ...
بلد نیستم. این تابع گسسته است، نمی دونم چکارش کنم!
می فهمم ولی.
یک قابلمه نخود لوبیا گذاشتم بجوشه. از ظهر خیس انداختم و الان بوی حبوبات هواست. شاید آشش کنم نصفه شب، شاید حبوبات! نمی دونم. بالاخره مغزه استخون پیدا نکردم من. یعنی هست، خیلی زیاده باید یک عالمه بخرم. نمی خوام.
یک سطل هم خمیر کردم. اینبار با همزن همش زدم. تست اینکه ظرف مناسب هست یا نه. راستش نمی شه از آب رد شد و خیس نشد. خمیر هم نیاز به ظرف بزرگ داره و کار دست! باید بخرم. الان تو سطل کوچک آویزونش کرده ام رو به روی بخاری دیواری که جاش گرم باشه و تخمیر بشه.
دیگه چی
هان، شاید، اگه به نتیجه برسم، کمتر بنویسم. راستش امروز رفتم فیس بوک. این پسره هم اتاقی ام به شدّت حسّ رقّت انگیزی در من ایجاد کرد. از دیشب که اینجا بود هر ساعت یک پست گذاشته است، با نقشه و شرحی مختصر، که الان والنتیرو اینجاست ، الان اونجاست، الان یک قهوه خورد، الان سوار شد، الان پیاده شد... و من فکر کردم چقدر این بشر تنهاست. چقدر بیچاره است. چقدر نیاز داره به کسی و چقدر هیچکس را نداره! اینها را واسه کی می نویسه؟ واسه کی مهم است که الان والنتیرو نوک ایفل است یا زیر نتردام؟ قهوه خورد یاکوفت؟ من که می دونم صبحانه نون تست خالی می خوره، شام یک مشت آب میوه و نوشابه، جوری که تا صبح نمی تونه بخوابه و نصفه شد مدام سر می زنه به یخچال، و ناهار کیلومترها می ره که یک غذای مفتی بخوره. اونها هم نبود، گیرم تا خرتناقشم مرغ و مسّما می خورد، برای کی مهم است؟ می نویسه که چی؟ سفر نامه است؟ اصلا ارزشی داره والنتیرو چه گهی خورد؟ و والنتیرو تصویر آیینه ای من است که لحظه به لحظه ام اینجا ثبت شده است! چه اهمیتی داره؟ برای کی؟ وقت می ذارم که چی؟ چی به کی آموزش می ده؟ چه به من عاید می کنه؟ چرا این کار را می کنم؟ کار بی ارزش را چرا ادامه می دم؟...
یک خاصیت آرام بخش داره هنوز برام و اگه اونو نداشته باشه واقعا، بیهوده ترین کاری است که یک نفر ممکنه بکنه !
شاید اگه قدیم بود می شد ناصر خسرو! می شد کتاب! می شد تاریخ، جغرافیا، مرجع جامعه شناسی اون زمان منتهی، الان، الان همه استادند، من، چه کاره ام این میان؟!!
مساله این است! آیا شهر با کمبود آب مواجه خواهد شد طی سه ماه؟ به چه احتمال؟!!