نفهم، یا متجدد
هیچی بیشتر ازین بهم حال نمیده که یک مویی که از سرم افتاده و نصفش سیاهه و نصفش سفید را، بگیرم لای انگشتام و ببینم که پیازش، سمت سیاهشه!
ما معمولی ها هم، زندگی را دوست داریم! چه بسا بیشتر از خرچنگها و کفتارهایی که زندگیشون وقف چپاول و حرومخوری است...
ما، ادمهای عادی، زندگی کم شتاب تری داریم...
فرصت برای دیدن اطرافمون را داریم!
با ستاره چند خط گپ زدم
دختر همسایه مون بود. قد عروس صورتشو ارایش میکرد ولی کلا بهره ای از ادب، سواد، کمال، وقار...
هیچی نداشت!
حتی شعورش نمیرسید مردها به کفش و شلوار و کون و کمر هم نگاه میکنند! فقققققط صورت.
من مدیر ساختمان بودم. یک جوان رعنایی گاهی میومد خونه ستاره جان. دقیقا وقتی بابا مامان نبودند!!
ستاره جان میگفت استاد سازمه. فقط من نمیدونم چرا صدای هیچ سازی از خونه به گوش نمیومد!! هرگز! حتی یک نت فالش!!
😄
ستاره را خوب مینواخت، هرچند این بزمجه فکر میکنه من اندازه باباش خرم!
کلا، در زمان حکومت ما ، ملت ازاد بودند! مادام که مزاحم بقیه نشن.
طی سالها، دختر مستاجر 203، مهمونی میرفت، ولی مادر و خواهرش تو ساختمان ما روضه میگرفتند! ده شب شور و عزا!
308 را یک راننده تاکسی برای زن صیغه ای اش اجاره کرده بود
108 را آقای حسینی یکسال اجاره کرد، با دوستاش ،، میاوردند، میترکوندند. جوری که فردا همسایه بغلی شاکی بود مدام 😄
مستاجر 105 یکبار دور از چشم زنش، زید آورده بود. تزون مدلها که قایم کنه زیر صندلی ماشین و ازون حرکات...
102 اجاره بچه های زهرا خانوم بود. ساقی بودند.
همه اینها. یکسال ...
407 حلال میکرد ولی، 406 شاکی بود 😄 شوهر زن تنها!
پسر 208 هم زید ماهی داشت، دخترش گفت عروسمونه!!! خخخخخ
امااااا،
امممممما شاهد اینهمه ماجرا ...
من چراغ بودم اونجا😄