نفهم، یا متجدد

هیچی بیشتر ازین بهم حال نمیده که یک مویی که از سرم افتاده و نصفش سیاهه و نصفش سفید را، بگیرم لای انگشتام و ببینم که پیازش، سمت سیاهشه!

ما معمولی ها هم، زندگی را دوست داریم! چه بسا بیشتر از خرچنگها و کفتارهایی که زندگیشون وقف چپاول و حرومخوری است...

ما، ادمهای عادی، زندگی کم شتاب تری داریم...

فرصت برای دیدن اطرافمون را داریم!

 

با ستاره چند خط گپ زدم

دختر همسایه مون بود. قد عروس صورتشو ارایش میکرد ولی کلا بهره ای از ادب، سواد، کمال، وقار...

هیچی نداشت!

حتی شعورش نمیرسید مردها به کفش و شلوار و کون و کمر هم نگاه میکنند! فقققققط صورت.

من مدیر ساختمان بودم. یک جوان رعنایی گاهی میومد خونه ستاره جان. دقیقا وقتی بابا مامان نبودند!!

ستاره جان میگفت استاد سازمه. فقط من نمیدونم چرا صدای هیچ سازی از خونه به گوش نمیومد!! هرگز! حتی یک نت فالش!!

😄

ستاره را خوب مینواخت، هرچند این بزمجه فکر میکنه من اندازه باباش خرم!

کلا، در زمان حکومت ما ، ملت ازاد بودند! مادام که مزاحم بقیه نشن.

طی سالها، دختر مستاجر 203، مهمونی میرفت، ولی مادر و خواهرش تو ساختمان ما روضه میگرفتند! ده شب شور و عزا!

308 را یک راننده تاکسی برای زن صیغه ای اش اجاره کرده بود 

108 را آقای حسینی یکسال اجاره کرد، با دوستاش ،، میاوردند، میترکوندند. جوری که فردا همسایه بغلی شاکی بود مدام 😄

مستاجر 105 یکبار دور از چشم زنش، زید آورده بود. تزون مدلها که قایم کنه زیر صندلی ماشین و ازون حرکات...

102 اجاره بچه های زهرا خانوم بود. ساقی بودند. 

همه اینها. یکسال  ...

407 حلال میکرد ولی، 406 شاکی بود 😄 شوهر زن تنها!

پسر 208 هم زید ماهی داشت، دخترش گفت عروسمونه!!! خخخخخ

امااااا،

امممممما شاهد اینهمه ماجرا ...

من چراغ بودم اونجا😄

 

دوش

صبح ، دوش گرفتم!

زندگی اونقدرها هم سخت نیست!

سه تا قابلمه و دو تا کتری اب گذاشتم، رو تمام شعله های موجود!

حدود بیست لیتر آب نزدیک به جوش درست کردم و ریختم تو دوتا سطل بزرگ. هر کدوم نصفه شد.

طشت هم لازم بود که نداشتم لذا ظرف یک کیلویی ماست را که بعنوان ظرف گردو ازش استفاده میکردم و از قضا خالی شده بود. برداشتم و رفتم تو حموم.

از اینجاشو با جزییات میگم، بچه ها نخونند.

آره. از قبل دوتا حوله و لباس زیر و ژیلتمو هم برده بودم و خلاصه فضا برای اخت شدن مهیا بود! شورت و شلوارو لاهم و باهم درآوردم و آویختم،

بالاتنه را هم ییهو برهنه کردم!

دلتون نخواد، چی میدیدم تو آینه! به قول داریوش ، در آینه، ...

خلاصه. یک مشتی استخون مو دار بود با چورکی به میان تنه آویزون!

دیگه یکی سطلها را گذاشتم لب وان و آب باز کردم بهش تا دماش متعادل شد و کللللله مبارک را با چند پاشش سطل، خیس فرمودم. جوک زده در میان وان!!

شامپو زدم و شستم و دیدم به! هنوز کلی آب دارم! بازم شامپو زدم و مفصل کله مبارک را شستم و اب کشیدم و رفتم یراغ اندام!

از شما چه پنهان ، اونو هم با چند سطل آب خیس کرده شامپو بدن مال فرموده با سطلهای پیاپی تمیز فرمودم. یک سطل اب جوش اضافه بود هنوزم! دمای اونو هم متعادل فرموده و دیگه بجز یکم که برای اصلاح صورت نگه داشتم، با باقی آب بازی مفصلی کردیم، همه با هم!

دیگه همین. ریشمو هم زدم و هنوز آب گرم داشتم! دیگه یک عالمه موی کله ام که راه وان را بسته بود جمع کردم و وان را هم اب کشیدم و خووووب خشک کردم و شورت و زیرپیرهن و تنبان و بلوزمو پوشیدم و زدم بیرون، به مالیدن افترشیو و اسپری زیر بغل و بعدشم یک لگن خمیر درست کردم و اومدم مدرسه ام! تمیز و نیکو.

 

کثیف

حس کثیف بودن میکنم!

و موهام که ییهو طی دوش گرفتن نریخته، دونه دونه هی میفته جلوم!

یارو تازه رفته ثبت درخواست کرده که بیان تعویض کنند براش، چون تو دوره warranty هست هنوز!

خدا بکککککشتش با این خونه اش!

باربارا، دانشجوی فوق لیسانس، اومد اتاقمون، از امروز.

البته نیم ساعت موند و رفت.

اصالت پرتغالی را در همه المانهاش میشه دید. بی ملاحت، بی رنگدانه، چشم روشن.  فقط برخلاف همه، قدش بلنده! یحتمل مال ناحیه ای دیگه ا. پرتغال باشه.

 

دمبالچه

چرا ادم وقتی زیاد میخوابه، دمبالچه اش خسته میشه!؟؟

چشه؟ خب دیگه ازین بهتر؟؟؟ 

چهارشنبه هفته قبل به این کون گشاد ایمیل زده ام، امروز پنج عصر جواب داده بهم!

خانوم مونو می گم!

راستش، رسیده ام به یک دوراهی ای عجیب!

قضیه اینه که من بعد از حدود 15 سال کار کردن مرتبط با رشته ام، هنوز اعتماد به نفس کافی ندارم که پستونمو بندازم جلو و برم تو دل یک شرکتی و بگم هااااااای، من آنم که رستم بود پهلوان و از پس همه کاری بر میام. نمونه اش پست قبلی که واقعا منو ترسوند که مگه می شه یک نفر اینهم چیز بلد باشه ییهو!

از اون طرف، نگاه می کنم که اینها با اینهمه ادعاشون، عجب زیرکار در روهایی هستند و چه گندهایی سر هم کرده اند!

نمونه این، همین اندازه گیری هایی که این خانوم چی داده من باهاشون دکتر بشم و هر سمتشو چوب می کنم گندش در میاد!

الان دیگه رسیده به اینکه بگه آقا اینجا، تو این کشور، رسم این است! مثلا بره را وزن نمی کنند موقع خریدن! دونه ای می خرند! یک چیزی در همین حد بی پایه و اساس! فرض کن باید چیزی را دقیق اندازه می گرفته اند، خدایی هم نمی گیرند تو همون ایرانش هم نمی گیرند منتهی این بابا الان می خواد مرز علم را باهاش جابجا کنه نمی تونه بی اینکه دقت اندازه هاش بالا باشه ادّعا کنه که! بیست و یک مجموعه اطلاعات داشت، نوزده تا قدیمی و دو تا جدید. گذشته از اشتباهات مشترکشون، این دو تا جدیده با نوزده تای دیگه همخوان نیست، اصلا نیست!! همه هم مال یک محل و یک منطقه بوده! منتهی موضوع اینه که حضرات برای اینکه پول کمتری خرج کنند، پروژه را که از اتحادیه اروپا گرفته اند، نرفتند تست کنند! رفتن هرتستی تو منطقه بوده را جمع کرده اند آوردند و به اتحادیه اروپا شیاف کرده اند!! مطالعات هم روی یک سری زمین کشاورزی بوده یعنی تهش هم اگه خراب باشه نتایج، کسی آسیبی نمی بینه! به تخم همه است! منتهی بیا و ببین که با این حرکتشون، چه بادی به دماغشون کرده اند و خدا را بنده نیستند! رزومه داده طرف 56 صفحه!!! تصور کن! زندگی خلخالی را بنویسی یک صفحه نمی شه، که اونهمه رید، این بابا 56 صفحه فقط رزومه نوشته، نصف بیشترش سر همین پروژه !!

بگذریم.

دارم دنبال کار می گردم. دیشب یکی تو لینکدین پیدا کردم، لندن بود، که خب خیییییییلی فیسش بالاست. بعیده بشه. امروز برای یک شرکت ساختمانی همینجا ایمیل زدم. عکس یکی دیگه را هم برداشتم که برای اینم بفرستم. یک یارویی را هم تو آمریکا انگشت کردم! به قول علوی، حس گربه ای را  دارم که تو گوشه گیر افتاده است و کم کم داره حس کاذب شیر بودن بهش دست می ده! باید یک شکری بخورم، قبل اینکه از گشنگی بمیرم!

نمی دونم البته. این سفر تمامشو خودش جور شد. هر از گاهی که سختی ای پیش میاد فقط بهش لبخند می زنم، می گم خیلی خب! می خوای راه خودتو بری، برو بریم ببینم چی می شه ته کار. 

والله. چکار کنم؟ نمی شه خودمو بکشم که. تا هر جا راه داد می رم. نشد هم نشده دیگه. چه کنم...

شبتون نیکو

تامام

این حرومزاده نیومده سراغ آبگرمکن. تنم می خاره!!

آگهی کار داده است

ازش پرسیدم دنیال چی می گردی

اینو جواب داده! 

مغغغغز آدم سوت می کشه! تمام عمرمون به کون گشادی رفتیم پیش، هیچی بلد نیستیم!!

We are looking for geotechnical engineers that will be able to work independently on a wide variety of projects. At the moment we are working on bridges, viaducts, earthworks and tunnels and as such we will be interested for someone that has this sort of background and has also worked with Eurocodes.  We have several geotechnical software like Repute, Slide, Setlle3D, Plaxis 2D and 3D, gINT ,etc . We will be looking for someone that has used these sort of software or similar. I hope this is useful but if you have any more questions, please let me know.

 

شروع کردم یکم این در اون در زدن ببینم یک کاری پیدا می کنم. خیلی ستم است این شکلی زندگی انگلی داشتن...

 

هرچقدر توی داده ها بیشتر کنکاش میکنم، دوچیز مشخص تر میشه برام،

اول اینکه داده ها چقدر خراب و ناقص اند،

دوم اینکه من لیست سال عقبم!!! هر ایده و راهی به ذهنم میرسه، بیست سال پیش نو بوده و اصحابش به شهرتی رسیده اند، اما الان، ماجرت کهنه شده است.

کماندو

گل بود، به سبزه نیز آراسته شد!

یک فاطی خانوم اومده از اووووووووول شروع کرده خوندن و اظهار فضل کردن!! خدا به همه ما صبر جمیل عطا کنه ان شا الله.

آبگرمکن روشن نمی شه نامرد! مرتیکه فردا میاد تازه خودش نگاه کنه که بعد بره نوبت بگیره برای سرویسکار، بشه یک هفته دیگه. شپش می افتیم!

 

شماها هم شنیدید، میگن پوپک و مش ماشالله؟

چی بود ماجرا؟

فیلم سینمایی بود؟

 

تنهایی ای عمییییییق، آزارم میده!

هرچه لیست دوست و آشناها را زیر و زبر کردم، 

کسی حالمو خوب نمیکرد...

رسیده به عصب!

نامراد!

camisola

کامیزولا، یعنی بلوز

تو دیکشنری یعنی لباس خواب.

عکسها، بلوزهایی را نشون می ده که تنه اش تا زیر پستون است ولی آستینش کامل. یعنی ناف میفته بیرون. مردونه ها تی شرت است و بلوز آستین دار معمولی. کشباف نه. 

صبح تو فروشگاه، نمی تونستم بفهمم این سیب زمینی ای که تو سبد هست، قیمتش کدومه! دو تا قیمت بود رو دو تا اتیکت سیب زمینی و یکی دو برابر اون یکی.

سبد بالایی خالی بود و سبد پایینی سیب زمینی بود! یکم نگاه کردم، نفهمیدم.

نخریدم!!

بی سواد بودن در عصر تکنولوژی!

کم کم لغتهای زیادی می شنوم که می دونم باید بدونم اما نمی دونم چی بود معنی اش! 

فکر کردم چه باحال، می تونم تو پارک بشینم و به هر عابری بگم آقا، خانوم، این پاراگراف را برای من بخون!! می شه دیالوگ را تلفظ را، لهجه را دقیقا گرفت! البته بخاطر کرونا همه از آدم فرار می کنند!

و آدم از همه اونها!

 

خاک تو سسسسسسسر این رناتو! در اتاقشو باز می ذاره تا بره دستشویی و برگرده، بوی نفرتش چشم آدمو تو هال می سوزونه!

آدم هم اینقدر گند می شه؟!!

تو هر وعده غذاش اقلا نیم کیلو سیر می تپونه! از بوی گندش نمی شه به دهن برد لامصّب!

چربی اش هم که چربی خوک! اینو حالا نمی دونم چرب تره یا سبکتر، سرم نمی شه!

کلم بروکلی هر مرتبه دو تا کلم درسته مصرف داره! بخار پز، قاطی با بقیه!

 

بگذریم.

چه کنیم ای وی. با درسمان چه کنیم؟!

از اولش هم از خانوممون پرسیدم که ما امیدوار به کشف چه چیزی هستیم که بقیه طی چهل سال گذشته نتونسته اند کشف کنند؟

نمی دونم. همین سوالاتم باعث شد تمام مدتی که اون دانشجوی فوق لیسانس رو همین داده های ما کار می کرد، یکبار هم ما را به هم معرفی نکنه :))

ترسید منفی گویی ام اونو هم رم بده!

گاهی وانمود می کنه که ای وای یادم رفت معرفیتون کنم منتهی، من که می فهمم عمدا نمی کنه :))

خب، خدایی می فهممش. ولی، چه کنم دیگه.

 

گربه همسایه چه بزرگ شده!

نوجوون شده!

یک ذررررره بودا! ماشاالله قد کشیده!

نشسته لب پنجره طبقه سوم. عرض نشیمنش فقط چهارسانت ضخامت آلومینیوم پروفیل پنجره است. تمام وقت نگاهش به آسمونه! فکر کنم آرزوی پرواز تو سر داره! یا شاید مرغ دریایی هوس فرموده...

آدم، اشرف مخلوقات، عمرا بتونه همین توانایی ساده یک گربه را داشته باشه! به سخنرانی های آخوند حیدری از حوزه قم که گوش می کنم، یک حرفهایی هم تو این موردها داره. نمیدونم این بود یا مشیری. شک کردم. می گفت این توهمات چیه که همه آسمان و زمین و موجوات برای خاطر انسان خلق شده، یکیو بکشه و یکیو سوار بشه و یکیو اخته کنه و ...؟

کی گفته؟!

فکر کنم مشیری بود. چون اینجا که می رسید باید می گفت گه خورده! ولی یحتمل تو کتاب مسلمونها همچین هدایای بی کش و پیمونی به انسان تقدیم شده باشه! با این حساب حیدری نمی تونست اینو بگه.

حیدری می گه قرانی که دست ماست یک سوم چیزی است که بوده و دو سومش نیست! من که سرم نمی شه اون با همون زبان حوزوی ها می گفت، نشنیدم هم کسی جوابشو بده. چیز دیگه ای که قشنگ می گفت، می گفت عقل یکی از منابع استخراج احکام است منتهی اینها میرن چیزهایی را گاهی در میارن که به عقل سازگار نیست، بعد که می گی خب پس عقل چی می گه، می گن ما نمی فهمیم!! بعدها عقل هم تاییدش می کنه!!

خیلی ساده است ها. فقط من نمی دونم چرا ما پا منبری ها اینقدر خریم! بحث مخالفت و عناد نیست از قضا! بحث یک مسلمان بودن است، چیزی که وهن اسلام نباشه! گیچ نباشه! خر نباشه! بی کله و بی عقل نباشه! همون مسلمونی ای که می گن، همون را باشه! منتهی، هیهات.

چه دور است از ما انسانیت، و عقل، و کرامت، و شعور، و شجاعت، و شانس حتی!

یادش بخیر، یک شهین بود محله ما، بهش می گفتند شهین چوقی! طفلک خیلی لاغر بود!

نمی دونم چرا یادش افتادم الان. خدا بهش سلامتی بده.

شهین چوقی!

طفلک.

با مامانم حرف می زدم گفت فلانکی مرد. بخاطر کرونا و ... مراسم برگزار نمی شه فقط اطلاعیه اش را به دیوار دیده بوده اند. گفتم مراسم که برگزار نمی شه که چه بهتر، حالا اگه مردم براشون عقده نشه و بعد از کرونا تشریفاتشو صد برابر نکنند که تلافی در بیاد منتهی، کاش همین کاغذ را هم به دیوار نمی زدند. فکر کن باید صد تا دویست تا اعلامیه سفارش بدی، بعد راه بیفتی در ودیوار شهر را فرش کنی که چیه، ننه ام مرد! بابام مرد! کاغذ A3 چاپ رنگی هم باید باشه، حاوی شعر و شاعری و فک و فامیل و بستگان و برنامه زمان بندی مسجد و سر مزار و ...

مادرم می گه خب نمی شه که کاغذشو نزنند دیگه. گفتم چرا، می شه! کسی ممکن بود بره خونه طرف بهش سر بزنه که اگه مطلع نشه می ره و پشت در می مونه؟ عمرا! وقتی سال تا سال کسی حالشو نه می پرسیده و نه ازین پس می پرسه، وقتی تنهایی استخونهاشو خرد می کنه قبل اینکه تو قبر گذاشته بشه، چه اهمیت داره که کسی بدونه فلانکی زنده است یا مرده؟ حتی می خوام بگم از سیر و گشنه اش هم خبر نداریم! با این وضع فجیع، کی خبر داره؟! واقعا شده از فامیل و همسایه خبر داشته باشید که سیر است یا گشنه؟! و گیرم گشنه، چند روز می تونید سیرش کنید؟ تا کی؟

 

دیروز از رناتو می پرسم چطوری؟ می گه افسرده!

می گم چرا؟

می گه رفیقم می خواد بره ایتالیا. یک خونه اجاره کرده برای یک ماه، 600 یورو، سه تا اتاق خواب داره. به من گفته اگه می خوای بیا، هزینه هم نمی خواد بدی. منتهی من پول کافی برای خرج کردن تو مسافرت ندارم!

گفتم به مامانت گفتی؟

گفت آره.  همین الان!

گویا مامانش روی خوش نشون نداده بهش که پول بده!

یکم که حرف زد دیدم منظورش از پول کافی اینه که الان که داره می ره ایتالیا، چندین شهرشو بگرده و هر روز بیرون غذا بخوره!

طفلک ناراحت بود از اینکه شغلی نداره که پول کافی داشته باشه!

بچه پر رو!

نه؟!

 

 

 

نه و نیم صبح شده است. بر و بچ همه خوابند. تعطیلات جدّی آخر هفته است و ملت هم کمابیش ساکتند. بخصوص باغبونمون نیست که صدای ارّه و مته اش هوا باشه عین هر روز هفته.

دیروز خونه را جارو کشیدم. یک عالمه بازم پرز رو میز بود و حتی رو لپ تابم که تو کشو توی کمد بود! فکر می کنم اینها را من استنشاق می کنم، یحتمل سطح ششم الان قالب بسته است عین نمد!

گلهای مارقوز کنار دستم اند. این گلی که براش آفتاب تجویز کردم همچنان به زردی می زنه نامرد. ولی کم کم گلدونش داره خشک می شه و اثری از کپکهای سفید بیرون گلدون نیست. قبلا هم گفته ام هرچیزی را زیاد تحویل بگیری خراب می شه! خراب می کنه! گل و گلدون هم همینجوره. ولش کنید به امان خدا که اگه یکبار یکروز یک قطره آبش دادید احساس چاکری کنه و دعاتون کنه! زیاد بهش برسید، می گنده نامرد! یادمه آبجی بعد از یکسال که رفته بود خونه می گفت یک گلدون تو تراس بود، بیرون، یکی تو خونه. اونی که بیرون بود هنوز زنده بود!! داخلی اما با وجودی که از باد و باران و آفتاب محفوظ بود، خشک خشک شده بوده گویا. حالا خونه های ما هم اونقدر ایزوله نیست که بگیم رطوبت هوا تو نمیومده ها. صرفا اون بیرونی بچه پایین شهر بوده مونده، این که داخل بوده آقا زاده بوده. همینکه اوضاع به هم ریخته، قمر در عقرب شده حالش.

با طاهره چت کردم. یکسالی بلاکش کرده بودم. پرسیدم خرستو گرفتی؟ می گه این حرکات مال ایرانه. اینجا خبری نیست! واقعا هم خبری نبود و نیست، یا من ندیدم. دیروز و پریروز هر دو روز بیرون رفتم، ولی ندیدم. بهش می گم پشیمون نیستی که اومدی؟ بهرحال دخترها تو ایران برو بیایی دارند. کافیه یکیو نگاه کنند تا عین سگ بیفته دنبالشون، چه پول خرجشون کنه، چه کوس کثیفشونو لیس بزنه، سرویس می گیرند. اما اینجا لگد هم تو ماتحتشون نمی زنند! طاهره هم عین من می گفت که دلش تنگ شده و اعصابش از تنهایی و از کرونا تو هم است. پیشنهاد ندید با هم بریزیم رو هم که اصلا راه نداره. اون یک شهر دیگه است. اوایل هم به امید یک آلت خارجی، کلا تحویل نمی گرفت لذا، ماجرا مختومه است.

آفتاب است. عالی است! صبح دوش رفتم. بعدها پاشم لباس بپوشم برم هم راه برم، هم اینکه آرد بخرم با برنج. موز هم باید بخرم که چند روزی بمونه و شیرین بشه برای مصرف.

شما چه خبر؟

شنیده شده که حالتون خوب است...

وضع بهتر می شه. به قول تحلیل گرها، بایدن برای حفظ حکومت شیرده ایران، یکم راه نفس براش باز خواهد کرد. وضع بهتر می شه! بخصوص اگه برید رای بدید و بایدن بتونه به جامعه تحت امرش بگه نگاه کنید! اینها دوستدار حکومتشون اند!

فی الواقع بیراه نریم و سختش نکنیم. این حضرات جمع شدند زمان شاه توطئه کردند و حکومت ما را عوض کردند. چرا؟

چون قوی بود، نمی شد بدوشنش!

همون سیاست هنوز هم هست. عمرا همراه بشن یا اصلا بذارند حکومت قوی ای تو ایران، تو افغانستان یا عراق شکل بگیره. هرگز همراه نمی شن، همنطور که اوبامای کونی نشد که هیچ، یک عالمه هم پول کرد تو چمدون و براشون داد، که خرج گردن کلفت  حسن نصرالله کردند، و البته انگل زاده ها. طرف گفته بود مجموع دارایی انگل زاده های بیرون مملکت از مجموع ذخایر ارزی مملکت بیشتر است! تازه چند سال قبل!! 

بازیچه دنیا

ماها، با اینکه نسل اندر نسل در یک آبادی کوچک بوده تمام اسلافمون اما، نگاه که می کنی تفاوت خیلی زیادی تو خلقیات خانواده پدری با مادری هست. بعد این تفاوتها یک جور خیلی شارپی به بچه ها منتقل شده! یک جوری که منش و روش من با اخوی کاملا متفاوت است. در عین حالی که از یک بحران مالی تنم به لرزه میفته و ناراحت می شم، نمونه اش همین پریروز، منتهی مال دنیا به تخممه! شاید بخاطر مجرد بودن و نداشتن زن و بچه باشه که دلواپسشون باشم. می گم همین که دارم تا ته کار بسّه برام و شاید زیاد هم بیاد تازه! لذا لااقل قدیم تر که سربار نشده بودم، برای دل خودم خرج می کردم، هرچند دلمم چندان ولنگ و واز نبود ولخرجی هاش و دست به عصا زندگی می کرد. مثلا یادمه یک زمانی هایپر مارکت تازه تو مصلای اصفهان راه افتاده بود، من یک جوراب ازش خریدم 18000 تومن!! اقرار می کنم که فکر کردم ریال است ولی دم صندوق که فهمیدم تومن بوده هم خیلی برآشفته نشدم که پسش بدم! پاهام یخ می کرد و می خواستم گرم بشه لذا جورابی برداشتم که فکر کردم پشمی است مثلا. نشون به اون نشون که الان تو کمد تو اتاق اینجاست و صد رحمت به جورابهای پونصد تومنی دوره خودش! نه فقط گرم نیست که چیز مزخرفی هم هست! شل و معمولی و نچسب و نمی  دونم حکمت گرونی اش چیه خلاصه. 

بگذریم. 

این تفاوت در سبک زندگی اونقدر واضحه که خواهرهامم می دونند و بارها شده که حرفش می شه کلا راجع به نحوه زیست اقتصادی اخوی وارد گفتگو نمی شن! می گن اون خاصه ولش کن! 

پیرو اونهمه توصیه و روضه که تو گوشش خوندم که بیخیال میراث پدربزرگ بشه و بذاره به عمّه هم زیاد بدن و ...، ولی آخرش کار خودشو کرده و روال را برگردونده است. تو این قضیه البته می فهمم که براش مال مهم نبوده می خواسته حال طرف را بگیره وگرنه، خودش هم می گفت چون فلان عموی ما قبل از پدربزرگ فوت کرده، بچه هاش از ارث پدربزرگ محرومند طبق قانون منحط موجود ولی، براشون سهمشونو در نظر گرفتیم و می دیم. خب این نشون می ده طرف حاضر است دو سهم پسری را با طیب خاطر بده، اما حاضر نیست یک سهم دختری یعنی نصف مقداری که به خانواده عمو می ده را، به عمّه خانوم بده!

هیهات هیهات که به بازیچه ای فریفته شده ایم! یکی نیست بهش بگه پسر خوب! این مال اگه وفا داشت، همراه صاحبش رفته بود جهان آخرت!!! نه که اونها را راهی کنه و خودش بمونه سینه اش را بده آفتاب که الان بعد از ساااااااالها، برسه به من و شما و تازه، از من و شما هم بمونه برای باقی افراد!!!

متوجهید؟

از صبح شروع کردم دومین مقاله ای که خانوم مون به نظرش قشنگ اومده و برام ایمیل کرده را بخونم. لامصب ها کتاب می نویسند مقاله که نیست! سی و شش صفحه! چند روز قبل شروع کردم بخونمش، دلم باهاش نبود، نمی فهمیدمش! الان اما امروز قشنگ می فهمم چی می گه. می دونید یکی از چیزهایی که بهش رسیده ام اینه که دقیقا می دونم کی، در ذهنم بازه و می گیرم مطالب را و کی، دلم نمی خواد بفهمم! به قول برره، یک نفس خبیثی تو وجودمه که گاهی خیلی علنی، بر من حاکم می شه که در ذهنتو ببند! نفهم!! نباید بفهمی!

یادش بخیر یک هومن خانی بود، اون سالها شیراز. از من کوچیکتر بود ولی، خیلی براش احترام قائل بودم! وقتی حرف می زد قشنگ می فهمیدی از روی پختگی حرف می زنه! قشنگ مبحث جلسه را درک کرده و نظر می ده  و نقد می کنه. خود من اینجور نیستم. خیلی وقتها ذهنم می مونه تو پادری و جسمم می ره تو جلسه و افتضاح می شه اغلب! مواردی که هیچی ندارم برای گفتن، یا بعد از مدتها که گوش داده ام هیچی بهم اضافه نشده است! این خیلی بده. تنها حسن ماجرا اینه که می دونم اینجوری ام و خب، سعی می کنم و باید بکنم که این اختلاف فاز را از بین ببرم تو خودم. مثلا اوایل که اومده بودم اینجا ذهنم به زبان، چه انگلیسی چه پرتغالی باز بود. قشنگ بهم اضافه می شه. الان یک مدته بسته ام! نمی  دونم چرا، بسته شده ام! سفت شده ام! شاید بخاطر نبود امید به آینده است...

(یک پاراگراف حذف شد، اتوماتیک. دیگه نمی نویسمش)

امید، در زنده موندن فیزیکی آدمها هم نقش داره. بابای من تا وقتی امید داشت که با زدن بالون قلبش درست می شه، فقط گاهی مشکل تنفس داشت، وگرنه هیچ نشانی از بیماری عمیقش نشون نمی داد. همسایه مون، فاتحی نامی هم بود که فوت کرد. پسرش می گفت تو بیمارستان حالش خوب بود، از یک جایی خودشو باخت، و از اون لحظه رو به نابودی رفت! تجربه سوایی بود و من وقتی می شنیدمش کااااااااملا می فهمیدم چی می گه! کاملا!

صبح رفتم برنج بخرم،

مرغ خریدم!!

جاتون تهی سوپ گذاشته ام بپزه. اینبار به سبک خودم می پزم. دفعه قبل به توصیه نوّاب، از کانالهای یوتیوب، هویج و سیب زمینی را رنده کردم توی سوپ، حال نداد. دوست داشتم سوا باشه از هم. کلا وقتی چیزی خوب می شه نباید زیاد انگولکش کرد به نظرم. سوپ منم تقریبا خوب شده دیگه. اینقدر می پزه که جا بیفته! قبلا جا نمی افتاد. یادش بخیر رفته بودیم سمت خرم آباد، موقع برگشت صبحانه کنار بلواری ایستادیم آش بخوریم. یارو یک گاز بزرگ گذاشته بود جلو مغازه اش با کپسول گاز و یک عاااااااالمه دیزی چیده بود سرش و هر از گاهی که وقت می کرد کف روی دیزی ها را می گرفت می ریخت تو جوب! این بابا برای شام شب، از اول صبح دیزی بار گذاشته بود! خب مغزش که نگوزیده بود از صبح به خودش زحمت بده که، به تجربه فهمیده بود که غذای ایرانی، باید اونقدر بپزه که باباش در بیاد! طعم ازش تراوش کنه! حالا اینجا با این وضعیت گرونی انرژی خب نشدنی است. تقریبا هر نفر در هر ماه حدود پنجاه یورو خرج آب و برق  گازش می شه. اینو هم از صاحب خونه آمار دارم هم از منصور مصری و روبینز که تو خونه های مختلف و با سبک های مختلفی زیست می کنند. گرون است. خیلی زیاد...

با این اوصافی که برای بورسیه پیش بینی می کنم باید کونمو هم بکشم و بطور مفید و موثری دنبال کار بگردم. خیلی خجالت آور است که شده ام نون خور خواهر! سختمه. یک مقدار زیادی از این تنشی که بهم وارد می شه هم از همین پول نداشتن است. باید تا قبل اینکه طاقتم و طاقتش طاق بشه، یک گهی بخورم منتهی، چه کنم؟!!

تو لینکدین خیلی آگهی شغل میاد. قاعدتا ملت هم بیکار نیستند که آگهی بیخودی بذارند ولی، موضوع اینه که وقت کافی نمی ذارم، وقتی هم می ذارم یا باید زبان دیگه ای را بلد باشم یا نمی دونم چطوری است که خیلی راحت رد می شم. فی الواقع نه رزومه دانشگاهی قوی ای دارم، چون دانشگاه درس نمی دادم یا استاد نبودم، نه رزومه فنی شرکتی ام طالب داره! صد البته باید ببینم مشکلش کجاست و چرا موتورهای شکار نیروی کار نمی تونند منو تو شورت لیست ببرند. 

نمی دونم...

 

رفتم راه رفتم. یک عالمه راه. مرغ خریدم و سس مایونز و بعدش تخم مرغ. زیاد نبود. یک کیلو سینه مرغ، شش تا تخم مرغ و یک شیشه سس، حدودا شش یورو شد. 

بعدش برگشتم نشستم تو آفتاب، تو پارک مجاور خونه. پدربزرگی، سه تا کودک آورده بود می چروند. دو تا شون برگه های بزرگی از یک درخت کنده بودند اندازه چاره بقّالی ها، داخلش گلهای سفید جمع می کردند. تقریبا تمام گلهای روی چمن را درو کردند. یکی از بچه ها ولی عین بز از درخت می خواست بره بالا و اون بالا ازش عکس بگیرند! تقریبا به شادی، وقت تمامشون پر می شد. بچه ها سالم و شاد بودند. 

سالم و شاد!

نکته جالبی که بود ته ماجرا بود. آقاهه می خواست بین پسره ودختره داوری کنه که کدومشون گل بیشتری جمع کرده اند. نفهمیدم چطور قضاوت کرد و چه گفت منتهی، یک جایی، به پسره می گفت، امر می کرد، که دختره را ببوسه. پسره طفره می رفت و دختره اول اومد پسره را بوس کرد که بعدش پسره عین یابو افتاد رو سر دختره به بغل کردن کله اش. لغت کامپریمنتوش بود. ته ایمیلها می نوشتیمش به معنی احترام فراوان. دست دادن نوشته بود تو دیکشنری. و خب، سرجمع ادای احترام باید می بود با اون حرکات دیگه.

بعد به ما می گن برو دست ننه ات را ببوس، نمی دونم پای باباتو ماچ کن!

آقا! خانوم! مصلح! مومن! این کارها هم یاد دادن داره! نمی تونی وقتی نکاشته ای، برداشت کنی! باید بشنوه بچه، باید بدونه می تونه بکنه، باید بکنه، باید ببینه می کنند! قبل کرونا، سال اول، استادهامون وقتی میومدند اتاقمون، خانومها، همه را از دم ماچ می کردند!! بجز من البته!! مال من از اول سیخ داشت. خار داشت یعنی.

 

 

تنبه!

چه روز مزخرفی بود امروز!

تقریبا مطمئنم که بورسیه سال آتی را هم از دست داده ام!!

موضوع اینه که لازم است علاوه بر فوق لیسانس، مدرک لیسانسمو هم بدم اینجا ارزیابی کنند. این یعنی اولا حدود 420 یورو هزینه.

شوک هزینه اش که رد بشه، من ظرف یک ماه و نیم لازم دارم اینو، حضرات تا سه ماه برای خودشون وقت گذاشته اند!

این بخش را هم بگم می شه با پی گیری حل کرد، تو مدارک، یک بخشی کسری  داره! یعنی دانشگاه اعلام نکرده که مینیمم نمره قابل قبول برای دانشگاه چند بوده است! ده یا دوازده یا چهارده را تو مدارکش ننوشته است و اینجا، به اون نیاز دارند! 

چکار کنم؟!

دقیقا حس می کنم نمی خواد بشه ها! چون از عصر درگیرم و اون فشارهای مالی و زمانی را یکی یکی یکی برای خودم هضم کرده ام و رسیده ام به جایی که نیاز دارم به این جمله، و خب نیست! چه می شه کرد؟!!

 

از اون طرف اخوی با عمّه خانوم می خواد سر شاخ بشه سر ارث باباش، به من پیغام می ده!!!

واااااااااقعا خودمو کنترل کردم که چیز بدی بهش نگفتم!! 

من می دونم خرده حسابشون ازکجاست. عمه خانوم تو جریان ازدواج اخوی ما شیطنت کرد. بد هم کرد! اخوی از اونجا به دل گرفته و الان می خواد تو تقسیم ارث باباش، سهم عمه را قانونی بهش بده! عمو، می خواد سهم عمه اندازه پسرها باشه!

اینقدر حرص خوردم که هنوز تنم داره می لرزه!

سخته. آدم وقتی بدونه، بعد از اونطرف ببینه طی یک عطسه، می شه کرونا گرفت و تلف شد و مرد!!

فی الواقع، کرونا برای آدم کردن آدمها به کار می ره، اگه درست ازش استفاده بشه! الان که دارم می گم یاد اون صورت ورم کرده یکی از آشناها می افتم که طفلک خیر سرش پزشک هست و فقط دلم سوخت، عمیقا سوخت، وقتی یکبار عکس صورتشو بعد از اتمام کارش برام فرستاد. حالا فکر کن هفته ای چند روز هم بخواد اینجوری بشه، از اونور هم پولشو بیمارستان نمی ده، از اونورتر، دارایی چند برابر حقوقش براش می بره!! ته همه این جنگیدن ها، بانک ورشکست می شه و پولشو می خوره!

این که می گم کرونا برای آدم کردن آدمهاست، اصلا منظورم این تیپ فشارها نیست. از قضا اینها هم هزینه هایی هست که یک عالمه ای از انسانها متحمل می شن که بلکه بقیه مثل اخوی ما آدم بشه منتهی...

گناه دارند...

نمی دونم.

بخوابم امشب را، ببینم چه خاکی باید به سرم کنم.

گرفتاری شدیم به قرآن...

آدم باشید. آدم باشید. اونقدری که باید اعصابتون خراب بشه تا به کسی بدی کنید، یا بدی اش را تسویه کنید، واقعا ارزش نداره... خیییییییییلی فرسوده می شید و خبر ندارید. تازه این بجز بد نامی هایی هست که تا مدتها تو ذهن بقیه می مونه ازتون... 

این آرتور اگه دوست دخترشو نیاورده بود و نکرده بود، من می گفتم همجنس باز است!

از وقتی مارقوز رفت یک پرتغالی  دیگه اومد هم خونه ما شد. دوست و هم رشته آرتور. اینها، علی قول رناتو، تو اتاق آرتور زندگی می کنند!! همیشه با هم میرن آشپزخونه چیز می خورند! ممکنه متفاوت باشه غذاشون ولی، هم زمان است! با هم می رن خرید و با هم می رن توپ بازی! بچه های خوبی هستند خدایی منتهی، زششششته حسن! اینهمه تو هم؟!!

از حسودی ام هست ها! من یک دوست صمیمی خدایی ندارم! داشتم، گذاشتم و اومدم از بس موجشون منفی بود. یا چهارچنگولی دنبال دنیا بودند و وام و یک لا را دو لا کردن، یا به کل بریده بودند و آه و فغانشون به آسمون بود و هر یکی  دو ماهی یکم وعده های غذاییشونو کمتر یا سبکتر می کردند، که با روال جامعه بخونند! خدایی خیلی بده که دنیا به حساب نیست. من آدمهایی را دیدم که با چقدر قابلیت و دانش و فرهنگ، خاک شده بودند و نادیده گرفته می شدند، و آدمهایی که صرف تخم باباشون با نشاط و شادمانی در شغلهایی که هیچ تناسبی با دانششون نداشت مشغول بودند و کره پس می انداختند و با امید تمام به زندگی سگی خود، پیش می رفتند.

دنیا، چیز از چشم افتاده و نجس و مسقره ای است.

در کل.

 

مال،

به ترکی گویا،

می شه گاو!

تو آبادی ما هم به اینو به کار می بردند. جالب بود. اصلا شباهت این کلام به دارایی، به مایملک، به ثروت و سرمایه در جوامع روستایی، حلاوت خوبی داره. خوشم اومد.

گفتم که درجریان باشید اگه کسی بهتون گفت تو مال منی،

منظورش اینه که تو گاو منی!

منتهی، نه اینکه خوشتون میاد، کیف می کنید! این کیف را خواستم به  دهنتون کوفت کنم.

خخخخخخخ

خوب مالی است!

عجب مالی!

به به.

بفرمایید ماست! با نمک فلفل و ریحون خشکه!

دیروز دیدم طرف با نعنا پیتزا درست  کرد، کلی حال کردم. البته از وقتی فهمیدم که پیتزا همون نون پنیر است، فقط داغ و داغ، دیگه از چشمم افتاد!

 

من می گم سایت این احمقها مشکل داره، باور کنید ازم.

یک فرم به زبان انگلیسی و یکی به پرتغالی گذاشته است، که هرکی هرکدوم را راحت تره پر کنه.

آخرین سطر این فرمها نوشته که این فرم را پس از پر کردن به این آدرس ایمیل کنید.

هرچی می زنم، می گه آدرس غلط است!

بعد رفتم فرم پرتغالی را باز کرده ام، آدرس اون درست بوده!

اینجا یک حرف جا افتاده بود تو فرم انگلیسی!

تخم سگ ها!

ده و نیم شد. ظهر چی بخوریم؟!!

 

می دونید بدترین چیزی که این روزها اذیتم می کنه چیه؟

این که می فهمم روزهای دیگه هم کار خاصی نمی کنم!

روزهای دیگه چهار مرتبه مسیر خونه تا دانشگاه را راه می رم! تو خونه به تصور اینکه دانشگاه کار می کنم، کاری نمی کنم رو درس و بحثم و تو دانشگاه هم خدایی خبری نیست! منتهی، اون لباس پوشیدنها و رفتن ها و برگشتن ها و تندکی ناهار درست کردنها و ... به آدم القا می کنه که خب داره کار می کنه!

بعد تو خونه که می مونی می بینی نخیر! 

این حقیقت، عین همه حقیقت های کونی دیگه، آدم را اذیت می کنه!

آخی گفتم حقیقت، یادم افتاد به لاله خانوم که قرار بود زنم بشه! دو وجب بود طفلک.

دکتر حقیقت هم بود. به قول خودش  دکتر علفی شده بود. گیاه پزشک. این نر بود.

دیگه چه حقیقتی را می شناسیم احیانا؟ آقای حقیقت هم بود که می گفتند زنش خییییییلی تمیزه. می گفتند یک بیل اگه تو خونه داشته باشند زنه اینقدر می سابتش که برق بیفته بشه بذاری کنار اتاق مهمونی!!

علی حقیقت را هم می شناختم. بچه خوبی بود. یادش بخیر. 

دیگه چی؟ حقیقت. حقیقت؟ نه دیگه یادم نمیاد. نه آقای حقیقت یادم میاد نه خانوم حقیقت دیگه. 

با، ران!

دوباره بارون...

اومدم تو هال. پنجره را باز کردم و بخشهایی از پوست نازنینمو که لای تنبون و رب دوشامبر و حوله سر خشک کن مدفون نشده، سپردم به یک خنکای تمیزی از هوای اقیانوس. جاتون تهی به مولا.

صدای ترافیک مفصلی میاد. به ندرت بوق، اما صدای عبور پر شتاب چرخ ماشینها از توی آب و کنده شدن تایر از زمین خیس...

یازدهم فوریه بیست بیست و یک.

به قول خارجی، وینتی ای اوم!

کم کم باید هم بکشم و ثبت ناممو تجدید کنم. اینقدر سایت عجیب و مزخرف است که دلم نمی خواد حتی وارد بشم. دو سه روز به پایان مهلت وقت مونده فقط.

پیشرفت کار،

صفر!

صفر کلوین اون هم! مطلق هیچ!

داده ها اشکال دارند. خیلی اش را اندازه نگرفته اند. موضوع اینه که اگه حتی همه را هم اندازه گرفته بودند و اگه داده ها خییییییلی خوش رفتار، از منحنی ها و فرمولهایی که باقی ملت طی چهل سال اخیر بسط و توسعه داده اند پیروی می کردند، اونوقت هم جای خوشحالی نداشت! اونوقت هم از خودم می پرسیدم که خب، حالا که چی؟ کجاش کار من بود؟ نوآوری اش کو؟ اکتشافش؟

گرفتاری شدیم به قرآن.

 

مهدیس خره

جناب مهدیس خانوم جون، امروز چند بار یادتون افتادم.

شما که شعور نداری، گفتم من حالتو بپرسم.

تامام.

تعریف کن...

 

ماست

اشتهایی به هیچ غذایی ندارم. شیر گذاشتم گرم بشه که ماست درست کنم. خوشبختانه هنوز اندکی مایه ماست خارجکی دارم. بلغاری است نامرد. 

سری آخر ماستم گلوله گلوله شد! نفهمیدم چرا البته. 

الانم نمی دونم ماست برای چی درست می کنم! دلم ماست هم نمی خواد حتی.

 

آمنه

با یک عزیز دلی ساکن مناطق شمالی ته ران گفتگو می کردیم،

فرزند برومندشون اومدند خداحافظی گرفتند که برن بیرون،

پرسیدم کجا تشریف بردند تو این هیر و ویر کرونا؟

فرمودند امتحان دارند، می رن فلان کافی شاپ دور هم می شینند آزمون مجازی می دن!

.

.

.

تامل کنید یکم!

می خواهید مجدد بخونید اول؟

مدرسه را تعطیل کرده اند که ملت از هم دور باشند که کرونا نگیرند،

بعد اینها روز امتحان دور هم جمع می شن تو یک کافی شاپ، لابد سرشونم تو گوشی هم می کنند، قهوه می خورند و امتحان مجازی می دن!

.

.

.

تامل کنید یکم!

عین یک تکه کشک سفت است که گذاشته باشم دهنم و از ترس دندونم جرات نداشته باشم بهش فشار بیارم که خرد بشه، هی از این لپم می دمش تو اون لپم، از صبح، دارم فکر می کنم که ما چه جانورانی می باشیم اصلا!

-------------

آفتاب عالم تاب امروز سر از آسمان برکرده و من نه دیگه هوس برگشتن به خونه دارم الان، نه افسردگی و یاس را احساس می کنم تو خودم!!!

در گذشته یک ترانه ای را تغییر داده بودند و بودیم که خیلی شاد و پرمعنی شده بود. می خوندیم که:

آمنه، آمنه، شورت ننه ات پا منه!

 

 

آممممنه چشم تو جام شراب منه
آمنه اخم تو رنج و عذابه منه

آمنه آمنه شورت ننت پا منه
آمنه قهر نکن که قلب من میشکنه

پشتم ، ز دستت آتیش گرفته
مهره تو از دل بیرون نرفته

 

به همین سادگی!

---------------

این فراز آخری ترانه، چی گفت؟

پشتش آتیش گرفته؟

منظور کونش سوخته؟

کسی تفسیری داره؟!

 

یکی از گلدونهای مارکوز را گندوندم. کوچیک و قشنگ بود ولی، گندید واقعا! 

متاسفانه.

یکی دیگه هم رو به اضمحلال است (شک کردم بین ازمحلال و اضمحلال).

واقعا نمی دونم چکارش کنم. خیلی گل قشنگی است ها منتهی نه سرم می شه آب بهش بدم یا ندم. سبز پر رنگش به روشنی می زنه کم کم و برگ ها کوچیک شده. گلدون کوزه ای داره که از بیرون گچ زده و این گچ اوایل پایین گلدون بود کم کم هی کشید بالا تا الان نصف گلدون را پر کرده است. فکر میکنم وقتی آب زیاد باشه نمک را از خاک و از گل کوزه بیرون می کشه حینی که داره از داخل گلدون میاد به سمت بیرون که تبخیر بشه. رو سطح گلدون، آب تبخیر می شه و نمک به شکل سفیدک می مونه. با این حساب، نباید بهش آب بدم. منطقی است . قبلا پایین فقط گچ داشت. آب اندکی هم که داشته طبعا پایین گلدون بوده است. ولی آفتابشو هم نمی دونم باید چطور باشه. اصولا کلروفیل، آفتاب لازم داره خب. نه؟

میذارمش آفتاب تا آبش هم زودتر تبخیر بشه

 

قلب معنی.

روز خروج دیو،

و دخول فرشته،

خجسته باد!

گناه هرگونه قضاوت، با خودتان.

 

بهههههههههترین های محسن چاووشی را دارم گوش می کنم.

چی زر زر می کنه این؟!!

خاک تو سر ما که این موسیقی ما شده است.

بند باز!

جنین سقط شده، یک حافظه است که پریده!! 

رید!

چشمه کوچولو، خواب نهنگ نبین

نهنگ سرگردون، رو آب خونه نساز!!!!!

عق!

آدم مداحی گوش کنه لااقل بازخوانی هایده  حمیرا است، یک زیبایی هایی داره. اینها واقعا در پاچه هاشونو بستند و تمام و کمال همّت فرمودند.