چهارشنبه هفته قبل به این کون گشاد ایمیل زده ام، امروز پنج عصر جواب داده بهم!
خانوم مونو می گم!
راستش، رسیده ام به یک دوراهی ای عجیب!
قضیه اینه که من بعد از حدود 15 سال کار کردن مرتبط با رشته ام، هنوز اعتماد به نفس کافی ندارم که پستونمو بندازم جلو و برم تو دل یک شرکتی و بگم هااااااای، من آنم که رستم بود پهلوان و از پس همه کاری بر میام. نمونه اش پست قبلی که واقعا منو ترسوند که مگه می شه یک نفر اینهم چیز بلد باشه ییهو!
از اون طرف، نگاه می کنم که اینها با اینهمه ادعاشون، عجب زیرکار در روهایی هستند و چه گندهایی سر هم کرده اند!
نمونه این، همین اندازه گیری هایی که این خانوم چی داده من باهاشون دکتر بشم و هر سمتشو چوب می کنم گندش در میاد!
الان دیگه رسیده به اینکه بگه آقا اینجا، تو این کشور، رسم این است! مثلا بره را وزن نمی کنند موقع خریدن! دونه ای می خرند! یک چیزی در همین حد بی پایه و اساس! فرض کن باید چیزی را دقیق اندازه می گرفته اند، خدایی هم نمی گیرند تو همون ایرانش هم نمی گیرند منتهی این بابا الان می خواد مرز علم را باهاش جابجا کنه نمی تونه بی اینکه دقت اندازه هاش بالا باشه ادّعا کنه که! بیست و یک مجموعه اطلاعات داشت، نوزده تا قدیمی و دو تا جدید. گذشته از اشتباهات مشترکشون، این دو تا جدیده با نوزده تای دیگه همخوان نیست، اصلا نیست!! همه هم مال یک محل و یک منطقه بوده! منتهی موضوع اینه که حضرات برای اینکه پول کمتری خرج کنند، پروژه را که از اتحادیه اروپا گرفته اند، نرفتند تست کنند! رفتن هرتستی تو منطقه بوده را جمع کرده اند آوردند و به اتحادیه اروپا شیاف کرده اند!! مطالعات هم روی یک سری زمین کشاورزی بوده یعنی تهش هم اگه خراب باشه نتایج، کسی آسیبی نمی بینه! به تخم همه است! منتهی بیا و ببین که با این حرکتشون، چه بادی به دماغشون کرده اند و خدا را بنده نیستند! رزومه داده طرف 56 صفحه!!! تصور کن! زندگی خلخالی را بنویسی یک صفحه نمی شه، که اونهمه رید، این بابا 56 صفحه فقط رزومه نوشته، نصف بیشترش سر همین پروژه !!
بگذریم.
دارم دنبال کار می گردم. دیشب یکی تو لینکدین پیدا کردم، لندن بود، که خب خیییییییلی فیسش بالاست. بعیده بشه. امروز برای یک شرکت ساختمانی همینجا ایمیل زدم. عکس یکی دیگه را هم برداشتم که برای اینم بفرستم. یک یارویی را هم تو آمریکا انگشت کردم! به قول علوی، حس گربه ای را دارم که تو گوشه گیر افتاده است و کم کم داره حس کاذب شیر بودن بهش دست می ده! باید یک شکری بخورم، قبل اینکه از گشنگی بمیرم!
نمی دونم البته. این سفر تمامشو خودش جور شد. هر از گاهی که سختی ای پیش میاد فقط بهش لبخند می زنم، می گم خیلی خب! می خوای راه خودتو بری، برو بریم ببینم چی می شه ته کار.
والله. چکار کنم؟ نمی شه خودمو بکشم که. تا هر جا راه داد می رم. نشد هم نشده دیگه. چه کنم...
شبتون نیکو
تامام