این خانوم چی آخرش منو به گا میده.
رفتم میگم منوال ها را خوندم، این نرم افزاری که گفتی باهاش کار کنم کو؟
اومده،
چک کرده،
میگه نداریم!
رفته بپرسه!
نگو سالها پیش، یکی اونو داشته!
:(
این خانوم چی آخرش منو به گا میده.
رفتم میگم منوال ها را خوندم، این نرم افزاری که گفتی باهاش کار کنم کو؟
اومده،
چک کرده،
میگه نداریم!
رفته بپرسه!
نگو سالها پیش، یکی اونو داشته!
:(
به نظر من، دولت یا مسوولین
ولش کن
ظهر اومدم خونه
گاو کوهی داشت غذا میگفت. گوشت قرمز کالباسی خریده بود میخواست سرخ کنه...
عصر اومدم، هنوز دستش بنده!!!
خداوند! من برای خودم آدمی بودم، اقلا خونه ای داشتم، اختیار اجاق و توالتش دستم بود! این چه وضعیه آخر؟!
الان یک ساعته من اومده ام، آگه بگی به روی خودش آورده باشه... همچنان داره به هم ور میکنه میخوره...
دو.وجب قد داره، کم کم مربع شده از پشت سر...
میخوام کباب دیگی درست کنم. دیشب از گشنگی بیدار شدم، امشب مفصل بخورم بلکه تا صبح برسم.ضمنا، روزه نمیگیرم.
وقتی قرآن میگه انزوا الی الابل
به شتر نگاه کن،
مسلمان کون گشاد نفهم، نگاه شتر میکنه،
چشاشو بالبالی میکنه
فوقش تبارک الله میگه.
نمیفهمه که ممکنه خدا گفته باشه ای بشر! ای شتر! نگاه کن من چطوری ساختم، برو از روش وسیله و ابزار زندگی ات را بساز.
بعد خارجیه بی اینکه بشینه تفسیر هزارمجلد بنویسه که خدا چی گفت، میره از رو هر حیوانی یک چیزی کپی میکنه،
فک و آرواره لاکپشت را تو خرد کردن بتن الگو قرار میده و خیس نشدن بال پروانه را در ساخت پیرهن ورزشی فوتبالیست ها و همینجور بگیر و برو پیش...
نمیفهمم چرا هنوز بشر نتونسته آبشش بسازه! یک چیزی در حد کلاهخود، بذاری سرت و بری زیر آب. آب را بمکه و اکسیژن بده.
خدا بیامرزه دکتر رضا رازانی را، دانشگاه شیراز. استاد سازه بود. یک ایده ای داشت که هیچکس جرات نکرد روش کار کنه! رشته من نبود ولی شنیده بودم میخواد از رو کیر کپی برداری کنه در مقاوم سازی ساختمانها در مقابل زلزله. گویا میگفت وقتی زلزله میاد، عین خون که پمپاژ میشه تو کیر و استخوانی اش میکنه، سازه چندطبقه هم برای همون چند مدت زلزله، سختی اش زیاد بشه...
خودشم گمونم تحقیقی نکرد...
سه صبح، به وقت ماست.
احساس ضعف و گشنگی بیدارم کرد
مدتها فکر میکردم آیا دهنم تلخ و بدمزه شده که مجدد احتمال سکته بدم، یا صرفا گشنه!
گشنه ام بود. یک عالمه عدس پلو خورده بودم ولی، افاقه نکرده بود. دیگه جاتون تهی، بلند شدم.
چه سکوت دلچسب بیرون حکمفرماست. تو بالکن. یک موز خوردم و به رمضان فکر میکردم. فکر کردم اگه یک مسلمان کسخل بودم، الان صدامو ورمیکشیدم و اذان میگفتم!!
چکارم میکردند آیا...
برگشتم اتاقم. کیک امروز خیلی اسفنجی شد اما فر زیاد داغ نبود و یکم کمتر از همیشه پخت.
روش سفیده بهرحال.
من چرا ضعف کردم؟ کلی هم مجاهدت کردم سر شب و جلو خودمو گرفتم که جلق هم نزنم! دیگه با این تغذیه فاجعه من که نمیشه زد! باید درد بیضه را تحمل نمود، بلکه خدا گشایشی کرد...
چه دنیای کثیفی است! همه جا پر شده که این یارو را، قلبش درد آورده اند! درد نمیکرده!
گفتا که، که را کشتی تا کشته شدی زار !
من ناصرخان حجازی را نمیشناختم، ولی یادمه این خان تو شناسنامه اش نبود، ولی همه براش قایل بودند، و وقتی مرد همه اذعان داشتند اسوه اخلاق بود. هنوزم نمیدونم چی بود و کی بود ولی این ازش یادمه. منتهی، یک حجازی دیگه هم گویا مرده که میگن دانشجو کتک میزد و روحشو به شیطان فروخته بود گویا، در یک کلام!
حالا به خود این مرحوم ها کار ندارم، به اعمال خودشون گرفتار، منتهی تصور کن چی میشد اگه حجازی دومی، مثل حجازی اولی بود! و همینطور سلسله وار. واقعا زندگی بهتری نداشتیم همه مون؟!؟
نزدیکان اینها را ببین، واقعا زن و بچه دومی، در مقایسه با متعلقات دومی،...
کاش آدم شانس بیاره، زندگی اش را کنار خان منش ها بگذرونه، نه خان روش های بی بته...
آتش به گور هرآنکه به همنوع و هموطن خودش ستم کرده...
آتش به گور زنده!
قفسه سینه ام، تیر کشید،
قلبم نبود،
سوزش نداشت
عضلانی بود لابد.
فقط یک مرتبه، و تمام...
منتهی،
یادم افتاد که میتونست قلبم باشه هم.
میتونه ماجرا، همینجا، به آخر برسه!
یک کار نکرده دارم راستش.
فقط یک کار:
باید بابت بدهی ای که این سفر ایجاد کرد برام، یک زمینی را به اسم خواهرم کنم.
همینجوری هم طبعا بهش میرسه منتهی، میخوام تمامشو بدم،
یا فرم انتقال سند،
یا تنظیم وصیت نامه رسمی.
اگه این ناتمام را به انتها برسونم، خیلی کاری که نگرانی باشم دیگه ندارم.
البته این تعارضی نداره با اینکه دوست دارم یک خونه داشته باشم اینجا از خودم،
یا اگه بورسیه شدم و برگشتم، یک ماشین بخرم که بتونم اینجا را مفصل بگردم.
منتهی اگه نشد هم مهم نیست چندان.
شما چی؟!
متعلقین،
متعلقات!
اخبار دوستتونو از کجا میگیرید اگه این، آخرین پست باشه و، تلگرام و واتس آپ را دیگه seen نکنه؟!
اگه دیگه احوالتونو نپرسه..
یا سوک بهت نکنه...
دقت کردید، دستتون به هیچ کجا بند نیست و،
به چه راحتی، ممکنه از دستش بدید،
درحالی که هیچوقت نمیفهمید چه اتفاقی افتاد براش!
آدم باشید...
آدم بشید!
حجازی نامی، با همین درد قفسه سینه، امشب مرد گویا...
پیش از آنکه فرصت کنه توضیح بده به ملت...
گاو کوهی بیدار و عملیات طبخ و به هم ور کردن آغاز شد 😄
البته به نظر میاد سبک میخواد بخوره. صدای تخم مرغ شکستن میاد. نیمرو برای اینها تزیین غذاست! یک چیزی که درست میشه و رو سر بشقابشون سوار باقی مخلفات میشه، که چشم نواز باشه غذا و عین چادر رو سر کامیون، مانع از پخش شدن بشقاب بشه طی حمل و نقل.
وگرنه بار زیادی روش نمیذارند.
---------
دو ساعت گذشت و اولین بشقاب بارگیری و به اتاق حمل شد😄
بوی گُه میده تقریباً.
بوی گوشت قرمز آب پز چطوریه، همون بو غالب است.
اخوی و خانواده،
جمیعاً کرونا گرفته اند،
گویا.
بجز بچه کوچک خانواده.
...
عجیبه چرا هیچکدام از مقامات نه گرفت،نه مرد،...
این مجیز گویی نمکی از رهبر، منو یاد ماهی صفت می اندازه. یادتون؟ برنامه جنگ شادی اجرا میکرد، جک میگفت. یک احمقی برده بودش تکلیف کرده بود که اول هر برنامه ات مقام معظم... را به نیکی یاد میکنی.
این طفلک هم میکرد،
جدی هم میکرد،
منتهی،
به مضحکه بودن باقی برنامه اش در میومد!
آدم فقط دلش برای رهبر میسوخت، با اون اعوان و انصار جاهلی که اینجوری موجب تمسخرش شده بودند،
بعد هم برا ماهی صفت!
بی شرف بودن، پیش شرط وزیر شدنه؟!
نمکی گفته از کرونا شکست خوردیم اما ما و دولت و رهبری سرافرازیم!
خب ریدم تو حلقومت، پس شماها همکار کرونا هستید که الان پیروز و سرافرازید؟ اگه شکست خورده اید،
که خورده اید،
قطعا شماها سرافکنده باید باشید و پاسخگو!
این چه بی شرمی است که تو گفتار توی سگ نجس هست؟
واقعاً چه زبونی لازمه تا بفهمند صلاحیت ندارند؟
واکسن نمیخرند، ملت میگن بخرید جنایتکارها.
میخرند، میگن اینها ما را فروختند رومون تست بشه واکسن
اولویت اعلام میکنند، مردم نمیرن بزنند
خود مسوولین میزنند، همون مردم شاکی میشن چرا خودتون جا زدید تو نوبت!
رسوایی شهرداری آبادان را شنیدید؟
شهردار میگه مسوول های شهرداری رفتن از سهمیه رفتگر، بجای رفتگر و باغبان، واکسن زده اند.
همون آدم، با همون کت و شلوار و ماسک، میاد میگه نه، برا اعتماد سازی زدن!
بعد میگه به چهارده تا زدیم، یکی اش بدحال شد اعزام شد تهران!
بعد بازم از همون واکسن، به بقیه میخوان بزنند!!!
بابا! اینکه هررررررکاری میکنی، شماتت میکنند، یعنی گمشو! یعنی به توی مجموعه کذاب سیاس اعتماد نداریم. نمیخواهیمت. رفراندوم از این روشنتر؟
لباس خانومه، پشت باز است. تا زیر کتفش میشه دید.
صاف که میشینه، موهاش تمام ناحیه برهنه را پوشش میده...
معلوم نیست موهاشو، سایز لباسش کوتاه کرده،
یا لباسشو سایز موهاش خریده...
کتابخونه ام.
اوه اوه گوجه ای کرد!
وااااا! اون یکی با لباس عقد خاله زا اش اومده! دوبنده، دامن کوتاه! خود دخترها مدتها نگاهش کردند از پشت سر!!
فردا جمعه است!
چه زود یک هفته شد!
همین هفته قبل مسافر بودمااااا...
عمر، بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی...
من پونزده سال از عمرم را، بی اینکه مطالعه بکنم و چیز یاد بگیرم، تلف کردم تو کار!
پونزده سال!
مبحث سنگینی را باید یاد بگیرم. بارها رفتم سمتش قبلا و نشد. الان که مجبورم،
میشه!
با احمدو چت میکردیم. همین عیدی، زیدش از آلمان رفت ایران و تجدید آغوش کردند و برگشت.
بهش میگم احمدو، روزی دوبار با خودت تکرار کن، هرکی از خارج اومد را نباید بکنی! فرق دارند آدمها...
نیششو باز میکنه برام!
به زنش نوشتم، پرسیدم تا چند وقت دندوناشو کشیدی؟
میگه توکل بر خدا!
یعنی پای خودت، بگو بسم الله!
کشته شدن پسر خانوم عشقی،
عمدا اسم نمیارم که نوشته جلب توجه نکنه و ریا نشه، صرفا حاصل نظر خودمه این،
اره
فکر میکردم کسی که باید هم اندازه این خانوم ناراحت بشه از این قتل، پسر آقا مرتضی و هم پالکی های ایشون باید میبودند، میدونید چرا؟
چون دو حالت داره اون ماجرای باباهای اینها:
این کشته شدن، با نگاه مثبت، نشون میده رسیدیم به نقطه ای بسیاااا دورتر از آنچه شیخ مرتضی میگفت و مینوشت و میخواست و سر همون خواسته ها خونش ریخت.
در این صورت این کشتار، لگد کردن خون بابای این بی بتّه است و باید بر می آشفته،
که خب گویا هر خونی هم جوشش نداره و بعضی خونها، خاصیت زیادی نداشته باشند گویا.
از سوی دیگه، آگه گزینه یک نباشه، کذاب بودن شیخ بر ملا میشه و معلوم میشه کلا چرند میگفت که خر را سوار بشه و خب توفیق سواری هم نیافته گرچه، پسرش سوار شد به جاش منتهی، آدم اونهمه دجال؟ بعیده از شیخ و من شخصا این گمان را نمیبره بلکه بر بی بته بودن پسره است طن و گمان من.
مردک! جان آدمیزاد و، دو گونی برنج؟!
چطور یک مملکت را به تو دادند خون بهای بابات، ولی به آدم شریف تر و زحمت کش تر و بی مفسده تری از تو، دو.کونی برنج؟
نه نه. من قاضی باشم، خون بهایی که به تو دادند را ازت میگیرم میدم به این زن،
به تو هم تتمه دو کونی برنج، آگه چیزی تهش گذاشته باشی البته که فکر میکنم بدهکاری حتی، پسر آشیخ مرتضی...
اینقدر دلم میخواد تو شبکه های اجتماعی سر فحش را بکشم به اینها که میگن وضعمون خیییییلی بد بود، خدا کمکمون کرد الان فلان شده ایم، بعد هم مناسبتهای مذهبی را تبلیغ میکنند و شهادت این و اونو تسلیت میگن و نمیدونم ولادت کی و کیو تبریک عرض میکنند، که نگو.
آخر کره خر! این خدا فقط خدای تو بود؟ برا بقیه ابناء بشر مرده است؟ حرومزاده!
من امروز رفتم حساب بانکی ام را بستم، چون سرحساب شدم این دو سال بیش از چهار میلیون تومن فقط کارمزد داده ام که اکانت داشته باشم!
بستمش. چکار کنم. نمیشه. نمیچرخه!
طلبه که نیستم نگاه جون دادن گاو و گوسفند کنم، حقوق و مسکن و تردد و ماموریت بهم بدن بعلاوه شب کاری و 2500 یورو در ماه رو همه اینها! یک کارمند بودم، اهل هیچی! پولم جمع کردم، گفتم گیرم زن گرفته بودم و نساخته بود، باید مهریه میدادم، الان خرج خودم میکنم.
خرج کردم، تمام شد، بازار هم راکده، درآمد ندارم،
الان دیگه باید برم حبس!
زن است دیگر! ترکوندمش، تماااااام هست و نیستشم همونش بوده و
اونم بند به همونِ من،
الان باید تاوان بدم...
یادم افتاد مسلمان بودم...
سحری میخوردم، میخفتم، نمیدونم چه سری داشت که حتتتتما شیطون میومد یک دست میداد به من!
وسط انزال بیدار میشدی، کوفتت میشد!
همه توش و توانت که رفته بود از تو شیلنگ،
نمیشد از همون دو ثانیه هم لذذذذت ببری! جلق حساب میشد و مبطلات و الخ!
حالا تا خود افطار هم پونصد رقم عبادت آغشته به آب گوشت داشتی، ساده ترینش، نماز ظهر و عصر...
هی بمیرید با این عذابی که مستولی کردید به آدم.
=--------------
فرموده:
ی بارم من یکساعت قبل افطار ساعت ۴ مثل خر میخواستم و...
گویا باطل کرده اند.
ستم است خدایی!
این پسر مطهری چقدر نفهمه!
گفته برید با مادر ستار حرف بزنید، دوتا گونی برنج بهش بدید، از دلش در بیاد.
یکی نیست بپرسه ازش بابای تو رو که کشتند، دوتا گونی برنج ارومت کرد مرتیکه قبیح؟
زدند پسر یارو را کشته اند، بجا اینکه کمکش کنند معلوم بشه چرا کسی به خودش حق داده یکی دیگه را بکشه، تو حکومت اسلامی، در ام القرای اسلام،
میاد بعد اینهمه سال، میگه دوتا گونی برنج بهش بدید اروم بشه!
وجود آدمهایی مثل این پیرزن محترم با همه عقب نگه داشته شدن و ظلمی که بهش شده، خواب از چشمتون میبره، پسر آقا مرتضی!
شرف، به سواد نیست، به توانایی فصیح و بلیغ زر زدن و خر کردن عوام نیست، به کت و شلوار نیست...
درحالی که یک طلبه، فقط 2500 یورو مازاد بر حقوق و... میگیره که بر ذبح شرعی دام در کشور صادرکننده نظارت کنه، بنده از سر ملاحظات مالی، وضعیت خودمو از دانشجوی تمام وقت، به پاره وقت تغییر دادم!
این یعنی سالانه شهریه کمتری بدم منتهی سالهای بیشتری باید متوقف در دانشگاه باشم و سرجمع، عدد بیشتری پرداخت کنم...
از این ستون به اون ستون فرج است. ببینیم بالاخره میمیرند این خز و خیلهایی که مملکت را ارث پدر هیچی ندارشون میدونند، یا بدتر میشه وضع.
پناه بر خدا.
اخباری از ٱلودگی هسته ای اطراف نطنز میشنوم، که ان شاالله دروغ است. صبر میکنیم.
غرب، پیشرفت خودش را با منزه دانستن خدا از دخالت های عیان و نهان در دنیا آغاز کرد!
معنی اش بی خدایی نیست بلکه عظمت خدا را بالاتر این گل کاری ها دانستن است.
قانون اول نیوتن را بخونید:
In the first law, an object will not change its motion unless a force acts on it.
نمیگه ان شاالله.
نمیگه مگه اینکه خدا بخواد،
تکلیف را روشن کرده، و کاخ پیشرفتشو بنا کرده روش.
خدا را از مامور کوس و کون بنده ها بودن هم، منزه کرده است.
وا گذاشته به خودشون.
اینه که حتی ممکنه در ملا عام دو نفر سکس کنند، و منعی نباشه براشون...
به شدت هوس آش دوغ کرده ام.
یادم باشه ظهر، ماست بگذارم بیرون یخچال، دوغ درست کنم...
خدایی چه ریاضتی من کشیدم!!!
جولیت، زاده کلمبیا، هم دوره ای ماست.
خیلی نچسبه فقط. و بیش از همه، به من و منصور نمیچسبه.
خدا را شکر بخاطر کرونا رفت منزل و دیگه نمیاد ماههاست ولی، چرا؟؟؟
بهش پیام دادم که فلان کتابها را از رو میزت بر دارم؟
نوشت اشکال نداره. بردار.
تا داشتم مینوشم ممنون، رفت، و الان بعد از چند ساعت، هنوز ندیده پیام را.
اونم عین ماها تمام وقت سرش تو گوشی است و اینکه باز نمیکنه، صرفا واسه عدم تمایل است و نه چیزی دیگه.
البته، دوست پسرش بسیار از خودش سر تر است و نیازی به هیچ نر دیگه ای نداره منتهی بی شک، به شعور نیاز مبرم داره.
خدا رحمتش کنه
آقاجونم، پیرمرد خوش نمکی بود...
یکبار به مادر بزرگ گفته بوده زن، زندگی تو رومون نیش وا کرده!
یعنی ما را به سخره گرفته
اذیت میکنه
عکس انتظار ما پیش میره و قدرت برترش را به رخمون میکشه
زندگی، تو رومون، نیش واکرده است...
بار سوم است که نخ دندونم تمام میشه!!!
به عممممرم یادم نمیاد تمام شدن نخ دندون یا سر رسید تاریخ مسواک را!!! وععععه آرزوم بود خمیردندون تمام بشه، نمیشد!
اینجا، اقلا پنج تا مسواک را به خاطر میارم...
هرچه زمان میگذره بیشتر قانع میشم که ریاضیات، اشرف همه علوم بوده و هست.
از یک جای عجیب، سر در آورده ام به مباحث کِرل و دیورژانس!
خدایا من کی اینها را خوندم؟
چرا عمیییییییق نخوندم؟؟
چقدر فرصتها که از دستم در رفته است.
حسرت میخورم به اینکه نتونم ریاضیات را یاد بگیرم،
پیش از آنکه بمیرم!
نوشته،
با این اشرافی که اسرائیل روی مراکز حساس و تحرکات مسئولین جمهوری اسلامی داره، باید گفت مملکت دست سربازان گمنام حضرت موسی است نه سربازان گمنام امام زمان.
البته فکر کنم باید حضرت داوود میگفت، نه موسی.
نصف چالش کاندوم کجاست را نگاه کردم.
واکنش والدین به این پرسش بچه هاشون، که کاندوم کجاست!
بعضی مادرها وحشی شدند...
فحش دادند،
شاید بهترین، یک خانوم چاقه بود، که در کمال بهت و تعجب، به دخترش گفت که من ندارم،
بعد دختره گفت عیب نداره از داروخانه میخرم،
بهش گفت از این که سر کوچه هست نخریا، میشناستمون، برو از اون خیابان اونوری بخر!
دختره لو داد که چالش بوده،
مامانه ادامه داد، تازه میخواستم بهت بگم تاخیری ماخیری نخری، با چه طعمی بخری...
چقدر پخته بود واقعا!
تازه، برگه و چرتکه جلوش بود داشت یک کاری میکرد،
و دخترش چقدر بچه سال حتی...
جالب بود...
ماهی خوردم
سردی ام کرد
تتمه چای را دم کردم، با نبات و زنجبیل
خیییییلی سالی بود چای نخورده بودم انگار...
با اینکه مسافرت را توصیه میکنم، و تعریفم ازش نه صرفا رفتن و رفتن، که رفتن و.موندن و زیستن هست، اما مهاجرت را توصیه نمیکنه.
مهاجرت، یک تنبیه است. تبعید است. نفی بلد، از قدیم هم، جزو اذیت ها و کفاره ها بوده است...
نوشته بود روزها از کنار این درخت میگذشتم و به چشمم نمیومد تا وقتی فهمیدم قراره دیگه نبینمش، اون زمان، باهاش یک عالمه حرف داشتم...
نوشته آخوند میفرستند به کشورهای دیگه، نظارت کنه بر ذبح شرعی دام، ماهانه 2500 یورو فوق العاده شغلی بهش میدن، سوای از حقوق، غذا، تردد و اسکان و...
ای حرومتون باشه که به دانشجو، حددددداکثر، هزار یورو پول میدن، بی هیچ قلم اضافه، و من میبینم اقلا روزی هشت ساعت کار مفید میکنند.
حرومتون باشه حرومزاده ها.
مقصد، خیلی عجیب بود بازم
نمی دونم خسته شده بودم یا منگ بودم، همه چیز عوض شده بود. بارها با خودم چک کردم که شهر درستی اومده ام آیا!
ایستگاه مترو تازه بود و تا اینجا مشکلی نداشتم اما وقتی رسیدم به ایستگاههای متدوال، همه چیز عوضی بود. یعنی تابلو ها را که دنبال کردم، اون سمتی که پیاده می شدم همیشه، باید سوار می شدم! انگار بگی جای خطوط رفت و برگشت را عوض کرده اند. می شد تصور کرد ولی چه لزومی داشت آخه!
با گیچی تمام، دانسته های قبلی ام را فراموش کردم و صرفا تابلو ها را دنبال کردم و سوار شدم.
همیشه پونصد تا ایستگاه می ایستاد تا برسیم، اینبار به چشم به هم زدنی، رسید به ته سفر!
خدای! نکنه کلا اشتباه از اتوبوس پیاده شده ام؟
ولی نه. محله هم آشنا بود . درست بود.
یک اتوبوس دیگه سوار شدم و برگشتم خونه...
تمام بر و بچ تو آشپزخونه جمع بودند! مشغول حرف زدن...
شلوغ بود و من خسته بود
یک قابلمه از سوپ شب قبل گذاشتم گرم بشه و، رفتم اتاق خودم...
فکر می کردم این سفر که اینهمه همه چیزش مشخص و از قبل معلوم بود، چرا اونهمه استرس براش کشیدم! بی جهت نبود. اون بلیط اتوبوس را از قبل حس کرده بودم انگار. اون اشتباهمو در رزرو وقت که باعث شد نصف شب سفر را شروع کنم به یاد داشتم. همه چیز جلو چشمم بود، ولی، نمی فهمیدم چرا نتونسته بودم استرسمو کنترل کنم.
صبحش، سوار اتوبوس که شده بودم هم به این استرس فکر می کردم. دلم می خواست به حال خودم گریه کنم. حس می کردم پیر شده ام. حس می کردم دغدغه هام، از جنس دغدغه های مرحوم بابام شده اند، چیزهایی که از زمان قدیم تری با خودش به زمان جدیدی برده بود و نمی تونست کنارشون بذاره. من علم داشتم به همه چیز، می دونستم مشکلی پیش نمیاد که نتونم با پول حلش کنم. منظورم رشوه و ... نیست ها. ته ته ته همه اش این بود که بجای چهاریورو تاکسی صبح، هشت یورو خرجم می شد یا بلیط اتوبوس را باید از نو می خریدم ده یورو خرجم می شد. همه چیز راه حل داشت. همه چیز شدنی بود. ولی چرا من نمی تونستم استرس نداشته باشم...
خیلی دلم به حال خودم سوخت...
رفتیم، ادامه سفر، تو راه ترافیک شد، ده پونزده کیلومتر قبل از مقصد.
اینقدر که اینها عادت به ترافیک ندارند انگار، راننده بلد نبود! یعنی هر سی ثانیه که می تونست دو متر بره جلو، یک پرش می کرد! ته کار همه داشتند بالا می آوردند! یکی هم واقعا آورد!! تو پلاستیک! پشت سر من!
ماجرا این بود که یک احمقی با کله کوبیده بود به نیوجرسی کنار اتوبان و خب شده بود قوز بالا قوز.
بهرحال، رفتیم.
مقصد، ترمینالی کوچکی بود، بیخ باغ وحش شهر. برخلاف نقشه ها، چسبیده به ایستگاه مترو!! نمی دونم چرا به روز نکرده اند نقشه های مترو را!
من برنامه ریزی کرده بودم وقت باشه و پیاده برم. نیم ساعت راه بود. دیگه جی پی اس گوشی را روشن کردم و گوگل مپ را راه انداختم و شروع کردم دنبال اوند دیوونه راه رفتن. شهر، خلوت بود. کرونا زده! تو مسیر چندجایی عکس گرفتم و گذاشتم تلگرام. حدود نیم ساعت مونده به قرار، رسیدم.
تا کارها انجام بشه، کار که چه عرض کنم، انگشت نگاری و گرفتن عکس سر و صورت، یکم نگاه اون زن سیاهه کردم، یکم نگاه منشی مربوطه!
منشی خانوم، زنی محلی بود، نزدیک چهل و اندی سال. موها که خب ولو بودند، لباس بلندی هم تنش بود تا یک وجبی قوزک پا. دور قوزکش یک طرح قشنگ ظریفی خالکوبی کرده بود و کفش پاشنه دار هم پوشیده بود و همه چیز قشنگ به هم می خورد! یکی دوباری که اومد و رفت، صدای تاااااااااق تااااااااااااق تااااااااااااااق پاشنه هاش می گفت منو نگاه کنید و خب، تبارک الله واقعا! خاک تو سر سیاه پوست ها! نکبت کثیف!
کارکنان، از دو سال قبل، عوض نشده بودند. هم پسره را می شناختم هم خانومه را. خانومه فقط خییییییییییلی چاق شده بود. از اینها که رو صنلی می شینند صندلی گم می شه تو کونشون! یک لباسی شبیه لباس علما هم پوشیده بود فکر کنم دیگه زحمت دوخت به خودش نمی داد. گناه داشت از باب تمسخر نمی گم اصلا. جالب بود که زنی با این مشکل واقعی فیزیکی، شغل داشت و سرگرم بود و بهرحال حیات انسانی داشت.
پاسپورتمو گرفتند و اسکن کردند و پاکت برگشت پاسپورت را آماده کردند و آدرس روش نوشتند و با عکس و امضا و آدرسم، جمع کردند فرستادند یک جایی، که می گفتند سفارت خونه. منتهی گه خوردند! فرستادند اتاق مجاورشون. کلا کار ویزا دادن دست یک شرکتی است به اسم TLS فکر کنم. خصوصی. 62 یورو هم پول گرفت بابت این کارهاش. خود ماجرا را هم 115 یورو گرفتند. برای یک ویزای شش ماهه.
کارها که انجام شد بلیطمو در کردم ببینم به کدوم سمت باید جهت گیری برگشت کنم، دیدم بلیطها همخوان نیست! اونی که تو رسید پولم بود ترمینال اصلی را نشون می داد، اونی که صبح پرینت گرفت یارو برام، ترمینال باغ وحش!
هر دو، یک ساعت!
زنگ زدم، پرتغالی بود! نفهمیدم! فقط 36 سنت هزینه ام شد!
دیگه راه افتادم سمت همون ترمینالی که اومدم! تو مسیر، ناهار هم باید می خوردم.
بخاطر کرونا همه جا بسته بود. یکی دو جا باز بود باید بیرون ببر، حمل می کردی غذا را! دیدم خب این که نشد! ببرم کجا؟!
گزینه ها زیاد نبود. یک پیتزایی باز بود، یکی دو تا که غذای محلی می فروخت. یکی دو تا غذای چینی تو راه دیده بودم. و سه تا پاستلریا که نون و قهوه می فروختند عملا.
رفتم و تو پارکی که تو مسیر بود یک قلنبه کیک که از صبح نخورده بودم را زدم بر بدن. باور کنید از کیک های اینها خوشمزه تر درست می کنم. هفته اول که اومدم یک چیزی شبیه رولت د یدم دلم کشید. دو یور، یک برش رولت خریدم. اصلا شکر نداشت! رولت را از چشمم انداخت!! دیگه رفتم ترمینال به مسوول دفتر نشون دادم که تناقض هست، یکم تعجب کرد، یکم چک کرد، گفت همینجا بیا!
گفتم مطمئنی
گفت آره.
...
نشون به اون نشون که ساعت چهار و ربع، هرچی تابلوهای ترمینال را نگاه کردم، اتوبوسی به مقصد من نبود! تا سه ساعت دیگه هم نبود!!!
هراسان رفتم سراغش باز!
هول هولی فرستادم تو یک اتوبوسی که مسیر ما را می رفت!! از بخت بد، اتوبوس مملو از آدم بود و شماره صندلی منو هم فروخته بودند به یکی دیگه هم!!
کلی ایستادم تا دم رفتن...
اینو حیفم میاد نگم.
راننده، بلیط را نگاه کرد. فهمید اشتباه داره، منتهی، بهم گفت نگران نباش. برو هرجا خالی بود بشین!
تصور کن! سیستم، کلا بلیط یک تعاونی دیگه را اشتباهی فروخته بوده به من و این بابا بی اینکه به من یا خودش استرس وارد کنه یا عین راهزن بگه حالا مجدد بلیط بخر یا بگه به من چه یا بگه جا ندارم یا هرچی، حرکاتی که به کرات تو ترمینال و اطرافش دیده ایم همه، گفت برو هرجا خالی بود بشین!
رفتم، و بازم یک صندلی بهتر از اونی که بهم فروخته بودند، نشستم! لحظه آخر یک دختره هم با بلیط در دست اومد و نشست کنارم که خدا را شکر همراه نداشت و تا خود فاطیما، نشستم !
فاطیما، بازم مسافرها عوض شدند و طی ده دقیقه توقف، یک آقایی نشست جای اون خانوم!!!!
لعنت به این سیستم نکبت! من کجا بشینم حالا. نکنه جای منو هم فروخته باشند!
برخلاف استرس بیخود من، اینبار یک جفت صندلی خالی بود که نشستم و تا خود مقصد، به آسودگی سپری شد ! ریلکس!
خب،
الان کی بورد فارسی دارم.
پنج عصر است به وقت ما. برای شما هشت و نیم شب.
هوا نسبتا گرم شده. هفده هجده درجه. من سردمه البته. الانم با شلوار ضخیم و جوراب و دو سه تا بالاپوش نشسته ام توی هال. پنجره باز است، یکی دو تا پرنده کسمغز دارند جیک و جار می کنند و من به اتاقهای ساختمان رو به رو که آفتاب داره بهشون می تابه، حسودی می کنم در واقع!
کار بخصوصی امروز، نکردم شاید. یک عالمه یوتیوب نگاه کردم. از دینامیک و مسائل مربوط به موج. شنیدم که به سلامتی نیروگاه نطنز را باز هم زده اند و ما در کمال خفّت، حتی اخبارشو تخم نمی کنیم پخش کنیم، بازدارندگی، قدرت دفاعی، مقابله به مثل، و همه این عر و گال ها پیشکش دهان گشاد یاوه گوی بزرگان!
اینکه کم کم عوارض ناشی از تشعشعات اتمی هم میاد رو سر دردهامون، قابل انتظار است البته. شما هم منتظرش باشید بی گمان.
چرا به این سمت رفتیم؟
چرا ازش بر نگشتیم؟
چرا اینقدر پر هزینه رفتیم؟
شنیدم امارات، همین چند هفته قبل نیروگاه اتمی اش را که لابد اروپایی ها در کمال امینت و استاندارد براش ساخته اند به بهره برداری رسوند منتهی ما، با شوروی و با کل کل و خریّت، باید همه چیزمونو سر کله خشکمون از دست بدیم.
چرا؟!
نمی فهمم.
همیشه فقط دلم خنک بود که اگه آلودگی هوا هست، اگه خطر پارازیت هست، اگه گرد و غبار و ... هست، خودشونم توش هستند! شاید بشه شیشه های ماشین را تا بالا کیپ کنند و هوای آلوده استنشاق نکنند اما پارازیت را نمی تونند کاری کنند. تشعشع اتمی را نمی تونند کاری کنند...
بگذریم.
صبح، حموم دستشویی را تمیز کردم. عین ترمینال می شه و این رفقا هم در کمال خونسردی هیچوقت خودشونو موظف نمی دونند به مرتب کردن یا شستنش. مهم نیست. آدم یک سنی که ازش می گذره خیلی چیزها براش رنگ می بازه، منم واقعا سختم نیست که حموم مشترکمونو تمیز می کنم. مهم نیست. تو نیکی می کن و در دجله انداز، بالاخره دنیا گرد است.
یک کیک هم پختم، خوب شد. قلقل همه چیزهاش اومده دستم و کمتر خراب می شه دیگه.
البته اینبار حواسم نبود دو برابر همیشه روغن مایع ریختم توش و یکم خمیرش عجیب شد منتهی، کیک شد نهایتا.
تتمه گلابمو هم دارم مصرف می کنم. دیگه دارم آماده می شم که هرچی دارم را بخورم و جابجا بشم. اگه بشه انگلیس، اگه نشده ایران.
نمی دونم چرا اینقدر هم اصرار دارم به این کار. حساب که می کنم تفاوتش، فقط ماهانه 150 یورو هست، نه بیشتر. منتهی دلی به موندن ندارم فعلا. دوست دارم جابجا بشم. امیدوارم قضیه ویزا و سفر جور بشه و برم انگلیس یک مدت هرچند، واقعا حال و هوای انگلیس را دوست ندارم. شهری که با خودش قهر است. عبوس است و انرژی بهت نمی ده. می دونید؟
مملو از پاکستانی ها و سیاهپوست هاست هم.
نگم براتون از سیاه ها. خاک تو سّرش کنند نکبت! برای ویزا که رفته بودم یک زن سیاه جوون بابچه اش هم منتظر بود. اینها به نظر میاد بعضا سینه های قشنگی داشته باشند. منتهی، ناخنها کثیف، لجن! هی با خودم فکر کردم لابد بخاطر رنگ پوستشون اینجور است و نباید کثیف باشند تا کم کم تو بی حوصله شدنش دیدم شروع کرد با ناخن، زیر ناخنهاشو تمیز کردن! هرچی در میکرد را سر انگشتش نگه می داشت، با اون یکی انگشت چندبار می زد رو سر تاپاله اش، دنبال هسته هاش می گشت! بعد می ریخت و ادامه می داد! کثافت!
آقا خاک توگور این آرتور! پسره مزخرف! یک هفته قبل از سفر، من دنبال بلیط بودم که برم لیسبون. قطار حدود سی یورو بود و اتوبوس ده یورو و خب من چون خرجم افتاده گردن کسی دیگه، انصاف ندیدم قطار بگیرم. رفتم سراغ اتوبوس. حین گشتن، آرتور اومد رد بشه از تو هال، ازش پرسیدم که چه شرکتهایی این مسر را می رن و اونم یک اسمی گفت و سرچ کردم و معلوم شد که خب آره اونم می ره. بلیط را هم از یک هفته قبل می تونستی رزرو کنی و خوب بود بهرحال.
سایتش که باز شد، چک کردم و ساعت سفر که باید الزاما شش صبح انتخاب می کردم را نگاه کردم، سرویس داشت. چهارتا صندلی هم نیم بها گذاشته بود! به طبع، نیم بهاها را انتخاب کردم. اینم بگم که اصلا معلوم نبود که کدوم صندلی را شما داری می خری. نه نیم بها، نه تمام بها. یکی دیگه از شرکتها بود که صندلی را انتخاب می کردی و یک و نیم یورو اضافه تر باید می دادی بابت این انتخاب کردم ولی اگه به اختیار خودشون میذاشتی، فقط ده یورو هزینه ات می شد.
ما زدیم و رفت و برگشت را خریدیم، دو تا پنج یورو. ایمیل اومد که پولش دریافت شد و شماره بلیط ها فلان است و فلان، از این ایستگاه به فلانه ایستگاه.
گفتیم خب. تمام شد دیگه. با خیال راحت به باقی کارهامون رسیدیم تا دو روز مونده به سفر گفتم نکنه این صندلی نیم بها اون ته اتوبوس باشه و له بشم تا برسم؟! بذار بپرسم.
زنگ که نمی شد بزنم چون زبانشونو بلد نیستم. ایمیل دادم. هنوز که هنوزه جواب نداده اند!!!
بهرحال کاری نمی شد بکنم. روز سفر، پنج صبح از خواب بیدار شدم.
چه خوابی. عین مرده معصیت کرده بودم. زهرم شد. استرس داشت می کشتم. از چند روز قبل دلشوره د اشتم و هرچی به سفر نزدیکتر می شدم دلشوره ام بیشتر می شد. می دونستم نباید دداشته باشم اما داشتم نمی تونستم مهارش کنم. اثرشو تو تمام ماهیچه هام و اخلاقم و معده ام می تونستم ببینم و نهیب زدنهام به خودم افاقه نمی کرد. بهرحال پنج صبح بیدار شدم و تندی لباس پوشیدم و تاکسی ها را چک کردم. ارزونترینش، 4.61 یورو می گرفت که منو ببره تا ایستگاه اتوبوس. ده دقیقه! کلی به خودم فحش دادم چون اگه در انتخاب و رزرو وقت دقت کرده بودم لازم نبود این موقع صبح برم. می شد قشنگ ساعت هشت صبح حرکت کنم با هزینه کمتر و چشم بازتر.
بهرحال. رزرو کردم و یارو هم اومد. یک آقای پرتغالی دو زبانه. بهم گفت ایرانی زیاد مسافر داشته اما اولین ایرانی نر من هستم! گویا فقط خانومها با تاکسی تردد می کنند!!
رفتیم سمت ترمینال و حالا من هول داشتم که خدایا این تعاونی که من ازش خریدم را چطور پیدا کنم. آرتور را بخاطر همین فحش دادم چون بهم گفت یک عالمه پله هست و پیچ می خوره و من گم شدم و از یکی پرسیدم و الخ.
از راننده آژانس سوال کردم، گفت پایین همین پله هاست! خب منم رفتم. به خداوندی خدا هشت نه تا پله رفتم پایین، یک سوله بود شاید بگم سرجمع یک چهارم ترمینال صفه اصفهان توش جایگاه نبود. تمامشونم خالی. یک دفتر اون آخرش بود بقیه هم مغازه های ترمینال که بسته بود اون ساعت صبح. یعنی اگه کسی نیت می کرد گم بشه هم نمی تونست! با خودم گفتم این کره خر را باید بیارم ایران ببرم ترمینال جنوب تهران ولش کنم تا بفهمه سردرگمی روز عرفه بیشتره یا تو ترمینال! آخه بزمجه! دیگه ترمینال به این گرد و جمعی و خلوتی با یک در ورود و خروج، دیگه استرس داره که منو می ترسونی؟!!
بماند.
توالت ترمینال هم همون اولش، با نشون دادن بارکد بلیط باز می شد و ملت مصرف می کردند منتهی من بارکد نداشتم!!!
موقع سوار شدن، راننده گوشی اش را در آورد و بارکد همه را که اونها هم رو گوشی هاشون بود چک کرد، من بارکد نداشتم!! رسید را نشونش دادم، گفت بارکد می خوام!
خب نداشتم.
فرستادم همون دفتر.
رفتم و اون آقا شماره بلیط ها را زد و دو تا کاغذ در کرد، داد دستم. رفت و برگشت! گفت شماره صندلی ات معلوم نیست هرجا خالی بود بشین!
من از خدا خواسته، رفتم و همون ردیفهای سوم چهارم یک جفت صندلی خالی انتخاب کردم و به صحت و سلامت، سفر آغاز گشت!
حین سفر، یکم به اطرافم دقت کردم. اتوبوس، کیسه آشغالی به دسته صندلی هاش نبود!!!
اون جلو تابلو زده بود سیگار و خوردن آشامیدن ممنوع حتی!!
بعد این چکش های شکستن شیشه همه سر جاش بود!
وای فای داشت ولی وصل نمی شد و شاگرد شوفر هم نداشت!
نشستن رو ردیف جلو، برای نر و ماده ممنوع بود! گویا بحث امینیت تصادف و الخ!
رفتیم تا دقیق سر دو ساعت رسیدیم یک شهر دیگه به اسم فاتیما! اونجا اتوبوس پر شد!
یارو تو بلند گو گفت پنج دقیقه توقف داریم. و به خداوندی خدا سر پنج دقیقه راه افتاد! یعنی از قبل اومد نشست پشت فرمون و چند بار ساعتشو چک کرد و سر پنج دقیقه، حرکت!
یک عده هم که اونجا مقصدشون بود رفته بودند و یک عده جدید اومده بودند.
همینکه توقف کرد در صندوق را تا ته باز کرد و رفت! هرکی چمدون خودشو بر می د اشت گویا. نمی دونم چرا اینها نگران دزدیدن چمدونهاشون نیستند!!!
اسلام هم ندارند ها! ولی برای راحتی خودشون، یک توافقی گویا کرده اند که از هم ندزدند.
از شماها، کسی هست که چشم سومشو وا کرده باشه؟
چیه ماجرا؟
چی دیده؟
چطوره شام، تن ماهی بخورم، با پلو شوید؟
یک موقع، کی بود فارسی بیاد دستم، یک عالم چیز از سفر دیروز براتون بنویسم...
از اتوبوس و بدبختی هاش، و البته زرنگ بازیهایش!
از کرونا و پیآمدهاش
از خانومهای کارمند
از باغ وحش لیسبون، دم درش البته نه داخل
از سیاهپوستها
از 16216 قدم پیاده روی، معادل 11.6 کیلومتر، بی ناهار و صبحانه تقریبا
از پیری
از اضطراب
از اینکه حس میکنم موقع دنده عوض کردنه باز...
از نبودن حتی یک شعبه، کاترپیلار!
و از باقی! مثلا از یادداشت بهروز وثوقی که عاملان چهل سال تبعید خودشو نام برده، خاتمی، میرحسین، و مخملباف!!
چرخ بازیگر، چه بر سر تک به تک اینها آورد! یکی را کرد زندان،
یکی را بی آبروی دوران،
مخملباف را هم نمیدونم.
پورن استار شدن بانوی حجاب و عفاف!! خانوم بازیگر!!
ریحانه پارسا؟
پشت بند مرگ خانوم "خدا را شکر چادری ام" جان!
بد چرخی است این دوران! عجیب میچرخه و هرچی درشت تر باشی، خرد ترت میکنه انگار!
از خاتمی جوان پرسیده بوده تکلیف بازیگران دوره قبل انقلاب چیه،
فرموده، اینها نماز هم بخونند، نمازشون قبول نیست حتی!
نخوت تا کجا!
همین که تخم لای پاش نبود هشت سال، و بعد از آن،
در مقام خدا!