رفتیم، ادامه سفر، تو راه ترافیک شد، ده پونزده کیلومتر قبل از مقصد. 

اینقدر که اینها عادت به ترافیک ندارند انگار، راننده بلد نبود! یعنی هر سی ثانیه که می تونست دو متر بره جلو، یک پرش می کرد! ته کار همه داشتند بالا می آوردند! یکی هم واقعا آورد!! تو پلاستیک! پشت سر من!

ماجرا این بود که یک احمقی با کله کوبیده بود به نیوجرسی کنار اتوبان و خب شده بود قوز بالا قوز.

بهرحال، رفتیم.

مقصد، ترمینالی کوچکی بود، بیخ باغ وحش شهر. برخلاف نقشه ها، چسبیده به ایستگاه مترو!! نمی دونم چرا به روز نکرده اند نقشه های مترو را!

من برنامه ریزی کرده بودم وقت باشه و پیاده برم. نیم ساعت راه بود. دیگه جی پی اس گوشی را روشن کردم و گوگل مپ را راه انداختم و شروع کردم دنبال اوند دیوونه راه رفتن. شهر، خلوت بود. کرونا زده! تو مسیر چندجایی عکس گرفتم و گذاشتم تلگرام. حدود نیم ساعت مونده به قرار، رسیدم.

تا کارها انجام بشه، کار که چه عرض کنم، انگشت نگاری و گرفتن عکس سر و صورت، یکم نگاه اون زن سیاهه کردم، یکم نگاه منشی مربوطه!

منشی خانوم، زنی محلی بود، نزدیک چهل و اندی سال. موها که خب ولو بودند، لباس بلندی هم تنش بود تا یک وجبی قوزک پا. دور قوزکش یک طرح قشنگ ظریفی خالکوبی کرده بود و کفش پاشنه دار هم پوشیده بود و همه چیز قشنگ به هم می خورد! یکی دوباری که اومد و رفت، صدای تاااااااااق تااااااااااااق تااااااااااااااق پاشنه هاش می گفت منو نگاه کنید و خب، تبارک الله واقعا! خاک تو سر سیاه پوست ها! نکبت کثیف!

کارکنان، از دو سال قبل، عوض نشده بودند. هم پسره را می شناختم هم خانومه را. خانومه فقط خییییییییییلی چاق شده بود. از اینها که رو صنلی می شینند صندلی گم می شه تو کونشون! یک لباسی شبیه لباس علما هم پوشیده بود فکر کنم دیگه زحمت دوخت به خودش نمی داد. گناه داشت از باب تمسخر نمی گم اصلا. جالب بود که زنی با این مشکل واقعی فیزیکی، شغل داشت و سرگرم بود و بهرحال حیات انسانی داشت.

پاسپورتمو گرفتند و اسکن کردند و پاکت برگشت پاسپورت را آماده کردند و آدرس روش نوشتند و با عکس و امضا و آدرسم، جمع کردند فرستادند یک جایی، که می گفتند سفارت خونه. منتهی گه خوردند! فرستادند اتاق مجاورشون. کلا کار ویزا دادن دست یک شرکتی است به اسم TLS فکر کنم. خصوصی. 62 یورو هم پول گرفت بابت این کارهاش. خود ماجرا را هم 115 یورو گرفتند. برای یک ویزای شش ماهه.

کارها که انجام شد بلیطمو در کردم ببینم به کدوم سمت باید جهت گیری برگشت کنم، دیدم بلیطها همخوان نیست! اونی که تو رسید پولم بود ترمینال اصلی را نشون می داد، اونی که صبح پرینت گرفت یارو برام، ترمینال باغ وحش!

هر دو، یک ساعت!

زنگ زدم، پرتغالی بود! نفهمیدم! فقط 36 سنت هزینه ام شد! 

دیگه راه افتادم سمت همون ترمینالی که اومدم! تو مسیر، ناهار هم باید می خوردم.

بخاطر کرونا همه جا بسته بود. یکی دو جا باز بود باید بیرون ببر، حمل می کردی غذا را! دیدم خب این که نشد! ببرم کجا؟!

گزینه ها زیاد نبود. یک پیتزایی باز بود، یکی دو تا که غذای محلی می فروخت. یکی دو تا  غذای چینی تو راه دیده بودم. و سه تا پاستلریا که نون و قهوه می فروختند عملا.

رفتم و تو پارکی که تو مسیر بود یک قلنبه کیک که از صبح نخورده بودم را زدم بر بدن. باور کنید از کیک های اینها خوشمزه تر درست می کنم. هفته اول که اومدم یک چیزی شبیه رولت د یدم دلم کشید. دو یور، یک برش رولت خریدم. اصلا شکر نداشت! رولت را از چشمم انداخت!! دیگه رفتم ترمینال به مسوول دفتر نشون دادم که تناقض هست، یکم تعجب کرد، یکم چک کرد، گفت همینجا بیا!

گفتم مطمئنی

گفت آره.

...

نشون به اون نشون که ساعت چهار و ربع، هرچی تابلوهای ترمینال را نگاه کردم، اتوبوسی به مقصد من نبود! تا سه ساعت دیگه هم نبود!!!

هراسان رفتم سراغش باز!

هول هولی فرستادم تو یک اتوبوسی که مسیر ما را می رفت!! از بخت بد، اتوبوس مملو از آدم بود و شماره صندلی منو هم فروخته بودند به یکی دیگه هم!!

کلی ایستادم تا دم رفتن...

اینو حیفم میاد نگم.

راننده، بلیط را نگاه کرد. فهمید اشتباه داره، منتهی، بهم گفت نگران نباش. برو هرجا خالی بود بشین!

تصور کن! سیستم، کلا بلیط یک تعاونی دیگه را اشتباهی فروخته بوده به من و این بابا بی اینکه به من یا  خودش استرس وارد کنه یا عین راهزن بگه حالا مجدد بلیط بخر یا بگه به من چه یا بگه جا ندارم یا هرچی، حرکاتی که به کرات تو ترمینال و اطرافش دیده ایم همه، گفت برو هرجا خالی بود بشین!

رفتم، و بازم یک صندلی بهتر از اونی که بهم فروخته بودند، نشستم! لحظه آخر یک دختره هم با بلیط در دست اومد و نشست کنارم که خدا را شکر همراه نداشت و تا خود فاطیما، نشستم !

فاطیما، بازم مسافرها عوض شدند و طی ده دقیقه توقف، یک آقایی نشست جای اون خانوم!!!!

لعنت به این سیستم نکبت! من کجا بشینم حالا. نکنه جای منو هم فروخته باشند!

برخلاف استرس بیخود من، اینبار یک جفت صندلی خالی بود که نشستم و تا خود مقصد، به آسودگی سپری شد ! ریلکس!