آدرسشو بجای اینکه تو blogfa برام بده
تو blofa داده!
هی میرم، هی میگم ازین حرفها نداشتیم باهاش! سایت مستهجن چرا میده به من!!
عاقا، خانوم! دقت کن.
اینم از کشف امروزم!
آدرسشو بجای اینکه تو blogfa برام بده
تو blofa داده!
هی میرم، هی میگم ازین حرفها نداشتیم باهاش! سایت مستهجن چرا میده به من!!
عاقا، خانوم! دقت کن.
اینم از کشف امروزم!
هد فون وصل به کامپیوتره، و رو گوش من
فونت فارسی فقط رو گوشی دارم واسه همین تو گوشی تایپ میکنم و میزنم رو بلند گو که تلفط را بشنوم. ییهو همه اتاق میشنوند!
مغغغغزم خر شده. خیلی وقتها قاطی میکنم انگار. گه گیجه وار...
خیلی شاید مسخره به نظر برسه ها اما،
دارم فکر می کنم چند وقت پیش، به نظرم، اشتباهی، می خواستند هاپولی ام کنند!
باور کنید. الان که این ماجراهای زمزمه را می شنوم،
حکایت این بود که یک کاریاب، تو سوئد، ما را کشف کرد!
زنگ و مصاحبه و قرار و مدار،
یک قرار کاری گذاشت توی استراسفورد!
ما به اون قرار نرفتیم. یعنی نتونستیم بریم چون مدارک خروج از کشورمون درست نبود و اگه می رفتم ممکن بود دیگه نذارند برگردم.
بعد یک مدت ول شد، و طبعا شرکت یکی دیگه را برای کارش گرفت،
بعد من هی پیگیری کردم و باز فعال شدند!
بعد از یکی دو ماه، بازم زنگ و پس زنگ و قرار و مصاحبه تلفنی و توی هیچکدومش هم خبری ازکار نبود انگار!
در واقع من تمام تلاشم این بود بپرسم بابا اسم این شرکت بی صاحبتون چیه، سایتش چیه، یک آدرس بدید من ببینم پروژه هاتون چیا بوده اگه به سابقه کار من نمی خوره من اصلا خودم بگم به دردتون نمی خورم!
دیدم خیر! هی زمین میگن آسمون میگن هی شرح می دن! اما مدرک، هیچ!
طرفمونم اون کاریاب سوییسی خودش اهل ترکیه بود
تو شرکتی که ما را معرفی کرد، با یک زن آمریکایی که ایرانی حرف می زد (شکسته بسته) طرف شده بودیم!
زنه می گفت شوهرش ایرانی است و معمار است.
بهرحال کار به اینجا رسید که این هربار یک قرار مصاحبه با ما می ذاشت، دیگه تلفنی الان،
بعدش مثل مذاکرات جلیلی، یک قرار می ذاشت واسه مصاحبه بعدی!!
تو تماس آخرشون گفت یک پروژه من می خوام بدم ببینم شما چطوری اصلا انجام می دی که منم دیدم حوصله باربردن واسه اجنوی و کون دادن مفتی را دیگه ندارم، ازش پرسیدم بابتش پولی پرداخت می شه؟ که گفت نه در حد یکی دو صفحه است و کم است و الخ. بعد هم قرار بود با ایمل بفرسته، اصلا نفرستاد! حالا یا بحث پول شد ول کرد، یا فهمید بابا ما از توی تنبون خودمونم بی خبریم، چه برسه به عالم بالا!
سیاست منظورمه
بهرحال، شرکت مذبور گم شد! به همین سادگی!!!
ایمیل و واتس آپشون هست، منتهی، دیگه نه اونها خبریشون شد، نه من رفتم دنبال حمالی!
و الان دارم فکر می کنم من اگه رفته بودم استراسفورد، و از اونجا به اوین، کی می خواست بگه این بابا قد گاو هم نمی دونه اصلا معادلات سیاسی چیه ؟
کافی بود یک بطری بذارند رو میز، با یک نوشته!
خب من می خوندم از روش!
یا یک کاغذ و خودکار،
می نوشتم هرچی بگن دیگه!
والله! ما استخون که نداریم که! کتکشو ما بخوریم که فلانکی که قراره له بشه له نشه؟ به تخمم که له بشه! لابد یک کاره ای هست یا بوده یا می خواسته بشه که می خوان لهش کنند دیگه! به ما چه؟!!
واقعیت اینه که به قول یارو چه بارون بیاد، چه بارون نیاد، ما کونمون پاره است! حالا همه این بگیر و ببند و در نهایت کودتای یواش، هیییییییچ فرقی به حال عامه ملت نداره. ما باید بارمونو ببریم و کاهمونو بخوریم! اینکه کی رو گرده ما سوار است را، اولا فرقی نمی کنه برامون،
دوما اصلا نمیفهمیم!
پس جفتک انداختن فقط منتج به توپوزی خوردن است! خب مگه خریم؟! نمی اندازیم!
نه؟
مخلص کلام!
خدا باباتونو بیامرزه کاری به کار من نداشتید. منم کاری به کار کسی ندارم.
مقاله پقاله هم اگه خواستید خبر کنید بی بطری و تو پوزی براتون می نویسم حااااااااالشو ببرید!
خخخخخخخ
نبود؟
عزّت مزید
آقا، ما صبح رفتیم خون دادیم.
یعنی اول اون شیشه ... را دادیم،
بعدشم نشستیم یک خانوم مسن مهربونی ازمون خون گرفت.
خون نگو، ژله!
رنگ نگو، خون کبوتر! تقریبا سیاه!
البته فکر کنم تعمدا از تو سیاهرگم گرفت! اگه از سرخرگ برداشته بود بلکه صورتی می شد!
خیلی فاجعه هااااااا! حداقل خودم که خوشم نیومد! انگاری پر از آشغال بود اینقدر سرخ بد رنگی بود خونمون.
بابا، خون باید سفید باشه. یعنی روشن باشه. زلال! عه! مسخره کرده است!
بزنم رو دماغم روزی یکم خون بره تا بدن مجبور بشه خون نو تولید کنه ؟!
می کنه، یا کم خونی میگیرم پشت بندش؟!!
نمی دونم
ولی یارو چقدر با حوصله و مهربانی خودش پنبه را رو دستم نگه داشت،
یک عاااااااالمه وقت
بعد چسب زد بجا پنبه، بازم نگه داشت،
یک عاااااااااالمه وقت
اصلا اینقدر که این حوصله داشت و هولش نبود من آروم شدم خودم!
باور کن
دیگه بعدش رفتیم مدرسه و یکم کار مفید کردیم و از بس سرمونو خاروندیم کچل شدیم. آب گرم نداریم. هم گاز تمام شده هم پیلوت آبگرمکن خرابه. از دیشب یارو را بسته ام به پیامک ببینم کی درست می شه. آخرین کپسول گاز را پسرش خرید برامون. کپسول خالی بود. پسره اندازه غول است اما بالغ نیست. همیشه همینه وقتی بابا ننه ها خیلی به همه چیز مشرف می شن و همه کارها را دست می گیرند، بچه ها اغلب نالایق و احمق بار میان. کپسول سبک نبود که بشه گفت خالیه، اما نه پلمپ داشت و نه اندازه کپسول پر سنگین بود. طرف با دست حملش کرد بود فکر می کرد سنگینه. منم چیزی نگفتم ولی تقریبا یک سوم بقیه کپسولها کار کرد و تمام شد! 26 یورو!
همین
خط اینترنتم قطع شده و دیدم بهتره تمدیدش نکنم. راستش وقت زیادی را تو فضای مجازی تلف می کنم. یا به گپ و گفت با دوستانیم یا اینستاگرام کلیپ های مختلف نگاه می کنم. پیش نرفتن کارها حتما دلیلهای منطقی و مشخصی داره که یکی اش، اتلاف وقت اینور اونور است و نداشتن اینترنت خودبخود واجبارا یک بخشی اش را درست می کنه.
قبول ندارید؟
ببخشید دیگه هر لحظه نیستم. شادمان باشید رفقای واتس آپی و تلگرامی که از چکه کردن سقف خونه تون تا چشمک زدن همکارتون تا چمیدونم قهوه خوردنتون تا بز خری کردن مبلمانتون تا باریک الله شنیدن از معلمتون و قرارمدارتون با آقای همسایه و سقط و خطر هپاتیتتون و ... همممه را مخابره می کردید. باشه ؟
برسید به زندگانی خودتون.
تا منم فیل هوا کنم!
خخخخخ
مهوّع است نخونید. گفته باشم!
آره
عرض کنم که،
واقعا بدن آدم خیلی ناقلاست هاااااا!
هر شب که قرار نبود من صبحش نمونه جیش بگیرم،
تا صبح می ترکیدم از فشار !
بعد صبح یک عالمه وقت باید رو پاچال می موندم.
حالا امروز، ساعت هفت بیدار شده ام، بی اینکه شبش لازم باشه برم دستشویی
هرچی فکر می کنم می بینم جیشمم نمیاد!
دیگه واسه همین ریسک نکردم که اول یکم جیش کنم از وسطش نمونه بگیرم.
از همون اول سرشو گذاشتم تو ظرف نمونه،
یک ظرف را پر نکرد!
یعنی به این می گن مثانه یک آدم لجباز :))
خیلی هم زشت شد فکر کنم اسپرم شناورشو اگه بشمارند یک عالمه اسپرم توش باشه! واقعا مایه خجالت است به قرعان. ببینم مسوول آزمایشگاه دلش می سوزه بیاد سرویسم کنه :)) خودم که عرضه ندارم ز بنیان.
بگذریم.
خوندی؟
یک نظر ناشناس بی اسم و عنوان بذار من فقط بشمارم ببینم چند نفرتون کلا نوشته های من به تخمتونه! مگه نگفتم نخونید؟!! خططط اول!
خب
یکساعت دیگه باید برم نمونه خون بدم
جیش سر صبح هم از خونه میبرم
آبگرمکن روشن نمیشه که دوش بگیرم و امیدوارم این اشکول جدی بگیره و بیاره سرویسش کنند. واقعا نمیخوام دوش ای سرد بگیرم. دیشب پیاممو خونده. امشب بازم چوبش میکنم.
این هفته نوبت دندون پزشکی هم دارم، و نوبت قلب. کلا هفته سلامت است انگاری.
فلاموش
با بانی تو مایه های فلامرز، اسم ایرانی
به پرتغالی یعنی ما گفتیم!
فلا یعنی گفتن
موش فعل توبی برای ما
فلا موش یعنی ما گفتیم
چون موش تهش مشخص می کنه کی گفته، دیگه می تونند "ما" را نیارند سر جمله
nos flamos » flamosh
boa noite
(شب بخیر)
نمی دونم چه کرمی به جونم افتاده که اخبار دستگیر شدن یا زمزم را هی دنبال می کنم!
خیلی مسخره است . تمام این تریبونهای خارج از کشور الان یک هفته است تمام توان تحلیلی خودشونو گذاشته اند ببینند این یارو چطوری دستگیر شد.
خب شد دیگه. حالا یا ایران یا عراق یا هرجا. چه فرقی می کنه.
مهمتر نیست آیا که ببینند و بررسی کنند که حالا تبعات این دستگیری چیا هست؟ کیا احیانا فرار کردند خارجه، کیا دستگیر شدند، کیا خودکشی کردند کیا چه تغییر موضعی دادند، کیا به شکر خوردن پیشگیرانه افتادند و الخ؟
تمامشو از دم می گن خیلی سادگی کرد رفت عراق!
خب زحمت کشیدید الان که مساله حل شده خودشم می دونه سادگی کرده!
ولی اگه رفته بود و اونهمه پول را برگردونده بود دیگه سالهای سال سینه اش را صاف می کرد می گفت من تو اون شرایط خطرناک واسه هدفم رفتم تو دهن شیر و برگشتم!
نه؟
چی می گفت شاعر؟؟
صیاد نه هربار شکاری ببرد
باشد به یکی بار که ببرش بدرد!
بعدشم، این بدبخت که چوق همه کش بوده است! اخبار را که نمی زاییده! همین شماها بهش می داده اید که همو بکوبید، اینم زارت و زارت توزیع می کرد! یعنی الان به نظرم منصفانه تر این بود که تو داخله، جریانهای بی حیای سیاسی یکم خجالت بکشند!
چرا من نمی تونم اون کانال یا مشابهش را راه بندازم؟
چون کسی اخبار را به من نمی ده!
چرا این بابا تونست؟
چون به اون می رسوندند!
میدونید؟
می خوام بگم یک مجرم یا مجرمهای درشت تری هستند، که از قضا توی داخل هم هستند، و امیدوارم حواسها به اونها هم برسه تا دیییییییییگه کسی غلط بکنه اسرار هویدا کنه!
والله!
آدمها، تو یک خونواده دو سه چهار نفری یک دنیا سرّ مگو دارند. این که یک مملکت است! پیداست خیلی چیزها هست که نباید سر منار فریاد بشه!
بد می گم؟
خب،
یک تن ماهی گوجه ای خوردم و دسر شله زرد زدم پشتش و دیگه اگه خدا بخواد هیچی نمی خورم (جز آب) تااااااااا فردا که برم نمونه خون بدم.
جمعه هم اگه خدا بخواد برم اکو و نوار قلب بگیرم
ببینم بعدش چی می شه.
امیدوارم گرون نشه فقط. این بیمه که خریده ام نمی دونم چطوریه که انگار به درد این کار نمی خوره. بیمه کفن و دفن و حمل جسد است انگار بدتر از اون بیمه مسافرتی که تو کشور می فروشند! واسه زنده کاری نمی کنه، بیشتر واسه بازمونده هاست!! جسد را با فرست کلاس میارن وطن!
بگذریم
نمی دونم خسته ام، روحیه ام ضعیف شده، کارها بد پیش می ره یا نمی ره، نمی دونم چطوریه که خوب نیست حال حاضرم. زمان خیییییییییلی سریع می ره. عین کسی هستم که کنار جوب نشسته ماهی بگیره، گذر سریع آب را می بینه، وهیچی به قلابش نمی افته! عنقریب ترم تمام می شه و باز من درسهام می مونه رو دستمت! این خوب نیست. ولی نمی دونم هم چه کنم. بیشتر سر در گمم. اگه کلاس برام میذاشتند می فهمیدم چقدر دارم پیش می رم یا نمی رم. الان هیچ حرکتی نمی تونم بکنم! فقط چهارشاخ مونده ام!
از حرکات این خارجکی ها یکی هم اینه که هزینه افراد جوان را یکم کم می کنند
مثلا،
کسی اگه حساب بانکی ای باز کنه، تا وقتی سی سالش نشه، کارمزد خیلی کمی ازش می گیرند. ولی بعد از سی سال دیگه رسما ازش کارمزد می گیرند
یا یک خط موبایلی دارند که واسه افراد زیر 25 سال هست و به شدّت ارزونتر از خط موبایل معمولی است.
تو حمل و نقل نشنیدم مراعاتشونو بکنند ولی. بهرحال همون دوتا هم جالبند به نظرم.
یک خط موبایل از این دومی ها داشتم، از کار افتاد. الان تماس گرفتم که هنوز دوهفته از قراردادمون مونده که. می گه شماره شهروندی ات را بده! می خواد سنّمو چک کنه طبعا...
گفتم حفظم نیست بعدا میام بازم!
اینکه می گن شانس مطرح نیست، از کسشعر ترین فرمایشاتی است که ممکنه یکی مطرح کنه.
الان، نزدیک به 12 ساعت است که داره بارون میاد.
زمانی که من اومدم پورتو، با توجه به هزار و یک مشکلی که کمابیش فقط شنیدید ازشون، از جمله نداشتن جا و اقامت توی هاستل و دو تا چمدون بار و تمام دارایی ات توی جیب و ...،
کافی بود فقط یک روزش یک همچین بارونی به من بگیره!
فقط یکروز!
یعنی کافی بود یک روز شلوار من خیس بشه فقط، پاچه هاش حتی،
خشتکشو خودم خیس می کردم!
باور کنید اینکه تمام یک هفته ده روزی که من آواره بودم آفتاب طاق آسمون بود و هوا خوب بود، تو زمستون، اگه نذارم به حساب خوش شانسی، به حساب چی باید بذارم؟!
کافی بود سردم بشه، نپسندم، مریض بشم، می دونید، خیلی راحت ممکن بود حسّم عوض بشه به کاری که کرده ام! به شکری که خوردم...
شماها هم شانستون می گه، منتهی، شاید اونقدر که به بقیه فکر می کنید به خودتون نگاه نمی کنید که بفهمید اگه الان کف بیمارستان نخوابیده اید، اگه تو راهروهای دادگاه سرگردون نیستید طلاق بگیرید، طلاق بدید، و خیلی اگر های دیگه، اینها شانس هایی بوده که آورده اید!
امروز دیگه بارون نمیاد، می شه سر از سوراخ کرد بیرون!
سرد است اما
یکم درس بخونم بعد پاشم برم تو کوچه. خط موبایلم دو هفته پیش از موعد تمام شده انگار. یک خط نو بخرم باز، اگه شد اون شلوار خشتک کوتاه را عوض کنم که دیگه روزهای آخرشه و عوض نمی کنند دیگه برام هرچند، بعید است چیزی داشته باشند که خوشم بیاد.
زردچوقه ام هم تمام شده. یکم زردچوقه بخرم به اصطلاح! (میدونم زردچوبه درسته ها! دلم خواست)
دیگه چی؟
واقعا چیز دیگه ای نمی خوام. کفش و کلاهم تکمیل است و ، هان دیشب رفتم و برگشتم دیدم دفترچه های روی میزم دوتا شده است. یک دفتر خوش دست دارم واسه کلاس زبانم می برم میارم. روز قبلش داشتم فکر می کردم یکی یدک بخرم که تمام شد داشته باشم. حالا دیشب رنیتو اینو رو میزم دیده بود یکی برام آورده بود! گفت استفاده نمی کنم مال تو! مزه داد. هیچ چیز مزه دار تر از چیز مفتی نیست به قرعان! شده نذری بیارن براتون؟ دیدید چه حالی می ده مفتی که هست؟ همینو بری فلان کافی شاپ پول جهیزیه دخترشو باید بدی تا بدن بخوری نامردها!
کلا ملت عجیبی هستیم... تو روزمره تا خرتناق همو کلاه می ذاریم، بعد نذری می دیم فلان طور!
بیماریم. می دونید! بیمار!
آرتور، پاستا درست کرد.
تا جایی که من دیدم، اون مرحله جوشوندن ماکارونی اش شبیه ما بود
منتهی واسه بعدش، بعنوان سس،
یک ترکیبی ازتخم مرغ، کره و پنیر را آماده کرد که بریزه روی ماکارونی آبکش شده و هم بزنه تا باباش در بیاد
و البته گوشت چرخ شده، نیم کیلو!
به جان خودم! اینجا بسته بندی گوشتها چهارصد گرم یا نیم کیلو هست عموما. یک بسته نیم کیلویی را سرخ کرد زد به یک بسته کامل ماکارونی!
البته یک رفیق خوش برخوردی هم داره - نر - که اونم اومد و دو نفری لابد خوردند این حجم را!
دمشون گرم!
والله
من به نظرم می رسه تو اعتصاب غذای تر هستم! قیاس که می کنم حجم غذای من به اعتصاب غذا بیشتر می خوره بخدا! لاغر هم که دارم می شم. اون از عینکم اون از کمربندم. دارم آب می شم!
خدایا، ما را خوب بنما!
شازده سرعت اینترنت را زیاد کرد، البته خدایی پسووردشو واسه همه هم گذاشت،
بعد الان صدایی که از اتاقش میاد میدونید مثل کدوم فیلمهاست؟
فیلمهای قدیمی مثل چارلی چاپلین !
سلیقه است دیگه. چه می شه کرد.
خانوم شهرزاد صادقی اینو تو لینکدین نوشته بود، مفیده. بالاخره بعد از یک عالمه چس ناله خوندن تو وب و باقی جاها، دو خط هم معلومات بدک نیست:
نکته:سفته سفید امضا بدید طرف هر مبلغی میتونه روش بنویسه نه فقط تا مبلغی که روی سفته چاپ شده. اون فقط برای مالیاته😊پس حواسا جمع👀 میرسیم سر سفته هایی که کارگر میده به کارفرما اولا بگم که توی قانون کار سفته و چک و... برای تضمین نداریم.اینا صرفاً توافقات بین خود شماست که منع قانونی نداره حتما در قرارداد شماره سفته و مشخصاتش رو بنویسید و توی همون قرارداد بنویسید این سفته برای تضمین حسن انجام کار یا تضمین قرارداده. روی سفته حتما بنویسید بابت تضمین حسن انجام کار یا تضمین قرارداد فلان روی سفته اسم کسی که بهش دارید سفته رو میدید بنویسید. مثلا قراردادتون با شرکته اسم شرکتو بنویسید یا با یه فردی قرارداد میبندید اسم ایشون رو. عبارت "حواله کرد" رو خط بزنید تاریخ سررسید رو نزنید از سفته کپی بگیرید و به عنوان رسید بدید طرف امضا کنه و نگهش دارید. حتی اگه امضا نکرد کپیو نگه دارید کارفرما برای اینکه وجه این سفته رو مطالبه کنه اول باید تقصیر شما یا خسارتی که بهش وارد کردید رو ثابت کنه ولی اگه این کارا رو رعایت نکنید شما باید ثابت کنید برای تضمین کارتون سفته دادید🤦🏻♀️ اگر کارفرما بدون اینکه شما کاری کرده باشید که خسارت بهش وارد شه یا تقصیر کرده باشید سفته رو اجرا گذاشت یا در پایان کار پسش نداد و اجرا گذاشت مرتکب جرم خیانت در امانت شده🚫 بعد اتمام قراردادتون حتما سفته رو پس بگیرید اگر پس ندادن اول اظهارنامه بدید اگر پس ندادن دادگاه
هر روز که می گذره،
عینکم شل تر می شه و کمربندم تنگ تر!
تمام نشم !!
خدایا به ما برس یکم!
خب، نمی شه که اینهمه اربعین باشه و ملت مشقّت کربلای پیاده را تقبل کنند و ما بی بهره، حتی یک شله زرد نپزیم که!
بارگذاشتمش، خدا قبول کنه!
ایشاالله آقا بهش نظر کنه و خوب هم بشه :)
والله.
خیلی زحمت کشیدم. هاون نداریم، با چاقو بادوم خلال کردم! برنج را از دهن بید(!) پس گرفتم!...
بارون بند اومد. هوا باز شد. انگار نه انگار!
می دونید، مثل این زن و شوهرهاست که روز انواع جدال را با هم دارند منتهی شب که می شه و معادلات عوض می شه،
چه زری است می زنم! ولش کن
آقا این شازده الان اومد، با یک چیزی که کارتنش اندازه یک تلویزیون 24 اینچ بود اقلا !
مودم خرید.
که بازی را راحت دانلود کنه !!
فکر کن!
آل احمد،
جلالشونو می گم نه بزرگراهشون،
یک کتابی داره به اسم رنجی که می بریم!
من نخوندمش منتهی، عنوانش، واقعا وصف زندگی ماست!
از رنجی که می بریم!!!
اینم زندگی است ما می کنیم، اگه زندگی اینه که این پسره می کنه ؟!!
یعنی تاب نیاورد!
من یک کفش از تیفوسی خریدم هنوز که هنوزه خودمو نبخشیده ام تازه با شلوار عوضش کردم می خوام شلوارشم ببرم بهش پس بدم! بعد این زارپی می ره واسه دانلود راحت یک بازی، مودم می خره. مودم هم نبود. حالا بعد می گه چیا خریده.
بگذریم.
فقط مونده ام چرا ناراحت بود که اجاره اتاقش زیاده و اگه یک اتاق پیدا می کرد با کسی شریک می شد تا بتونه کمتر بده، بهتر بود براش!
پول زیادی آدمو تاب دار می کنه گمونم.
خب. خوشحال است. 40 یورو، بدون رفت و برگشتش، پول داده. بگید 500 هزار تومن. سرعت اینترنت حدود نه برابر شد براش و خوشحاله :) خدا را شکر.
با این سرعت کجا می خواد بره ، من نمی دونم!
یک رفیقی داشتیم از قدیم،
خیلی قدیم
به اسم حمید.
یک مدتی دنبالش گشتم خبری ازش نشد. پیامها را می دید واکنش نمی داد
آخری نوشتم براش قهری؟ دلخوری؟ چته؟
دیدم باز دید و جواب نداد
فهمیدم قهر نیست، عقلش نمی رسه!
براش نوشتم خطهای تماسم قطع اند و ایران نیستم.
دیدم رو واتس آپ زنگ زد!
نشد جوابشو بدم. حوصله توضیح دادن هم نداشتم راستش! بعدها چک کردم دیدم یک عکس از خودش فرستاده، گویا پیاده، مسافر کربلا بوده باشه...
پییییییییییییر،
شکسسسسته،
داغون!
سر و ریشش سفید شده و موهاش ریخته و انگار بگی شونصد سالشه...
اول دلم سوخت
بعد یادم افتاد که این، خود منم!
آدم خودشو نمی بینه فقط، فکر می کنه عوض نشده است...
وگرنه،
منم یک روز ریشمو نزنم، یک روز موهامو نشورم، یک روز...
فقط یک روز!
چه گذشت!
کاش یکم از بارونهایی که اینجا میاد تو ایران میومد. واقعا روزی پنج دقیقه از این بارونها نیاز داریم، به مدت چهل سال! تا زندگی و حیات برگرده به مملکت باز...
(حیات نباتی منظورمه ها وگرنه از نظر فرهنگی سیاسی اجتماعی دیگه از الانه با طراوت تر نداریم. می گفت نشان قدرت ما همین بس که 130 کشور را به زانو در آوردیم و بشار اسد را سر قدرت نگه داشتیم! خب بد هم نمی گه بهرحال از یک منظر هم، چیزی که شد همینه...)
خدا کنه کسی بی خانمان نباشه تو این بارون. یک گاهی کنار خیابون کارتن خوابهایی می بینم، واقعا متعجبم چرا اینها با اینهمه دک و پز هنوز پیرمرد و پیرزنهایی که کارتن خوابی می کنند را نتونسته اند یک جایی جمع کنند. می دونید. کلاس زبانی که می رم شهریه نداره. گویا اتحادیه اروپا داره پولشو می ده. حتی کتابشو مجانی دادند. برای من فقط هزینه تردد هست والا خانوممون حقوق میگیره
( :)) این "خانوممون" خیلی باحال است. امیدوارم بتونم برم ایران به زودی و با بچه داداشم راجع به خانومامون حرف بزنیم :)) )
بگذریم. کجا بودم؟
هان، می خواستم بگم قطعا می شه یک بودجه ای هم بذارند واسه اینها که بهردلیل در کهنسالی چیزی تو دستشون نیست.
نمی دونم. این کهنسالی هم از دغدغه هاست بهرحال. برای منم که همه اندوخته ام را نشستم به خوردن، یحتمل روزگار سختی خواهد بود هرچند، فعلا می گم به فلان!
والله.
آقا از بهترین تفریحات، خوردن است!
ته لوبیا چشم بلبلی ها را گذاشتم بپزه. یک روز خیس خورد. الان بوش به هواست. نامردها یکی له شده یکی سفت است هنوز. یادم مونده بود از دفعات قبل که این لوبیا این مشکل را داشت. امروز هم کباب فری می خوریم تا لوبیاها اگه پخت شوید پلو با لوبیای چشم بلبلی می ذاریم واسه شبمون. تا فردا هم خدا بزرگه بالاخره که بارون بند میاد!
خدایا برسون پول مفت
رنیتو، یک بازی می خواد دانلود کنه، سرعت کم است. به صاحبخونه زنگ زده، طرف گفته مخابرات نمیاد درست کنه و گفته ام و الخ.
الان پاشده می خواد بره مودم بخره برای خودش!
من نمی دونم چقدره. شما بگو مفت. منتهی،...
بهش می گم هزینه اش چقدره؟ می گه نمی دونم. هرچقدر بود می دم. پول مامانمه و چون مامانم نگران پولش نیست منم مثل خودش نگرانش نیستم. اگه پول خودم بود بیشتر فکر می کردم بهش!
عجب !
از این مامانها هم داریم آیا ؟!!
کجا ؟
بچه نمی خوان؟!
...
یک گلایه هم بکنم. صبح تو واتس آپ عکس خانوم کریمی را دیدم که با یک آقایی دو نفره عکس پروفایل گذاشته بود. سابقه داشت که با دایی اش مثلا عکس اینجوری بذاره. براش نوشتم به به به سلامتی شوهر کردی؟ می تونست شوهرش باشه یا داداشش. من که نمی شناسم.
چندی بعد گوشی ام شروع کرد رگباری بوق زدن. دستم که آزاد شد برداشتم می بینم نوشته سلام. بله، ممنوم،
و گویا نمی دونم بلاک کرده، حذف کرده، یک کاری کرده که دیگه من عکسشو نمی تونستم ببینم و بجاش دایره سیاهی به نمایندگی از فلانش را نمایش می داد برام!
چرا ؟!
واقعا دوست و آشناهای من اینقدر بچه و خام بودند؟
زنک! عنتر! تو اگه اینهمه فکر می کنی من مشکل ساز می تونم بشم همون زمانها که داره کارت می شه بیا بگو تا دیگه بندازمت تو سطل آشغال! شیر که نمی داده ای که نگهت دارم که! والله بالله من نه گدای حضور کسی ام نه وابسته کسی ام نه دلم تنگ می شه برای کسی! که اگه یکی از اینها بود نمی تونستم اینجا باشم الان!
من گروگان نگرفتمتون. کسی نمی خواد بگه تا حذفش کنم. این حرکات چیه؟ مثلا بلوغ شرط اول ازدواجتونه. می فهمم براتون ارزش داره و می خواهید خدشه ای بهش وارد نشه و الخ منتهی، راهش اینه؟! اونوقت توی گوساله یادت نمیاد که سالها وبلاگ منو می خونده ای؟ یا حرف زده ای با من، یا ... (کار خلافی نکرده ایم ها. گناه کسی را گردن نگیرید بیخودی)
حکایت همون تخم مرغ است که پریرزوها گفتم. ماها، سفیده و زرده مون قاطی شده است، از خودمونم واهمه داریم و اینها، اینجا، اونقدر از خراب نبودن خودشون یقین دارند که تو بغل همند، همو ماچ می کنند، ولی از هم سوا اند...
خوب که من دیدم اینجا را هم...
بحمدالله، تب وب داره میاد پایین. هنوز بالاست منتهی خوانندگان محترم تقریبا به یک سوم دو سه هفته قبل تنزل کرده اند. هنوزم البته جا داره و باید که کم بشه. فکر کنم با این ماجرای آقای زم زم کلا ملت از فضای مجازی هم بترسند دیگه. می گن یارو یک کانال تلگرام داشته فقط! فکرکن! من یک کانال تلگرام واسه ساختمان دارم یکی واسه خودم دارم یک وب دارم ایمیل فیس بوک واتس آپ اینستاگرام لینکدین اووووووووه اصلا انگاری بگی رئیس جمهور!
چه خبره ؟!
یک کباب خوشمزه درست کردم بالاخره.
خدایی نمی شه شیر بی یال و دم و اشکم درست کرد بعد انتظار هم داشت! امشب فلفل دلمه ای داشتم بهش زدم، فکر کنم بخاطر اون خوب بود. بهرحال تاثیر محسوس داشت. باقی مخلفات هم که خب، نسبتها هم لابد درست از آب در اومده بود. در هر شکل جاتون خعلی تهی. سیر شدم.
بریم بخوابیم. نه بریم زبان بخونیم. یک متن کوتاه در حد یک پاراگراف هست، خععععععععلی خوشحال می شم که می تونم بخونمش و تقریبا هفتاد درصدشو یا بفهمم یا بفهمم چیه و چرا! البته که واسه این سطح تنظیم شده و خیلی شاهکار نیست منتهی، خوشحالم ازش، بسیار زیاد!
خیلی چیزها تو نوشتار اینها بود که اگه کلاس نمی رفتم عمرا می تونستم بفهمم چیه ماجراش. الان اما می تونم چیزهایی که تو کلاس شنیده ام را تو محیط پیرامونم ببینم و بخونم و تفکیک کنم تا حدود بسیار.
شما هم هم بکشید! به هرآنچه امکان آموختنش در اطرافتون هست، ولو به دشنام!
یادبگیرید، حالا اگه ندادید هم ندادید.
شب بخیر
رفتم خرید
و تو گرگ و میش و خشک و تر هوا، فکر کردم
به اینکه تو این درس غرق شده ام که نمی تونم پیش برم.
باید برگردم. از بیرون، از بالا، مسلّط بهش نگاه کنم تا بشه...
گوشت و شیر و پرتغال و لیمو ترش
حس سرماخوردگی بر من غالب می خواد بشه. باید نذارم.
بعد از خیلی، دمنوش دم کردم.
گل گاو زبانها را آفت خورده بود. ریختم رفت.
آلبالوهای خشک شده که توی یخچال با دمای 8 درجه بود هم، آفت گرفته بود!
فقط مونده اون علف ناخنی شکل و خاشاروزه . ریش بلالی ها کو؟ نمی دونم.
این مدت تو فیس بوک از هر چهارتا آدم که اد کردم، یکی اش دمنوش می فروخت! هی حذف کردم! معلوم نیست چند تن دمنوش باید بخوری که نیم مثقال فشارت تنظیم بشه یا چمیدونم چاق بشی یا لاغر بشی. کاریابی است دیگه. یک شکم گنده ای کارخونه اش را زده این دخترچی ها را گرفته به کار تبلیغ کنند لابد درصد بگیرند.
عنّاب! برم به طاهره خانوم بگم عنّاب بیاره!! می گن برای سفتی کمر خیییلی خوبه! :))
یک ایده دارم واسه دوخت لباس زمستونه.
کسی می دونه چطور باید ثبتش کنم ؟!
چطوری می شه به تولید کننده ها یا طراح های لباس دسترسی پیدا کرد و ثبتش کرد؟
کارها پیش نمی ره...
چه کنیم ای وی؟!؟
اینجوری که نمی شه که. فقط روزها پیش می ره. کارها نه...
امروز یک خانونه اومد تو اسانسور و ییهو سلام کرد!
چهارشاخ بودم که از کجا شناخت، نفهمیدم. دیگه تا برسیم طبقه چهار سوال کردم و بعدش فهمیدم که این، همون اسما خانوم است که از سمت ایتالیا فکرکنم، اومد پورتو و هیچ روی خوش نشون نداد.
یعنی اطلاعات که گرفت دیگه حاجی حاجی مکه شد. الانم ییهو از لای در خزید دو حواسش نبود که با اون عیبک جوشکاری، میتونه آشنایی نده و بره پیش. بهرحال داد.
چقققققدر با عکسهاش تفاوت داشت! پیر، زشت، داغون! ( سنشو نمیگم جبهه نگیرید شما)
از اینها که خدا یکم بهشت براشون گذاشته از اول، عوضش نه رفتار اجتماعی نه شعور نه پستون نه هیچی نداده!
عکسهای تلگرامشو نگاه میکنی با جمع کردن دستهاش، یکم خط سینه درست کرده! کذذذذاب!
این بنده خدا آقای زم زم را گرفته اند،
اونور تو داخل با خودش مصاحبه می کنند، مراتب شکر خوردنشو ابراز می کنه
اینور تو خارجه همکارهاش مصاحبه می کنند، چنان ترس برشون داشته که آدم تجسم می کنه سر توالت فرنگی نشسته اند و حرف می زنند!
کلا تیم پاشیده. حالا یک تیم مثلا چهار نفره هم بیشتر نبوده گویا، و اینجور که من فهمیدم یکیشون گرفتار می شه بعنوان طعمه همکاری می کنه و سردسته را می بره تو تله و بقیه عین موش الان حرف معمولی خودشونم دیگه نمی تونند بزنند! باور کنید حین یک مصاحبه چندبار گریه کرد. می گفت احساساتی شده اما غلط کرد. ترس!
عرض کنم که دو تا نتیجه گیری. اولا که مرغی که انجیر می خوره نوکش کجه! منم که هیچ بهره ای از شجاعت نبرده ام و در واقع هیچ منفعتی از شجاعت نمی برم، غلط می کنم هر از گاهی یک زری می زنم!
دویّما، نگاه کنید خدایی چهل سال پیش یک آقا روح اللهی بود تو پاریس، با طیّاره اومد مهرآباد که نه، تو قلللللب مردم فرود اومد، و شد آنچه که شد،
الان بعد از چهل سال یک آقا روح الله دیگه ای بازم بود به پاریس، با طیّاره اومد سمت ایران، هنوز نرسیده، گرفتار شد، به گه خوری است الان!
شاعر می گه:
میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است!
یا می گه:
نه هر که سر بتراشد قلندری داند !
یا میگه:
کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن!
یا میگه:
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد!
یا میگه:
روشهای مختلفی در برخورد با برانداز وجود داره،
که البته منتجر به نتایج مختلفی هم می شه!
مماشات، مساوی است با برافتادن!
حمله ضربتی و کوبیدن بدون ترحم، می شه بقا و حیات! باور کنید این هم دستهای آقای زم چنان به خودشون می لرزند که یقین دارم وزنشون نصف شده تو همین یک هفته!
تازه، حالا این که فقط بوق و بلندگو بوده، الان اسم ننه و بابای هر خاینی که اسرار هویدا میکرده را از توگوشی اش و ایمیلش و چت هاش و رو زبونشو زیر زبونش میکشند، مملکت پاک میشه یکم! میگفت خیلی هنرمندان(!!) و نظامیان (!) نابود میشن الان!
اینه.
نمی دونم چه سرّی هست که هرچی کسخل است، میاد قاطی رفقای ما!
دیشب، رو تلگرام عکس یک ست جعبه میوه هفت نفره فرستاده، می گه فلانی اینو می گه شصت میلیون تومن، به نظرت کدومش بهتره.
یک سفید داشت یک قرمز، مثلا.
نگاه کردم، می گم خدایا، این بشر چرا اینجوریه؟!
یعنی آدم لازم نیست بچه تهران باشه حتی،
کافیه یکبار،
فقط یکبار،
تو اتوبوس از مثلا سمنان می خواسته بره سمت رشت، از یک گوشه از تهران رد شده باشه!
همون باد تهران بهش خورده باشه فقط باید عق بزنه به اون مبل! چه برسه که بره قیمت بگیره و تا مرز بیعانه دادن هم بره و بین رنگش گیر کنه و بخواد از من سوال کنه!
خیلی خودمو کنترل کردم فحشش ندم! والله پول اگه حروم هم باشه نباید اینجوری دود بشه!
سه بار فقط نوشتم نخر، نخر، نخر!
اعصابم ولی به هم ریخت.
پیامهای بعدی اش اینه که قشنگه و نمی دونم تمام چوبشو خریدیم همه گفتند به به و الخ و دولخ. نمی خوندم. فقط رد می کردم که نمونه رو گوشی نخونده...
حالا فاجعه را ببینید، امروز پیام داده که اون شصت میلیون، ریال بود نه تومن !
یعنی به همچین اشکولی اگه شصت میلیون تومن هم می فروختند، می خرید!
به قرآن می خرید! رفته بود بخره!
الانم لب و لوچه اش لابد آویزونه که چرا من بد حرف زدم!
شما تجسم کن مبلی که شش میلیون باشه این روزگار چه آشغالی هست، تا بفهمید بعضی ها چقدر از مرحله پرتند!
بعد خدایی حق این آدمها نیست که آدم کلاه که سهله، کلاهکشو هم بکشه سرشون ؟!!
والله هرکی به هر وضعی می رسه مستحقّشه! و متاسفانه مرفهین و زحمتکشین تو لایه های میانی جامعه نسل به نسل زیر و رو می رن، فقط سر همین نفهمی ها.
رو باشید ان شاالله!
می دونید احمد عبد الحسین کیه ؟
فکر کنید...
خیلی ماه است من دارم سرچ می کنم. آدمهای مختلف از جاهای مختلف مقاله داده اند و کار کرده اند. امروز اما، بعد از چند ماه، اولین نفری که از دانشگاه بغداد (!) یک مقاله داده بود، توجهم را جلب کرد!
مگه بغداد هم دانشگاه داره ؟!
کجان پس؟
چرا کاری نمی کنند؟
چرا هیچی ازشون تو جهان مدرن نیست ؟!
بغداد، کابل، حتی تهران!
حتی تهران که حکم جهاد علمی هم گرفت سالها قبل،
یک جایی، دور از علم، یک کارهایی دارند می کنند لابد! چون کار می کنند. همه مشغولند! همه هم ISI می دن! ژورنال خارجی باید مقاله چاپ کنند. بماند که نه استاد پولشو داره نه دانشجو می تونه از پس هزینه های چاپ یک مقاله حتی بر بیاد! اساتید فقط مفت خوری کار دانشجو می کنند که ابقا بشن و عین آلو بخارا رشد کنند تو سیستمشون و کم کم به رجل سیاسی بدل بشن یا برای خودشون تو لونه ای که دارند ،امپراتوری راه بندازند و گیس و گیس کشی کنند! از همکار، تا دانشجو...
عبدالحسین از دانشگاه بغداد !