عروسی،ها

خب الحمدلله امروز فقققققط، خبر عروسی دارم براتون.

داداش یکی دوستان در اهواز داماد میشه. بقای عمر برای همه شون طلب میکنیم بهرحال تو این شرایط کرونا، طاقت نداشته دیگه آقا داداشه.

بچه برادر یکی دیگه در خراسان عروس شده، که اینم به دل خوشی و دعای مشابه.

در قصبات تبریز هم یک عروسی دیگری برپاست، که این بی خطره، چون هم یک نفره هست، هم تو کون یکی دوستاست، کسی هم دعوت نیست. البته با ما به اشتراک گذاشت. دمش گرم. عین اینه که ما تا پشت در عروسی دعوت داشته باشیم و، دخول نکنیم فقط

:))

اگر از سیستان هم یک خبر خوش میرسید، میشد گفت چهارگوشه مملکت را داشتیم دیگه.

 

 

این برزیلی ها بود که هفته قبل دعواشون شد و نصفه شبی چنان در اتاق هم را می کوبیدند که من گفتم الان خون به پا می شه ها،

الان دوساعتی هست که پیش هم اند! نمی دونم چه مشکلی برای مارکوز پیش اومده که رناتو رفته اونور و خب حرفهاشونم نمی فهمم. انگار موضوع خاصی هم نیست. دارند گپ می زنند. ؟!

اینها کینه را نمی فهمند؟

حافظه ماهی دارند مگه ؟

بابا عصبانی باشید از هم، 

تلافی

کش دادن

حال گیری

عه

 

تراس را شستم که امشب هم بیرون بخوابم. سرد است نسبتا ولی، فکر می کنم بچسبه. حالا تا کی تلف بشم از سرما.

 

به عربی

یک ادم وارد، فعل ذهب را به عربی، صرف کنه لطفا.

ماضی و مضارع

 

خخخخ صندلی های نو را تکمیل کردند.

آدم نده. دو بار میده! این ضرب المثل است و در باره کون دادن است اما در همممممه موارد درست است.

 

ستر

ستر عورت، یا همون شورت برا خودم خریدم،

یک یورو.

به میمنت و دلخوشی،

سایز ایکس لارج.

شورتها، یا کهنه شده بودند یا من لاغر شده بودم، نمیموند به پام !!

ماسک،

ستر صورت هم خریدم، پنج تاش دو یورو.

 

 

غامض درسته؟ از غمزه نیست؟

یکی از پیچ هایی که نمی ذاره حس کنم چی میخونم، ادبیات متمایز ماجراست.

(من الان دارم بلند بلند درس می خونم ها. فکر نکنید الان دارم وب می نویسم. واقعا یافته هامه اینها که بفهمم چرا اینقدر غامض (؟) شده ماجرا)

حکایت اینه، اینها یک پارامتری را اندازه گیری می کنند، بعد هزار مدل بهش ضریب می زنند و هی می گن اصلاح برای فلان خاطر، اصلاح برای بهمان خاطر.

آدم ذهنش می ره سر اینکه خب اصالت با پارامتری هست که اندازه گرفته شده و این ضریبها را که می زنی تهش می رسی، یا باید برسی، به همون پارامتر که خطاهای مختلفش خیلی کم شده است منتهی،

این نیست ماجرا.

تصور کنید تو بحث غذا، هدف درست کردن نون باشه. از زمین، گندم بدست میاد. بعد به این گندم چیزهای مختلفی اعمال می شه. مثلا زور اعمال می شه که دونه از کاه و کلش سوا بشه، یعنی داده اولیه، گندم، کم می شه عملا. حجمش کم می شه. بعد نمک اضافه می شه مثلا. آب اضافه می شه. مخمر اعمال می شه، اینها همه داره حجم را زیاد می کنه. آتش اضافه می شه، نهایتا این اصلاحات که انجام می شه به اصطلاح، می رسیم به محصول اصلی، که اصلا آرد نبوده! گندم نبوده! فی الواقع، اصلاح یک متن نبوده که املا و انشا اش را درست کنیم و برسیم به یک متن بی اشکال تر! اصلاح ها، تغییر و تکامل داده بوده و به محصول رهنمون شده است. و من می میرم تا به خودم بقبولانم که اصلاح، منظورش رفع یک اشتباه نیست!! یک گام تغییرات است...

 

پنج عصر شد. تقریبا هر روز این مشکل را دارم که نمی دونم الان چی دوست دارم. می دونم دلم یک چیز خوشمزه ای می خواد که بخورم ها، ولی واقعا هیچی نیست. چای، قهوه، میوه، کیک، هیچکدوم چیزی نیست که می خوام. نمی دونم چی می خوام! ولی این ماجرای هر روز من است! یک چیزی می خوام که نمی دونم جی است و از قضا هم نیست هیچوقت!

پاشم برم مدرسه

 

فیلم قاتل اهلی از مسعود کیمیایی را ببینید.

بعد، بذارید کنار این خبر که مجوز این فیلم باطل می شه.

بعد،

ببینید لجن تا به کجا بالا رفته است بعد،

بی خیال.

چرا کارم پیش نمی ره؟

افتادم تو یک چرخه! هی می خونم که فلان پارامتر را چطور حساب می کنند می رم می رم می رم می بینم هی داد بر من! اینی که باید حساب می کردند جزو ورودی های مساله است!!!

به قرآن اینجوری است! یکیشو تهشو در کردم می گه خب با سعی و خطا و نرم افزار،  هی باید خودت بشاشی و همونو بنوشی تا بالاخره رفع عطش بشه!

ولی انگار تمامش همینه! زمین لاکردار!

ژيلت خریدم صورتمو اصلاح کنم، هر روز باید بکنم. دونه ای حدود یک یورو! 

یکبار مصرف تازه!!!

جالبه.

غر نزنم. برم بخونم ببینم الان باید اول بشاشم،

یا بنوشم!

فکر کن هشتاد ساله چقدر عمر تلف شده ته اینو در کنن، تازه شده است به این! لوپ شده است...

بعد ما چهل سالش پاک و نجس خونده ایم و حلال و حروم و مباح و مکروه و مستحب! 

اسم ماها شده دانشمند فلانکی از فلان سوراخی،

اینها کفار و از خدا بی خبر...

علم ، علم ماست! علم خداست! خاک خرش به چند...

 

دکلمه ها

حداقل دکلمه های باران نیکراه را بشنوید!

سینه ام دکّان عطاری است...

دردت چیست؟

تو اگر جسمت بهاران است اما جان تو پاییز

عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز

عاشقی تو عاشقی تو

من برای عاشق بی کس

من برای عاشق بی چیز

راه رفتن، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز...

 

میگه، نود و تلخ، تموم شد. 

نود و نهمونو بسازیم.

شریف تر باشیم!

 

 

فکر کن!

یک کلام، اما ریشه کلام!

شریف تر باشیم!

 

 

گلهای وحشی

فرموده اند که:

گاهی ارثی گاهی بخاطر تغذیه اشتباهه، کمبود پروتئین یا اهن یا ویتامین ها و..
گاهی ام بخاطر موادی که میزنی به موها، شامپو، ژل اسپری و..
جدا از این حرفا، من به نظرم اهنت کمه.
جونت در میا بری یه ازمایش بدی؟! :/

 

عرض کنم که دکتر جون، احتمال استرسی و اثرات آب و هوا را هم بیفزا، بالاخره یکی اش می شه دیگه!

چه آزمایشی می خوای. بگو تا بفرستم نتایج آزمایشهامو. آزمایش خون؟  چه پارامتری لازمه؟

 

آخی خدا بیامرزه مرجان را. آهنگ شکسته را ازش دارم گوش می کنم. اینجا یک آملیا دارند ببین ازش چی ساخته اند. ما چقدر از این مشاهیر داشتیم و اینقدر پر پر شدند همه جا، بجاش علف در اومد! 

علف هرز!

هرچند، رشد می کنه بازم. این خاک حاصلخیز است. یقین دارم.

اینجا، مدام مشغول کوتاه کردن چمن و شمشاد اند. گاهی، چمن ها را که می زنند، همه گلهای وحشی لاشونم از بین می ره به طیع. یک مدت بعد تر درحالی که چمنها هنوز دارند فکر می کنند که باید رشد کنند یا نکنند، می بینی اون گلها بیست سانت از زمین بلند شده و گل داده اند! علفهای خودرو و گلهایی که بی توجه به ستم ماشین جمن زن، هر بار، نو تر از قبل، زودتر از قبل، رشد می کنند و گل می دن و وجود و بودنشونو فریاد می کشند.

باید یکبار براتون عکس بگیرم ازش. واقعا تعجب برانگیزه. گلهای زرد شاداب...

 

ای وطن ای خانه من بی تو من جایی ندارم

بی تو فردایی ندارم

 

لاشخور لجن

اینهمه ملت جمع شدن کمپین شرکت کردند نه به اعدام گفتند،

گویا یک لاشخور لجنی به اسم مریم رجوی پریروزها کل این تلاش را به نفع خودش و جریان نکبتش مصادره کرده است!

بی شرفی، حد نداره واقعا!

یعنی اگه یک ذره امیدی بود که این ماجرا متوقف یا کمرنگ بشه، با این عمل خودخواهانه این سیرابی، الان دیگه تمامش به باد فنا رفت.

اینقدر مسخره است که من حتی فکر می کنم این بابا از داخل داره هدایت می شه. هیچ مدلی نمی شد رید به زحمات و نظر شش میلیون آدمی که با اینهمه مشکلات ناشی از فیلتر بودن توییتر ابراز نظر کردند. کاش میرفت ور دست شوهر پدرسوخته اش این عوضی هم. 

موضوع ساده است. همه می دونند که این گروه خیلی سال قبل تاریخ مصرفش سر اومد و تمام شد. اگه جایی زنده باشه، تو بازجویی های هدفمند هست که بخوان پاپوش برای کسی درست کنند وگرنه یک مشت پیر و پاتال دیگه اینهمه نه برش داره نه خطر داره نه جربزه و  جنم داره. هیچی نیست. جوانان که قربونشون برم هیچی تو هیچ زمینه ای سواد ندارند چه برسه سواد سیاسی که بخوان پیرو حزب و گروهی بشن تازه. فارسی نمی تونند بنویسند، سیاسی که سر جاش. منتهی، این جاکش خانوم جون اینهمه آدم و نظر اینهمه آدم را به این راحتی برای خودش برداشت، هرچند مصادره رای و نظر سالهاست که باب شده تو این جامعه نگون بخت... 

طرف می گه تو وزارت کشور بودیم ساعت هفت صبح هنوز داشتند رای می شمردند و نتایج فلان طور بود، از وزارت کشور بیرونمون کردند، همون موقع رو دکه روزنامه فروشی فلان روزنامه نتیجه انتخابات را اعلام کرده بود!!! بعد تحلیل هم می کنه روزنامه ای که هفت صبح رو پیشخوان هست اقلا دوازده شب باید بسته می شده که به چاپ و نشر برسه. یعنی زمانی که هنوز یک عده بدبخت تو صف داشتند رای می دادند، نتیجه چاپ شده بوده!! اینو مج  تبی وا--حدی می گفت که نماینده اون شیخ لر بوده یک دوره ای. می شه به حرفش اطمینان کرد. یا چرا اون. حسن جون می گه من صبح که از تو ماشین به چهره مردم نگاه می کنم می فهمم نود و هشت درصد مردم به جمهوری رای مثبت می دن! خب 

ولش کن اصلا. 

لجنهایی در مقابله با هم اند، بیچاره ملت فقط.

برای جوآ تو فیس بوک یادداشت گذاشتم که ببینم از بین داروهایی که رفقا پیشنهاد کردند، کدومشون را اینجا با چه اسمی می تونم بخرم. دکتر پوست بود. لابد پوست و مو هم با هم است دیگه. مثل کشور خودمون. نه؟ نشنیدم دکتر مو داشته باشیم.

 

 

علت ضعیف شدن و نازک شدن موی ادم چیه؟

چی کم داره؟

چیزهای دراز مثل تره و پازچه باید بخورم؟ ویتامین چی ممکنه کم شده باشه؟

 

می گم این مبحث تازه گه گیجه می کنه آدم را، این وصفش

شده تا حالا بخواهید یک میخ کج و کوله را صاف کنید؟

می خوابونیدش رو یک سطح سفت، بعد با انگشت تو یک حالت خاص می گیریدش، می کوبید رو برجستگی اش. 

یکم می خوابه

حالا یکم میخ را می چرخونی، چه بسا اصلا متضاد با حالت قبل، باز می کوبی رو میخ!

می خوام بگم یک حرکت دیوانه وار می کنی که کاملا به سمت هدف سوق می ده ماجرا را. ضربه هایی که به جهات متضاد وارد می شن.

حالا این رابطه ها هم، یکی اش می زنه بزرگ می کنه پارامتری که اندازه گرفته اند را، یکی دیگه می زنه کوچیکش می کنه! بعد همه اینها را هم باید با هم اعمال کنی سرش! به نظر احمقانه است ولی، چون برآیندش مهمه، این کارهای احمقانه را انجام می ده آدم.

 

پستی برای یک دوست خاص!

:))

یک دوستی هست، خدا شادمانی اش را فزونی بده، خودش الان که بخونه می دونه کیو می گم،

الان داشتم بهش اشاره می کردم، گفتم یکی هست که باید ساعتها پشت در مطبش بشینی منتظر بشی تا دو دقیقه یک چوب تو کونت بکنه...

 

بعد،

خودم خنده ام گرفت راستش!

آخه واقعا همینه! یعنی بی راه نگفتم...

خخخخخخ

خیلی ارادت دارم بهش.

همین

یک گاهی، آدم نگاه عقبه زندگی اش می کنه،

داشته هاشو می شماره

احصا می کنه

بعد می بینه بین داشته ها و نداشته هاش،

با ارزش تر از چند تا آدم، هیچی نداره!

باور کنید الان وضعیت من اینه. با وجودیکه بحمدالله همه چیز هم دارم از خونه و ماشین و زمین و بدهی و خلاصه هر چیزی بگی یا داشته ام یا در حال حاضر دارم، اما اونقدر که دلم به وجود آدمها گرم است، به اشیا و اموال نیست.

اونم نه به این لحاظ که بخوام ازشون چیزی بکنم. نه. اصلا گاهی برای اینکه باشند که ذوق کنم از اینکه براشون چیزی بخرم!

وجودشون باعث دلگرمی است. خوشحالیشون... لبخندشون...

و در این میان، حتی بحث جنسی هم نیست...

 

پایدار باشی رفیق.

بزرگ باشید رفقا! اصالت چیزی است که شاید تو وجود همه ماها به اندازه هم نذاشته اند، شاید کم و زیاد داشته باشه منتهی، یافتنش، جلا دادنش و به نمایش گذاشتنش، کار ماست!

تو دبی یک بازار قدیمی داشتند رد می شدیم چند سال قبل، پشت ویترین طلافروشی ها چیزهایی در حد زره با طلا ساخته بودند. باور کنید زره بود اینقدر بزرگ و اینقدر طلای زیادی تو ساختش مصرف شده بود منتهی، به هیچ وجه زیبایی خیره کننده یک انگشتر خوش تراش را نداشت! می خوام بگم شاید کم و زیاد داشته باشه اصالت آدمها و خب دست خودمون هم نبوده تمامش ولی، اینکه چطور نمایشش بدیم، جوری که یک نخود ازش بیش از یک تاپاله جلوه کنه و خوش بیاد، این هنر ماهاست.

جلوه کنید

 

 

حالم خوش نیست چندان.

دو شیفت در روز می خوابم، بجز شیفت شب!

الان از گشنگی داشتم تلف می شدم. بعد از طرفی من ژیلبرت هم داشتم یک زمانی و بر اثر گشنگی بیم تلف شدنم هست. دیگه جاتون تهی یکم کوکوی سیب زمینی خوردم، تا بعد.

درس هم که تعطیلات.

 

پریروز از شدت گرما داشتیم تلف می شدیم، نفسمون در نمیومد،

الان، اینقدر سرد شده که باید برم لباس بیشتری بپوشم!

شهرهای ساحلی دیوانه!

 

هرچه می گذره دارم اعتمادمو به آدمها بیشتر از دست می دم. یک برهه ای شده که رفقا، باقی مانده هاشونم دیگه دارند ازدواج می کنند و یا چند سال قبل ازدواج کرده اند و الان که دیگه یکم از هیجان زندگی کم شده برمی گردند و یک احوالی می پرسند و حرفهایی گاهی ازشون می شنوم که باعث می شه شاخم در بیاد. دیروز یکیشون می گفت ای کاش در برخورد با تو با تجربه تر بودم، مثلا فلان حرف را بهت نمی گفتم یا فلان حسّمو بروز نمی دادم!

فکر کن! این یعنی بعد که این تجربه را با من بدست آورده همونو اعمال کرده و تونسته شوهر کنه! بعد الان آموخته اش اینه که اگه کتمان کنه کنترل کنه تظاهر کنه می تونه به هدفش  حتی در رابطه خالصی که الان دلش براش تنگ شده برسه! 

وحشتناکید!

باور کنید.

وحشتناک.

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

به قرعان مجید! راست می گم

 

تا وقتی سرم تو گوشی است، یا دارم کار غیرمربوط می کنم، اصلا به چشمم نمیاد. همینکه نیت می کنم یک خط بخونم، متوجه می شم عینکم کثیف است! درست در نقطه مقابل مردمک اون هم!

چه بدبختی ای هست که بهش  دچارم؟!

زمان عین برق می گذره و من فقط کاهلی می کنم...

از قدیم هم کون درس خوندن نداشتم ها. اینم بگم. الان دیگه بدتر هم شدم.

 

مریم

امشب حسب اتفاق به پوشه PHOTOS توی اکانت گوگل خودم سر زدم.

باورتون نمی شه چی توش بود!!

سر جمع حدود هشتاد تا عکس بود که خیلی هاش بی معنی بود و من هرگز همچین عکسهایی را ذخیره نکرده بودم و بلکه نگاه هم نمی کردم بهشون. شک ندارم. 

البته بعضی هاش را خودم گرفته بودم یا دیده بودم از قبل. مال حوالی سالهای 2015. یک سری اش هم عکسهای تلگرامی بود. تو بین عکسهای آشنا، یکی دو نفرشون باعث شادی ام شدند. برای خودشون هم فرستادم، یکیشون به نظر خوشحال اومد. یکیشون عین سگ پاچه ام را گرفت که اینها پیش تو چکار می کنه پاک کن!! بد نبودند ها. عکس صورت بودند همه.

بهرحال. عکس مریم هم بود. منتهی از اون عکسهایی که من هیچوقت تا قبل این نه دیده بودم و نه سیو کرده بودم. نمی دونم چطور سیو شده بود. بخاطر اینکه مریم از زمانی به بعد که رابطه ما قطع شد، کلا دیگه آفتابی نشد. رفت دنبال زندگی اش و خبری ازش نبود. از کل شمالی ها نبود. تا بعد از خیلی، سنجاقک را پیدا کردم که بدبخت شده بود. شوهر ناجوری کرده بود و بدهکار شده بودند و کار می کرد و خلاصه از عرش به فرش رسیده بود طفلک. الان هم گم و گور است به کل. ولی هرچه در عنفوان جوانی اش فیل مستی بود و می خورد و نمی فهمید، در برگ دوم زندگی اش بد آورده بود. 

از این سنجاق، سراغ خانواده مریم را گرفتم که گویا تار و مار شده بودند به سمت آلمان و به کشورهای دیگه. و کلا یا نمی دونست یا گفته بودند نگه، اخبار من ازش بیشتر بود.  حالا، تو عکسهایی که گوگل سیو کرده بود، عکس مریم خانوم با دختر یکساله اش به چشمم خورد!

راستش، ناراحت نشدم. هیچ حسی نداشتم. نه به خودش که انگار شکمی به هم زده بود نه به بچه اش. حتی از در و دکور عکس خوشم نیومد اصلا. به نظرم نمادهایی از فقر، از بی سلیقگی روستایی...

نمی دونم.

حتی ترحمم نگرفت! 

نمی دونم.

خواستم برای بعضی ها که اخبار را دنبال می کردند، گفته باشم که در زمانی نامعلوم، شاید حوالی سال 2015، یکسالگی تولد بچه اش را جشن گرفته بود...

خاطره خوبی نبود تو زندگی ام. می دونید؟ نبود. 

شب بخیر

امشب سرد شده است. دو دل ام که تو اتاقم بخوابم یا تراس! ولی می دونم سرد است! 

اینم اضافه کنم، آسمون، علی قول سنجاق، عروسی کرد. نمیدونم با کی و چی. مهم نبود اصلا. چون نمیخوام دیگه راجع بهشون حرف بزنم، تمامشو اینجا گفتم.

تامام.

 

گوشه های تاریک

اینقدر که بچه ها شبیه می شن به ننه باباهاشون،

به نظرم واسه مواردی مثل ازدواج، خیلی لازم نیست آدم به اصل طرف دقت کنه.

یک مدت با ننه بابای طرف زیست بکنه، حله ماجرا !

با بچه خواهرم چت می کردم، سر یک موضوع درسی که من سوال داشتم. گفتم شاید اون تازه تر باشه علمش.

بچه، عین باباشه! نه که عین عین، اما، ته حرکتهای زننده باباش توش هست! 

از اون نگم. ولش کن. از خودم خیلی ناراضی ام تو این موارد. این که خیلی وقتها بخصوص در فی البداهه ها، آنچه می گم و آنچه می کنم دقیقا منطبق بر اندرون کینه توز و انتقام جوی من است و هیچ کنترلی برش ندارم و می ریزمش بیرون و بعد پشیمون می شم!

اینکه اندرون من اینقدر منفی است، این بد است. حرفم این نیست که باید سیّاس بشم که اندرونیاتم را کسی نفهمه و باید بتونم سریع رنگ عوض کنم یا استتار کنم. نه. باید اندرونم خوب می بود که این بداهه هایی که پیش میاد، اذیت کننده نباشه، بد نباشه! منّت توش نباشه! گلایه و شکایت نباشه! چرا اینقدر ناراضی ام و حمله کننده؟

پریروزها، استادم اومد اتاقمون. تازه متوجه صندلی های تازه شد. به من گفت صندلی تو با مال بقیه فرق داره. خب من خیلی راحت می شد بگم آره مال من بهتره منتهی، حرفی که زدم ناخودآگاه واسه چزوندن کاترینا بود! نوشتم قبلا، صندلی ها را که آوردند، کاترینا پا شد یکیشو برداشت، ژولی هم یکیشو برداشت، بعد بقیه را ول نکردند اون وسط که هرکی رسید بره برداره، کاترینا تک تک سه تای باقیمانده را برد گذاشت پشت میزهای بقیه! همزمان اون موقع هم یادآوری کردم که اصلا درخواست صندلی را من داده بودم! بهم گفت خب واسه همینم شما زودتر صندلی ات را عوض کردند! منطقی می گفت. ولی می شد هم ولشون کنه وسط که منم اگه خواستم برم بردارم، نه که تقسیم کنه که بعد من بخوام عملا صندلی کسی دیگه را از زیرش کشیده باشم. می دونید، فرق می کرد. این تو ذهن من بود و باز که بحث پیش اومد باز کنایه زدم و حتی نمی دونم اینها اینجور کنایه ها را درک می کنند یا ماها براشون گنگ و مبهمیم ولی، خودم، از اینکه چرا حل نمی شه یک ماجرا برام، از خودم ناراحتم! باید گذشت از خیلی چیزها. حتی از استادم رد شدم! بارهای آخر، تو دو سه تا ایمیل آخر، تا ته ته ته چیزی که تو ذهنم بود را روش خالی کردم و به قول دوستمون تحقیرش کردم و واقعا دیگه الان حس نمی کنم حسابی تو ذهنم باشه ازش منتهی شک ندارم اگه کسی بهم میدون بده، بدیهاشو می شمارم و سعی می کن اثبات کنم که خل بوده است! این اون وجه تاریک من است که بهش واقفم و در دستش اسیر!

(اینو گفتم که فکر نکنید شما از من بهترید کون نشسته ها! شماها هزار عیب بزرگتر دارید که هنوز بهش وقوف ندارید حتی! )

دلم یک فصل نون ماست و سبزی ایرانی می خواد. نون لواش، سبزی تند! تره!!

 

دارم تتلو گوش می کنم 

 

:))

 

خانوم وزیری را شنیدید ازش؟

با هدفون گوش کنید، اونم بعد از اینکه 24 سالتون کامل شد!

یک شب تو را ز مستی تشبیه ماه کردم

چیز منم نبودی، من اشتباه کردم،

حالا دیگه قربونم بری خانوم وزیری

...

 

آقا، هدفون یادتون نره.

من موندم این آقایی که رئیس قوّه هست، واسه کسب کدوم فضیلتی در خدمت به اسلام و مسلمین با این بزرگوار فیلم تبلیغاتی پر کرد؟

این خوبه ها. این وقتی تو همین ترانه بالایی اش لغت کون را از مخرج صحیحش تلفظ می کنه من واقعا بهش احسنت می گم! این خدمت است به حفظ آنچه بود! سوالم سر اینه که اون به چه طمعی، به چه هدفی...

بگذریم. 

مثلا قرار بود دیگه زر نزنیم خانوم وزیری.

 

به پیوست پست قبل اینو می نویسم.

بعد از سه چهار ساعت، مهمون مارکوز تصمیم گرفت که بره.

دختره، از اتاق که بیرون اومد، زیر یک پسر معلول قد بلند تر از خودش را گرفته بود که نیفته!

گویا، بعنوان بخشی از کار، که نگهداری از معلولهای حرکتی هست، می تونسته کارفرماشو مهمونی ببره. آوردتش اینجا، چند ساعت سه نفری دور هم بودند و الان رفتند که سر وقت کارفرمام را بتونه تحویل بده...

...

اینها چکار می کنند؟

ما چکار می کنیم؟

دختره یابو همکار اسبقمون می گفت تو خوابگاه بودیم هفته ای که نوبت من بود ظرف بشورم مادرم از شیراز میومد اهواز می موند، که کارهایی که من باید بکنم را انجام بده من درس بخونم، بعدبرمیگشت!

اینجا یک الف دختر است دانشجوی دکتری است و از معلول نگهداری می کنه، بعنوان کار! 

بعد یک کون نشسته مثل آقای عبّاسی میاد همه روابط اینها را و همه فرهنگشون و همه جنم و شعورشونو به شخم می بنده که نمی دونم چند درصدشون حرومزاده اند!

حرومزاده تویی!

حرومزاده اون تفکری هست که نفس کشیدن را سخت کرده به مردم!

شرایط را جوری کرده که کسی دیگه برای خودش زندگی نمی کنه! خدایی دیدید چکار می کنند ملت؟ همه دارند جمع می کنند برای بچه هاشون! عملا می گن! عملا می کنند! می گن ما تونستیم یک خونه بخریم بچه ها نمی تونند!! خب چرا؟ علیلند؟

نه!

وضع را جوری پیش برده اند که بچه ها نتونند! که هشتشون گرو نهشون باشه. که در فقر و فاقه باشند که با یک چندرغاز که نشونشون می دن خودشونو بفروشند و جاسوس هم باشند یا مدافع فلان کسی که حقشونو دزدیده و قطره قطره از همون حق خودشون، بهشون در حد بخور و نمیر روزی می ده!

ما، ریدیم به خودمون در کل تاریخ و بخصوص تو این دوره!!!

 

زندگی

رفیق مارکوز اومده بهش سر بزنه

همکارش.

یک وجب  دختر است. شادمانی از کلّه اش فوران می کنه! برق شادی تو چشماشه و صورتش فوق العاده بشاش است. خوشگل نیست. همون ته مایه دخترهای کوتاه قد پرتغالی را داره با چهره های مردونه و صداهایی که نمی دونم از کجاشون در میاد، بلند و کنترل نشده.

انگلیس بوده. کرونا که میاد، برمیگرده که نزدیک خانواده اش باشه. شهرخودشون نمی ره و اینجا که یکم بزرگتر است می مونه. همزمان با کار که نگهداری از کودکان معلول هست، دکتری می خونه و خب، پکیج جالبی است در مجموع. نه به لحاظ جنسی. کلا هیچ برجستگی ای نداره و خالکوبی های روی تنش به طرز وحشتناکی زشته. ولی پیداست خودش خوشحال است با ماجرا خلاصه.

چکار می کنند که خالکوبی دائم می شه! مگه نه اینکه سلولهای پوستی بارها و بارها و بارها طی عمر آدم می میره و می ریزه.

هان اینو بگم. از ایران، اصغر فرهادی را می شناخت. فیلم فروشنده. می دونست اصغر از تصمیمهای زنها می گه. از کارهایی که جامعه انتظارشو ازشون نداره. من نمی دونم اینها را، این می گه.

می گم راحته، یک کفش داره، از کفشهای زهرا خانوم زن بیوه همسایه اسبق ما توشون داغون تره! کثیف، پیداست کلا مهم نیست براش رو کجا راه می ره. اون طفلک از نداری بود یحتمل، این از ولنگاری نگم، از اهمیت نداشتن کفشش. الانم تو خونه پا برهنه داره راه می ره به تخمش هم نیست! من که هفته ای یکبار اینجا را میسابم چندشم می گیره!

بجز کفش، چیز زیاد دیگه ای ندیدم داشته باشه! لباس که خب تابستونه است و یک کف دست است، شامل یک شورت و یک تی شرت زنونه. کنترل می کنم نگاه نمی کنم راستش. خوب نیست گشنه باشم می دونید. زشته. پس فردایی اگه جایی رفت و کسی را دید دیگه بجز اصغر فرهادی، یک ایرانی دیگه را هم به یاد میاره که با چشماش می خواسته کونش بذاره! این حق را به نظرم ندارم.

برگریدم به بولانژه! یک نویسنده است که من باید 138 صفحه نوشته اش را بخونم و بفهمم و با استادم در باره اش بحث کنم! یکم سنگینه.

نه که نفهمم. شلوغه! مثلا می بینی طرف هر دو سال یک رابطه از خودش در کرده که رابطه های قبلی خودشو اصلاح کرده. یک حالی است. بعد تفاوت های اینها و اینکه اون قبلی چش بوده که به این بعدی رسیده...

 

بچچچچه

یک سگ، واق می زنه تو محوطه

و یک پسربچه، سعی می کنه عین صدایی که می شنوه را تکرار کنه!

هر بار سگه سه تا واق می زنه، بچهه یک واق می زنه

واق بعدی را که سگه تکی می زنه،

بچهه سه تا می زنه!

انگار بگی سگه، داره ادای بچهه را در می کنه !

تخم سگ این بچه!

...

بچه ها را دوست می دارم. اگه نحسی نکنند و خرابی نکنند و مریض نباشند و زر زرو نباشند... همون سر جمع نیم ساعتی که شسته رفته اند و می خندند، فقط!

تخم سگها، جوری از زندگی لذت می برند که آدم حسرت می خوره. می خورند، می خندند، می گوزند، می خندند. دو دقه رو پاشون بلند می شن انگار فتح الفتوح کرده اند...

همیشه، تو فکرم، از بچه ها وحشت هم داشته ام! از قدرت یادگیری بالایی که داند! از اینکه اونقدر که اون ظرفیت داره، من ظرفیت  و خوراک و اعتماد به نفس ندارم در تولید محتویاتی که باید بهش منتقل کنم! 

 

مثلا تعطیل کرده بودیم ها. این سگه رید به کار.

 

ته بند

عرض کنم حضور دوستان عزیز، با وجودیکه بعضی ها می گن فیلتر نشده ام، ولی خیلی نشانه ها هم حاکی از اینه که فیلتر شده ام!

هم بعضی ها می گن شده ام،

هم افت شدید آمار گیر، ناگهانی، نمی تونه نشون بده ییهو مردم بی حوصله شده اند. قطعا دشواری پیش اومده.

ضمن اینکه کلا سرعت ها به طرز ناجوری حتی تو تهران کم شده است 

در مجموع،

این پست را بعنوان پست خداحافظی می تونید تلقی کنید. 

کسی اگه کاری داشت، یا خواست ارتباطش حفظ بشه، هر دسترسی ای که میدونه بذاره دیگه. فیس بوک لینکدین واتس آپ آدرس منزل چمیدونم. هرچی. ایمیل. بهرحال حس همه اینه که داریم به تاریکی ها وارد می شیم کم کم. انتظار من حداقل اینه شلوغی ها و اعتراضات بیشتر می شه طبعا کانالهای ارتباطی مسدود تر خواهد شد که صدامونو همسایه نشنوه! از اون خانه های مردسالار با مدل هدایت احمقانه.

عزّتتون مزید.

 

ایده ای برای ناهار نداشتم

یک بار  عدس بار گذاشتم! 

یک عالمه!

پیاز تفت دادم، رب و ادویه،

بعدش عدس و آب  اضافه کردم و یک هویج ویک سیب زمینی نگینی هم افزودم!

بجوووووشه تا باباش در بیاد و باب دندون بی دندونها بشه! حلیم وار!

چه کنم دیگه...

 

فتوای علمی

قابل توجه دوستان مادّه دانشجو؛

دوست بودن با استاد، نمره آدم را از گوشت سگگگگگگگ، حرومتر می کنه!

گفته باشم!

فکر نکنید خلاصه علی آبادتون شهر است، نه.

به قول پریش

 

این مفتی مفتی تاجرا

همه چیزو خوردند حسنی،

برکت را بردند حسنی!

 

 

فکرشو که می کنم از دیروز صبح تا الان هیچ کار مفیدی بجز پختن غذا و تمیز کردن خونه نکرده ام!

خیلی گرمه، نمی شه. کلافه می شه آدم.

امروز قراره خنک تر باشه یکم، تا ببینیم.

بازم تو تراس خوابیدم و اینبار راحت تر از شب قبل! شاید خنک تر بود، شاید باد ملایم تر. ولی، از هوش رفتم.

و الان، هفت و نیم صبح، بازم خواب آلو ام! 

بیهوشی از گرما...

بریم تا آفتاب نیومده خودشو پهن کنه، یکم مفید باشیم...

تا بعد

 

یک ساعته معطل لپ تابمم.

اولش نیم ساعت زور زد آپدیت کنه

بعد گفت نمیشه، برش میگردونم به قبل

بعد ری استارت که کرد مجدد اپدیت،

مجدد نشد

مجدد برگشت به قبل...

مریضی خب؟؟؟ 

از شانس خوش ما، آقای همسایه لخت کرده و.تو تراسشون داره از پس مانده گرمای 35 درجه، استخون. حال میاره.

چه کنیم؟!

 

این مارکوزه کسخل شده میخواد برگرده برزیل!!

جالبه ها!

ولی بیخود گفت. یکم مایوس شده، دستشم که به گردنشه سختش شده. پشیمون میشه. مطمینم.

 

چطوری قراره بریم جهنم ما؟

گرررررررم وحشتناک!

اسبق

استاد اسبق امید و انگیزه را در من میکشت

بلاتکلیف بود با خودش و هر روز موضوع تحقیقمو عوض میکرد.

بجای اینکه برای سه سال برنامه ریزی کنه، بعد از یکسال و نیم، برنامه چهارساله برام تنظیم کرد!! تازه با موضوع خیلی کلی که یقین دارم بیست سال تحقیق لازم داشت...

کامنتهای اشتباهشو نمیپذیرفت! هدف را گم کرده بود و مدام ازم میخواست مرخصی تحصیلی بگیرم برم زبانمو تکمیل کنم اول!!!

برش نداشت و من از صندلی زیر پام تا کامپوترم و حتی محل نشستنمو تو اتاقمون با صبر و با جنگیدن، خودم درست کردم!! 

مرد احمق نمیتونست بفهمه نمره، ابزار ساده تشویق و دلگرم کردن یک دانشجو است و هیچ خرجی برای هیچکس، و هیچ نفعی برای هیچکش نداره. از نظر اون 15 یعنی نمره خییییییلی عالی!! درحالی که مینیمم نمره من این هست الان!

اگر کارمون به داوری میرسید تو این مورد هم بی ابروش میکردم. درخواست دادم، خیلی سعی کردم گزارشمو یکی داوری کنه، نشد.