امشب حسب اتفاق به پوشه PHOTOS توی اکانت گوگل خودم سر زدم.
باورتون نمی شه چی توش بود!!
سر جمع حدود هشتاد تا عکس بود که خیلی هاش بی معنی بود و من هرگز همچین عکسهایی را ذخیره نکرده بودم و بلکه نگاه هم نمی کردم بهشون. شک ندارم.
البته بعضی هاش را خودم گرفته بودم یا دیده بودم از قبل. مال حوالی سالهای 2015. یک سری اش هم عکسهای تلگرامی بود. تو بین عکسهای آشنا، یکی دو نفرشون باعث شادی ام شدند. برای خودشون هم فرستادم، یکیشون به نظر خوشحال اومد. یکیشون عین سگ پاچه ام را گرفت که اینها پیش تو چکار می کنه پاک کن!! بد نبودند ها. عکس صورت بودند همه.
بهرحال. عکس مریم هم بود. منتهی از اون عکسهایی که من هیچوقت تا قبل این نه دیده بودم و نه سیو کرده بودم. نمی دونم چطور سیو شده بود. بخاطر اینکه مریم از زمانی به بعد که رابطه ما قطع شد، کلا دیگه آفتابی نشد. رفت دنبال زندگی اش و خبری ازش نبود. از کل شمالی ها نبود. تا بعد از خیلی، سنجاقک را پیدا کردم که بدبخت شده بود. شوهر ناجوری کرده بود و بدهکار شده بودند و کار می کرد و خلاصه از عرش به فرش رسیده بود طفلک. الان هم گم و گور است به کل. ولی هرچه در عنفوان جوانی اش فیل مستی بود و می خورد و نمی فهمید، در برگ دوم زندگی اش بد آورده بود.
از این سنجاق، سراغ خانواده مریم را گرفتم که گویا تار و مار شده بودند به سمت آلمان و به کشورهای دیگه. و کلا یا نمی دونست یا گفته بودند نگه، اخبار من ازش بیشتر بود. حالا، تو عکسهایی که گوگل سیو کرده بود، عکس مریم خانوم با دختر یکساله اش به چشمم خورد!
راستش، ناراحت نشدم. هیچ حسی نداشتم. نه به خودش که انگار شکمی به هم زده بود نه به بچه اش. حتی از در و دکور عکس خوشم نیومد اصلا. به نظرم نمادهایی از فقر، از بی سلیقگی روستایی...
نمی دونم.
حتی ترحمم نگرفت!
نمی دونم.
خواستم برای بعضی ها که اخبار را دنبال می کردند، گفته باشم که در زمانی نامعلوم، شاید حوالی سال 2015، یکسالگی تولد بچه اش را جشن گرفته بود...
خاطره خوبی نبود تو زندگی ام. می دونید؟ نبود.
شب بخیر
امشب سرد شده است. دو دل ام که تو اتاقم بخوابم یا تراس! ولی می دونم سرد است!
اینم اضافه کنم، آسمون، علی قول سنجاق، عروسی کرد. نمیدونم با کی و چی. مهم نبود اصلا. چون نمیخوام دیگه راجع بهشون حرف بزنم، تمامشو اینجا گفتم.
تامام.