ابرها
نزدیک غروب است، شاید!
کلا بارون است و ابر، هیچ حسی ندارم دقیقا کجای روزیم، کجا بودیم...
اینجا هوا سرد است. با رب دوشامبر نشسته ام و جوراب و خلاصه یک عالمه لباس گرم. دلم یک چیز خوردنی می خواد و جاتون خیلی خالی، یک سالاد دارم که یک ذره یک ذره یک ذره، دارم مزه مزه اش می کنم! از بافت کاهو تا شل و سف خیار تا عطر گوجه و طعم سس سویا، لذت بخشند تک به تک اجزا...
تو آبادی، یک عبارتی بود با بار منفی البته، می گفتند فلانی خودشو به کجا ببینه!
من امروز صبح، تو هواپیما به این فکر می کردم! کسایی که تجربه سفر با هواپیما را داشته اند احتمالا می دونند وقتی ارتفاع پرواز بالاتر از ابرها باشه، و اصلا ابری اگه وجود داشته باشه، قیافه ابرها از اون سمت، فوق العاده متفاوت از چیزی است که از رو زمین می بینیم. انگار لطیف تر اند، نرم ترند، کمتر فشرده شده اند.
صبح، وقتی این منظره را نگاه می کردم خدا را شکر می کردم! از اعماق وجودم خوشحال بودم! می دونید، حتی سر به سر خودم گذاشتم و از ذهنم گذشت که فلانی، خودتو به کجا ببینی هااااااا !
ابرها!
سفرها!
متعدد نبوده هیچگاه، از اون اشتباهات که نمی تونم ادعا کنم اگه برگردم به عقب بازم تکرارشون نمی کنم البته! شاید یک زمانی که می شد باید لااقل کشورهای اطراف ایران را می گشتم. نشد، نکردم، سخت بود برام راه افتادن و ریسک کردن. نکردم. و این نکردن، انجام ندادن، دقیقا اشتباهی است که مرتکب شدم.
دیروز صبح داشتم فکر می کردم اگه باز برگردم به این شهر، جور دیگری زندگی می کنم! بیشتر شهر را می گردم. بیشتر جغرافیا اش را یاد می گیرم و اگه شده به خوردن یک غذا، تنها حتی، در نقاط بیشتری ازش خاطره خواهم ساخت. نه که بگم اگه الان برگردم عقب این کارها را می کنم ها. نه. مضیقه مالیی جلوی خیلی چیزهایی که دلم می خواست بکنم را گرفت و اگه برگردم باز هم با همون شرایطی که طی کردم سعی می کردم کمترین فشار را روی حامی ام بیارم منتهی، الان که می گم، مشروط به اینه که یک درآمدی از یک جایی، یک کاری، بورسیه ای، جایی، داشته باشم.
باید کار کنم. خیلی کار دارم که انجام بدم از اینجا هم...