ابرها

نزدیک غروب است، شاید!

کلا بارون است و ابر، هیچ حسی ندارم دقیقا کجای روزیم، کجا بودیم...

اینجا هوا سرد است. با رب دوشامبر نشسته ام و جوراب و خلاصه یک عالمه لباس گرم. دلم یک چیز خوردنی می خواد و جاتون خیلی خالی، یک سالاد دارم که یک ذره یک ذره یک ذره، دارم مزه مزه اش می کنم! از بافت کاهو تا شل و سف خیار تا عطر گوجه و طعم سس سویا، لذت بخشند تک به تک اجزا...

تو آبادی، یک عبارتی بود با بار منفی البته، می گفتند فلانی خودشو به کجا ببینه!

من امروز صبح، تو هواپیما به این فکر می کردم! کسایی که تجربه سفر با هواپیما را داشته اند احتمالا می دونند وقتی ارتفاع پرواز بالاتر از ابرها باشه، و اصلا ابری اگه وجود داشته باشه، قیافه ابرها از اون سمت، فوق العاده متفاوت از چیزی است که از رو زمین می بینیم. انگار لطیف تر اند، نرم ترند، کمتر فشرده شده اند. 

صبح، وقتی این منظره را نگاه می کردم خدا را شکر می کردم! از اعماق وجودم خوشحال بودم! می دونید، حتی سر به سر خودم گذاشتم و از ذهنم گذشت که فلانی، خودتو به کجا ببینی هااااااا !

ابرها!

سفرها!

متعدد نبوده هیچگاه، از اون اشتباهات که نمی تونم ادعا کنم اگه برگردم به عقب بازم تکرارشون نمی کنم البته! شاید یک زمانی که می شد باید لااقل کشورهای اطراف ایران را می گشتم. نشد، نکردم، سخت بود برام راه افتادن و ریسک کردن. نکردم. و این نکردن، انجام ندادن، دقیقا اشتباهی است که مرتکب شدم.

دیروز صبح داشتم فکر می کردم اگه باز برگردم به این شهر، جور دیگری زندگی می کنم! بیشتر شهر را می گردم. بیشتر جغرافیا اش را یاد می گیرم و اگه شده به خوردن یک غذا، تنها حتی، در نقاط بیشتری ازش خاطره خواهم ساخت. نه که بگم اگه الان برگردم عقب این کارها را می کنم ها. نه. مضیقه مالیی جلوی خیلی چیزهایی که دلم می خواست بکنم را گرفت و اگه برگردم باز هم با همون شرایطی که طی کردم سعی می کردم کمترین فشار را روی حامی ام بیارم منتهی، الان که می گم، مشروط به اینه که یک درآمدی از یک جایی، یک کاری، بورسیه ای، جایی، داشته باشم.

باید کار کنم. خیلی کار دارم که انجام بدم از اینجا هم...

 

زیست دشوار

اینقدر خسته بودم، تخت خوابیدم فقط.

خدایی خیلی زندگی سختی را تحمل کردم من. حس میکنم ماهها بود غذا نخورده بودم!

ماهها، سبک عجیبی زیستم.

و نمردم!

شبهات هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

البته، عمر دست خداست. مخصوصا با رانندگی فاجعه آبجی ام 😞

خیییییلی بد میرونه!

فاجعه.

 

له

به سلامت رسیدم

خیییییلی خسته ام

لههههههه.

 

 

جهل مقدس

سوار طیاره بودم

فکر میکردم علما(!)، کی طیاره میسازند با علمشون.

آمدم پایین، پایین، پایین، 

یک دوچرخه حتی! یک دوچرخه اینها نساختند که دلخوش باشیم... 

علمی که نمود و خروج نداشته باشه، جهل است.

خدعه است.

کسی از حضرات اگه روش میشه خروجی و محصول این "علم" را که فساد و خونریزی و تباهی بوده، به زبون بیاره تا اگه اشتباه میکنم، اصلاح کنم...

 

نظم و تبصره

دیروز. از دو و نیم که رفتم سراغ منصور مصری. ساعت هفت برگشتم.

یه ساعت و نیم زیر کار بود. آندوسکوپی؟  کولونوسکوپی؟  یک چیزی که دوربین کردند تو کونش ببینند چه خبره اون تو. آخرشم هیچی نبود! دلخور بود که چرا هیچی اش نبوده😄

ماجرا اینه که عصبی است خیلی دردها و برخلاف تصور که فکر میکنیم ریلکس هستیم، تحت فشارهایی خیلی مختلف، داریم له میشیم همه. این هم ازون دسته است ولی نمیخواد باور کنه.

گفت کامل بیهوشی داده اند بهش و یک ساعت ریکاوری داده اند بعد. تو اتوبوس برگشت، کم مونده بود بخوره زمین و باز برمون گردونه بیمارستان. پسره ابله.

با تاکسی رفتیم. نمیدونم چرا وقتی داشت اوبر میگرفت نشون من داد موبایلشو. هفت یورو بود و از ارزونترین ها بوده گویا، نسبت به دفعات قبلش که یازده و نه یورو میداده. فکر کردم شاید داره میگه برگشت را من باید بخرم. بهش پیشنهاد اتوبوس دادم برا برگشت و با چهار یورو، برگشتیم، که من دادم. هزینه معاینه مقعد ایشان.

زمان یکی بود. جایی که لایی نمیکشند و سبقت نمیگیرند، روانی ترافیک برای همه یک اندازه است. البته یکم راه رفتیم بعد.

رفتم دانشگاه بعدش. استاد نبود. رفتم که تو آزمایشگاه از فالستو و دیانا خدافزی کنم، دیدم اونجا دم در بودند. گپ زدیم، تشکر کردم ازشون، و خب، اومدم. کلید اتاقم هم دادم. گفت برات نگه میدارم! 😄 مثبت حرف زدن اینه ها! میتونست بگه کلیدتو تحویل بده، یا هر ادبیات دیگه ای منتهی، میگه برات نگه میدارم... 

من ته دلم روشنه که بر میگردم اینجا هرچند،  چند روز قبل که جلسه داشتیم، دیدم دانشگاههای انگلیس را چرخیده و یک استادی را پیدا کرده،  پیشنهاد میداد که برام ایمیل بزنه بهش و بخواد که زیر نظر اون ادامه بدم. ازین کارها اینجا زیاد میکنند. دانشجوی مهمان مثلا. راستش خیلی عالی بود و امیدوارم طرف جواب مثبت بده. یقین دارم این کاری که گفته را انجام میده.

مسخره روزگار اینه که من هرگز به این استاد ایمیل نزدم، حتی در سالهای گذشته. به همکارهاش زدم، به این نه. بخاطر اینکه تو زمینه ای که این کار میکرد من بووووووووووق بودم. 

الان اما نه...

( نوشتم بووووووووووق، دیدم دیکشنری اصلاح کرد بوکووووووووون! فکر کردم چرا این کار را کرد، یادم افتاد سر نقل یک خاطره ای، خودم نوشتم این کلمه را😄😄

بگم براتون؟

مثبت بیست هست، لطفا زیر سن ها نخونند.

میگفت، یک مدتی با یک بنده خدایی، یک خانوم بیوه گویا، ارتباط داشتم. بعد سری اول که باهاش خوابیدم، خب کلی قبلش حرف زدیم و الخ، نهایت رفتیم تو تخت. 

اونجا،

راوی میگه،

من داشتم معاشقه میکردم و نوازش و ساک و...،  یکبار خانوم به صدا در اومد گفت پَ بوکووووووووون، دیر شد!

😄

اینه که گاهی، تجربه های ملت، و چیزی که بهش عادت کرده اند، فراموش میشه، بعد چه بسا اذیت هم بشه طرف...

یادم رفت چی بود رشته کلام. در رفت.

با اونهمه کنترل که میخوان معلوم باشه کی رو کدوم صندلی است، یارو صندلی منو از ردیف 25 به ردیف 3 عوض کرد!!!

کمک به اینکه به پرواز بعدم برسم

نشسته ام پای طیییییاره!

راننده اش نیست.

شاگردش هم!

خیلی زود اومدم. سه ساعت خوابیده بودم که بیدار شدم، دیدم دیگه فقط حرص میخورم اگه بمونم خونه، اومدم.

حوله ها که دیشب شستم را از رو طناب جمع کردم. آویخته تو اتاق

دسته کلید را آویخته به در کمد

هل دادم بیرون اینبار... 

بلیط حدود 65 یورو شد. با یک توقف.  دیروز عصر یک ایرلاین پرواز مستقیم باز کرد، با هشت یورو!!!

اینقدری بود دیگه امکان اینکه برگردم دانشگاه و فرمها را از نو پر کنم و پرینت کنم نبود، اونها هم میدونستند اینو، بخاطر همین این قیمت را دادند. 

ماجرا اینه که نزدیک سه ساعت. فرم پر میکردم، به لطف دولت حرومزاده چین و دستاورد این قوم حرومزاده.

تو فرمها دقیقا باید بگی تو کدوم طیاره یا قطار، رو کدوم صندلی سفر کرده ای. آدرست کجا بوده و کجا میری، تلفنت کدومه، به کی میشه پیغام داد برات،...

بخاطر اینکه اگه بعد معلوم شد مسافری کرونا داشته. اطرافیانش را بتونند مطلع و مانیتور کنند.

به هر حال.

خوبم.

آرومم. خوشحالم. 

دیشب یک کیسه زباله بزرگ گذاشتم پای کمد و، هی دور ریختم! بعضی لباسها که به نظرم حیف بودند را قشنگ تا زدم و تو پلاستیک مجزا گذاشتم. تهش، تمام سطلهای زباله خشک و تر را همراه کیسه خودم برداشتم بردم بیرون. ریختمشون تو سطل، و اون قابل استفاده ها را گذاشتم رو شمشاد ها. چیزی شبیه دیوار مهربانی.  ندیدم کسی بر داره ولی دیده بودم ملت میذارند، و پیدا هم بود که گاهی. کسی زیر و روشون کرده است.

بهرحال.

یک عالمه خرده ریز هم موند که میدونم بچه ها مصرف نمیکنند ولی راستش دلم نیومد خودم بریزم. برنج، عدس. جو، رشته آش، سویا، سبوس گندم، پودر نارگیل، لوبیا سفید و سیاه و نخود، کره، پنیر، عسل، شامپو، شوینده، کلی ظرف و کاسه بشقاب...

فقط تخم مرغها را شاید بخورند...

فکر کن، ماهی را انداختم دور، رناتو بدش میومد😄

بعضی چیزها که ریختم را، با وسواس، نگه داشته بودم! گلاب، رشته آش، و کشک!

عبرت آموز بود. چیزهایی عزیز که اونقدر نمیخوریم که فرصت خوردنشونو از دست میدیم!

البته من نگه داشته بودم که اگه ویار کردم، اعصابم بهم نریزه. گاهی، خاطره عطر یک غذا، طعم یک خوردنی، مهاجرت را از انفرادی، سخت تر میکنه. هنوز هم بوی عطر آش دوغ مامانم را تو ذهنم سانسور میکنم! اگه اجازه بدم جون بگیره، دلم میخواد، و سختم میشه...

 

Escape

یعنی پله.

الان یادم اومد برای یکی از استانها، برنامه اسکادا نوشت یکی رفقا.

محتوی این بود که اگه سد شکست، کی به کی خبر میده و سلسله مراتب چطوری باشه که مردم فرار کنند از جلوی سیل.

بدبخت مردم.

فرض کن قرار بود آژیر پخش بشه. 

خب، چه آژیری؟! 

مردم از کجا بفهمند 

منتظرم تست کولونوسکوپی منصور تمام بشه

گشنه

الان سه ساعت میشه که معطل کون این بچه ام.

چه خبره اون تو؟ دو ساعته توی مطب است.

 

خانومه جلوی گیشه، پشتش به من است

توی رونش، نزدیک زانو،  اندازه یک کف دست رنگ پوستش با بقیه جاهاش فرق داره...

کت و دامن لی پوشیده و فرمها را میخونه قبل از امضا کردن...

کفش اسپرت سفید پاشه، با کالش.

اینجا کتونی مد است. نر و ماده، کتونی سفید پا میکنه، گاهی مثل آرتور هم خونه ما، کتونی گردن دار قرمز.

وقتی بارونی بشه انتخاب، میره سمت جنسهای لاستیکی. چیزی که اینجا معنی داره پوشیدنش ولی تو ایران نمیدونم چرا اینهمه، همه میپوشند!

واقعا نمیفهمیم خیلی موقع ها...

گفته بود، مساله این نیست که طول زندگی کوتاهه،

مشکل اینه که ما دیر شروع به  زندگی میکنیم!

اگه بکنیم تازه...

 

 

ترس

نمیدونم الان سلبریتی های حکومتی با چه ترسی زندگی نکبتشونو ادامه میدن!

هر آینه، نوبت اونهاست که در راه آرمان معشوق، ذبیح و ذبیحه بشن.

ممکنه به ابتکار هم برسه؟

به فایزه؟

به اون پتیاره، فرماندار قلعه حسن خان چطور؟

خودی ها دارند قربان (!) میشن یا غریبه ها؟

کی داره قربانی میکنه؟! تاریخ معاصر را نخوانده؟؟؟

 

آخرش فکر کنم تحت زعامت آقا تتلو، قیام صورت بگیره😄

 

سوالات بی پاسخ

این پست کپی است، اما منطقی به نظر میاد:

 

نکاتی در مورد جنایت اخیر 

۱. اسم شخص خیلی اتفاقی بابک خرمدین همنام با یکی از اسطوره های ایرانی است
۲. تصاویر کرواتی بودن پدرش بیرون آمده است
۳. پدر در جلسه دادگاه می گویید از اعراب بدم می آیید! چه ربطی داشت
۴. داماد خانواده ۱۰ سال پیش کشته شده ولی کسی نفهمیده!!
۵. خواهر بابک ۸سال پیش کشته شده ولی بابک و هیچکی پیگیر نبوده!!! داماد خانواده کشته شده ولی خواهر بابک، بابک و خانواده داماد پیگیر نبودند!!
۶. می‌گویند با کیسه زباله اما نفر با کیف میاد تو آسانسور
۷. شخص از ساکنین بوده و فکری هم برای دیده شدن توسط دوربین نکرده! یارو سرهنگ بوده!!
۸. اینم رفت کنار داستان انصاریان، آزاده نامداری،  که بنظر میرسه خرجش از فروریختن پلاسکو کمتره و درصد مشغولی ذهنی بیشتری هم بهمراه داره!!!
۸. پلیس بلافاصله در کمتر از یکی دو ساعت حکم نهایی رو علنی می کنه و نیاز به بررسی بیشتر هم نداره!!
۹. پیام هم اینطوره کسی که اسم ایرانی بابک داره، پدرش کراواتیه و از اعراب هم بدش میاد اینقدر سنگدله!!
۱۰. از دیگر اهداف جانبی میتونه بی اعتباری سلبریتی های که میتونند نقش رهبری تجمعات رو بر عهده بگیرند است.
۱۱. اگر داماد خانواده بدلیل بی اخلاقی کشته شده آیا خواهر بابک نمی ترسیده اونم کشته بشه و حداقل فرار کنه چون خودشم به گفته پدرش بی اخلاق بوده! آیا بعد کشته شدن داماد و خواهر بی اخلاق به گفته پدره، بابک خرمدین نمی‌ترسید به سرنوشت بقیه دچار بشه!!!
۱۲.چگونه پلیس با این سرعت جسد مثله شده رو تعیین هویت میکنه و راست میاد سراغ پدر مادره
اونا که تو دوتای قبلی حرفه ای عمل کردند چطور در این مورد با این سرعت لو رفتند!!!

 ۱۳. اگر پدر مادره اینقدر سادیسمی بودند چرا بابک پیشنهاد دریافت ارث رو قبول نکرد که نجات پیدا کنه؟
۱۴. از کی داد گاههای فرمایشی رژیم اینقدر شفاف و علنی و با این سرعت حتی جلسات بازجوی رو رسانه ای می کنه؟
چرا میخواد اینهمه سخن درهم برهم پدره رسانه ای بشه؟؟؟
۱۵. هدفشون از اینکه از شخصی بعنوان دوست خواهره اون اعتراف رسانه ای رو می گیرند در مورد تجاوز پدر به دختره چیه! و چرا باز هم بابک و خواهرش پیش همچین پدر روانی موندن! مگه میشه مگه داریم
اونم کسای که پایتخت نشین هستند و حتی سفر خارج رفتند!!
پس فرضیه اسارت اونها توسط پدره هم منتفیه
۱۶. وقتی پدر خودش بخاطر مفاسد فرزندانش اونا رو کشته چطوری خودش بهشون تجاوز کرده و اونا هم صداشون در نیومده! مگه فیلم هندیه

نتیجه گیری: این خانواده برای اجرای این سناریو پلید انتخاب شدند

پس اجازه بدید من باور نکنم

 

------------------------------------------------

سوال من اینه، چه گندی کجا دارند میزنند، که این سرپوش اونه؟

درهم برهم

تست کرونا دادم امروز، آنتی ژن. منفی بود. سی یورو. 

لعنت به پدر چین که این تجارت را راه انداخت. خاک بر سر چین پرست ها، چه عرب، چه وطنی.

تقریبا آماده ام، تنها دلشوره ام توقف خیلی کوتاه بین پروازها است. امیدوارم بی مشکل پیش بره ماجرا.

یک عالمه لباس گذاشتم کنار که دور بریزم... جوراب، زیرپیرهن، شورت! خدایی بعضی اینها را از ایران آوردم و تمام دو سال و نیم گذشته استفاده کردم، حالا میگن هر شش ماه مسواکتون و شورتتون و زیرپوشتونو دور بریزید...

بریز دیگه! عه!

چمدونمو بردم خونه منصور مصری.  یک سوییت گرفته ماهانه 350 یورو.یک اتاق بود، حموم توالت و آشپزخانه. کلا دوتا دونه کابیت بود یک گاز دو شعله. ظرفشویی و لباسشویی. 

نمیدونم از کجا هممممه عالم فهمید که من دارم میرم. امروز سارا، یکی از اساتید، بعد از عمری اومد حرف زد و خدافزی و الخ.

اسناد کون گشادم مقاله چند ماه قبل را هنوز نخورده، میخواد تو پله های طیاره نظرش را بگه. 

فردا میریم بیمارستان برا ارسال دوربین به ماتحت منصور مصری. امشب دوا میخوره و تو توالت میخوابه طفلک.

میگه مصر هیچوقت از اسراییل شکست نخورد. ولی به ما گفتند خورد! باید سرچ کنجک براش.

شب بخیر.

 

 

خدا میدونه کجا، چیو واگذار کردند که این قتل اخیر را علم کردند برای پرت کردن حواس شبکه های اجتماعی.

واقعا باید بی حس شد به این ترفند، وگرنه در وطن فروشی های روز به روزشون، هر بار یکی از ما را خواهند کشت،

و دیر نیست که نوبت ما بشه!

 

عزیزی نوشته،

"واقعا ایول که هنوز در بلاگفا فعالیت می کنید
خدا قوت
..."

 

چی شده الان؟

فعالیت کدومه؟

قربانت، بهرحال.

😄 

 

 

ساک دوم را هم، کمابیش جمع کردم.

تقریبا همه لباسهامو باید بریزم دور، چون جا ندارم!

کی اینهمه چیز جمع شد؟! 

 چقدر سخته گذاشتن بعضی چیزها که مثلا یک روز تمام وقت گذاشتم کلی راه رفتم بعد خریدم آوردم، با یک عالمه خاطره به طبع...

مشکل اینه که ماها جمع میکنیم. چیزی از اوج بیفته هم، ولش نمیدیم! تا در هستی هستیم و هست، بهش بندیم...

بریزید بیرون وسایلتونو، فقط یک چمدون بزرگ نگه دارید، بقیه را بدید بره...

حس،

و تجربه ویژه ای است...

نسبتا دشوار! 

بعیده از عهده بر بیاید حتی...

من که نتونسته ام هنوزم...

 

 

استرس

اندازه یک اسب، استرس دارم فقط.

عمدتا بخاطر اینکه بین دوتا پروازها فقط یک ساعت وقت هست، و من نمیدونم که میرسم، یا میفتم تو هچل!

میرسم. ولی خب اگه عزاشو هم نگیرم، کار پیش نمیره.

گفتند کامپیوترمو میدن به کسی. دارم جمع میکنم و حذف میکنم و خلاصه، قیامتی است.

وسایلی که باید بمونه را صبح بسته بندی کردم. نامرد خیلی چیزی جا نگرفت! چمدون الان زیر میزم تو دانشگاه است، تا ببینم این عرب، به دردی میخوره یا نه.

تو چمیدونم، ملحفه دارم. حوله. دمپایی، اتو بخار، ماهیتابه، قابلمه، بشقاب و کارد و چنگال و زیرشلواری اهدایی زن مردم و کلی لوازم التحریر و کیف کولی و کوله و انبردست حتی! یک فرش کوچولو، سایز پادری، یک بلوز و یک پیرهن. داشت میپکید ساکم...

 

ظهر، رفتم یه تا پیاز خریدم و شش تا تخم مرغ.

چشمم افتاد به گیلاسها.

جاتون خالی...

یکم ریخته بودم تو پلاستیک که متوجه شدم گندیده هم لاشون هست. خانومه اومد سراغم، با لال بازی بهم گفت که گیلاس را اون باید بریزه تو پاکت.

گفتم خب همین بسه! هرکار میخوای بکن! دیگه بیخیال شد و وزن کرد و... 

دو یورو و لیسانس سنت، کلش.

گیلاس کیلویی سه و نیم یورو بود. درجه یک نبود به طبع ولی، جاتون تهی!!! حال داد.

 

سرنا امینی-یوتیوب

یک مدتی است، کلیپ های سرنا امینی را تو یوتیوب نگاه میکنم.

با هیچ امکانات،

صرفا خودش و شوهرش و شاید رفقا

گاهی کارهایی ارایه میکنه به مراتب از دورهمی مهران مدیری و قیمت و رضا صادقی موجز تر، بجا تر و قشنگ تر.

بودجه اونها کجا، این طفلک کجا!

آدم باید منصف باشه یکم.

کج اگه میشینه، ولی راست بگه.

 

شنیدم جنتی مرد.

درسته یا کذب؟

-------------------------

الحمدلله تکذیب شد. الهی صدهزار مرتبه شکر.

 

یک روزگاری،

تو این مملکت،

خودنویس هدیه با ارزشی بود...

خودکار پارکر مثلا...

 

 

 

حواسم بهت بود..

کنارت نبودم حواسم بهت بود
از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیسه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم
حواسم بهت بود
حواسم بهت بود
حواسم بهت بودکه غمگین نباشی که از غم نباشی
حواسم بهت بود که قلبت نلرزه
که اشکت نلغزه.حواسم بهت بود
چقد گریه کردم
چقد غصه خوردم
کنارت نبودم برای تو مردم
تو روزای دوری حواسم بهت بود
همیشه یجوری حواسم بهت بود

------------

:(

به چه منفعتی

گویا باباهه ازینکه پسر 47 ساله اش کوس میکرده، دلخور بوده!

همینه دیگه،  پسری که تا اون سن بمونه منزل باباش،

درحالی که باباهه از کار افتاده هم نیست و میتونه سلاخی و حمل جسد بکنه،

عاقبتش همینه.

بگو مرتیکه، به تو چه! نه  سوراخ مال تو بوده نه سنبه! آخوند جماعت اگه حساسه و یقه میدره رو این مسایل، چون میخواد مالیات بر کوس بگیره. میخواد بری ورش، که هم مغزش ارضا بشه، هم سرکیسه ات بکنه.

توی گوساله به چه منفعتی سر بچه را بریدی؟!

والله هرچی نگاه میکنم هیچ خیری در این جاری شدن یک ورد عربی توهین آمیز، نمیبینم جز تجارت.

خانوم میگه من در ازای فلان مهریه، خودمو به فلان مدت، در اختیار تو میذارم، قبوله؟

شما میگی قبوله.

بعد ییهو جهت امواج کاینات از منفی ها و سییات به حسنات تغییر میکنه و هررررر چی عین گناه بوده، میشه مصداق صواب!

برید بشورید خودتونو! مسخره ها.

اصل بر رضایت دو نفر و تمایلشون به هم است نه این خزعبلات. بعد یک ابلهی مثل این پیر سگ هم به خودش اجازه میده چنین فاجعه ای بار بیاره... 

حسودی ات شد مردک؟؟

 

 

مشابه

بچه طفلک زن نمیگرفته،

باباش کشتتش!

کیه اسمش، این کارگردان مرحوم.

فقط یکم از من بزرگتر بوده

با باقی شرایط مشابه!

اومده خارجه،

بعد دلتنگ بابا ننه اش شده،

برگشته،

ننه باباهه سلاخی اش کرده اند!

 

تف به شرفتون با این جامعه ای که ساختید.

ما نه تنها دنیای شما را آباد میکنیم، آخرتتان را هم!

امام خمینی!

 

رفقا، من درسمو رها نکرده ام ها.

دارم میرم از یک محل دیگه، ادامه بدم. همین.

جمع هزینه طیاره و تستها و...  هم میشه اندازه اجاره بهایی که اینجا داشتم میدادم. یکم بیشتر.

اوکی؟

ولی کلا خوبه. جابجایی، باعث میشه آدم از خودش حساب بکشه...

سرشو بلند کنه و مسیری که طی کرده را نگاه کنه و برای پیش رو، تصمیم بهتری بگیره.

 

از نظر شما،

یا، از نظر یک بچه ای که داره مدرسه میره،

یاد گرفتن ضرب سخت تره، یا جمع؟

 

2:26 به وقت ما

بی خواب شده ام...

میراث

سری دوم لباسها را گذاشتم که ماشین بشوره...

ملحفه ها، و هر آنچه شستنی است.

تمرین رخت بستن از جهان!

گذاشتن و گذشتن! 

چیزهایی نیستند که بگم دوستشون دارم. بجز یک پتوی مسافرتی که از سیستان، دوستم برام آورد و تقریبا هیچوقت جدا نشد از من...

میخوام پیرهن هامو هم نبرم! دو سال تن کردمشون، بذارم و بگذرم. بسه برای یک پیرهن...

اتو، پلوپز هم، از چیزهایی هست که میذارم. 

 

این رناتو گوساله کلاسهاشو معلق کرد،

بعد بیرون هم که نمیره،

کلا حس زر زدنش ارضا نمیشه.

همینکه حس میکنه یکی رفته تو آشپزخانه، میره میگیره طرف را به حرف!

دو سااااااعت عین این پیرزنها حرف میزنند، شعورشونم نمیرسه در را ببندند، انگار تو اتاق منند!

خدایا، نجات بده منو.

 

اینها پریشب تند تند دوش گرفتند و رفتند واجبشونو تو محراب لنگ یار به جا بیارن،

الان یکی یکی که میان، همین که در را میبندند پشت سرشون، میگن هوففففففف، جیییییزز😄

خدایی اینها هم فرهنگ بدی ندارند! حداقل کف کوچه خیابان، گرسنه جنسی ندارند. تا خرتناقشون ارضا هستند.

 

سفر

چمدانها را متر کردم

لازم نبود بار اضافی بخرم. وسایلم تو کوچیکه هم جا میشدند. منتهی، دیگه خریدم.

زندگی آنقدر درویشی و دانشجوی هست، که تقریبا میتونم لپ تاب خرابمو بندازم تو کوله ام و بیفتم به راه، بی اینکه چیز چندان با ارزشی را از دست داده باشم. فقط کت و شلواری که اینجا خریدم و هیچوقت تن نکردم...

250 یورو.

کار خوبی کردم نرفتم مصاحبه. مشخص بود یک ریگی به گیوه دارند. یحتمل بحث جاسوسی بود و یار گیری که ما، خاک بر سرها، اطلاعاتی هم برای فروش نداریم حتی.

ما مردم پاپتی!

آزادی و آزادگی بها نداره، عیب نداره. بذار خر کسی نبوده باشم. زندگی با تمام دشواری هاش، گذشت. مهم اينه وطن فروش نبودم، مخبری نکردم، چمیدونم، تو کثافت کاری سیاسیون مهره نشدم. از خودم راضی ام.

البته همیشه گفته ام خاک بر سرشون که هیچوقت منو دعوت له همکاری ی نکردند. وگرنه به نظر خودم، قلمم قیمت داشت!

موافقید؟

مستشار

شنیدم مرکل دوره اش تمام شده و کناره گرفته گویا.

فکر میکردم وقتی برای فوتبال، بازیکن و مربی خارجی میگیریم و نتیجه میده، ای کاش تو عالم مملکت داری هم رسم بود، مستشار میگرفتیم برا مملکت.

نصف یکی از اختلاسها را هم دستمزد میدادم، می ارزید برای هر دو طرف...

بجا این کور و کچلهایی که تو چنته داریم، 

کاش یک دوره، مرکل را استخدام میکردیم!!!