امروز از صبح رفتم درمانگاه. یک جایی خیلی دورتر از محل زندگی ام. اونجا ثبت نامم کرده اند از همون پارسال.
بی اینکه نت داشته باشم، صرفا با اینترنت از تو خونه خط های اتوبوسشو پیدا کردم و بعدش مدت زمانی که مسیر طول خواهد کشید. اسم خیابون آخری و بعد، توکل دیگه!
شارژ نداشت کارتم. کلی پیاده رفتم تا شارژش کردم. بعد بی اینکه حواسم باشه دستگاههای کارتخوان اتوبوس داخل خودشه، زارتی چسبوندم به کارت خوان مترو!
1.2 یورو پرید!!
مجدد شارژ کردم و منتظر شدم و سوار شدم بهرحال. نیم ساعت مسیر بود. بعضی جاها یادم میومد از پارسال و خیلی جاها نه. خیاباونهای دراز و کوچه های باریک تو در تو کمتر پیش میومد که اسمی روشون نوشته شده باشه. اما داخل اتوبوس ایستگاه به ایستگاه می نوشت که کجاست. اشتباه کرده بودم! باید اسم ایستگاهها را ثبت می کردم با خودم!
اواخر تایم، یکم استرس می خواست بیاد سراغم و خودمو سرزنش کنم که ببین! زارتی می چسبونی به کارتخوان مترو ولی نت نمی خری که اذیت نشی و فلان که دیدم یادم اومد! یک ایستگاه قبل از ایستگاه خودم، نشانه ها تازه شد برام و سر موقع پیاده شدم.
سه نفر بیرون ولو بودند، ولی منتظر نبودند انگار. کار کنان حدود نه ونیم تازه رسیدند. یکیشون از قبل ولی کار می کرد. اطلاعیه روی در را تونستم بخونم اینبار. نوشته بود نیا تو تا کسی که داخل هست بیاد بیرون. اینبار، منتظر شدم...
خانومه انگلیسی نمی دونست. به پرتغالی بهش گفتم چی می خوام!
مدارک را هم که دام کمی بیشتر فهمید لابد. چک کرد و گفت نوشته ات معتبر است!
کم بود راهی ام کنه که گفتم یک پرینت نو بده اقلا! اینهمه راه اومدم!
یک پرینت بهم داد و از در درمانگاه که بیرون اومدم، اتوبوس گذشت!
رو تابلوش، زمانها نوشته بود. بعدی نیم ساعت دیگه می رسید اونجا!
شروع کردم به قدم زدن تو کوچه ها. خونه هایی نقلی ولی بسیار زیبا. پله ، همه جا! راهروها باریک! کوچه ها باریک! ولی زیبا. مجاورشون مزرعه هایی بود که یک چیزی هم کشت شده بود. و سگهایی که گویا تایم پیاده روی و شاشیدنشون بود اون زمان! با شادمانی می چرخیدند و قدم به قدم رو شاش دیروزشون می شاشیدند که دوست دخترشون بدونه اینجا بودن و از بوی شاششون بفهمه لابد چی خورده اند و کجاشون کار می کنه یا بیماری دارند و الخ...
بوته های شوید توجهمو جلب کرد. یک عالمه سر بوته شوید چیدم!! از اون بالاتر ها که شاش سگ اگه هم بهشون پاشیده، مال چند وقت قبل بوده که کوتاه بوده اند! الان تمام شوید ها تو یخچال است. برای یک پلو، بعدها...
تو برگشت، رفتم که موبایلمو شارژ کنم. بسته بود هنوز. قرنطینه وار. دستگاه خود پرداز ولی خلوت بود. جلوش ایستادم و کارتمو بهش دادم و شروع کردم دنبال گزینه شارژ موبایل. دقیقا پارسال این موقع ها پای همین دستگاه از یک خانومه ای خواهش کردم که با کارت خودم خط رو براش شارژ کنه چون زبان نمی دونستم و دستگاه فقط به پرتغالی است. عجیب بود براش. برام انجام داد منتهی، با خیلی تعجب. خیلی مشکوک. یک جوری ناخوش احوال. امروز اما، می تونستم بخونم منوها را! پیداش کردم! تمامشو! می شد خطمو هم شارژ کنم اینبار!
می دونید، حس می کنم این یکسال، بیخود نرفته چندان. شاید ده درصد، اما من الفبای یک زبان را یاد گرفتم و می تونم نیم و نار بفهمم چی نوشته اینور اونورها! متن ها و تابلوها... مثلا براتعلی با پسران! باور کنید. طرف پشت ماشینش که گویا تو کار تامین آلومینیوم و باقی مصالح ساختمانی است نوشته بود:
Alfredo dos Santos Teixeira & filhos Lda.
این یعنی آلفردو تیشریا با پسران! عین حاج حسن تو قم یا کبابی محمّد و پسران!
بگذریم.
یکم خرید کردم و رفتم دانشگاه. هیچکس نبود. الینا راهرو را طی زد اما تو نیومد. بعدها پرفسور مارکش اومد بهم تبریک گفت. فکر می کردم مرده است! پرسیدم تبریک چی؟ نگو واسه نمره 16 که بهم داده تبریک می گفت! خدایی نگاه کنید چقدر مثبت! خودش می ده خودش تبریک می گه خوش خوشحالی می کنه! کسمغز!
این که رفتم، پرفسور ماتوش اومد. نشست به حرف زدم. سخت انگلیسی حرف می زد اینبار! و بلند بلند. گویا کر شده باشه خودش. گفت که پی گیر پیدا کردن استاد راهنما برام هست و تا الان هم خودش دنبال کارم بوده و الخ. مرد خوبی است. کلا آدمهای خوبی اند، بجز آن بیمار!
برگشتم و ماهی کباب کردم و خوردم و خفتم و الان یکم درس بخونم...
راستی، جا به جا تو ایستاه ها مایع ضد عفونی کننده بود. انگار بگی دستشویی عمومی باشه همه جا. تو دانشگاه هم در ورودی بود. کسی بطری نمی برد خالی کنه و ببره منزل. یادمه پمپ بنزین هزار جریب اصفهان بودم خانومه بنزین که زد تمام دستکشهای یکبار مصرف را برداشت و برد! سر صبح!
مایعی که دانشگاه گذاشته بود خیلی غلیظ تر بود از مایع کنار خیابون. اینو باید مدتها به هم می مالیدی و حس صابون می داد تا بیاد خشک بشه به دستات...