بی پناه

آدم یک گاهی چشمشو باز می کنه،

اطرافش،

بعد می بینه چقدر تنهاست!!!

برهوووووووووووووت!

هیچکس که دلت گرم باشه به بودنش نیست!

یا به کل نیست

یا اگه کسی هست تو مود تو نیست،

یا هم فاز با تو نیست...

می گه یک زن و شوهر دهه شصتی را دار زدند، چون بیست و چهار هزار و هفتصد تا سکه طلا داشته اند، باضافه یک عالمه طلای دیگه. در حد صد کیلو...

دهه شصت؟!

چطور؟

از کجا؟!

بیست تا نه ها. بیست و چهار هزار!

تو خونه اش!!

الان اینها را دار زدند، سکه هاشو کی برداشت؟!

میگفت خانومه تو هرمی بوده پولدار شده. خب؟ الان خسارت هرمی ها را می دن باهاش؟ حقوق قضات؟ سوبسید فیلترشکنها و یا مهمات؟ 

چی مشن اینها این وسط؟

اونها که اسمشون تطهیر شد چی؟ باقی شبکه پس کجان؟ من دیده بودم همکارهام یک ماشین می خواستند بنویسند چه بدبختی ای داشتند! نمی شد! راه نمی داد! سیستم باز نمی شد، وقتی میشد پر بود همه جا...

بیست و چهار هزاااااااااار و اندی سکه طلا ؟

بعد کمک هزینه هر خانوار یک هفتم یک سکه طلا ؟! قسطی؟ با بهره؟

چه خبره کجا ؟!

ما چه گهی می خوریم این وسطها ؟!

دلم یک جای گرم فقط می خواد !

چقدر بی پشتوانه ایم ما!

چقدر تنها!

یک دوستی داشتیم، در سن 24 سالگی، از ترس تنهایی، هر هفته با یکی می خوابید!

نمی فهمیدمش!

غاااااااااااار کرد خودشو، و ما را هم بلاک!

چه فشاری روش بوده طفلک،

دختری از دهات...

بی پول

بی پشتوانه تر از ماها حتی !

فکر کن تو خوابگاه باشی دونه دونه هم اتاقی هات یا نامزد دارند یا زید درست حسابی دارند زارت و زارت می رن می دن با دست پر از هدیه بر می گردند عین خر می خوابند بعد شاهدی که دو سه من آرایش می کنند باز می رن می دن باز با یک عالمه هدیه ... می خوابند 

تو فقط نگاه !

بعد اون حرومزاده تو فیس بوک اومده از "دله دزدی جنسی" پسرها پست می ذاره کثافت کارشناس!

 

قاطی کرده ام...

یک کلام!

قاطی ام، پاک...

یک جای گرم فقط دلم می خواد...

دور باشید شمام. از دم! تمام!!

 

 

گوگوش

گوگوش:

 

گریه کنم، یا نکنم،

حرف بزنم، یا نزنم،

من از هوای عشق تو،

دل بکنم، یا نکنم...

با این سوال بی جواب،

پناه به آینه می برم

خیره به تصویر خودم

می پرسم از کی بگذرم!

یک سوی این قصه تویی

یک سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما

تو بشکنی، من می شکنم...

 

نه از تو می شه دل برید

نه با تو می شه دل سپرد

نه عاشق تو می شه موند

نه فارغ از تو می شه مرد

هجوم بن بستو ببین

هم پشت سر، هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست، من از تو می پرسم بگو

 

تو بال بسته منی

من ترس پرواز تو ام

برای آزادی عشق

از این قفس من چه کنم...

 

 

دهی آباد

امروز از صبح رفتم درمانگاه. یک جایی خیلی دورتر از محل زندگی ام. اونجا ثبت نامم کرده اند از همون پارسال.

بی اینکه نت داشته باشم، صرفا با اینترنت از تو خونه خط های اتوبوسشو پیدا کردم و بعدش مدت زمانی که مسیر طول خواهد کشید. اسم خیابون آخری و بعد، توکل دیگه! 

شارژ نداشت کارتم. کلی پیاده رفتم تا شارژش کردم. بعد بی اینکه حواسم باشه دستگاههای کارتخوان اتوبوس داخل خودشه، زارتی چسبوندم به کارت خوان مترو!

1.2 یورو پرید!!

مجدد شارژ کردم و منتظر شدم و سوار شدم بهرحال. نیم ساعت مسیر بود. بعضی جاها یادم میومد از پارسال و خیلی جاها نه. خیاباونهای دراز و کوچه های باریک تو در تو کمتر پیش میومد که اسمی روشون نوشته شده باشه. اما داخل اتوبوس ایستگاه به ایستگاه می نوشت که کجاست. اشتباه کرده بودم! باید اسم ایستگاهها را ثبت می کردم با خودم!

اواخر تایم، یکم استرس می خواست بیاد سراغم و خودمو سرزنش کنم که ببین! زارتی می چسبونی به کارتخوان مترو ولی نت نمی خری که اذیت نشی و فلان که دیدم یادم اومد! یک ایستگاه قبل از ایستگاه خودم، نشانه ها تازه شد برام و سر موقع پیاده شدم.

سه نفر بیرون ولو بودند، ولی منتظر نبودند انگار. کار کنان حدود نه ونیم تازه رسیدند. یکیشون از قبل ولی کار می کرد. اطلاعیه روی در را تونستم بخونم اینبار. نوشته بود نیا تو تا کسی که داخل هست بیاد بیرون. اینبار، منتظر شدم...

خانومه انگلیسی نمی دونست. به پرتغالی بهش گفتم چی می خوام! 

مدارک را هم که دام کمی بیشتر فهمید لابد. چک کرد و گفت نوشته ات معتبر است!

کم بود راهی ام کنه که گفتم یک پرینت نو بده اقلا! اینهمه راه اومدم!

یک پرینت بهم داد و از در درمانگاه که بیرون اومدم، اتوبوس گذشت!

رو تابلوش، زمانها نوشته بود. بعدی نیم ساعت دیگه می رسید اونجا! 

شروع کردم به قدم زدن تو کوچه ها. خونه هایی نقلی ولی بسیار زیبا. پله ، همه جا! راهروها باریک! کوچه ها باریک! ولی زیبا. مجاورشون مزرعه هایی بود که یک چیزی هم کشت شده بود. و سگهایی که گویا تایم پیاده روی و شاشیدنشون بود اون زمان! با شادمانی می چرخیدند و قدم به قدم رو شاش دیروزشون می شاشیدند که دوست دخترشون بدونه اینجا بودن و از بوی شاششون بفهمه لابد چی خورده اند و کجاشون کار می کنه یا بیماری دارند و الخ...

بوته های شوید توجهمو جلب کرد. یک عالمه سر بوته شوید چیدم!! از اون بالاتر ها که شاش سگ اگه هم بهشون پاشیده، مال چند وقت قبل بوده که کوتاه بوده اند! الان تمام شوید ها تو یخچال است. برای یک پلو، بعدها...

تو برگشت، رفتم که موبایلمو شارژ کنم. بسته بود هنوز. قرنطینه وار. دستگاه خود پرداز ولی خلوت بود. جلوش ایستادم و کارتمو بهش دادم و شروع کردم دنبال گزینه شارژ موبایل. دقیقا پارسال این موقع ها پای همین دستگاه از یک خانومه ای خواهش کردم که با کارت خودم خط رو براش شارژ کنه چون زبان نمی دونستم و دستگاه فقط به پرتغالی است. عجیب بود براش. برام انجام داد منتهی، با خیلی تعجب. خیلی مشکوک. یک جوری ناخوش احوال. امروز اما، می تونستم بخونم منوها را! پیداش کردم! تمامشو! می شد خطمو هم شارژ کنم اینبار! 

می دونید، حس می کنم این یکسال، بیخود نرفته چندان. شاید ده درصد، اما من الفبای یک زبان را یاد گرفتم و می تونم نیم و نار بفهمم چی نوشته اینور اونورها! متن ها و تابلوها... مثلا براتعلی با پسران! باور کنید. طرف پشت ماشینش که گویا تو کار تامین آلومینیوم و باقی مصالح ساختمانی است نوشته بود:

Alfredo dos Santos Teixeira & filhos Lda.

این یعنی آلفردو تیشریا با پسران! عین حاج حسن تو قم یا کبابی محمّد و پسران!

بگذریم.

یکم خرید کردم و رفتم دانشگاه. هیچکس نبود. الینا راهرو را طی زد اما تو نیومد. بعدها پرفسور مارکش اومد بهم تبریک گفت. فکر می کردم مرده است! پرسیدم تبریک چی؟ نگو واسه نمره 16 که بهم داده تبریک می گفت! خدایی نگاه کنید چقدر مثبت! خودش می ده خودش تبریک می گه خوش خوشحالی می کنه! کسمغز!

این که رفتم، پرفسور ماتوش اومد. نشست به حرف زدم. سخت انگلیسی حرف می زد اینبار! و بلند بلند. گویا کر شده باشه خودش. گفت که پی گیر پیدا کردن استاد راهنما برام هست و تا الان هم خودش دنبال کارم بوده و الخ. مرد خوبی است. کلا آدمهای خوبی اند، بجز آن بیمار!

برگشتم و ماهی کباب کردم و خوردم و خفتم و الان یکم درس بخونم...

راستی، جا به جا تو ایستاه ها مایع ضد عفونی کننده بود. انگار بگی دستشویی عمومی باشه همه جا. تو دانشگاه هم در ورودی بود. کسی بطری نمی برد خالی کنه و ببره منزل. یادمه پمپ بنزین هزار جریب اصفهان بودم خانومه بنزین که زد تمام دستکشهای یکبار مصرف را برداشت و برد! سر صبح!

مایعی که دانشگاه گذاشته بود خیلی غلیظ تر بود از مایع کنار خیابون. اینو باید مدتها به هم می مالیدی و حس صابون می داد تا بیاد خشک بشه به دستات...

 

باشعوری

برای مرتبه دوم، نوبت تست ورزشم کنسل شد. فردا ساعت سه قرار بود تست بدم، رفت تا سوم جون. البته اگه اعتبار نسخه ام رد نشده باشه!

خانوم شاهدی بعد از مدتها اعلام زنده بودن کرد. دختری از قم. فاقد تمام جاذبه های جنسی، اعم از تراش اندام و سلیقه در جواهرات. رفته بود ایران یک جفت گوشواره طلا به خودش آویزون کرده بود شکل این زنگ های مثلثی مدارس .اینقدر بزرگ و ناتراشیده بودند که من مونده بودم آخه این زیور است مومن؟

بهرحال. همکلاسی زبانمون بود. اینکه مهمه بخاطر اینکه آدم باشعوری به نظرم رسید. هرچه اون اسما تهرانی بی شعور بود، این به نظر شعور داشت. واسه همینم تاریخ امتحان زبان را بهش اطلاع دادم!!

خخخخخ کشتم خودمو. می دونم.

 

زبان

کمتر از بیست روز دیگه آزمون زبان دارم،

امروز، سیصد تا کلمه باید جواب بدیم! بیست تا فعل که در زمانهای گذشته ساده، گذشته استمراری و زمان حال. هر حالت پنج فرم صرف میشن!

عمرا!

زبان آموختن یک القا گر زن میخواد که سینه دهن آدم بذاره و نوازش کنه و القا کنه تو آدم!  وگرنه به نظر محاله همچین علم خشک پر از شاخه و استثنا،  بی اینکه پاااااره کنه، به وجود انسان بشینه!

برم یکم روغن نارگیل بزنم...

 

خب، بالاخره از ساعت دو تا الان، شش، یک دور تونستم از روشون بنویسم!

تمام سیصدتا را!

چی شد که من اینقدر آدم بد بینی شدم؟

اگه شل کنم،

شل میشه برام،

یا سفت میخورم؟؟

 

اختراع!

کیک پختم،

می خواستم بپزم

هی می بینم خدایا، یک چیزی اش با بقیه بارها فرق داره،

هی نمی فهمم.

انگار تاید ریخته باشم توش، حین پخت اون شکلی کف می کرد!

...

شکر، یادم رفته بزنم!

شکر...

 

حالا هرکی دیگه بود از این فراموشی می رسید به یک نو آوری، کلا زندگی اش عوض می شدش ها،

منتهی،

من که هرکی نیستم که!

من کیکم عوض شد!

نون شد!

نون و تخم!

 

این مارکوزه توستر را خپب تمیز نکرده هااااا! اگه مریض بشیم چی؟ بالاخره یک سال هست دست ماست، میکرب گرفته. باید تمیزش میکرد به نظرم.

صدای منو از لپ تابم می شنوید.

مشکل قبلی را نداره اما مشخصا یک مرضی به جونش افتاده است. اینو می فهمم

کاری نداشتم. بخوابید. شبتون به شادمانی.

حوالی ساعت چهار می رفتم دانشگاه، با رنیتو تو خیابون شاخ به شاخ شدیم خرید کرده بود. هم خونه ای ام.

حوالی هشت که برگشتم رنیتو تو آشپزخونه داشت دیگشو هم می زد

گفت سوپ پخته است.

منم دیشب سوپ جو درست کرده بودم. گذاشتم گرم بشه. رنیتو که رفت اتاقش در سوپشو برداشتم ببینم،

حاااااااااااااالم بهم خورد!

شکلش که افتضاح! شبیه غذای گاو بود! همه چیز خرد شده بود تو یک آب، سوا سوا!

بوش،

بوی توالت می داد!

بد

بد!

بد!

فاااااااجعه!

 

به گه کشیدن همه،  بخصوص استاد!

 

Dear Professor,

My problem is not the report. I will work on another one.

The problem is that the University had made a mistake in introducing my previous coordinator. It wasted my time and energy and money. It is for a while that I have officially asked for change, and I am just waiting, with the same penalties.

Anyway, thank you for your positive sign. I am at your disposal. waiting to hear from you.

Regards.

 

 

خراب

اسکرین لپ تابم پر شد از پیکسلهای قرمز و نا آرام 

یک چیزی، به وضوح از بین رفت انگار...

یکی از درسهامو، 16 گرفتم اینبار. طرف ثبتش هم کرده که راحت کنه خودشو از دستم. همزمان با گزارشم دوتا سوال هم فرستاده بودم براش مه به تخمش گرفته انگار.

اون یکی درس، گزارشمو نخونده رد کرد! نوشته شنیدم داری موضوع پایان نامه ات را عوض میکنی، قرار بود فصل اول پایان نامه ات را ارزیابی کنم برای این درس لذا، گزارش خارج از موضوع است!!

راست میگه. قرار همون بود که این گفت...

گرفتار شدم. ساده و روان که بخوام بگم، اینه که گرفتار شده ام. برای طرف نوشتم اشتباه من کجا بود؟ و اگه اشتباه از من نبوده، کی هزینه هاشو میده؟!

نوشتم انتظار نداشتم تصمیمی که یقین دارم کاملا درست گرفته ام، همچین دردسری برام ایجاد کنه...

خودش میدونه دارم از چی میگم، و راست دارم میگم...

نمیدونم. پنچر شدم...

از آینده ای که خیر است و این دست اندازها داره هدایتم میکنه به اون، بی خبرم. برای همینم غمگینم یکم...

چه کنم؟

 

خب، نه صفحه مقاله نگارش فرمودم!

4300 کلمه حدودا!

پاشم برم مدرسه، ببینم باز شده یا نه هنوز. بعد هم پرینتشو بگیرم از رو کاغذ بخونم ببینم چی کاشته ام!

خوب نوشتم خدایی. خاک تو سر استادی که نمی فهمه توانایی های طرفش را. مقاله نوشتن زاییدن داره برای خیلی ها. البته خدایی منم خیلی زحمت کشیدم که الان سه روزه تونستم مقاله اش کنم. ماحصل یک عمر است! یکسال و نیم!!!

 

 

من دوباره نشستم پشت یک چیزی و از چشمم مایه گذاشتماااااا!

هر از گاهی پا می شم می رم تو تراس که دور دست تر را هم نگاه کنم. الان، در حالی که چشم طفلک هنوز داشت پس و پیش می کرد، یک دختره از در ساختمان مجاور بیرون اومد. هی نگه می کنم می بینم وای خدایا این چرا اینجور است! دهن نداشت! یعنی دو تا گردی عینک آفتابی اش بود و بعدش هیچ سوراخی زیرش نبود! تا اومد سوار ماشینی شد که منتظرش بود، دیدم ماسک زده، هم رنگ پوست صورتش! خب نکبت! اینهمه رنگهای شاد، گل گلی، زیرشلواری، بوته جقّه، (جغّه ؟) همون...

 

عی خاک تو سر این رنیتو! در اتاقش باز میشه بوی طویله همه خونه را می گیره! عه عه عه.

اقبال مردمان

خدا شانس بده. فقط همینو می تونم بگم! 

ما، این چند سال بعد از فوت پدر، چند تا مستاجر گذاشتیم. آخری اش را که خدمتتون عرض کنم نزدیک به سه میلیون بدهی به اداره آب، یک میلیون هشتصد هزار تومن بدهی به اداره برق، و یک مقدار ناچیزی به اداره گاز برامون گذاشت و از کل 12 ماه، گویا سه ماه هم اجاره داد!

یعنی دقیقا بدهی هاشو که بدیم و مالیات را هم که بدیم، نزدیک یک سه چهار ماه هم اجاره باید به جاش بدیم! منفعتمونم هیچ.

حالا، این بابا براش مستاجر میاد، یکی اش من! اینقدر که مواظب خونه خودمم مواظب اینجا بیشترم.

یکی اش اون آرتور که اتاق را اجاره کرده ماهانه 250 یورو، الان دو ماه است از ترس کرونا قفل کرده رفته منزل. تابستون هم دو سه ماه نیست. بعد تمام این مدت اندک تخفیفی هم در اجاره اش وجود نداره.

مستاجر اومده براش به اسم مارکوز! دیروز که تمام خونه را سابید بماند، امروز هم از صبح بلند شده باز  داره می سابه!! 

یک گاهی  تو اداره از کدبانوگری هام که رو می کردم، بحث از غذا می شد یا چمیدونم باقی کمالات، خواستگار پیدا می شد برام از بین دوستان نر! حالا این بابا اگه یکذره ملاحت داشت که آدمو صاف می کرد والله خعلی عالی بود واسه ازدواج! دستپختش که خوب، تمیزکاری که عالی! اهل دود هم که نیست، عطرشم خوش است! فقط فکر کنم باید یک قرارداد با این کارخونه های شوینده می بستم که اونها تولید کنند این مصرف!

در هر شکل از اینکه اون رومانیایی کثیف اینجا نیست از بوی گندش عقّم بگیره، خدا را سپاس می گم.

 

اختراع فرهنگی

یحتمل اگه گذری بر خارجه داشته بوده باشید (دلم خواست فعل اختراعی مصرف کنم)

آره، 

اگر گذری بر خارجه داشته بوده باشید حتما این حرف منو تایید می کنید که بعضی سیاه پوستها به شدّت بوی خوبی میدن و این بو تا شعاع قابل توجهی و تا زمان قابل توجهی هم ماندگار است!

مارکوز، در اتاقشو که باز می کنه، بوی شوینده ازش میاد!

خوشبختانه خوش بو است. امیدوارم اثرات تنفسی بدی هم نداشته باشه، نه در آینده نزدیک نه در دور!

از دیروز، فکر میکنم چهارمرتبه، یا مطمئن بگم، سه مرتبه این لباسشویی را به کار گرفت! فقط مونده ام با اون لکه خونی که روی لحاف تو اتاقش بود چطور تا کرد! گویا سالها قبل یک میهمانی تو اون اتاق، نشت کرده است و خب خون هم که با هیچی پاک نمی شه الا به خون!

امروز قرار بود قرنطینه تمام بشه و ملت برن سر کارهاشون. من باید برم یک درمانگاه راه دووووور، گواهی بگیرم که اونجا ثبت نام شده ام. نصف روزی از وقتمو می کشه قطعا. راستش بلدش هم نیستم! یکبار رفتم اسممو نوشتم و اومدم! پارسال. 

به نظرم، یک گاهی،

چیزها را باید سوا خورد!

نان را سوا،

پنیر را تنها!

نمک را جدا...

باید به شخصیت و هویّت هر کدوم، احترام گذاشت!

سوا سوا!

واسه همینه می گه حتی اگه بچه مدرسه نداره که بره،  اگه مامان جونش نگهش نمی داره، اگه هیییییچ راهکاری نیست، بگرد تو شهر یک مراکزی هست که بچه را واسه چند ساعت ازت می گیره، که تو بری و سواکار، به مادرش برسی!

کپّه ای، آش قلمکاری، یک طعم است، منکر نمی شه شد منتهی،

هرگز سوا سوا یادت نره !

مادر دختری مثلا،

پدر دختری،

خواهر برادری

دو به  دو! انگار بگی یکی اش مریض شده، اون یکی همراه بیمار است، همون شکلی! یکروز چسبیده به هم! بودجه، قدّ یک روز بستری! 

...

نون را سوا،

پنیر را جدا...

 

:)

صبحانه، می خوام نون پنیر خیار بخوم!

به به!

کی فکرشو می کرد یک قاچ خیار، اونم تصورش تازه، اینهم باعث شعف یک آدمی بشه؟!

شما هم با تجسم خیار، خوشحال می شید؟!

خاطره دارید، یا چی؟

تعریف کنید :))

PEPINO

PIMENTO (این می شه فلفل دلمه ای ولی اولی خیار خودمونه. مال من نه ها! نمی دونم به خیار من چی میگن! هنوز قسمت نشده بیاموزم! عین کلاس تنظیم خانواده، لابد خانوممون گذاشته جلسه آخر برامون بگه :))  )

 

امروز، بعد از یک سال و اندی، 

خیار خریدم!

خیار هلندی! یک چیزی است به اندازه چیز تقریبا، ختنه نشده! مفصل کردنش تو کاندوم و فکر کنم باید یواش یواش از سرش خورد تا تمام بشه!

گمونم هفت هشت هزار تومنی افتاد. باید ببینم بعدا. دونه ای بود.

 

صبر

واقعاً آدم اگه دهنشو بسته نگه داره، چیز یاد می گیره ها!

این آقاهه یک چیز مسخره عجیب شاخ شاخی آورده بود و این چند روزه هم از تو راهرو برش نداشت. کم کم داشتم فکر می کردم که ببرم بذارمش اون ته هال! یعنی فکرمی کردم این پایه یک چیزی است که لابد باقی اش شکسته یا از بین رفته است و مونده بودم چرا دنبال خودش کشیده آوردتش.

الان، یک لحظه، قبل از اقدام، متوجه شدم که بابا، حسّن، این چوب لباسی است!!!!

خدایی خیلی هم چوب لباس قشنگی است. درسته به درد ما نمی خوره و به درد خود یارو هم نمی خوره وگرنه نمی آورد بذارتش اینجا سر راه، منتهی، ذره ای از ارزشهای چوب لباس کم، نمی شه!

ما فقط کپسول گازمونو نشستیم دیگه! وگرنه از کلید پریزها که من پاک کردم بگیر تاااااااااااا کنه و بنه همه چیز را دستمال کشیدیم و طی زدیم و الخ.

هان راستی! اون چهارپایه هم واسه این بود که جلوی جا کفشی باشه که بشینیم سرش و کفشمونو بکنیم یا بپوشیم!!!

مردم سر شاخه پنج ساله بی قراری می کنند،  ما سر چهارپایه پلاستیکی باید بشینیم!

هعی! خدایا کجایی که خوابت بخیر!

 

دوستان خصوصی پیام می دید من کجا پاسختونو بدم؟! 

نمی خوام هم بعضی نظرات را از خصوصی به عمومی بیارم، که اگه کسی نفهمیده، نفهم بمونه! 

ولی بهرحال :))

 

این آقاهه تا همین الان ما را گرفت به بشور بساب!

خدا براش خوب بخواد. خونه که تمیز باشه آدم حس خوبی بهش دست میده. الان قشنگ می تونه خواستگار بیاد برامون! فقط رنیتو هنوز بوی گند می ده!

همه جا را جارو زدیم و طی زدیم و حتی بالکن مال ما را هم اومد شست! انگاری از کرونا یکم ترس داره بچه ام :))

نمی دونم. همچین آدمی خیلی نباید جابجا بشه. اذیت می شه. اگه شده یک کانکس بخره، باید مال خودش باشه جا. بهرحال از شانس های خرکی صاحب خونه ما یکی هم این بابا است! هر بار تمیز کردن خونه را سی یورو دستمزد می داد. حدود چهار ساعت. 

بگذریم. از شام خونه خودمونم موندیم به اصطلاح! سوپّمون یخ زد قبل اینکه مصالحشو بریزیم بجوشه

 

از وقتی مارکوز اومده فهمیده ام که هیچ آمادگی زبانی ندارم. پرتغالی را عرض می کنم. امروز، دو سه باری که سعی کردیم به هم چیزی بفهمونیم، شد، نه که نشد، اما چه شدنی! فاجعه است. دایره لغاتم خیلی کم است و همونها که بلدم را هم از بس به کار نبرده ام، دم دست ندارم. 

دارم فکر می کنم هر کسی یک راهی برای در رفتن از زیر کار اصلی اش پیدا می کنه همیشه. این مارکوز هم به نظرم وسواس تمیز کردن را برای در رفتن از یک کار اصلی ای تو نهاد خودش نهادینه کرده است. یک ساعت و نیم است داره می سابه! آشپزخونه کوچیک و یک نفره است و نمی شه رفت کمکش. کرونا هم هست بهرحال. اختلاف سلیقه هم همینطور. من برای فرار از کارم مدام می رم سراغ یخچال یا تدارکات! گاهی هم خواب. زورکی خواب...

مقاله ام وارد صفحه هفتم شد. کم کم داره میشه سایز گزارشم! هنوز یک مبحث مفصل مونده ازش، شاید چهارپنج صفحه دیگه...

 

خب، می خوام شما را با مرضی به اسم پرتغالیّه آشناکنم!

شایدم بهتره بگم برزیلیّه!

یارو مارکوز، رفته تو آشپزخونه، شروع کرده به سابیدن!

والله من پریروز تمیزش کردم! درسته که خیلی جا داره واسه تمیزترشدن منتهی، ول کن مومن! دیگه خیلی هم تمیز باشه که ما تخم نمی کنیم یک قاشق روغن سرخ کنیم توش! کثیف می شه خب!

ولش کن آقا. بذار بسابه.

عرض کنم که امروز با آبجی صحبت می کردم، یک خونه می خواسته بخره که یک عاااااااااالمه پولش کم بوده. یعنی کم بوده که وامی که به همه می دن روی خونه را به ایشون خیلی خیلی کمتر می دن گویا چون هنوز نمی دونم سنوات فلانش فلان نشده. طفلک. خیلی ناراحت شدم. من حتی ده درصد ارزش اون خونه را نمی تونم کمکش کنم که هیچ، تازه خودمم شده ام نون خورش! 

تیر بخوره این شکمهای دریده و جیبهای بی انتها که کشتی کشتی نفت را تو خودش جا می ده و اینجور ارزش پولمون به پهن رسیده...

 

الزامات

گذشته از مدتی که با اینکه خوابم نمیومد ولی به تختخواب پناه بردم، ولی عین خر دارم کار می کنم ها! پنج صفح مقاله ام را نوشتم! خخخخخخخ. گشنمه. باید برم نون بخرم. و برای شام سالاد الویه می خوام درست کنم. مرغش را گذاشته ام بپزه. بهتر از خود سالاد، اون سوپّ نازنینش است!! عاشق سوپ و آش و چیزهای غیرجدی ام!! خوشمزه باشه ها نه هردنبیل! 

عرض کنم که پاشم برم بیرون و بیام ادامه کار. فعلا.

باید رب گوجه و برنج و میوه هم بخرم. پیاز هم! آب هم! 

بدبخت شدیم!

مارکوز یک قاچ کیک برام آورده. فکر کردم خریده است اینقدر که چیز توش بود.

الان می گه خودم پختم.

محتویاتش چیه؟

کل محتویات متداول مثل آرد و شکر و تخم مرغ باضافه هویج و گردو و کشمش و ...

پوفففففففففف! من دیگه چطور روم بشه جلوی این کیک درست کنم؟! باید بگم این که من می پزم نون است! اینجوری سنگین ترم :))

یا سال دوم دکتری است، یا دو سال دیگه از درسش مونده. داره نمی دونم حمل و نقل یا همچین چیزی می خونه. 

همسایه ها بیدار شدند باز. 

از عجایب روزگار است اینم. آقاهه بدتر از من یک مشت استخون است، فقط یک شورت پاشه،

بعد خانومه با اونهمه امکانات، تی شرت داره!

دیشب که از بیرون اومدند همین بود لباسشون ها. تا الان که از خواب ناز بیدار شدند!

نباید معکوس باشه احتمالا؟

چمیدونم.

نوبتی مدام جلو آینه اند!

 

خدایی اگر زبان انگلیسی این قدرت را نداره که این جمله من معنای روشنی را به شنونده منتقل کنه،

باید شاش کرد بهش!

فرموده ام:

Attempt to introduce a fully automatic method to use DIP in detection of discontinuity sets is not harvested yet

خواستم بگم به نتیجه نرسیده، نوشتم ثمر نداده است! فصل خرمنش نشده است! به به! لطافت زبان شرقی در اتصال گندمزار به تکنولوژی!

خخخخخخخخخ

اینو باز نویسی کنید برام، لطفا!!

 

یک سویه

دیروز دومادمون بازم از اون کلیپ های غافلگیر کننده فرستاد

براش نوشتم، حواسم به سابقه خراب شما بود. 

قبل و بعدش هم استیکر لبخند گذاشتم

نوشته، دستم درد نکنه. حالا سابقه ام خرابه

یک استیکر خنده گذاشتم، نوشتم از تکنولوژی استفاده مخرب می کنید

بازم یک استیکر خنده

ببینید چی نوشته مردک:

 

واقعا فکر نمی کردم ناراحت بشید و از این واژه استفاده کنید وگرنه اصلا نمی فرستادم

 

یعنی قشنگ طلبکار هم هست الاغ! الان انتظار داره من بابت واژه ام عذرخواهی کنم، درحالی که ایشون نه فقط بابت کلیپ ترسناکش عذرخواهی نمی کنه، بابت اینم که مرزهای شوخی و جدی را یکطرفه و روز به روز و خودش تعیین می کنه حاضر به بازنگری نیست! شده عین اقدام علیه امنیت ملی! طرف حرف می زنه مصداق است، اون یکی موشک می زنه به مملکت مصداقش نیست!! همینقدر مسخره و بوقلمون شده است.

نوشتم ناراحت نشدم بابا فراموش کنید.

نکبت!

آقا حد و حدود خودتونو بدونید! 

 

مریم آلمانی!؟ کجایی عمو؟ چه خبر از شاخه ات؟! تعریف کن یکم برامون. به قول شاعر،

هیچی. 

دیشب ساعت یک خوابیدم. تا ساعت چهار صبح صدای زن همسایه میومد. نمی کردنش ها. به شادمانی مشغول بحث و جیغ و زندگانی بودند. از چهار دیگه خفتند.

اینجا پنجره های خونه ها، حتی پنجره های کوچیک حمام ها، یک سری پرده داره، عین درهایی که ما به کاراژ خونه ها می ذاریم و به بالا جمع می شه. کرکره های افقی. وقتی اینو می کشند شب و روز را خودشون تعیین می کنند دیگه. واقعا هیچ نوری ازش درز نمیکنه. امروزم که تعطیلند و خلاصه حالی به حولی.

یک کلیپ دیدم صبح، تکنولوژی پهباد را نشون می داد و نقطه زنی را. یک دیلدو بسته بودند سر یک پهباد، طرف هدایتش کرد به مدخل مطلوب! از راه دور!!! بعد ما زارتی می زنیم ناو خودی را می ترکونیم! ای خاک بر سرمون...

 

این آقاهه رفته حموم گمونم. آبگرمکن هم خاموش! باباش در میاد حالا!

نمی تونم براش روشن کنم. بخاطر اینکه تا وقتی شیر آب را نبنده، گاز داره تغذیه می شه تو آبگرمکن و اگه کبریت بزنم منفجر می شم. باید آب را ببنده، قول بده که باز نمی کنه، صبر کنه که گاز خالی بشه، بعد من روشن کنم، پیلوت که گرم شد و شعله استوار گشت، این آب را باز کنه، منتظر بشه، منتظر بشه، منتظر بشه تا آب گرم لوله ها را دور تا دور خونه طی کنه و نهایتا برسه بهش!

اینها را می گم که بدونید اینهمه نق نزنید! اروپا اگه قدرتی داره سر اینه که مردمش خیلی هم شهری نیستند مثل ماها! گاز تو دومین شهر این کشور هنوز لوله کشی نیست! کسی خونه صد متری و دویست متری را دو سه نفری استفاده نمی کنه! وسط زمستون اگه کون لختی هم راه می رن، سرما را تحمل می کنند نه که بخاریهاشونو ببرند تا عرش. و الخ! 

والله!

 

 

خب،

681 کلمه نوشتم!

خلاصه و مقدمه تمام شد، می سریم به سمت متن!

همچین قشششششنگ شیلنگ تخته می کنم هااااااا!

انگار که مثلا خود آقایان هوک اند براوون باید بیان بشینند پای منبر آقا درس یاد بگیرند ازم!

خخخخخخ

خاک تو سّر استادم که نفهمید منو! 

به قرآن.

مردک بزغاله! گفتم براتون، نوشت این متن مال این درس است و حق نداری جایی منتشرش کنی. اگه مقاله می خوای بنویسی از نو خودت بنویس! کپی پیست نکن از گزارشت!

منم از لج این بابا بی اینکه گزارشمو بخونم، نشسته ام از نو می نویسم! طبعا هیچ دو تا جمله ای مثل هم در نمیاد!

اینکه می نویسم هم عمدتا بخاطر اینکه بلکه اگه کسی بعدها نیت کرد ادامه بده این کار را، وقتش تلف نشه. یک مجموعه کامل داشته باشه و یک قدم بره جلوتر. این اصل ماجرا.

گرچه ،الان با آزادی تمام دارم موضوع را هم می کوبم! که کسی عمرشو تلف نکنه توش! فرق یکی که از کار اجرایی میاد دانشگاه با یک بچه مثبت که ننه اش استاد دانشگاه بوده و سالها قبل گذاشتنش مهدکودک، و الان، آقا تو اتاقی می شینه که پشت درش نوشته اند استاد فلان، همینه! حضرات یک کارهایی کرده اند خر بهشون می خنده، از بس اصل را گم کرده بوده اند! بذارید ببینم مثالی به ذهنم می رسه آیا...

نیومد

اینو تو همکارهامم دیده بودم. مثلا حسین، زمان بچگی اش، تو مزرعه کار می کرد. گاوداری خونگیشون رو دوش این می چرخیده. بعدها که اومد شرکت ما یکم که موند جوری بالغ شد تو کارش که جلسات در سطح بالای وزارت خونه را به راحتی اداره می کرد و یک تنه رو به روی یک تیم می ایستاد. یا اینجا، استادی که تیم ده نفره داره و پروژه های خوش پولی از بیرون گرفته و آزمایشگاه داره و سوت می زنه وقتی تو راهرو راه می ره، به نظر یک بچه ای از خانواده ای معمولی بوده که هنوزم درخت خونه اش که پرتغال می کنه می چینه میاره میده به دانشجوهاش! دنیا به تخمشه و همکارهاش! قشنگ با یک سوت زدن و آواز خوندن تو محیط کاری اونها به همه می گه کی رئیس است! من من واقعا درکش می کنی! هر سوتش را! هر سر و صدایی را که انگار عامدا تو بخش راه می اندازه را.

الینا خدمه هم زیاد سر و صدا می کنه ها. اونم می فهمم. مثلا میاد  جارو کنه اینقدر با سطل آشغال و در و دیوار کشتی می گیره که سرسام می شه آدم. نمی کنه هم بگه خب مرگش چیه؟ فقط اعتراض می کنه با کارهاش. عین بچه ها.