خب، تقریبا بعد از یکهفته کار شدید،

قبل از اینکه برای بورسیه اپلای کنم،

می شه گفت بازنده ام!

ساده است ماجرا. فقط به یک نفر تعلق می گیره. حداقل من و منصور براش داریم اپلای می کنیم. همه می تونند بکنند.

بین ما دو نفر، تا همین نیم ساعت قبل، مدارک تحصیلی منصور ارزیابی نشده بود. بدون اون، امکان اپلای کردن نداشت.

الان، براش تایید شد.

می پرسم چه نمره ای را معادل بهت دادند؟ منظورم معدلش هست.

میگه بیست!

بیست؟!

می گه آره. بیست. من شاگرد اول بودم و معدلم بیست بود، معادل سازی که کردند همون بیست موند!

مال من، تو ایران، شونزده و خرده ای بود. معادل یابی کردند گفتند شونزده می شی. چند روز قبل.

امروز، ظهر، بهم خبر دادند که اشتباه شده، پونزده درست است!!!

یک برگه دیگه بهم دادند!

این درحالی است که اون هیئت داوری کارشو انجام داده بود و تمام شده بود و هیچوقت هیچوقت مرسوم نیست مجدد برگرده! اصلا گیرم اشتباه هم کرده باشند، تشخیص این هیئت سه نفره اون بوده. نمی دونم ماجرا چیه. می گن یکی تو بخش اداری کنترل کرده فهمیده اشتباه است برگردونده. اگه اینجور بود واقعا لازم نبود که 500 یورو بگیرند و سه ماه معطل کنند. همون یکی تو بخش اداری می تونست شونزده را بریزه تو برنامه اکسلش، پونزده را پس بگیره.

واقعا نمی خوام بگم هدفمند دارند این کار را می کنند. به نظرم می رسه آدمهای سلامتی هستند از این نظر ها ولی، وقایع اینجوری پیش می ره دیگه! مال من کم می شه مال منصور به طاق می مونه!

سایر مدارک، قطعا وضعیتش خوبه بهرحال اساتیدش به کسی که شاگرد اولشون بوده هر مدل توصیه نامه می دن. این  درحالی است که اون استاد شیرازی من اصلا جواب ایمیلمو نداد. البته شایدم باید به یکی دیگه از آدرسهاش ایمیل می دادم. نمی دونم. براش نوشتم دیگه زحمت نکشه. تشکر کردم ازش و گفتم اگه اینجاها کاری داشتی بگو. 

دنیا گرد است. باور کنید. الان دوره پیری و زهوار دررفتگی استادهای اسبق من است درحالی که من تو یک دانشگاه تو اروپام!

برگردیم به بحث، هر دوی من و منصور یک استاد راهنما داشته ایم و یک نفر پروپوزالهای ما را تنظیم کرده است که از قضا اون یک نفر تمایل صریحش به گرفتن منصور است، به دلیل اینکه زودتر از من کار را باهاش شروع کرده است! این دلیل مسخره است ولی خب، می گم آمهای سالمی هستند، رو بازی می کنند! طرف همون روزهای اول صریح بهم گفت من اگر یک آپشن داشته باشم مال فلانی است، دومی مال تو.

اینه که هنوز اپلای نکرده، به نظرم می رسه که نتیجه مشخص است. باید یک فکر دیگه ای بکنم...

درسته روزمه های ما و مقاله های ما فرق  داره ولی، مشخص نیست اونی که قراره داوری کنه، کیه و اون روز چی براش مهمتره.

به تخمم. نداشته را نداشته می گیرم. اینقدری شد تخم چشمم در اومد یک هفته و از کلاسهای زبانمم وا موندم...

البته خب چیزی که آماده شد خوب بود. حداقل کنه و بنه ذهن استادم اومد رو کاغذ، الان می دونم چی ازم می خواد، که خب کم هم نیست!

 منتظرم باقی مدارک را برام بفرسته ایمیل کنم همه را و، پاشم برم منزل...

چکار کنم منزل؟! خونه هم مسخره است...

 

 

 

چه آدمهای نامردی هستند اینها دیگه!

طرف یک هفته کار منو کش داده، الان که روز آخر نسبتا آماده شده می گه بده فلانی هم نظر بده

دادم براش

فلانی عصبانی شد!

حق داره خدایی.

چیزی نگفتم. چی بگم خب. 

 

به طرف می گم چرا سر کاری مگه جمعه نیست؟

می گه خوابی؟ تازه چهارشنبه است!

 

یعنی در این حد:

الف) گیچ

ب) پرمشغله

ج) پیر

د) گاب!

 

یارو یک صفحه بفرستاده که چی بخورید که رگ قلبتون پاک بشه و باز بشه و الخ.

متدین است.

براش نوشتم راستی خبری از روغن بنفشه و شاش شتر و طب الرضا و طب الصّادق نیست! اینها که از کتابهای دینی بر اومده گویا، به قوّت و قدرت باقی چیزیهای برآمده از این کتاب ظاهر نشد. چیه ماجرا؟

می گه کس شعر تلاوت ننما!

براش نوشتم دین، از من تهی دست تر است رفیق!

دیگه جوابمو نداد!

بچه اش که مشکوک به سرطان شده بود، انواعععععععععععع جاها متوسل شد برای دوا و درمان. محک را زیر پا سایید. هر روز بچه را می برد آمپول بزنه. لابه لاش هم سرشو می گرفتی دمشو می گرفتی مشهد بود.

الان بپرسی چی شد بچه ات، می گه امام رضا شفا داد!

من نمی  دونم وقتی امام رضا شفا می ده اونهمه تکاپو برای جور کردن داروها چی بود؟!

قطعا امام رضا اونها را تو نسخه بچه تو ننوشت! اوشون برّی از این ماجراست!

طیف روحانی اونجایی که تو کار شفا وارد می شه با دست کشیدن و تبرّک و دیگه خیلی که مایه بخواد بذاره با تف کردن تو دهن بیمار کار را حل می کنه! نیاز به کارخانه داروسازی نداره.

خبر زنده بودن

یک موقعی شمیم پیشگویی کرد که سرم شلوغ می شه،

حالا ایقدر شلوغ شد که بعضی رفقا ظن بر مرگم بردند  تو واتس آپ  تلگرام احوالمو پرسیدند!

خخخخخ

دمتون گرم خدایی. 

خوبم. زنده ام.

یکم کارها زیاد شده است. 

حکایت اینه که ... کونم جرید!

...

عرض کنم اون استاد شیرازم هییییییییچ واکنشی تا به امروز نداده است. مردک انگار مرده باشه اصلا.

 

نرفتم کلاس زبان!

یک متن را هفته قبل دادم خانوم مون، اینقدر سرش شلوغ بود که کشش داد تا الان. تا همین امروز عصر! از صبح بهش گفتم چیزی داری برا من؟ گفت بعد از ظهر. بعد از ظهر این پسره عرب رفت نشست بیخ پوزش، نزدیک دو ساعت! آخرش رفتم که بگم آقا من کلاس دارم می رم، شما فردا به من وقت بده. دیدم گفت بیا. دیگه نشستیم، نظراتشو که بای اعمال کنم بهم گفت و خیلی هاشو هم گفت خودم اعمال می کنم. منتهی کی؟ نمی دونم. هنوز که چیزی نفرستاده برای من.

یک چیزی را نمی فهمم. به وضوح تمایل داره منصور مصری را در اولویت قرار بده نسبت به من. نمی فهمم چرا. تنها دلیلی که به زبون اورد اینه که اون زودتر باهاش شروع کرده است منتهی، به نظر من می رسه این منصوره خنگ است! باور کنید! حالا این ترم که فاجعه آفرید معلوم می شه. چند ماه باید صبر کنم. شایدم واقعا از من بهتره. یک گزارش یکبار ازش گرفتم که خدایی قیافه گزارشش از کارهای من خیلی شکیل تر و مشتری پسند تر بود. ولی تو مباحث اندازه گاو نمی دونه. تعجب می کنم از این استادها که واقعا یک سلامت نفسی تو وجودشون می شه دید، چرا اونو به من برتری می ده؟

می فهمم. کم کم.

دیروزها یک کیک پختم، تمام پوست یک پرتقال را توش رنده کردم. مزه قدیمها را داره می ده. جاتون خالی. هم رنگش تیره تر شده هم عطر پرتقال می ده. زمانی که هیچی نداشتیم واسه ریختن تو کیک!! زمان جنگ!

 

نه خرّمدین ، که زنجانیست

 

*هوا سرد است ، و امّیدی به تابستانِ فردا نیست/*

*چه خورشیدی؟ چه گرمایی؟ نه جانم این خبرها نیست/*

*دماوندی ، که سر تا پا چهل سال است ، یخ بسته!/*

*اگر آتش بگیرد هم ، حریفِ ﻏﻮﻝِ سرما نیست/*

*زمستان است و بورانی ، که سوزش خانمانسوز است/*

*جنابِ شیخ کاری کن ، که ایران رو به ویرانیست/*

*شعارِ انقلابِ ما ؛ رفاه و عدل و ایمان بود/*

*رفاه و عدل و ایمانی ، که سهمِ خانه ی ما نیست/*

*نه آرامش ، نه آسایش ، نه نانی مانده در سفره/*

*نه ایمانی به جا مانده ، نه آب و برق مجانیست!/*

*دیارِ کوورش و رستم ، پُر از یک مشتِ معتاد است/*

*اگر هم بابکی مانده ، نه خرّمدین ، که زنجانیست!*/

*عدالت نیست آقا جان ، مگر کوری؟ نمی بینی...؟/*

*که دزدِ خانه آزاد است ، و صاحبخانه زندانیست؟/*

*چه اسلامی؟ چه ایمانی؟ جنابِ شیخ باور کن!/*

*مسلمانی نه در ریش و، نه داغِ رویِ پیشانیست/*

*دلت پیشِ خدا باشد ، سرت در دیگِ بیت المال!؟/*

*قضاوت با خودت امّا، کجای این مسلمانیست؟/*

*خودم ناگفته میدانم ؛ جسارت کرده ام  امّا.../*

*جنابِ شیخ کاری کن ، شرایط سخت بحرانیست/*

بخشکه شانس من!

یک هم اتاقی، از مطبخ آفریقا، امروز اومد به جمعمون.

هیزمی!

یحتمل یک هیزم دود زده مشکی متالیک. بیگ!

نفر قبل این، پارسال، یک دختر برزیلی بود با چشمهاس سبز چلغوزی و پوست گندمی. دو وجب قد و بقیه سینه. فقط برزیلی حرف میزد و تازه معلوم شد دنبال نامزدش اومده است!!

بماند. لابد این خیر است.

خواب میدیدم خاله ام را گم کرده بودم. 

یعنی مرد؟

من سوار موتور بودم،  خودمم تعادل نداشتم، میخواستم اونم سوار کنم!

 

زید دیگران!

دیروز عصر با زید دوستم که دو ماه قبل دل کند از عشق و راهی آلمان شد، چت کردم.

گفتگو فی الواقع.

دفعه دوم بود که می دیدمش و نمی دونم قبلا ازش چیز زیادی نوشتم یا نه ولی سرجمع این بود که این دو سال قبل شروع می کنه برای آلمان رفتن اقدام می کنه و کلاس می ره و تقریبا چند ماه به مصاحبه اش با دوست ما آشنا می شه و عاشق می شه! من می شناختم رفیقمو، منتهی نمی خواستم هم طرف را از زیرش و از دستش بیرون بکشم. اینه که خانومه هرچه با من مشورت کرد، صریح نظر ندادم که این عشق به ازدواج نمی رسه منتهی، از اینور با رفیقم چک می کردم که می خواد بگیرتش، و هم نشانه ها و هم لیم بازی هاش نشون میداد اهل زن گرفتن نیست. مثلا با اینکه ماهها با این بابا بود، از معرفی اش به بقیه دوستان و همکاران طفره می رفت و قایمش می کرد. پیدا بود یا برای گذران می خواد یا اگه هم درگیر شده است، خایه زن گرفتن نداره. 

دم دمهای مصاحبه طرف شل کرده بود که نمی رم و می مونم و فلانی تنها می شه و الخ. دیگه جای تانّی نبود، افتادم به پوستش راستش. رفت مصاحبه را داد و تو کرونا و تعطیلی و هزار مصیبت بالاخره ویزا گرفت و اومد و الان دو ماهی هست سر کار است تو آلمان.

اولا چاق شده بود. من می گم از راحت شدن خیالش هست، خودش می گه نه بخاطر اینه تو کروناست خونه می مونه می خوره یا ورزش می کرده الان نمی کنه و الخ. گفتم باشه تو راست می گی.

چیزی که می خواستم بگم این بود که طرف الان یک چیزی، با سقف پنج هزار یورو در ماه، داره حقوق می گیره. در واقع بالای دو و کمتر از پنچ. معادل بفرمایید خودتون.

تو ایران هر روز عصر که از کار می رفت خونه نگران بود که نکنه ناقل کرونا باشم مامان بابام کرونا بگیرند از من سنّشون بالاست و الخ!!!!

اینم اضافه کنم که طرف یادش رفته بود که هلش دادم به این راه. هم اینکه خیلی محسوس نبوده هم اینکه کاملا راضی است و طبق معمول شما وقتی از کاری که کردی راضی هستی، تنها کسی که فعّال اون کار بوده خودت بوده ای اما امان از اینکه پشیمون شده باشی، اون موقع همه بودند الّا خودت!!

کیک پختم. نصف شکرش را یادم رفت بریزم!! بد نشد ها ولی، اینقدر مشغله ذهنی دارم یک لیوان شکر جلو چشمم را نمی بینم. پوست پرتقال توش رنده کردم. چندی قبل سه تا پرتقال خریدم به حدودا دونه ای چهل سنت. بگو ده هزار تومن. خودشم آبدار بود اما ترش نبود که بچسبه بهم اساسی...

باید یک عالمه جزوه های زبان را بخونم که فردا باز تو کلاس گرفتارم. به خانوم زبانمون ایمیل زدم جواب نداده نامرد. چرا؟ نکنه از عمد به من پیامک نداده باشه. بهرحال تو کلاس ضعیف بودم. البته خیلی اصرار و توصیه داشت که ادامه بدم. خودش اسممو نوشتم اصلا. الانم کلاسش شش نفره و ده نفره برگزار شده است. اینجوری باشه که بهش پول نمی دن!

می گفت اینجا اگه کسی را ماریا صدا کنی توهین حساب می شه بهش! ماریا، برگرفته از مریم ، مریم مقدّس، اسمی است که به واسطه علقه های دینی روی تمااااااااام دخترها می ذارند. یعنی از یک قطار اسمی که دارند حتما یک ماریا هم توشه و چون این اسم به شخص خاص اطلاق نمی شه با این حساب، می گفت باید با باقی اسم هامون صدامون کنید! ایشون اسمش لوپش هست! ماریا لوپش! یک عالمه اسم دیگه هم قطار داره البته ولی لوپش یادم می مونه!

حالا فرض کن تو ایران معادلش مثلا محمد یا علی را بذارند کنار!!! نصف مملکت بدون اسم می شن

تف سربالا

ما خبرنگار نیستیم.

ما منابع، و معیارهای سنجش خبر درست را از غلط، نداریم.

بعد یک موقعی، یک خبری تو فضای مجازی به چشممون میاد از فلان استوانه نظام، که بازداشت شده است.

جدای از اینکه خبر درست باشه یا  غلط،

می مونیم که آیا باید اینو منتشر کنیم، یا نکنیم!

از این باب میگم که به فرض صحت کامل خبر، انتشارش یک تف سربالاست! اینها یک روز  دو روز و یک سال و دو سال نیست که تو این سمت ها هستند. این حجم از فساد را یک نفر طی یک انتصاب و یک منصب نمی تونه مرتکب بشه اصلا.

سالهاست. عمری است. 

اینه که انتشارش، یک تف سربالاست به نظام که شمایی که قلم روزنامه ها را  گرفتی و بستی، خودت انواع بپّاها را گذاشتی، پس چی شد؟ چرا نشد؟ چرا اینهمه سال بیخ گوشت فساد کرد و نگرفتی اش؟ مامور خودت بود؟!

این بی آبرویی است کما اینکه تو قضیه طبری، لکه ننگ به هیچ عنوان پاک شدنی نیست! از دامن هیچکس پاک شدنی نیست.

حالا از اون سمت، بازم به فرض صحّت خبر، آدم می گه منتشرش کنم بالاخره لای اینهمه سیاهی، یک بارقه امیدی هست که باشه طرف خیلی چابک بوده خیلی دم کلفت بوده، نشده، نمی شده در می رفته ولی الان گیر افتاد بالاخره!

اینه که آدم تو دو راهی است و متاسفانه این انگیزه دم هم قبلا آزموده شده و گه مال شده با اون جنجالهای ییهویی و با اون کشش ندهیدهای غیرقابل هضم!

اینه که از هر سو می ریم، به یاس و دلخوری ایم...

 

تف سربالا

اگه کرونا زمان شاه اومده بود الان یکی از سوالای کنکور این بود:
علت شیوع و مرگ و میر گسترده کرونا در زمان شاه ملعون چه بود؟ 

جواب: بی کفایتی شاه ، فساد درباریان، نفوذ بیگانگان

ادامه نوشته

چندین روز قبل به شاهدی (مادینه ای از اهل قم) پیام دادم که کجایی زنده ای؟ نیستت؟

امروز واتس آپشو چک کرده جواب داده بچه کونی، می گه چرا کلاس زبان نمیای!

نگو پیامک داده اند، من نگرفته ام پیامک را. اینها یک هفته است می رن کلاس، بعد اسم منو تو لیست می بینه، نمی کنه کون گشادشو هم بکشه یک پیامک بده که خره، تو زنده ای؟ مرده ای؟ خبر داری؟ چرا کلاس نمیای!

واقعا خیلی نوبریم.

 

پارتی همسایه مجاور دیشب ساعت سه تمام شد.

الان، یک اقایی پیانو میزنه، میخونه، و گاهی بقیه ای باهاش همخوانی میکنند...

مقایسه میکنم با ایران...

صدای تلویزیون، نهایتش.

ساز؟

آواز؟

همخوانی؟

دل و دماغ!؟

مصاحبه زن حججی را گوش دادم. چرا اینو نمیبرن دکتر؟!

گذاشتم تلگرام، بشنوید افاضات خانوم را...

 

به نوبه خودم با عزل، محاکمه و حتی اعدام حسن روحانی موافقم.

گرچه گامی به سوی آنارشیسم است منتهی، سزای خیانت، جز عدم و بدنامی ابدی نیست...

 

موضوع جهت افکار سنجی توسط رییس کمیسیون امنیت مجلس مطرح شده است، گویا.

 

 

بعد از حدود شونزده سال به اساتیدم ایمیل زدم، توصیه نامه بگیرم!

یادشونه من کی ام؟

یکیشون که استاد راهنما ام هست و در ارتباطیم کمابیش

اما دومی؟

دومی خیلی نامرده اگه یادش رفته باشه! یک شب که با رفقا خیابون گز می کردیم حسب اتفاق از در خونه اش رد می شدیم، بی اینکه بدونیم خونه اینه. زنش نصفه شب از خونه زده بود بیرون داد و فریاد می کرد و طلاق می خواست انگار. اینم با دو وجب قدّش هی سعی می کرد زنشو برگردونه تو خونه! همه با هم شاخ به شاخ شدیم و فقط زنش ماها را نمی شناخت وگرنه بقیه آشنا در اومدیم!

به روش نیاورد کسی...

حالا ما را بذارید مقایسه کنید با یک دانشجویی تو دانشگاه صنعتی اصفهان که گویا با یک استادی سر شاخ می شه، شب می ره تو کوی اساتید، شورت زن استاد را از رو طناب بر میداره می بره نمی دونم به در اتاقش گره می زنه یا تو کلاس براش می ذاره. خلاصه جوری می شه که اون ترم استاد همه را می اندازه :))

چه غیرت های بیخودی خداوکیلی! دیگه شورت گهی یک زن، اینهمه غیرت به خرج دادن داره؟!! آورد که آورد! بندازش تو سطل! لابد شبش هم باهاش جلق زده، دیگه احوط آنست که استعمال نشه!

بهرحال، سنگ مفت و کلاغ ارزان

غلام مذهبی

با غلام سیاه بحثم شد، از گروه اومدم بیرون!

بحث مذهبی بود.

بهش گفتم از این آیه چی می فهمی:

الله یرزق من یشا به غیر حساب

زد به اون علم شنگه هایی که مسلمونها همیشه می زنند که از بحث در برن! 

یکبار نوشت من پشت کوهی ام شما روشنفکرید شما درست می گید.

یکبار نوشت شما تفسیر به رای می کنی ژست هم می گیری،

حالا من نظرمو اولش نوشته بودم، بعد هم خیلی محترمانه هرچی خواست غربتی بازی در کنه، گفتم نقل این حرفها نیست، آیه از کتاب مقدّست آورده ام، بگو چی می فهمی ازش!

ننوشت.

نگفت.

حرفی نداشت بزنه.

البته یحتمل برگی به پرونده من افزوده منتهی، واقعا مسلمون و بخصوص شیعه دستش خالی است از ادله عقل پسند. واسه همینم چپ می ره راست میاد خودشو آویزون می کنه به موارد احساسی و حماسی. 

بفرمایید شما بگید چی می فهمید از این چندتا کلمه که نوشتم؟ جهان بینی شما چیه از این؟

یا آیه 55 سوره توبه، برداشت شما چیه ازش؟!

اونجا خدا می گه من به اونها (لابد کافران و مشرکان) مال زیاد میدم که هم تو دنیا اذیت بشن هم موقع مرگ خیلی کونشون بسوزه!

واقعا، این ادله را الان بچه بوشهری که خودکشی می کنه یا اون دختری که بخاطر لباس نداشتن خودسوزی کرد، اینها را می فهمه؟

می خوام بگم عقل یک بچه را می تونه اقناع کنه که ما با خروار خروار ریش و پشممون پشت این علم سینه می زنیم؟!

یکی پیدا می شه یک تفسیر منطبق با عقل بکنه، بی غرض؟!

برید اصل آیه را با معنی و با تفسیر و با تقلب و باهرچی می دونید بخونید، بعد بگید یکجوری که دو زار برای مخاطب شعور قائل باشید، بگید این چی می گه. به قصد ارشاد بگید، لازم نیست رگ گردن کلفت کنید.

 

یکی از چیزهای باحال اینجا، نگهبان هایی هست که سر ساختمان های در حال اجرا به کار می گیرند.

اقلا دو تاش که تو مسیر من هست اینو دیده ام. عصر که می شه یک کاروان میاد اون حوالی، یا میره تو محوطه کاری. 

منظورم از کاروان این ماشینهایی هست که توشو ظرفشویی و اجاق و تختخواب و مبل و ... پیش بینی کرده اند.

بعد، اهل این کاروان، یک خانواده کامل اند! یعنی خانوم هست، آقا هست، بچه ها هم هستند که اغلب تو خاک و خلها مشغول بازی کردند اند!!

پیداست این ماشین شب را اونجا می گذرونه و صبح که من می رم، خانواده محترم گاز ماشینو گرفته و داره ترک موقعیت می کنه!!

به کارهاشون نگاه می کنم خیلی وقتها، و خیلی با ما متفاوت اند! مثلا ماها رو سقف ساختمانمون فوقش دیگه سه نفر کار کند، اینجا اقلا شش هفت نفر همیشه مشغولند. بماند که همه کلاه و ژاکت ایمنی و کفش ایمنی و طناب ایمنی هم دارند و جالبتر اینکه هیچکس هوله نمی ره!! وقت نمی کشه! تمامشون دارند یک کاری می کنند. کارهای واقعی!! 

بعد خیلی تمیز کار می کنند. مثلا نجار هست با اره برقی که چوب می بره و اندازه می کنه برای قالب بندی ها. امروز دیدم یک گونی بزرگ کنار دستش وصل کرده به ستونها، خرده چوبهایی که رو میزش می مونه را هی پرت می کنه تو اون گونی! نمی ریزه زیر پاش که حالا بعد جمعشون کنه. همزمان با تولید داره آشغالشو  جمع می کنه. یا مثلا پلاستیکی که می کشند که بتن نریزه تو پیاده رو، دولا، و هر لایه اش با کلی ضخامت است! 

صبح به صبح، عین کارگرها می رم مدرسه. یعنی وقتی من می رم یک عده پشت یکی از کارگاهها ایستاده اند تا نگهبان در را باز کنه برن داخل، به دومی که می رسم لباسهاشونو تن کرده اند و رو سقف ساختمان مشغول شده اند! هفت و نیم فکر کنم شروع می کنند.

امروز هم نفر اول بودم نشسته بودم و بعد از یکساعت حدودا پسر استادمون اومد و بعد از یک مدت دیگه استادمون سوت زنان ورودشو اعلام کرد. میانسال است منتهی از اونها که له شده تا تونسته طبقه خودشو از مثلا یک کشاورز زاده به استاد دانشگاه برسونه. یادش بخیر حسین هم همینطوری بود می گفت بابام به هوای من مزرعه اجاره می کرد و گاو می خرید من کار همه را می کردم. بی راه نمی گفت. بهرحال،

طرف داشت میرفت سمت اتاق خودش که ییهو شروع کرد دویدن به سمت اتاق ما. صدای لاق لاق کردن کفشهاش میومد! اومد و یکراست رفت پنجره را باز کرد و به پسرش یک چیزهایی گفت و بعد رو کرد به من گفت باز بودن پنجره ها الزامی است اگه سردت هست یک چیزی بپوش!

من فقط نگاهش کردم! مونده بودم این چشه!

رفت!

دو دقیقه بعد برگشت در حالی که هنوز کوله اش را از کولش پایین نذاشته بود یقیه یک بخاری برقی را داشت می کشید! آورد ولش کرد وسط اتاق و گفت اگه سردت شد اینو روشن کن مال خودمه. بعد که می رفت گفت یکی برای من بخر!

من هنوز داشتم فکر می کردم این چشه! رفتار برای ما برخوردنده بود اما از این رفتارهای کاملا طبیعی خودشون است. فکر کردم، اولش فکر کردم می خواد هوای تازه به کریدور برسه که کرونا کم بشه. بعد دیدم نه در و پنجره اتاق خودشو می بنده. نتیجه گرفتم که نگران اتاق خودمونه فقط! شش هفت نفر تو یک اتاق! بزرگه ولی خب.

قابل درک بود و قابل احترام واسه همینم عصر که کسی نبود، با اینکه سردم بود، به منصور گفتم اینجوری شد و پاشدم پنجره ای که بست را، باز کردم باز...

 

چهارشنبه، مهلت نهایی ثبت نام برای بورسیه است. امروز عصر منصور که پر پر می زنه واسه مدارک، پرید تو راهرو جلوی رئیس بخش و ازش پرسید مدارک من چی شد! طرف، بهش گفت ببین، سخت است توضیح دادنش! فلانی (استاد اسبق من) داره روشون کار می کنه، منم دوشنبه نیستم، سه شنبه میام انجامش می دم!

استرس و یاس از سر و کولش می بارید! برگشت، گفت نمی دونم چرا ناراحت شد!

با خودم گفتم خب اشکول! یکبار صبح بهشون می پری یکبار عصر، انتظار داری چکار کنند برات؟ والله خوب باز جوابتو داد.

 

طرف، بنزشو پارک کرد،

به نظرم رسید چقدر لذت بخش بود براش، 

چه ساده بود،

چه حله همه چیز ها!!!

 

میگفت تو ایران طرف خونه اش شده پنج میلیارد، ولی پنج میلیون نداره سقفشو قیر و.گونی کنه!

پولشو کرده طلا، کرده دلار،

قیمتها پایین میاد ناراحت میشه!! 

چی به سرمون اومد با این ع اب

تو یکی ازین پیاده روهای تنگ کنار کارگاههای ساختمان سازی، با پریا و دوست پسر سیاهش شاخ به شاخ شدیم!

دیگه جایی برای انکار نداشت😄

ترک سفید تبریز، میل به مشکی متالیک داره

😄 نوش جون هر دوتا

تشابهات پستانی

رفتار آدمها، شبیه سینه است،

تا وقتی رک و جنگنده اند،

نشان زندگی و شور جوانی دارند،

هر دوتا، سر به زیر که میشن،

زوالشون رسیده...

حسب مقتضیات

یک کتاب یکی ازین اساتید نوشته، حدود 800 صفحه.

عااااااالی! 

یادم میاد تو ایران کتابها را ترجمه میکردند با اسم خودشون، بعنوان تالیف، چاپ میکردند هم رتبه های دانشگاهی را میگرفتند هم عایدات مالی را عملا میدزدیدند.

قوم منهزم بی اخلاق،  ما.

 

حضرات رفتن سر توبره شون و حسب مقتضیات، امام حسن را در کرده اند. صلح با آمریکا نزدیکه. کاش ترامپ برنده بشه فقط... 

 

خانوم مون

خانوم مون پیگیری کرده،

فهمیدن تو روند اداری، یک نفر، یک تیک نزده!

حالا زد!

 

برا سر قبرم میخوام حالا؟!!

 

خدا بابای خانوم مونو بیامرزه. ادم تا ادم فرقش تو همینه. میشد بگه به تخمم، برو از نو پول بده یا پیگیری کن...

یادم میمونه.

 

محیط کوچک است و طبعا سلسه آدمهایی که از صبح زنگ کش شدند توسط خانوم مون، اینو به خاطر می‌سپارند که فلانی برا دانشجواش اینهمه پی گیری کرد. پیش ازینکه کسی بخواد سپاسگزار باشه، وجهه این ادم خود بخود بالا رفته است.زمانی که استاد عوض میکردم بین کادر اداری، و بعد بین دانشجوها، بی استثنا میدیدم همه با احترام ازین ادم حرف میزنند.

عوضش اون کره خر اولی!  یکبار یکی همکارهاش نصبحتش کرده بود گویا، این فرداش اویزون من شده بود که چی گفته ای به فلانی؟!

بعدم بهم صریح گفت اطلاعات از کارت نده به کسی،  تو رابطه من و همکارهام اثر میذاره!!

خااااااک  بر سرت، خاک!

احمد منصور خودشو جر داد که مدارکش سر وقت معادل سازی بشه،

الان براش آوردن، کلی ذوق و شوق، معدل 16.12

تعجب کرد.

مشخص شد احمد منصور داشته میمالیده

اونها تخم میکردند برای احمد مصطفی!!!

 

تشابه اسمی!!

 

اینها همه درس است...

باید حافظه قوی تری داشته باشم!

باید یادم بمونه چی کجاست که به موقع بتونم خوب دفاع کنم...

حرص خوردن نداره. در واقع چاره کار، حرص خوردن نیست چون فقط تصویر ضعیف تری از آدم نشون میده و واقعا متلاشی میکنه آدمو...

اگه اووووول که بهم گفتند، یادم بود و به این پاراگراف رجوع میدادم، خیلی بهتر نتیجه میداد تا اونهمه دست و پا زدن و درواقع کشتن زمان ارائه دفاعیه... 

مقاله هایی که میخونم، این حواسم هست، کی، کجا، عکسشو ثابت کرده!!! 

باید روش کار کنم...

 

احتیاج

خب، بورسیه که جور نشد هیچ، پونصد یورو هم از دستم رفت!

گویا باید چیز دیگه ای درخواست میداده ام😞

شایدم این پسره الدنگ قانون را نمیدونه، 

اینجا کارها، و کارمزدها،  دوره ای توزیع میشه بینشون،  اینه که هر بار یک عده ادم جدید درگیر میشن و معلوم نیست که نوبت کی به کدوم هییت داوری افتاده و تلقی اون داور از قانون چیه و چی ازش در میاد دست آخر...

دهنش سرویس. واقعا احتیاج داشتم به این پولها.

 

چیزی که من انتخاب کرده ام، اینو صراحتا توش نوشته،

همه مدارک منم کامل بوده،

In case you wish to have your final grade converted onto the Portuguese scale, you must present a document, issued by your Higher Education Institution, where your final grade appears as does the grade scale in place and the lowest positive grade.

بعد این یابو علفی میگه درخواست تو حاوی ارزیابی نمره ات نبوده.

خب من چیکار کنم؟!

خیلی ناراحتم...

درستش میکنند ها،

منتهی،

اینقدر که من ناراحت شدم الان، دستام داره میلرزه!

بعدشم فقط یک روز فرصت مونده، اینجور سر و کونشون با هم بازی میکنه 😞

سالخوردگی

نمیدونم وقتی موهای بابام جو گندمی شده بود، چند سالش بود، شاید همین چهل و چند سال،

منتهی،

اصصصصلا دلم نمیخواست اون شکلی باشن!

بعدها، لاغر شد، پوست دستاش چروک شد و مربع مربع خط افتاد،

از دیدن این هم ناراحت میشدم،

خیلی زیاد...

الان، کم کم، موهای خودم که جوگندمی و کم شد بماند، پوست دستهامم داره میشه شبیه دستهای خانوم گوگوش...

عین زنها، مرگ را به پیری ترجیح میدم!!!

 

یک مرطوب کننده خودمو مهمون میکنم، بی شک.

 

محکمات!

یارو، دانشمند هسته ای، گرخید آمریکا، اطلاعاتشو لو داده،

پسش دادند به ایران، اعدام شده!!

یا اون پسره جعبه سیاه، مسعود مولوی، هرچی میره سفارت آمریکا که ویزا بگیره،  نمیدن تا همون ترکیه کلکش کنده بشه،

بعد یک عده ابببببله، میریزند تو خیابون میگن مرگ بر آمریکا!!

مستحکمترین رابطه را تو منطقه، ما با آمریکا داریم! دو نمونه اش را گفتم، باقی را هم تاریخ رو میکنه کم کم.

منتهی، نمایشنامه بد نوشته شده. نقش درد و رنج افتاده به مردم ما.

مولوی میگفت، از قول احمقی نجات، میگفت اووووولین ملاقاتشو بعد انتخابات با شخص اوباما داشته، تو یکی این کشورهای عربی!

یا حسن، هفت سال پیش که عین پیل دمان میگفت آنننننننچنان رونق اقتصادی ایجاد کنیم،... 

این خاین پشتش به وعده هایی گرم بود بی گمان.

مردک ظرف هفت سال ارزش پول ملی را رسوند به یک دهم! الانم کشور را در فقر و بیماری یا ول میکنه یا میده خاین بعد خود...

 

امشب میخوام کاستانیا بپزم.

چیزی شبیه بلوط...

سرررررد شده نامرد...

 

فرق خستگی

میپرسم که، داری میری سیگار بکشی باز؟

میگه آره خسته ام.

میگم خب یکم بخواب،

میگه نه،

I am not tired, I am boared

من،

چه میفهمم فرق خستگی را با خستگی؟؟؟

سر تکون میدم، میگم زودتر برو جا نمونی از سیگارت

...