گفتم غذا طعم نمی ده ها،

الان ظهری داد!

آبجی قیمه درست کرد برای ناهار. با اینکه لپه اش را سرخ نکرد حتی، ولی طعم خوبی داشت. شاید بخاطر آلو یا آلوچه هایی که اضافه کرده بود. اما امروز بهرحال بعد از خیلی بار، یک طعم خوش قدیمی را مزه کردم باز! زندگی زیباست!!!

امروز تولد حمید هم هست. منتهی از این قرتی بازی ها برای مردها ندارند انگار. دور همی ها همیشه کانون زنانه داشته است. دفعه قبل برای تولد زن حمید همه رفتیم رستوران. جاتون تهی به قرآن.

مناسبت و بهانه دور همی کم نیست البته. هفته قبل یک دانشجویی که با این حضرات و تیم کار می کرد از اهالی لبنان گویا کار گرفته بود توی لندن و می خواست بره. عصری با قرار قبلی رفتیم یک دکّونی به اسم کلمبه انگار، که یک خوراکی خاص لبنان می فروخت. یک جور شیرینی بود. کلاپه! همچین نامی. وقتی آورد یک قوطی پیتزایی بزرگ بود که وقتی بازش کردیم یک سینی پلاستیکی یکبار مصرف وسط بود و یک گردالی کم ارتفاع، خوردنی ای که بوی روغن ازش میومد و قیافه آرد سرخ کرده داشت. داغ بود و وقتی می بریدی به کف ماجرا پنیر پیتزا یا چیزی شبیه اون که کش میاد برمی خوردی. بسیار شیرین و روغنی. کنارش یک چیزی اندازه نمکدون، مثل پسته خرد شده داشت. سمّ بدی بود! از این باب که ماها عادت به این چیزها نداریم. نه عطرش نه ، نمی دونم. بهرحال. تحربه ای بود که یقین دارم هیچوقت شخصا تکرارش نمی کنم. ولی خب خودش مفصل خورد! اصلا انگار ناهار نخورده بود چون اولش دهنش بوی دهن روزه دار می داد، بعد که تمام شد، و ما چهارنفره یک گردالی از اینو با هم خوردیم همه، سیر که شد دیگه دهنش بو نمی داد. پیدا بود مشکل پزشکی و دریچه فلان نداره بلکه از گشنگی است که دهنش بو می کنه. 

دیدم امروز هم یکی دیگه جشن دندونی برای بچه اش گرفته و باز رو واتس آپ برای همه دعوت فرستاده که خلاصه جمع بشید. ما که نمی ریم. یعنی آبجی از این گروه خیلی خوشش نمیاد. میگه اومده اند جاگیر که شده اند مدااااااااام غر می زنند که ایران اونجور بود بهتر بود اینجا فلان جوره بدتره! گفتم خب چرا برنمی گردند؟

گفت زر می زنند فقط

دارم مقاله می نویسم

یک مفهومی هست، لغت انگلیسی اش یادم نمیاد، اما پرتغالی اش هی بال بال می زنه و منم منم می کنه جلو زبونم!

پرتغالی اش را نوشتم!!

خخخخخ

خدا رحم کنه! علم ناقص که همه را بدبخت می کنه همینه!

البته مثبت که نگاه کنیم می شه حس کسی را دریافت که خیلی می دونه بعد از بیان این دانسته ها عاجز است! در ان واحد مفاهیم بیش از ظرفیت دهان و زبان سرازیر می شه و زبون تو خودش گره می خوره! لال می شه عالم!

اینو تو سایر حسها بشری تجربه کرده اید ها. قبلا هم نوشته ام. شدت دوست داشتنتون گاهی در حدی است که به طرف بگی دوستت دارم، خالی می شی. یعنی تمام و کمال بیان می شی.

یکم زیاد که می شه مشدد می گی. یا چند بار می گی

یکم بیشتر، می بینی زبان کفایت نمی کنه! بازوهای طرف را می گیری ،نگاه تو چشماش می کنی! چه بسا بی کلام!

ییهو، اگه فازت بالاتر باشه شاید لباشو ببوسی! یک جوری مشابه به تجاوز بلکه! چون عموما طرف مقابل عینهو هویج کیلویی سی هزار تومن فقط نگاهت می کنه و بهت زده هست و به مصلحت فکر میکنه و به عشقی که خودش داره و به ترسها و به دنیا و به عقبی و خدا و ...

حالا دیگه همیشه گفته ام یک گاهی که حس از توان دهان و بیان خارج می شه دیگه تا طرف را نخوابونی و باهاش سکس نکنی، خالی نمی شی از اون حسّ محبّتت! از بیان احساس عمیقت! تجربه کرده اید؟ 

حتما کرده اید! منتهی لزومی نمی بینید ازش حرف بزنید. 

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند خلاصه!

خخخ خدا بکّشتش یک دوستی داشتم چندی قبل می گفت،

هیچی. بیخیال. 

شاد زیست کنید

گردش  اجرام سماوی

میگه، هویج کیلویی سی هزار تومن است،

موز 28 هزار تومن!

مثبت که نگاه کنی این یعنی که هر گهی که باشی، دور از جونت،

ممکنه به مدارج بالا برسی،

نه حسب تلاش و کوشش خودت!

حسب گردش اجرام سماوی فقط!

 

این چه شوری است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

...

ارزش زردک ناچیز به لطف ایّام،

برتر از موز جهان دیده و فر، می بینم!

 

شریک

شریک شاسکول ما دیروز که کارش گیر کرده پیدامون کرده است،

برای فردا صبح ساعت پنج و نیم سحر به وقت ما، برام جلسه گذاشته با کارفرما!!!

خدایا منو ببخش.

فقط نمی دونم چه کارفرمای ابلهی باید باشه که نپرسه این بابا کجای عالم است که نه صبح باید لامپ روشن کنه و با ما چت کنه! به فرض که حواسم باشه و پیرهنمو تنم کنم و با زیرپیرهن از تو تختخواب چت نفرمایم تازه!

:))

آبجی می گه شماره تلفن ثابت خونه عوض شده است. میگم چطور؟ می گه زنگ زدم برای اینترنت یک شماره دیگه را خوند گفت شما با این الان وصل شده اید! زنگ زده به مدیر ساختمان، گفته مال فلان همسایه هم اینطورکی شده بوده چندی قبل. شماره ها را چک کردم، شماره جدید اصلا تو جعبه تقسیم آپارتمان ما نبوده تا اون زمانی که من اطلاعات را نگه می داشتم. تا من اومدم بررسی کنم و الخ، پیام داده که شماره درست شد همون قبلی!

چه خبره؟!

ممکنه کسی با عوض کردن سر دو تا سیم، از شماره واحد من برای مصارف شخصی اش استفاده می کرده؟

بعید نیست چون واقعا به اندازه عوض کردن سر دو تا سیم کار می بره که خط شما به یک واحد دیگه وصل بشه و اون باهاش به هرکجا می خواد زنگ بزنه!

ولی احتمالا از خود مخابرات یک خرابکاری ای داشته می شه. قدیم می گفتند این اپراتورهای مخابرات هزینه تماس های خودشون را رو قبض بقیه مردم سرشکن می کردند. یک گاهی که به اشتباه و بدشانسی رو قبض یک آدم حساب گر می انداختند گندش در میومده. حالا همه اینها  به کنار اینو بگم رم کنید.

طرف می گفت یک مادر بزرگی داریم، اینو دادگاه فلان تو مشهد به جرم اهانت به حضرت آقا احضار کرد! برداشتیم و رفتیم و اومدیم و متوجه شده ایم یکی با کپی شناسنامه این بنده خدا خط ایرانسل خریده و حرف دلی داشته به حضرت آقا تقدیم کرده است و رد شده، الان این پیرزن با این سن و سال باید بره زندان که چیه، به اصطلاح رایج در ادبیات و بلاتشبیه بلاتشبیه،

آره.

 

ادامه نوشته

یک روز می آیی که من، دیگر دچارت نیستم

از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم!

 

لمس میکنم اینو چی میگه! 

عمیییییق!

مردن، اگه توام با ادراک و شعور باشه، به نظرم خیلی سخت خواهد بود!

چه بسا اون که می گن جون دادن دشوار هست هم بخشی اش برگرده به حسرتهای آدمها!

گفتم که من فرگاز نخریدم و خب از باب زیان اقتصادی ای که رخ داد طبعا آزرده ام. حالا نه اونقدر ولی، بهرحال تجربه خوبی نبود. اما از اون بدتر می دونید چیه؟ آبجی رفته خونه، تو قابلمه روی گاز کیک پخته، خیلی عالی شده، خیلی پف کرده و همه چیزش ردیف شده است. بعد خودش ذوق می کنه، عکسشو برای من می فرسته. من در کنار اون شعف ناشی از دیدن کیکی که درست بوده همه چیزش، از یک چیزی خیلی زجر می کشم حتی! اینکه روی این کیک (بخاطر اینکه فر نداشته ام) سفید سفید است و اصلا زیبا نیست. حالا تصور کن آدمیزاد موقع مرگ نگاه کنه به یک عالمه کار خوبی که می شده بکنه، ولی نکرده! یا باید بیشتر تلاش می کرده که بشه، و نکرده. نشده. اینکه عزیزانش را در حالی رها می کنه که دیگه نمی تونه براشون کاری بکنه! چه بسا خیلی چیزها را که مثلا تعمیر می خواسته، نمی دونم هماهنگی می خواسته، تمام کردن می خواسته، انبار کردن، درست کردن، بیمه کردن، نمی دونم، خیلی کارها که می شده بکنه و نکرده که بعد بکنه و اجل مهلت نداده. اینها واقعا جگر آدم را خراش می  ده! اذیّت می کنه! حالا بماند که خیلی وقتها چیزهایی که علاقه داشته ای و با اشتیاقی برای خودت تهیه کرده ای را هم می بینی که کسی توجهی بهش نداره یا چمیدونم بلد نیست نگهداری کنه و خب، اینها هم می شه مزید بر علت! مثلا من الان واقعا نمی دونم چه اتفاقی برای سه تا سازی که خریدم افتاده! سپردم خواهرم برد خونه خودشون ولی، اینکه هنوز هستشون یا نه. بهشون سر می زنه یا نه. چی شدند این اموال و علایق!!!

نمی دونم.

خودش همه هیچوقت هیچی ازشون نمی گه

منم یادآوری نمی کنم که کار زیاد نشه براش. چی بگم؟ بگم برو پاکشون کن؟ 

 

نظرتون چیه که موهامو رنگ کنم؟

حنا هست، قهوه نیز هم.

اما وسمه و نمی دونم رناس و پوست گردو و از این حرکات نیست خلاصه ها.

فقط می ترسم موقرمز بشم!! نه که خیلی از موهام سفید است، قرمزی حنا خعلی می تونه مایه مسخره بشه!

نه؟

سونیا تا ده روز دیگه مرخصی است و همچنان منتظر باید بشم ببینم برنامه زندگانی ام چی می شه

همین

تحریف

عموما تحریف ها بعد از مرگ آدمها شروع می شه مثلا امام که مرد، هنوز کفنش خیس بود و وصیت نامه اش را تاااااااازه خونده بودند که گفته بود اگه چیزی را از من نقل کردند قبول نکنید مگه که نوشته من باشه یا تلویزیون گفته باشم. شاید تو همون جلسه حتی، گور به گور شده ای به نام رفسنجانی با جعل خاطرات مشهوری که بعدها مایه استهزا و مسخره و سقط شدنش شد، تحریف کرد. این را از این باب کفتم که خیلی بلافصل مرگ طرف رخ داد و داد آنچه داد خلاصه منتهی، الان دیدم یک گوسفندی به نام آمنه خانوم، فرمایشات حضرت آقا را تحریف کرده است! پستون داده جلو و برنامه ساخته می گه حضرت آقا نگفت واردات واکسن ممنوع! بابا! گو3فند!گفت! موکد هم گفت! تو تلویزیون گفت. بعدش یک عده خایه مال وطن فروش تخصص فروش ننگ علم به چاپلوسی و تملق و تایید پرداختند و حتی ابرام، منبرها رفت در تایید این فرمایش حکیمانه اونوقت یک گاوی به اسم ذبیح پور چطور به خودش جرات میده بگه نگفت؟ چرا دفتر حضرت آقا واکنش نمیده؟ این اول تحریف کردن است! این وقاحت است! سرشون به چه کار بند است که تکذیب نمی کنند و شیاف به ماتحت های آمنه نمی تپونند؟!

بارون میاد امروز

ریز و لاینقطع.

آدمها اینجا بارون را خیلی جدی نمی گیرند. شده که حتی کلاه لباسشونو سرشون نمی کشند!

خونه هاشونو هم تحویل نمی گیرند! فرقی نمی کنه کجا، ولی از هر کوچه ای که رد شدم، خونه هایی تمام تیپ هم و هم شکل هست که شاید بیست نفر، یکی بهش رسیدگی کرده است! اغلب حیاطها آشغالدونی است، همه چیز به رنگ و نقاشی و تمیز کاری و مرتب کردن نیاز داره منتهی، موضوع اینه که اینها برای خونه داشتن، رنج چندانی نمی کشند. بگو عمر تلف نمی کنند! راحت می شینند اینه که بابت بشور بساب و برق انداختنش خیلی انرژی ای نمی ذارند. شاید هم وقتشو ندارند. ولی یقین دارم هر کدوم از این خونه هایی که فقط پنج متر عرض داره اگه دست هر کدوم از ماها بود مدتها وقت و پول برای سابیدن و برق انداختنش صرف می کردیم! آنچه راحت به دست بیاد، بی ارزش است! نه که ارزون باشه ها. نه. امیر و زنش دنبال خونه اجاره ای می گردند نیست. ماهانه حدود 850 یورو فقط اجاره بها می خوان ازشون. اتاقهای دانشجویی را دیروز کنار خیابون پشت یک بنگاه چک کردم. هفته ای هشتاد پوند ارزونترین مورد بود. 

همین

آسمان هر کجا

منم بی حوصله از نوشتنم...

دیشب، بابامو خواب میدیدم

اومد خونه

خسسسسسته بود

بهم گفت یک مقدار از کارها را دیگه تو باید انجام بدی

(هیچوقت هیچ کاری را از من نخواسته بود تو زندگی اش).

بعد شروع کرد کلیدی را از تو دسته کلیدش درکنه بهم بده،

گفتم دارمش، قبلا برداشتم...

انگار قرار بود برم نون بخرم

...

بی ارتباط به بیماری اخوی نیست طبعا. اخبار بدی که میرسه ویران میکنه ادم را تو غربت...

 

خسته شده ام از اینجا. اگه سونیا خوابگاه را تا ده روز آینده بهم بده، سعی میکنم زودتر برم. از اول سپتامبر 

و اگه نده تحت هر شرایطی، آخر سپتامبر میرم دیگه.

ماجرای بورسیه ها به کار اداری خورده و حدود شش ماه دیگه شاید طول بکشه!

کاری برای انجام دادن ندارم! درواقع، انگیزه را گم کرده ام. 

از شنیدن اخبار طفره میرم.

بیشتر چیزهایی که ماجرای یکروزه نیست را دنبال میکنم

فیلم میبینم

موسیقی میخونم

غذاها دیگه حال نمیده و اصلا دارم فکر میکنم چه عجیب و چه خوب که یک زمانی غذا، لذت میداد بهم!

الان ولی ذوقی به غذا هم حتی ندارم...

حال فحش دادن هم، نی!

خوابمم نمیاد حتی!

اسیر زندگی شده ام انگار! محکوم به زنده موندن، فقط!

عصر کیک پختم. چنان فنری شده که کارد بهش کار نمیکنه!! پف کردنش هم خوب شده است...

تتمه آش دیروز را خوردیم. بعدش من کیک خوردم. آش رشته پخت آبجی. فاجعه ای بود در نپع خودش ولی نمیدونم چرا خودش اینقدر فکر میکرد شاهکار کرده است، چند بار هی پرسید خوب شده؟ خوب شده؟

گفتم آره. چی بگم.

خسسسسسسته ام، فقط! همه این منفی شدن از اون است...

 

 

بهش می گم امام حسین را کشتید؟ 

میگه والله من دستم نرسید!

یارو فکر کرده خیلی هنر است پرچم داده بالا که این پرچم 1400 سال است بالاست

فرداش یکی دیگه عکس آتشدان فلان یزد را گذاشته نوشته این آتش مقدس 1500 سال است نمرده است!

چل شده ایم. چل.

طالبان فرموده دموکراسی تو کون خر. فققققققط شریعت، به فرمت بدوی اون، ولاغیر!

معادن افغانستان هم مشتلق به چین می رسه البت

دیگه چی؟

همین فعلا. نماز پر صلابت یادتون نره.

توی تقویم رسمی کشور

سینما رکس مثل دشنامه

احمد آباد بندریتو برقص

ذوالفقاری شهید گمنامه!

 

گویا 28 مرداد روزی باشه که اسلامیون به این نتیجه رسیدند که انقلاب به خون نیاز داره...

پر پر بشن ایشالله تو همین زندگی دنیوی هم!

امروز شروع کردم به ایمیل زدن به اینور اونور دنبال خونه، یا اتاق، یا خوابگاه، برای برگشت به پرتغال.

یک خوابگاه نوساز خصوصی نزدیک دانشگاه بود، ظاهرا تازه شروع کرده به کار کردن و اتاقهاش از 350 یورو در ماه شروع می شه به بالا. شاید این گزینه خوبی باشه. هم نزدیک است به دانشگاه هم نو ساز است و بجز تمیزی، لابد مراعات خیلی چیزهای دیگه را کرده اند توی ساخت و ساز...

350 یورو، فقط اجاره یک اتاق و مصارف آب و برق و گاز. برای رختشویی هم سوا باید پول داد...

هشت نفر یک آشپزخونه

به نظرم، گزینه مناسبی باشه برام. 

ده میلیون تومن در ماه، اجاره یک اتاق! بتّرکی آخوند که اینقدر بی ارزش شده پول ما...

کاهلی، ها

آبجی رفته خونه سر بزنه

می پرسه تو دستشویی آب گرم نمیاد؟

شیرها زنگ زده یا لوله ها رسوب کرده، نمی دونم. دو سالی می شه که کسی اونجا زندگی نکرده است. بهش گفتم احتمالا زنگ زده اند و بهتره باهاشون کلنجار نره چون پیدا کردن لوله کش احتمالا کار سختی باشه.

می گه یک فرگاز نو بخرم. راستش من دو تا چیز باید برای خونه ام می خریدم که نخریدم و خیلی غمگین می شم از یادآوری اش! یک توالت فرنگی لازم داشتم و یک فرگاز. با سه و نیم میلیون می شد بهترین هاشو خرید. الان، سی میلیون. اون موقع داشتم، در واقع با پولی که داشتم می شد بخرم و کلی هم بمونه تهش، الان همون پول را دارم ولی شاید به زحمت بشه فقط یکی اش را خرید! هزینه های حکومت اسلامی را ما نه فقط با مالیات بر حقوق، با مالیات بر درآمد، با منابع سرشار کشور از چوب جنگل تا زمین تا خاک حاصلخیز تا انواع معدن و نفت و گاز و ... دادیم، که با روز به روز فقیر تر شدنمون پرداخت فرمودیم!

صورتحساب فرقه تبهکار اسلامی!

الان این حسن گور به گور شده کجاست؟ شغلش چیه؟ دقیقا صبح که بلند می شه کفشهای خارجی اش را می پوشه، می ره کدوم سمت؟ حقوقش که مادام العمر است. نه که ریدنش مادام العمر بوده، حقوقش هم مادام العمر است منتهی، چه کردند این جانی ها با جان ماها؟! کی جواب پس می دن...

 

یک چیز دیگه هم باید میخریدم

یک ماشین

Capture را دوست داشتم 

پولشو اون زمان داشتم

ولی باید میموند توی بانک که گواهی ببرم سفارت که بتونم این سفر را بیام...

کاهلی شاید نبود،

بی پولی بود!

رفیق همیشگی ما 😄

 

البته، نداشتن یک درد است، داشتن چندین درد! اینو تجربه کردم! دقیقا میدونم چی دارم میگم! 

آسوده کسی که خر ندارد،

از کاه و جو اش خبر ندارد!!

تناقض لاینحلی است...

فریب در اصل

می بینم که دوستان اغلب تشریف بردن ور دست امام حسین!

تقبّل الله!

نور بالا می زنید رفقا! خودکشی نکنید یهو برا بهشت ها! 

یک عکس دو قلوی با معنی ای دیدم، تو یکی اش یک عده تو ساحل ولو بودند، مثلا تفریح می کردند(!)، تو یکی دیگه یک عده تو هیئت تو سر و مغز خودشو می زدند و عزای باباشونو گرفته بودند. بعد زیرش نوشته بود که این عده، به اون عده می گن نفهم!

منظورش بحث کرونا بود و شما این جمله را روی هر کدوم از عکسها که می ذاشتی، صادق بود ماجرا!

واقعا خیلی خریم، در کنار همه دیگر مشکلات. بخدا.

اینجا افغانستان شده تیتر اخبار. دیدم با یک خانواده که سالها قبل اومده بودند اینجا مصاحبه می کرد از پسر خانواده می پرسید چی یادته و چه توصیه ای داری. پسره می گفت پیامم به افغانها اینه که اصلا نگران نباشند و اگه چیزی را نمی فهمند بپرسند ... منظورش بعد از این بود که پناهنده شدند.

من داشتم فکر میکردم نگاه این بچه را! انگار حالا فرش قرمز پهن کرده اند که افغانی ها بیان انگلیس، این داره توصیه شب زفاف می ده بهشون!!

به خواهرم می گم حواست باشه اگه برای پناهندگی افغانها شرایط خوبی گذاشتند خبر کن، من پاسپورتمو بسوزونم برم بگم منم افغانی هستم!

می گه نترس عنقریب برای ایران هم می ذارند!

گمان نکنم اما! می ذارند؟ ایران که دیگه اوکی شد. مردم خو کردند به مشکلات! تامام!

از قدیم تا الان

چس ناله کنیم؟

فریبا نامی، اینستاگرام، نوشته که:

فکر می کردم آدمها همانطور که آمده اند می روند

نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردّشان می ماند

حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...

 

البته یکی دو تا پست بعد تر، از حضرت مولانا نقل شده که:

گر به ریش و خایه مردستی کسی

هر بزی را ریش و مو باشد بسی.

 

رسا و خوب!

:)

دیگه به من نگید بی ادب ها! مولانا هم گفت مو و الخ!

آدمیزاد یک احمق به تمام معنی است!

پروپوزالی که قبلا نوشتم را باز کردم اصلاح کنم نهایی کنم بفرستم، تمامشو از اول نوشتم!

فقط چیزهای بدش نبود که وجین کردم. یک عالمه از چیزهای خوب را هم ریختم دور که سردرگمی پیش نیاره!

یادم افتاد به همسایه که داشت درخت را هرس می کرد. میا می گیم فاش کردن بجای هرس. نمی دونم از کجا میاد این لغت ولی، فاش کردن، پاش کردن، یک جایی باید همون هرس کردن و بریدن شاخ و برگ اضافی باشه. بهرحال.

همیشه هم شاخه هایی که از زندگی ساقط می شن به درد نخور و بیخودی نیستند...

منتهی خب!

 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم،

مانده ام کشور من جزو جهان نیست چرا!

 

از صبح عین اسب فقط گشنه ام می شه!

شیر، پلو  مرغ، و الان می خوام پاشم تتمه اون ساندویچ پریشبی که تو فر درست کردم را گرم کنم. 

خمیر کرده ام که شام پیتزا درست کنم!

افسرده ام، نسبتا!

دو روز گذشته دقیقا به بطالت گذشت.  خسته شده ام. تا جایی که راه می شد رفتم، نشسته ام یکم. 

یکم ساز را دنبال کردم. باید برم یک زخمه بخرم. دستم تاول زده است...

سوسول شده ام!

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را، "آه" به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم،

با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه، فرو می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر بدست آوردست

دل به یک لحظه کوتاه، به هم می ریزد

آه یک روز، همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه، به یک کاه، به هم می ریزد.

گایش

طالبان به سرعت داره - ولو در ظاهر - وانمود می کنه که از اون خوی وحشی گری دور شده است گرچه ترجیع بند تمام کلامش کلام الله و قرآن مجید هست که خب البته دقیقا مفرّی هست که برای خودش داره باز می کنه منتهی،

جالبی ماجرا اینه که همین دیروز با اسراییل دست دوستی داده است. ما که بخیل نیستیم ان شا الله چنان با همه دنیا زد و بند بکنه که افغانی رنج و بدبختی امروز خودش را از یاد ببره و بتونه اگه استثمار می شه، اقلا خوشحال باشه. امن باشه. درسته که تو سالهای اخیر چرخشهایی که رخ داد بسیار دل آدم را به درد میآورد منتهی خوشبختی همسایه، بی شک به نفع ماست تا بیچاره بودنش! دوستانی که پایی به افغانستان و عراق داشتند سالها قبل می گفتند اسکناس هزار تومنی ایرانی را به اسم خمینی می شناختند و رو چشم می ذاشتند منتهی ورق برگشت و مایه استهزا شده بود این شمایل نا میمون بر تارک پول ملّی ایران! واقعا می گفت تو عراق مسخره مون میکردند! تو افغانستان هم!

کاش رنج اینها هم تمامی می  داشت...

 

دوباره که خوندم، دیدم عین سکس کردن است

خاورمیانه در هر حال گاییده همیشه، بدون عقد موقت یا دایم، تمام تبعاتش از بارداری تا زگیل و تبخال و...  را به دوش میکشه،

مهم اینه که حس نکنه مورد تجاوز بوده!

حس کنه عین آدم، با عشق، سکس کرده...

آویخته به طییییاره ها

دیشب، با هلالیان یکم چت کردم

خانوم دکتر هلالیان.

یکی دو سال پیش مصمم بود دکتری بخونه. سمنان، یا یک جایی همون داخله پذیرش گرفت و مشغول شد. بچه مشهد بود خودش.

دیشب که دنبال یک مفرّی می گشت که از کشور خارج بشه،

یاد اون صحنه ای افتادم که چند روز قبل افغانها به هواپیمای نظامی آویخت بودند که بگریزند!

همونقدر که اونها پاسپورت، ویزا، صندلی و مجوز پرواز نداشتند، ایشون هم مقاله، آیلتس ،مدارک ترجمه شده و کلا هیچی نداشت منتهی،

هجوم طالبان را حس می کرد

نه طالبان افغان! طالبان وطنی را!

و این، با خیلی های دیگه هم به چشمم میاد! آدمهایی که تا چند ماه قبل مبهوت بودند و نگاه می کردند که چطور یک حلقه معدود، یک فرقه تبهکار، هرکاری می خواد می کنه و بعد قانون را عوض می کنه که کارش قانونی بشه! یعنی دقیقا کاری که تو قلعه حیوانات انجام می شد را سر ماجرای شهردار شدن زاکانی و نمی دونم وزیر شدن خواهر زاده علم الهدی می شه دید. چیزهایی که فکر می کنند ما نمی بینیم و یا نمی فهمیم ولی، فقط بهت زده ایستاده و نگاه می کنیم!

میگه پونزده میلیون دز واکسن را فرح پهلوی اهدایی فرستاده، حضرات رد کرده اند! از پشت مرز برگردونده اند!! که پس فردایی مطرح نشه که پهلوی ملت را نجات داد! بهتره ملت نجات پیدا نکنه اصلا تا اون خسارت(!) وارد بشه!!

کی لبریز می شه این خشم؟

هیچوقت!

فقط مبادا کسی به اون صحنه های فرار از دست طالبان بخنده که ما خود، پیشگام حضراتیم در پهنا و عمق بدبختی ای که بر ما مستولی کرده اند.

 

این لینک را هم ببینید، اگه کسی از شما دنبال بورسیه می گرده ممکنه به کارش بیاد:

https://www.vacancyedu.com/phd-degree-fully-funded-at-radboud-university/

قانون مجازات اسلامی بند 290- جرم کشتار

جالبه، می گه آنها که فایزر زده بودند، کوبرکت می فروختند!

یارو اومده رسما می گه (زمانی که اوضاع بحرانی بود، هر لحظه اش برای هر خانواده مرگ و زندگی را تعیین می کرد)، ما شروع کردیم از رو خاک، کارخونه واکسن سازی درست کردیم!!

اون جزو افتخاراتش می دونه، ما بهت زده می شنویم فقط!

می گه دو میلیون و نیم دوز واکسن تحویل داده ایم، یکی دیگه می گه ده هزار تحویل داده اند! عقب یک پراید جا می شده!

اصلا معلوم نیست چه خر تو خری است!

شنیدم تنی چند از وکلا، مشغول تنظیم شکایتی از ... فرزانه بوده اند به جرم قتل عمد یا شبه عمد ایرانیان. گویا شنود ها یا خیانت کارها لو می دن و حضرات جملگی دستگیر می شن، پیش از اینکه بتونند شکایتشون را ثبت کنند. منتهی، مگه نیاز به ثبت دفتری و شماره پیگیری داره؟ کی بود اون دختر نوجوون که از سر مزار باباش به رساترین شیوه و بی لکنت حرفهاشو زد؟ با بعد از اون بقیه ای که سر مزار عزیزانشون زجه می زدند، یا تو هر کوچه ای که رد می شی یک عالمه خانه سیاه پوش شده است. اینها مگر رسید نیست؟ اما بهرحال، اون کلیپ داشت میگفت که همه بازماندگان می تونند شکایت کنند. می گفت طبق بند الف ماده 290 قانون مجازات اسلامی مصوب 1392، یا بند ب، یا بند پ این قانون، حضرت آقا و عوامل زیردست، مرتکب عمل سنگینی شده اند از قتل عمد تا قتل شبه عمد. (شایدم ماده 291 باشه). یکی از ایندو.

می تونید سرچ کنید بهرحال. این سه بند از قانون، خیلی واضح بود. خیلی بدیهی بود. اگر بند الف باشه که قتل عمد است، اگه نه بندهای ب و پ که قتل شبه عمد باشه مشمول دیه می شه...

همه اینها را سعید دهقان داشت می گفت. وکیل پایه یک دادگستری. و خب صد البته ما از حقوق خودمون هم بی خبریم و قطعا نمی دونیم که اینها بخشی از حقّ شهروندی ماست که در قانون مجازات اسلامی حکومت مستقر به صراحت بیان شده است.

با یک واسطه، به یک وکیل گردن کلفت (ولی عافیت طلب فکر می کنم) ارتباط دارم. باید ببینم واقعا به همین سر راستی می شه شکایت کرد! از اسمشو نبر؟ همین فکر باعث شد شرق تهران زلزله بیاد! حالا اگه به فعل نزدیک بشه که قطعا تو زمین فرو خواهیم رفت...

طرف موتور کولر برام خریده رفته نصب کرده است

الان فاکتور فرستاده، پیچ و مهره و واشر را هم تو لیست آورده، باضافه پمپ آب!

فرموده که دزده، پیچ و مهره ها را هم برده بوده!!

زر می زنه، بی شک! کدوم دزدی میاد مهره بدزده؟!

می پرسم پمپ آب که بود هنوز اونو چرا خریده؟

می گه گفته جام کرده. منتهی پمپ را هم برده با خودش!

یعنی اونقدر که من روغن تو اون پمپ ریختم عمرا جام کنه ولی خب. سپردم برو همون جام کرده اش را پس بگیر ازش، بعد پولشو با دستمزدش با هم بده.

شاید واقعا هم راست بگه منتهی، اعتماد من سلب شده. اصلا فکر می کنم موتور کولر را هم همین حیوان دزدیده...

دیگه آدم که سر مالش نباشه، این چیزها طبیعی است. بلکه خیلی کم و ناجیز است! باید بده!

از دیروز یکم کلیپ گوش دادم و یکم تمرین کردم روی ساز اوکولیلی!

الان انگشت شست دست راستم تاول زده است. انگشتهای دست چپم آثاری نشون نمی ده ولی قشنگ سیمهای نایلون روش جا می اندازه...

جالبه بهرحال...

این یکی از مجموعه سازهای کوچک و قابل حملی هست که دانشجوهای دختر - قبل از کوید - دست می گرفتند و تو خیابونهای پورتو با یونیفرم دانشگاه دسته ای حرکت می کردند و هر ازگاهی حلقه می زدند و آواز می خوندند و یکی رقص پرچم می کرد و خاطره ساز می شدند برای توریست جماعت. 

تصور کن اونی که رقص پرچم می کرد یک پرچم را با میله اش، کلی بالای سرش تکون می داد و هر از گاهی از لای لنگ مبارکش رد می کرد و این نباید می افتاد عملا، فلانش هم دیده نباید می شد طبعا!

 

درست از روزی که ابرام تاجگذاری کرد، دیگه اخبار سیاست هم برام کشش نداره.

اصلا کنجکاو نیستم که ببینم چی شد دیگه. کی چی گفت، چه کرد.

شاید عکسی که ازش منتشر شده را دیده باشید شما هم. رفته تو داروخونه مثلا سرکشی بکنه، ملت به تخمشونه!

رفته تو یکی از میدونهای تهران راه رفته، همه به تخمشونه!

هرکسی سرش به کار خودشه. به گرفتاری خودش. تو داروخونه، طرف داره با موبایلش با جایی حرف می زنه

تو خیابون، همه پشتشون بهش هست و انگار نه انگار که اببببببرام، داره رد می شه!!

شاید اونی که تو داروخانه نشسته از شدت گرفتاری ای که بهش مبتلاست ابرام را نمی بینه

اونها که تو خیابون اند، شاید چون پشت به ابرام دارند، متوجه نمی شن

اما من، حسم کاری به اینها نداره. حس می کنم اینقدر این جایگاه تنزّل کرده که اصلا دلم نمی کشه دیگه دنبالش کنم. رئیس جمهور که نیست. یک منصوب است و طبعا همونی که گذاشتتش ذوقشو می کنه...

با این جریانات افغانستان که دل آدم را به درد میاره، دیگه دوست ندارم تلویزیون را حتی روشن کنم! بایدن خاک بر سر تا داشت چرت می زد چین افغانستان را بلعید! حالا مرتیکه مخنّث اومده می گه جون چندتا آمریکایی دیگه باید از بین می رفت؟ بگو بمیر عوضی مگه برا شماها جون مهمه. در عجبم چرا مکانیسمی راه نمی افته که اینو خلع کنند. واقعا ترامپ راست می گفت شوکت آمریکا فرو ریخته...

به افغانستان فکر می کنم ولی. به اینکه تمام این کشاکش بین طالبان بود و نظامی ها. مردم، فقط نگاه کردند! واقعا مردم کجا بودند؟ اینها که زمان عبدالله عبدالله یقه جر می دادند، چی شدند که آب شدند و اصلا نبودشون دیگه؟ خود مردم عادی چی؟ حتی یک سنگ به سمت یک موتور پرتاب نکردند! نشستند و نگاه کردند و حالا حالا حالاها باید نگاه کنند به تیره روزیشون! درست همون قانونی که به سر ما اومده! مردمی که تکون نمی خوره، به کارمزد خودش خوب می رسه... خووووووووب! شک نداره

لپ تابم مشکل پیدا کرده است. گویا تو این لولاها، سیم هایی رد می شه که به مرور ایام، یا له شده یا اتصالی کرده یا قطع شده و ...، مانیتور به وضع فاجعه باری در میاد هر بار...

رو لپ تاب خواهرم یک چیزی را سرچ کردم

گوگل، به پرتغالی برام نتیجه آورد!

میگم این دیگه چرا پرتغالی شده؟!

نگاه می کنه، خیلی حرمت نگه می داره نمی گه ویروس زبان پرتغالی را من منتشر کرده ام :))

ولی واقعا پخش شده! سرچ می کنی، به پرتغالی میاره! خب نمی فهمیم لامصّب!

دریغ

می خواستم شعر خاکشیر را نقل کنم بعنوان سند یکی از فرمایشاتم در پاسخ یکی از دوستان

مصرع دوم را شک داشتم، قافیه و وزن روان نبود

زدم گوگل

اولین لینکی که باز کرد را خوندم!

حدس می زنید؟

بله! وبلاگ خودم بود!!!

سی ام آذر 98 پستی با عنوان زیبایی در شاش!!

خدایی ولی قشنگ بود پستم! از هندسه پیچان شاش به دکوراسیون شهری و فواره ها تا به توحید افعالی تا به روانشناسی خوانندگان تا به سلامت و بهداشت، به همه چیز لینک زده ام!

چرا من آخوند نشدم؟!

فهمیده تر از ما

احتمالا یوتیوب فیلتر باشه برای شما یا سرعتش کم باشه. اینجا ولی به راحتی و سریع باز می شه.

چیزی که هست اینه که این دو روزه به وفور صحنه های ایران و افغانستان را اشتباه می کنم!

تو افغانستان بخاطر اون خیانت کشورهای اطراف از چین تا عربستان، و ما هم بینشان، وضع جوری است که مردم به تایر هواپیما آویزون می شن که بتونند از کابل خارج بشن حتی!

به جرخ هواپیما!!

اون قابل درک است. اون یک موجود فهیم است که هیچ راهی نداره. داره تلاش می کنه زندگی اش را نجات بده. راهی نداره و برای نجات جونش به این ریسک حتی دست می زنه.

می دونید، راهی نداره.

تو ایران اما،

یک بیشعورهایی، درست برعکس اون افغانی بیگناه که تشخیص می ده جونش در خطر است و تنها راه براش همون هست،

با خانواده،

پا شده رفته سفر!

مسیر نمی دونم شاندیز و طرقبه را نشون می ده، ترافییییییییییک، پیاده نمی شه توش حرکت بشه!

شهرهای شمالی را نشون می ده، فیلم گرفته، مرد گنده با زن بی شخصیت تر از خودش و بچه هایی که گوساله دنیا اومده اند تا گاو از دنیا برن، تو پارک، تو پیاد رو، فرش انداخته دراز به دراز خوابیده!

شعور این هم این حد می رسه! اینم همینقدر می فهمه که جون چیه، کرونا کیه، خطر کدومه...

به افغانی باید سجده کرد وقتی فهم اون اونه و فهم ماها این!

و اگه توانی هست، باید به چرخ طیّاره آویخت و گریخت از این جهالت محض! از احمق! از همزیستی با یکسری احمق که قطعا بیدار که بشه توشبکه های اجتماعی چس ناله هاشو پست می کنه یا به  مسوولین انتقاد می کنه! تو خودت اصل خریّتی عزیزم! بخواب که خواب به خواب بری انشاالله که تعریف مسافرت و لذّت و تمدید اعصاب را هم ترور کرده اید...

خلقت خدا-انسان مختار

اگر احیانا یک شهروند بالغ ایرانی تصمیم بگیره به اختیار خودش،

واکسن خراب و فاسد و خطرناک آمریکایی یا انگلیسی بزنه،

آیا باید از قیّمی اجازه بگیره؟!

بر چه اساسی؟

کی خودشو فروخته که الان اختیار بر مال و جان خودش نداره؟

سه دلار قیمتش هست! می شه زیر صد هزار تومن! جون هم که مال خودشه! به توی وزیر و وکیل چه مربوط؟!!

امروز، مصاحبه تلویزیونی بود با برنده مدال شیرجه در المپیک توکیو. 

یک پسره، با اندام عضلانی، ورزشکاری، برنده مدال طلا دیگه...

گی هست. 

میگه خوشحالم برنده شدم تا هرکسی مثل من هست بدونه بی اینکه لازم باشه خودش را مخفی کنه با تلاش، می تونه به هرجایی برسه!

عکسهاشو نشون می ده تو استادیوم نشسته بافتنی می بافه! باور کنید. یک ژاکت بافته بود. می گفت زمانی که بقیه گیم بازی می کنند یا تو موبایلشون هستند من بافتنی می بافم!

استرسش اینجوری خالی می شه لابد. اینجوری دوست داره لابد. اونم بدن خودشه، دلش می خواد هفت روز هفته ورزش کنه بازوهاش بشه اندازه متکّا، سوراخ کونشو هم دلش می خواد بده فلانی پاره کنه! ناز کنه! ماچ کنه! چه می دونم! هرکاری می خواد بکنه! آخه به تو چه! 

به کسی چه!

والله همه خوشحالند. همه دنبال زندگی خودشونند. دنبال تفریحشونند. کسی هم اگه خوشش نمیاد از این بابا یک دکمه می زنه کانال تلویزیون را عوض می کنه و تمام! چیزی که خوشش بیاد را می بینه! 

تو فضای مجازی پخش شده که مدّاحان تابلو زده اند کادر درمان را شکست می دهیم!!!

لابد براشون ساخته اند منتهی، نفس عمل همینه! والله همینه! اگه این نبود که الان تعطیل نبودند اینهمه! دیگه قورباغه هم پخته شده و کسی نمی گه کسب و کارم چی می شه یا دولت پول بده یا وام بده و الخ! می گن تعطیل، کسی نق نق نمی کنه به قول بهنوش جون!

مردمی که به خفّت عادت کرده ایم! یک کلام و بس

ساز غربتی ها

خفتگان؟؟

خفتگان؟

بی حوصله ام...

یک ساز تو خونه بود، برداشتم یکم ور رفتم. بچه گیتار است! اسمش

UKULELE

بخونید اوکولیلی

کوکش کردم

ولی، موسیقی مسخره ای است کلا. فقط سه تا آکورد را هی باهاش میخونه.

ساز مال هاوایی است، اصالتش پرتغالی.

موسیقی نا منظم ایرانی خیلی محشره خدایی

فقط، غم داره لامصب! شاید محزون ترین موسیقی است...