گفتم غذا طعم نمی ده ها،
الان ظهری داد!
آبجی قیمه درست کرد برای ناهار. با اینکه لپه اش را سرخ نکرد حتی، ولی طعم خوبی داشت. شاید بخاطر آلو یا آلوچه هایی که اضافه کرده بود. اما امروز بهرحال بعد از خیلی بار، یک طعم خوش قدیمی را مزه کردم باز! زندگی زیباست!!!
امروز تولد حمید هم هست. منتهی از این قرتی بازی ها برای مردها ندارند انگار. دور همی ها همیشه کانون زنانه داشته است. دفعه قبل برای تولد زن حمید همه رفتیم رستوران. جاتون تهی به قرآن.
مناسبت و بهانه دور همی کم نیست البته. هفته قبل یک دانشجویی که با این حضرات و تیم کار می کرد از اهالی لبنان گویا کار گرفته بود توی لندن و می خواست بره. عصری با قرار قبلی رفتیم یک دکّونی به اسم کلمبه انگار، که یک خوراکی خاص لبنان می فروخت. یک جور شیرینی بود. کلاپه! همچین نامی. وقتی آورد یک قوطی پیتزایی بزرگ بود که وقتی بازش کردیم یک سینی پلاستیکی یکبار مصرف وسط بود و یک گردالی کم ارتفاع، خوردنی ای که بوی روغن ازش میومد و قیافه آرد سرخ کرده داشت. داغ بود و وقتی می بریدی به کف ماجرا پنیر پیتزا یا چیزی شبیه اون که کش میاد برمی خوردی. بسیار شیرین و روغنی. کنارش یک چیزی اندازه نمکدون، مثل پسته خرد شده داشت. سمّ بدی بود! از این باب که ماها عادت به این چیزها نداریم. نه عطرش نه ، نمی دونم. بهرحال. تحربه ای بود که یقین دارم هیچوقت شخصا تکرارش نمی کنم. ولی خب خودش مفصل خورد! اصلا انگار ناهار نخورده بود چون اولش دهنش بوی دهن روزه دار می داد، بعد که تمام شد، و ما چهارنفره یک گردالی از اینو با هم خوردیم همه، سیر که شد دیگه دهنش بو نمی داد. پیدا بود مشکل پزشکی و دریچه فلان نداره بلکه از گشنگی است که دهنش بو می کنه.
دیدم امروز هم یکی دیگه جشن دندونی برای بچه اش گرفته و باز رو واتس آپ برای همه دعوت فرستاده که خلاصه جمع بشید. ما که نمی ریم. یعنی آبجی از این گروه خیلی خوشش نمیاد. میگه اومده اند جاگیر که شده اند مدااااااااام غر می زنند که ایران اونجور بود بهتر بود اینجا فلان جوره بدتره! گفتم خب چرا برنمی گردند؟
گفت زر می زنند فقط