درست از روزی که ابرام تاجگذاری کرد، دیگه اخبار سیاست هم برام کشش نداره.

اصلا کنجکاو نیستم که ببینم چی شد دیگه. کی چی گفت، چه کرد.

شاید عکسی که ازش منتشر شده را دیده باشید شما هم. رفته تو داروخونه مثلا سرکشی بکنه، ملت به تخمشونه!

رفته تو یکی از میدونهای تهران راه رفته، همه به تخمشونه!

هرکسی سرش به کار خودشه. به گرفتاری خودش. تو داروخونه، طرف داره با موبایلش با جایی حرف می زنه

تو خیابون، همه پشتشون بهش هست و انگار نه انگار که اببببببرام، داره رد می شه!!

شاید اونی که تو داروخانه نشسته از شدت گرفتاری ای که بهش مبتلاست ابرام را نمی بینه

اونها که تو خیابون اند، شاید چون پشت به ابرام دارند، متوجه نمی شن

اما من، حسم کاری به اینها نداره. حس می کنم اینقدر این جایگاه تنزّل کرده که اصلا دلم نمی کشه دیگه دنبالش کنم. رئیس جمهور که نیست. یک منصوب است و طبعا همونی که گذاشتتش ذوقشو می کنه...

با این جریانات افغانستان که دل آدم را به درد میاره، دیگه دوست ندارم تلویزیون را حتی روشن کنم! بایدن خاک بر سر تا داشت چرت می زد چین افغانستان را بلعید! حالا مرتیکه مخنّث اومده می گه جون چندتا آمریکایی دیگه باید از بین می رفت؟ بگو بمیر عوضی مگه برا شماها جون مهمه. در عجبم چرا مکانیسمی راه نمی افته که اینو خلع کنند. واقعا ترامپ راست می گفت شوکت آمریکا فرو ریخته...

به افغانستان فکر می کنم ولی. به اینکه تمام این کشاکش بین طالبان بود و نظامی ها. مردم، فقط نگاه کردند! واقعا مردم کجا بودند؟ اینها که زمان عبدالله عبدالله یقه جر می دادند، چی شدند که آب شدند و اصلا نبودشون دیگه؟ خود مردم عادی چی؟ حتی یک سنگ به سمت یک موتور پرتاب نکردند! نشستند و نگاه کردند و حالا حالا حالاها باید نگاه کنند به تیره روزیشون! درست همون قانونی که به سر ما اومده! مردمی که تکون نمی خوره، به کارمزد خودش خوب می رسه... خووووووووب! شک نداره