عقل دولت!

هرآنچه نگاه کردم تو فروشگاه، شرابی که منشی خانوم واسه دوست پسرش خریده بود را نتونستم پیدا کنم. یک شراب قرمز با 19 درصد الکل. می خوام یاد بگیرم. واسه یادگرفتن است که اینقدر کنجکاوی می کنم. پورتو با اینکه شهر شراب است اما، تو فروشگاه ها خیلی محدود می تونی بطری هایی را پیدا کنی که روشون نوشته باشه پورتو! عوضش تو مهمونی ها و جشن ها جاهایی که طرف خواسته خیلی سنگ تمام بذاره، ییهو این مدل بطری ها سر در میارن! یعنی کجا می فروشنش پس ؟

می دونید، فهمیده ام که شراب با کمتر از 20 درصد الکل تفاوتی با آب خالی نداره! در حالیه که عموما درصد الکل شراب ها بین نه تا سیزده است! خلاصه اینکه به نظرم می رسه دولت این خارجکی ها بجای برخورد چماقی با شراب، اومده اون مضر هاشو گرون کرده، کم الکل هاشو از آب هم ارزونتر! طبعا ملت می خورند، چیزیشونم نمی شه! عربده نمی کشند! بدمستی نمی کنند...

آقا یادتونو دو هفته قبل موقع باز کردن در بطری شراب از ذهنم گذشته بود این شیشه ممکنه تو دستم بشکنه و دستم قطع بشه؟

دو هفته بعدش، دستم برید!

مرده شور این حسّ ششم را ببره که همه چیز را به آدم می گه منتهی، یک جوری می گه که نفهمی، و بعد که فهمیدی بهت مگه دیدی بهت گفتم خر شدی!؟

از تصادف خیلی بد می ترسم خیلی! نکنه اون به سرم بیاد؟ عین سگ می ترسم! عین این عقب افتاده ها می ایستم تا چراغ سبز سبز سبز بشه، بعد می رم! آدم که هیچکس را در اطرافش نداره، گه می خوره مراقب خودش نباشه! 

و حتی آدمی که کسی را اطرافش داره، گه می خوره مراقب نباشه که بخواد وقت و انرژی اون آدمهای اطراف را خرج خودش کنه!

سرجمع اینکه، مراقب خودتون باشید

هان اینم بگم راجع به تخفیف ها و عقل دولت اینجا. یک گاهی، تخفیف می ده به نون! گذشته از تخفیف های دوره ای که لابد می خواد همه بتونند همه نونی را بخورند و آرزو به دل نمونند، ولی یک مدل هوشمندانه دیگه ای داره، روی یک قرص نون تخفیف نمی د ه اما رو دوتاش، می ده!

خب طبعا کسی که عیالوارتر هست نون بیشتری می خره و خود بخود دو زار هزینه اون آدم را کم کرده است. کار احمقانه ای است اگه کسی بخواد نون را زیاد بخره و نگه داره بنابراین، بسیار هوشمندانه به نظرم کار پیش می ره. 

کسی هست احیانا رو سیستم قدیمی خونه اش، ویژوال بیسیک شش نصب داشته باشه هنوز ؟!

 

نوشته رفتم وب، امروز همه اش حرف چرک توالتی بود!

 

چه کنم.

همینه.

شما پاک پاکیزه ها نخونید.

 

به طاهره پیام دادم نیستت، زنده ای؟

میگه آره اومده ام مرکز خرید فلان جا بگردم.

تو این هوا تو سر سگ بزنی نمی ره گردش البته.

بهش می گم یک سیم کارت فلان برای من بخر. آخه سیمکارت مال سن زیر 25 سال هست به من نمی فروشند. طاهره هم به لحاظ جثّه و سیما تقریبا 12 ساله است.

می گه اومدم بیرون دیر گفتی. بعدعکس می فرسته که اثبات کنه تو ایستگاه اتوبوس است.

می گم مومن! حرف راست که اثبات نمی خواد. از این پس هر موقع خواستی دروغ بگی سعی کن اثبات کنی حرف رو! وگرنه حرف راست، اثبات کردن نداره که!

و اگه کسی حرف راست را بی دلیل ازت نپذیرفت، به تخمت باشه جانم! حیف عمر و انرژی نیست که برای توجیه همچین خری آدم صرف کنه ؟

لذا.

راست بگید

یکبار هم بیشتر نگید!

باور کرد، کرد،

نکرد، به تتتتتتتتتخمت!

تکرار می کنم،

به تتتتتتتتتتتتتتخمت!

 

یلدا

یک عده ای دیدم چس کلاس گذاشته اند تو اینستاگرام که چرا یلدا و خلاصه فیگور غم اندیشی جامعه شناختی گرفته اند به خودشون.

دلم می خواست با لحن امپراتور کوزکو بهشون می گفتم برووووووو برو خودتو بشور! نکبت!

یلدا، فرق می کرده با پارتی مختلط که حالا اگه عرقش جور نشد و دیجی باحال گیر نیومد، کلا حال نده. 

اگه اون دختر درازه و اون لونده که اون سری اومده بودند نباشند، کیف نمی ده!

نه باباجان

یلدا، تمرین و استراتژی گذروندن دراز ترین تاریکی است!

چگونگی رد شدن از سرد ترین دوره هاست!

بماند که چون نمی فهمیمش مجبورم دیماه یکبار قیام کنیم خرداد یکبار مهر و آذر و آبان هم یکبار، منتهی، 

اگه یلدا یلدا بوده، به شکم چرونی اش نبوده که حالا اگه گرون شده باشه دیگه موضوعیت نداشته باشه. نه عمو. یلدا را می گرفتند که بفهمند، تو ناخودآگاهشون بشینه، وقتی سرما و تاریکی بی انتها به نظر میاد، باید دور هم بود! با هم بود! که نمود اون سرما و درازا به چشم نیاد!

می گه باید جمع بشید ببینی تو از کیا هستی و کیا از تو اند، که تا به یک آخوری رسیدی فکر نکنی بهترین کار اینه که اختلاس کنی در بری بری خارج تنهایی خوب زندگی کنی. نه مفنگی. نه ابله!

یلدا داره بهت می گه دور هم و باهم است که اوقات به خوشی سپری می شه بنابراین اگه به میز و منصبی رسیدی بجای اینکه برداری در بری تنهایی، محیط را برای خودت و بقیه ای که ارتباط خونی و عرفی و انسانی باهات دارند مطلوب کن. اونجوری است که تو هم تو محیطی که مطلوب بقیه است بهت خوش می گذره و لذّت می بری از دو پاره روزی که عمرت داده اند. الان دلم می خواست یک مرد پیدا می شد دو تابعیتی های مجلس و دولت و وزیر و وکیل را معلوم می کرد ببینیم کیا هستند که چشمشون به جایی دیگه است! کلا چه معنی می ده رجل سیاسی دو تابعیتی باشه ؟ می خواد باشه باشه، مسوولیت نباید داشته باشه! اینکه خودم اینجا و دلم اونجا می شه همین گندی که الان هست!

گشنمه...

 

پشت چراغ عابر، یک لغت قدیمی یادم می افته

شوقولک، به کسر لام.

واسه آبجی خانوم می فرستم، می گم می دونی این چیه ؟

نت ندارم. بعد که برسم خونه خود بخود براش ارسال می شه و جواب می ده، یک آدم لاغر با لباس گشاد!

می پرسم یعنی شغال کوچک؟

داره فکر می کنه :))

لغتهای ریشه دار زبان...

چقدر حیف که تو یادگرفتن پرتغالی اینقدر کاهلی می کنم. اغلب به خودم میام دارم فارسی فکر می کنم یا فارسی با خودم حرف می زنم یا نهایتش انگلیسی...

پانسمان دستم داره کم کم می کنه. راه افتاده می ره هی جلو! فکر کنم این زنه سرش نشد باید کدوم سمتشو بیشتر بچسبونه!

داره پیامک میاد. تلگرام. یک رفیق کچل که خیلی بچه زرنگی اش می شد قدیم. یکسال می شه ازش خبری نبوده است. زرنگی، از اونها که من بدم میاد. از اونها که تو هر محفل زنونه یک آنتن داره و اخبار نسوان زیر بغلشه، یا حداقل ادعا می کنه زیر بغلشه، بعد هم هی نوک خبر ها را می گه که آدم فکر کنه بابا، تو دیگه کی هستی ،هم خیلی رازدار و مثلا آدم حسابی بازی در میاره که هیچی نمیگه، تهش آدم فکر می کنه این کسخل است و کمبود داره بیشتر تا خبر...

مهم نیست. بعد که آفلاین شد نگاهش میکنم. حوصله کل کل ندارم. پارسال تا الان که اومدم یک چیزی حدود صد میلیون تومن از همکارهام عقب افتاادم. حدود شصت میلیون خرج کرده باشم سی میلیون هم یکسال حقوق کاسب نشده باشم، می شه صد میلیون. تازه اونها که تو کار خرید و فروش ماشین و امتیاز وام و ... بودند لابد خیلی بیشتر فاصله اقتصادی گرفته ایم با هم منتهی،

به تتتتتتتتتتخمم!

هیچوقت این حسابها حساب درستی نبوده است. چه بسا واسه درمان آثار دودی که استنشاق می کنند ده سال دیگه باید ده برابر این پیش افتادن ها را بدن. خدا نکنه ها، منتهی می خوام بگم اقتصاد کلان کره ارض اقتصادی به شدّت مبتنی بر نامردی و کون سوزونی است. شاید شما هم در اطرافتون دیده باشید. دیگه از مرگ واضح تر نداریم. شدّاد بهشت ساخت، دم در اجلش رسید. بقیه هم همینیم. تا می شینیم پامونو دراز کنیم وقت تمام است! کلا سنّت خداست املا و استدراج. یکی رفقا یک خبطی کرده بود خفن. گرفتار شده بود. مثلا شما فرض کن دلواپسی که ایدز را گرفته ای یا نه! حالا می خوای بری تست بدی و تا جوابش بیاد داری نصف جون می شی.

بهش گفتم ببین، خر نشی توبه کنی ها! چون این موقع درست بزنگاهی است که خیلی ها توبه می کنند! نذر می کنند که اینبار اگه به خیر بگذره دیگه غلط بکنم تکرار کنم. بعد دقیقا همون باری که توبه می کنی، طبق سنّت البلا للولا، می بینی هم ایدز گرفته ای هم دریچه میترال قلبت مثلا ترک داره! ییهو همه تمام می شه برات. اما حالا توبه نکن! بزن به پر رویی! می بینی تازه عضلات قلبت ورزیده هم شده اند از بس وادارشون کردی با دور بالا کار کنند! بعد این می ره تااااااا وقتی دست به کار توبه می شی، که بلایای آسمانی شروع می شه سرت. شما نگاه وضع امّت مسلمان بکن، با اسرائیل قیاسشون کن . با این بی دینها قیاس کن. اصلا هرچی گبر  تر، سالم تر، مرفه تر، از بلا و قر و قنبیل خدا فاصله دار تر، زندگی راحت تر...

گشنمه. چهار عصر است و هنوز هیچی ندارم. باید سالاد الویه اش کنم. ماهی تازه خریدم. کون لق این پسره. والله. 

 

زیبایی در شاش

دانشگاه تعطیل که باشه، میتونی موقع استفاده از توالت سرپایی، یککککمی عقب تر بایستی و ارتباط چشمی برقرار کنی با موضوع.

عه و پیف هم نداره، شما هم بی شک گاهی رنگ شاشتون چک میکنید و اگه نمیکنید بکنید که از بی خرج ترین آزمونهایی سلامتی است و گذشته از رنگهایی عجیبی که ممکنه پیدا کنه حتی همون زرد استانداردش هم با شما حرف میزنه. مثلا میگه مومن بیشتر آب بخور رومون سفید بشه ما. غلیظی بده.

خلاصه.

از شگفتیهای ماجرا موجی بودن جریان جیش ادمهاست. نه که مخرجش فرم لوبیایی و شکاف داره، و گرد نیست، ( آخ یاد شعر خاکشیر خدابیامرز افتادم که توجیه کرده بود کون کردن را😄 بعد براتون میگم) خلاصه

جریان پرتابی شاش، یک میله استوانه ای با مقطع دایره کوچک شونده نیست. بلکه یک فرم صفحه ای پیچان داره. یک باریکه کاغذ به پهنای مثلا نیم سانت و طول ده بیست سانت تهیه کنید. حالا اینو بپیچونید.  تاب بندازید بهش. این میشه شکل جریان شاش در خروج از بدن اقایون تا رسیدن به کاسه بهرحال.

این نکته قشنگ خععععلی کاربرد داره، مثلا در ساخت فواره های آبی میشه سر نازل را شبیه سر آلت ساخت، منظورم شکافشه نه کله اش، و اون میله آب پرتابی را شکل پیچان تحویل بینندگان عزیز داد.

این نکته از منظر ایمانی هم ارزش داره . خدای مظهر زیبایی حتی جریان شاش بشر را با سلیقه و تکنیک ساخته است. وای به بخشهایی موتوری و برقی اش دیگه.قبول ندارید؟

تست کنید. اینبار شوهره را دید بزنید یا بچه پسرتونو که کمک میکنید قشنگ دودولشو نگاه کنید، میاد دستتون چی میگم 

حالا اینو اگه کوربوزیه کشف کرده بود تو کتابها میآورند ها، اما نه که من گفتم، الان عه و پیف همه شاشوها به پا است!

😄 شعر خاکشیر اما. خدا رحمتش کنه فرموده:

کیر را از بهر کون گرد و مدور ساختند

ار بود از بهر کس شکل تبر می‌ساختند

😂😂😂😂😂😂😂

 

ذووووق میکنم لال میشید  همه هاااااا

😄😄😄

یک رفیق کسخلی داشتیم، با ماشین کوبیده بود تو کوه، زنده در اومده بود.

له شدگی های کاپوت، خیلی شبیه کلمه الله بود. این عکس گرفته بود از اون کاپوت و مومن شده بود دیگه، ناجوووووور 😄

فکر کردم صنعت خودروسازی کشورهایی اسلامی،مثل ما، میتونه روی این شاخه هم تمرکز کنه. خداباوری با تصادف. یا ایمان با حلبی. 

این بشقابه که شکست هیچ آموزشی برا من نداشت نامرد. فقط هزینه بود!

 

موزیک ویدیوی عالیجناب، کاری از ایوان بند...

تقدیم به شما!

نمیدونم حسین شریفی میخونتش، یا یک سالن دختر!!!

بی شک یک سالن، دختر!

 

بابا نویل، نه سورتمه داره نه ریش نه کلاه!

بابا نویل، منشی دانشکده هست که دیروز بارها اومد اتاق و خداحافظی سال نو گرفت از همه و دست آخر، الان میبینم یک بسته برای عشقش کادو گذاشته رو میزش

یک بطری شراب

یک کارت پستال 

نگاه کردم تو پلاستیک را. میدونم کارمم زشت بود اما، کنجکاوم به رابطه ها. به فرهنگ متفاوت اینها درواقع! به راحتیشون تو ارتباطات...

بی شک حرکات مجازی است. وگرنه جلوی همه انجام نمیشد! مخفی نیست، اصلا...

فیلم

این فیلم را نگاه کردم:

Ralph Richardson: Witness for the Prosecution

تو مایه اون سیاه سفیدهای سالهای 1950 است

دادگاه، هیئت ژوری، وکیل مدافع هایی که به وضوح از هوش بالاتری نسبت به بقیه برخوردارند و از این حس برتر داشتنشون، آدم کیف می کنه یکم...

قشنگ بود

نمی دونم

بد نبود

داستانهایی با آخر خوش. 

 

نزدیکی

اوریانا فالانچی می گه:

زخم ها خوب می شوند جایشان کم کم از بین می رود ولی یک زنگ تلفن برای برگرداندن تمام دردها کافیست!

زر زده.

هیچی مثل قبل نمی مونه. شما ناخن دستتو نگاه کن. وقت بچه بودی چقدر نازک و ظریف بود. بعد که پیر می شه آدم می شه سمّ الاغ !

به ضمّ سین بخونید.

هیچی، ثابت نمی مونه. حتی یک درخت که از کنارش رد بشی، وقتی برگردی نگاهش کنی یک زاویه دیگه ای ازش می بینی. اصلا اونی نیست که موقع نزدیک شدن و موقع عبور دیده بودی. حتی یک درخت که چوب است و تغییرش اونهمه سخت و نشدنی است...

من ، شاید باید یک فیلم خوب ببینم امشب، که بتونم از فردا باز شروع کنم.

یک لیست دارم. یک زمانی یکی رفقا لیست فیلمهای خوب را برام گذاشت. فکر کنم فرستادم تو ایمیلم که داشته باشمش. امشب ، الان، می رم سراغش...

می دونید، واقعا من مرد زن داشتن و زن نگه داشتن نبودم و نیستم. فکر کن الان دستم اینجوری شده یکی هی می خواست نگرانم باشه! مسخره بود! حوصله ام را سر می برد. عین همیشه که یک مشکلی پیش میاد لال می شم تا خودم خودمو بازیابی کنم، الانم دلم نمی خواد کسی نگرانی ای داشته باشه از دستم. خوبه. خوب می شه. چیزی اش نبود زیاد. یک شکاف بود هم میاد...

عکسهاشو تو کانال تلگرام گذاشتم و نوشتم جناب رهبر 400 میلیون پیامک احوالپرسی گرفت، ببینم من چندتا می گیرم.

نشون به اون نشون که بجز اینها که اینجا یادداشت گذاشتند، سه نفر هم واتس آپ احوالپرسی کردند!

و تمام!

:)

علی برکت الله

آدم زیادی که خودش با خودش بمونه، اینجوری می شه

می فهمه که اینجوری راحت تره

می فهمه که خودش می تونه حتی وقتی خون داره از دستش شره می کنه، یک زیربغل دستمال بذاره روش، یک دستی لباسهاشو تن کنه، کیفشو ببنده، بی اینکه تاکسی و آمبولانس خبر کنه بزنه به راه، و تازه قبلش شکسته های بشقاب را هم جمع کنه که بقیه تو ده ساعتی که این نیست، اذیت نشن!

زیادی که تنها باشی، می بینی به هیچکس احتیاج نداری! چون هرکسی میاد نزدیکت، یا اومده صاحبت بشه یا اومده زندان درست کنه برات یا اومده سر قبر باباش، نک و نالهای زندگیشو می خواد پهن کنه...

هیچکس، 

نگم هیچکس. فقط یک نفر یادم میاد از همین خواننده های وب که نمی دونم به راست یا دروغ یک زمانی بلیط و هتل گرفته بود برای عشق که بره نمی دونم کجا یک مسافرت، استراحت کنه!!

جالب بود. خودش نمی خواست بره. یا اگه می خواست نمی رفت. نمی تونست. نمی دونم. حتی درست بودنشو نمی دونم. فقط می خوام بگم یک نفر بود این سبکی، بقیه، هرکی نزدیک شد اومد که برداره. تصاحب کنه. بعد اونجوری که دلش می خواد، تغییر بده، عوضت کنه. ولو بهترت کنه ها، اما، من اگه فحش می دم، با فحشم اینم! وقتی فحش ندم دیگه این نیستم. یک چیزی دیگه ام! چرا نباید بدم؟ تو اگه مودب و لفظ قلم میخوای خب از اول برو اونو پیدا کن! چرا فکر می کنی بقیه باید عوض بشن اونجور که تو می خوای...

نمی دونم چی می گم...

دارم فکر می کن هرکی از جمع جدا میشه میاد سمت آدم، اومده تصاحبش کنه واقعا ؟

بیابون که می ری، وقتی کسی از جمع جدا می شه، به هر سمتی که رفت، می ره که بشاشه اون سمت!

به گّه بکشتش و بعد مجدد برگرده به جمع!

چقدر همه چیز عین هم است! تو زندگی هم همینه!!! یادمه زن همکارم اون سال زنگ زده بود می گفت فلانی جلوی بابام کتکم زده، ببین تو میزش قرص روانگردان داره ؟! بعد می گفت یادش رفت چقدر اومد و رفت تا دخترشونو بهش دادند الان اینجوری می کنه...

بی راه نمی گفت. یعنی اینقدر رو اعصاب شوهره رژه می رفت که می تونستم باور کنم شوهرش خل بشه و هرکاری بکنه. منتهی، اینکه اون می تونست شوهرشو عصبانی کنه دلیل نمی شه که شوهرش عصبانی بشه! ولی مصداق داشت بهرحال. رفته بود گرفته بود که گند بزنه به ریختش!!!

 

 

از کسخلهای دنیا، این به قول معروف اپوزیسیون هستند.

چنادین تریبون هست

بعد عصر به عصر هر کدوم را که گوش کنی،

می بینی اخبار سرّی مملکت را دارند تولید می کنند!

بگو آخه کسخل! واقعا جلسه اگه سری بود، خصوصی بود، توی نکبت از کجا اخبارشو داشتی، اونم داغ و داغ؟!

یعنی مملکت اینقدر بی صاحب است که توی زاقارت آنتن داری اون تو، و کسی نمی تونه آنتن تو رو کف بر کنه ؟!

نمی دونم چطوریه که همه، از داخلی تا خارجی، ما ملت را احمق می دونند!

باشه بابا. ما احمق. شما عقلا برید پیش ببینیم چه گهی می خورید.

 

کودکی

روز تخمی.

ولش کن

بذار از بیخودی هاش نگم.

بگم. چرا.

رفتم پیش استادم. کره بز می گه هفته دیگه را گفتم. بعد می ره ایمیل خودشو چک می کنه تا باورش بشه تاریخی نگفته و فقط گفته جمعه. یعنی در حد این هم اعتماد به کسی نداره بوزینه.

دو ساعت باهاش نشستم. تماما مشکلات نوشتاری من هست در انگلیسی نوشتن. خیلی هاشو که رد می کرد خودشم می گفت حالا این چیزی نیست این چیزی نیست. بعضی که گیر می داد را براش توضیح می دادم که لامصب جمله بعدی را بخون اگه توضیح نداده بودم بعد.

تهش گلایه کردم که چرا می گه کپی پیست کردم

گفت می خوای متنتو بدم یکی دیگه بخونه ببینیم نظر اون چیه؟ گفتم بده! فوری عقب برگشت!

گفت اینها که نوشتی را تو مقاله هاشون گفته اند؟ گفتم پ ن پ از خودم در کردم! شصت تا مقاله برو بخون تا جر بخوری! 

دیوانه.

نوشته بود فلان چیز را نفهمیدی و نوشتی. می گم چطور اگه نفهمیدم شرح دادم و مثال از خودم ساختم و گذاشتم تو گزارش! می گه خب جلسه بعدی ازت می پرسم ببینم راست می گی !

کس مغز.

 

مهم نیست

امروز همه داشتند همو ماچ می کردند. شروع تعطیلات کریسمس است گویا و هرکسی یک سمتی می ره. انگار خونه ها سیخ داره. از برخورنده ترین چیزها اینه که طرف میاد تو اتاق، همه را از دم، نر و ماده بغل می کنه ماچ می کنه منتهی می ره دم در می ایسته از من خداحافظی می کنه. من گشنه بوس و بغل کسی نیستم منتهی، باید یک وقتی که دل و ودماغشو داشتم به دادگاه بین المللی لاهه شکایت کنم که اینها نژاد پرستانه رفتار می کنند! دیگه یک مشت خیک، ماچ کردن داره، اونم تو ملا عام؟ خیکهایی با ریش و سبیل و عمدتا زگیل!

زگیل تناسلی نه ها. ولی نمی دونم چرا خال گوشتی دارند به بیان ما. دمل. ولش کن.

موی دستاشونو هم کوتاه نمی کنند. دستها همه پشم داره. بازم شکر خدا پاهاشونو یک دستی می کشند! پا مهمتره :))

 

هعی. 

دارم سوپ می پزم. باید جو می خریدم. جوی درسته. بلد نبودم اسمشو راستش. حالا امشب هم آب زيپوی مرغ می خورم تا ببینم چی می شه بعدا...

 

به استادم می گم فلانی، من یک کتاب دارم می خونم، دو تا استاد نوشته اند، یک ناشر معروف چاپ کرده، او ناشر ویراستار مسلط داشته، با اینحال کتاب مبری از غلط نیست.

می گه راست می گی ؟ نشونم بده ببینم!

منم بعد از جلسه یکی از ایمیلهایی که برای ناشر داده بودم و شماره صفحه کتاب را با اشکالش قشنگ نوشته بودم براش فرستادم. نوشتم اشتباه کردن دیگران مجوز این نیست که منم می تونم اشتباه بنویسم منتهی وقتی یک تیم تو نوشته اش اشتباه فاحش پیدا می شه، به گزارش من دانشجوی سال اول می شه خیلی مثبت تر نگاه کرد.

نوشتم یک جوری برخورد کن که امید و علاقه من از بین نره!

hope and interest

امشب از ترس خوابش نمی بره! ترس اینکه یک نفر جرات کرده به  یک ناشر به کلفتی جان وایلی ایمیل داده که کتابت اشتباه است!

آدم خوبی است منتهی، یادش می ره. طبعش مشکل داره. کودکی سختی داشته باشه انگار...

:))

 

 

قطع عضو

انگشتم بریدم، یک سانت طول، عمق تا استخوان!

بشقاب شکست. داشتم با فشار اسکاچ میکشیدم کفش، دو پاره شد و عین چاقو، دراند. 

دیگه به بدبختی لباس پوشیدم و رفتم اورژانس. دو ساعتی طول کشید ماجرا، چهارتا بخیه زد برام... 

مرده شور فقر را ببره. اگه واسه خودم بشقاب نو هم خریده بودم، هم سالم بودم هم حال بشقابها را برده بودم. همیشه وقتی کون کار بذاری، کونت پاره است.

ده برابر صرفه جویی، هزینه ام میشه!

بود دیگه. سرویس چینی بود  تو خونه، نخریدم

ولی خب، ترک داشت لابد وگرنه نمیشکست

نفهم

عین مار زخمی ام!

یک گزارش مفصل نوشتم دادم این یابو،

برام نوشته کپی پیست کردن که نشد گزارش نوشتن!

تو شصت صفحه ، دو سطر و نیم نقل قول هست! داخل گیومه با رعایت امانت!

فردا خشتکشو می کشم سرش بوزینه را!

فقط، پلهای پشت سر را خراب کردن، یک جاهایی خطر داره! تو این هنوز دو دلم!

 

شراره،

من بهش می گم شرور،

یک پست گذاشته اینستاگرامش، به نظرم قشنگ اومد.

نوشته که از مسوولین محترم خواهش می کنیم انتخابات را چند ماه عقب بندازند، چون ما اگه بخواهیم تو این مدت کوتاه از آشوبگر و اغتشاشگر و فریب خورده تبدیل بشیم به ملت فهیم و همیشه در صحنه، تسمه تایم پاره می کنیم!

حرف خودش نیست منتهی،

حرف کلفتی است! به اونی که باید بفهمه.

اما شرور

شرور، دختر بزرگ خانواده است. بر خلاف خواهرهای کوچکتر که هر کدوم یک اسب خوبی گیر آورده اند و در خارجه مشغول سواری گرفتن و عکس گرفتن ازکون و کپلشون هستند، نتونسته، سوار بشه،

یا اگه سوار شده، نتونسته سوار بمونه.

بعد سنّش که بالا رفته را هم نمی خواد بپذریه اینه که ،

...

گناه داره...

هیچی نشدن،

اونم وقتی بقیه اطرافیانت ولو علی الظاهر چیزی شده اند،

خیلی سخته!

بعد اینکه کارت شده باشه هر روز قربون صدقه بقیه خواهر برادرهات رفتن و چس کلاسهاشونو منتشر کردن، 

فقط دل منو به رحم میاره !

 

طاهره، دیشب، پریشب، عکس گیلاس فرستاده، می گه بفرماگیلاس.

کیلویی هجده یورو، خانوم گیلاس خریده تو زمستون، بعد میپرسه چقدر گرون بود!

این به کنار، می گه آبها طعم دارند، از بس شیر و آب پرتقال خوردم حالم داره بد می شه دلم آب می خواد!

من، چهارشاخ مونده ام که این اگه از ایران نیومده بود که شیرکاکائو از تو شیرآبش در میومد، اون موقع چی ادعا می کرد؟ چندین مارک آب معدنی دارند به زلالی اشک چشم، خانوم یک ترم است نوشیدنی فقط آب پرتقال خورده با شیر!

وااااااااااااااااااااقعا بعضی ها ریده اند با این بچه بزرگ کردنشون!

چیزی که انتها نداره ،نفهمی است به نظرم. اینها ازکجا میارن که من ندارم ؟

 

دنیای آدمهای کسخل!

آرتور نامه داشت. براش آوردم بالا ،گذاشتم رو میز هال، بعد تو فیس بوک بهش پیام دادم برو نامه ات را بردار!

هم خونه ایم! اتاقهامون سواست!

کلا کسخل است بچه ام. زیاد غذا سفارش می ده. بعد مسیر پیک را روی اینترنت دنبال می کنه و هماهنگ می کنه میاد دم در، به محض رسیدن یارو در رو باز می کنه.

بعد نمی دونم چطوریه خیلی وقتها پیک زودتر می رسه. این، به صدای زنگ جواب نمی ده. نمی ره در را باز کنه. شایدم نمی شنوه! من در را باز می کنم بعد می رم در اتاقشو می کوبم صداش می کنم که بیا غذاتو تحویل بگیر. در حالی که موبایلشو دست گرفته و خیلی متعجب است از این ناهماهنگی، میاد می ره دم در!!! 

از این احمقها تو ایران هم داشتیم. رو گوگل ارت تشخیص داده بود فلان جا خاک است و می شه چاه کند. همکارمون رفته بود مختصات را پیدا کرده بود، سر سنگ! زنگ مهندس زده بود که مهندس، اینجا سنگ است چاه نمی شه کند! مهندس، باز گوگل را باز کرده بود، با تعجب لب و لوچه ای اومده بود که، والله این که من می بینم که خاک است!

فکر کن! تو اصفهان بود، یارو تو درّه های قزوین، الموت رود...

 

یک ساعت است حدودا که لباس پوشیده ام منتظرم بارون کم بشه، برم دانشگاه،

بعد از اون بارونها هست که ما تو فیلمها دیده ایم وقتی ملت تو کشتی هستند و شب است و بدددددددددبختی از آسمون می ریزه و باد است و بارون و زوزه و آب و چراغهایی که اینور اونور تلو تلو می خورند و ملت برای زنده موندن می جنگند ها،

 از همونها

بند هم نمیاد!

مهم نیست. ولش کردم. نمی رم دیگه. فقط یکم کم بشه برم نون بخرم.

حوالی دوازده و نیم بود اومدم. رنیتو یک چیزی گذاشته بود تو فر بپزه. الان چهار عصر است و این بشر هنوز تو آشپزخونه داره خرد می کنه و قاطی می کنه و داغ می کنه و من واقعا حاااااااااااالم بهم می خوره دیگه از شنیدن چیزخرد کردن سر تخته آشپزخونه یا این بوهای گهّ روغن سوخته که از غذاهای این بلند می شه!

خودمم مدام دهنم می جنبه ها و این بابا خوبی اش اینه که شده عینهو آینه! زشت زندگی کردنم رو به رخم می کشه!

سطح آشغال را طی این چند ماه فقط من خالی می کردم. اینبار نکردم. الان دیگه در کیسه اش بهم که نمی رسه هیچ، حتی از سرش داره بالا می زنه! و منتظرم ببینم اینهمه عین گاو زندگی می کنند بالاخره یکبار سطل را می برند خالی کنند یا نه!

واقعا این مردها را ول کنی از خوک بدتر می کنند. فقط می خوان بکنند و همونجا که کردند بشاشند و تو شاششون بخوابند و راااااااااحت باشند! این یکی پرتغالیه دیگه از همه ماها بدتر. صبح نزدیک هفت تا بشقاب شسته تو ظرفشویی بود. دیگه نداشتیم تقریبا. این هی می بره می خوره همونجوری تو اتاقش نگه می داره تا ماهها. بالاخره یکبار دلش به رحم میاد میاره می شوره می ذاره رو آبکش، به هفته نکشیده باز تمامش غیب می شه! من حتی اسکاچ ظرفشویی ام راهم سوا کردم. گذاشتم تو یک شیشه مربا! کارم تمام شد با قاشق بشقابم می برم می ذارم تو کمد خودم! بدم میاد از این سبک زندگی کردن تو آشغال!

و خب، چاره ای هم نیست. حتی از دست خدا هم، کاری در جهت بهتر شدنش بر نمیاد! خراب می تونه بکنه ها. بهتر اما؟

مثلا چه کار؟ چه می تونه بکنه ؟ یک خونه از عرش بندازه زمین واسه من؟؟؟!

واقعا هیچکاری نمی تونه بکنه، در جهت بهتری. ولی بدتی، خیلی هم استاس، هم امکاناتشو داره! 

بیخیال. کاری نداشته باشیم بهش بهتره

 

استاااااد

خب، فردا دو و نیم ظهر با اوستا قرار دارم.

رفته تو کنج!

در واقع با بده بستون ایمیل، نقطه نظرات و انتقادهایی را ازش بیرون کشیدم که صراحتا گوزیده!

اصطلاحه.

فردا. تلمبه ای بهش بزنم که بیاد دستش دانشجو با دانشجو تومنی دو دلار تفاوتشونه! تک تک اشکالاتش جواب داره! نمیگم باید جامون عوض بشه، اما میگم بی مظنه، بازار نرید! جای سفت نشاشید! و خودتونو علامه ندارید.

نصف همیشه آب بستم به چایی

و هیچی شکر ندادم!

خواستم ببینم این با کلاسها، چی میفهمند احتمالا!

دیدم،

هیچچچچچچچچچچچچی😄

گاهی اوقات، سر صبح حتی، آدم خالی میکنه ییهو!

انگار کل انرژی فکری اش محو میشه!

باید ورزش کنم. امروز برم سر راه یک کفش سبک بخرم و، در اولین فرصت برم باشگاه ثبت نام.

حس میکنم دارم مچاله میشم تو خودم!

لههههه، با گوشه های تیز!

 

انسانیت که هوچ، آی کیو هم جلبک!

از وزیر سوال کرده اند چرا به سر ملت شلیک کردید، نمی شد بزنید به پاشون؟

گفته به پاشون هم زدیم!

 

!!

خدایی دیگه من نباید بخونم!

نوبت اینهاست!

دم بگیرند:

مستم و ملولم!

چی بود باقی اش؟

 

 

 

این برزیلی ها وقتی می خوان بنویسند خخخخخخ

می نویسند kkkkkkkkk

 

بهش می گم این گزارش تو همین وضع الان، نمره اش چنده ؟

می گه در حدی نیست که درس را پاس کنه !

بیش از یک ترم مقاله جمع کردم و خوندم و نوشتم و سه بار خود خرش ویرایش کرده، تازه به دوازده نمی رسه!

احمق!

 

با این بابا به مشکل می خورم. آدمی که تکلیفش با خودش هم روشن نیست، زحمتهای منو هم هدر می ده.

عوضش می کنم...

مرتیکه نفهم!

قضاوتم، قضاوت دردناکی است چون اول از همه بر می گرده به خودم که هیچی نشده ام منتهی، می خوام بگم احصا و کشف لازم نداره، هر کسی را می تونی از همونی که می بینی قضاوت کنی و قضاوتت بی راه نیست. اینکه یکی را همه دوست دارند، بعضی را هیچکس خوشش نمیاد، این بخاطر سلیقه اینهمه آدم مختلف نیست که همگرا شده به یک چیز. این ناشی از اون ذات نیکو یاکریهی است که اون وسط است و قابلیت اینو داشته که همه را جذب کنه، یا فراری بده!

چشم می خواد که ببینه فقط! که عاشق نشده باشه، لذا بینا باشه، بتونه واقعیت هر چیزی را ببینه فقط...

 

 

احمد آزاد

احمد آزاد می خونه:

می  زدم و لولم

مستم و شنگولم

حال خوشی دارم

کیفورم و جورم

پاهام چرا اینقدر کج و راست می شه

بی معرفت هرجور دلش خواست می شه

عشقم کشیده اینجوری باشم

خوبه که آدم عشقی باشه داشم!

این چرخ و فلک این لامروت

از اول دنیا تا قیامت

...

 

خخخخخخ

گفتم پا

صبحی، پشت سر دو تا دختر داشتم میومدم مدرسه

با اینکه شتری و تند راه می رم، نمی رسیدم بهشون! تقریبا فاصله ثابت بود.

سعی کردم بفهمم چرا! قدمهامو با یکیشون هماهنگ کردم،

راست

چپ

راست

ییهو در می رفت از دستم!

نمی دونم چطوری بود که تا خود دانشگاه نزدیک ده دقیقه من اقلا هفت هشت مرتبه سعی کردم با ریتم اون راه برم و نشد!

یعنی اولش باید قدمهامو کند می کردم که باهاش هماهنگ بشم منتهی در سومین قدم نمی دونم چرا اون ییهو تند می شد و من جا می موندم و تا میومدم هماهنگ بشم چنادین قدم رفته بود!

پریود حرکتمون به هم نمی خورد. من مثل یک موج سینوسی بلند بودم و اون با فرکانس بالا...

ولی خیلی بده که مغز آدم اینقدر هن شده باشه که نتونه یک قدم را هماهنگ کنه!

خیلی بد

 

شماطه مخفی

کاترینا، عینهو ساعت بی شمّاطه، زندگی تماما علمی ای داره، انگار.

دقیقا هشت صبح میاد و دقیقا پنج عصر می ره!

امروز هشت و نیم اومد. به شدّت بی اعصاب بود! بهش می گم امروز بیشتر خوابیدی انگار. می گه آره. خوابم برد. یعنی دیراومدنش ناشی از بدبختی و تصادف و بچه و ... نبود. فقط خوابیده، منتهی، انگار امروز یکی از گناهان کبیره عمرش را مرتکب شده است...

نیم ساعت دیرش شده، تو کاری که تمام زمانش دست خودشه...

همینه که اون الان داره پسا دکتری می خونه،

من در عنفوان شروع دکتری ،تازه می خوام برم با استادم گیس کشی کنم.

 

خدایی حیف اینهمه معانی که به من الهام می شه و موقعیت نوشتنش نیست و بعد فراموش می کنم ز بیخ.

مثلا صبح یک ترانه پلی شده بود تو مغزم، ...

یادم نمیاد...

مهم نیست.

می خوام یک ایمیل به استادم بزنم سر صبح، برم باهاش صحبت. فی الواقع می خوام خشتکشو بکشم سرش. تا خدا چی بخواد.

 

حسّ امشب...

امشب از اون شباست که من

دوباره دیوووووونه بشم

تو مستی و بی خبری

اسیر پیمووووووووووونه بشم