دل تنگ در حضور

هنوز دو هفته ده روزی مونده تا بخوام برگردم پرتغال،

ولی به شدددددت احساس دلتنگی می کنم برای خواهرم!

دوست دارم تو یک فضا بشینیم، بیشتر کنار هم باشیم، و خب نمی شه خیلی وقتها. یا جلسه داره یا کار داره منم که کلا از زیرکار در رو ام. کسی کنارم باشه می خوام هی زر بزنم، اذیت کنم...

پیر شده ام. اگر موی سفید و نمی دونم چروک پیشانی را به آب پیاز و ژل آلوئه ورا درمان کنم، قوزمو اگه با ورزش یا شق نشستم صاف کنم، ولی این دلتنگی ها، اینها نشانه های پیر شدن است! نشانه های تمام شدن وقت...

تا حالا اینقدر دلتنگ کسی که کنارمه نشده بودم!

 

مادران شایسته، فرزندان خردمند

بی ادبانه است، به سن قانونی که رسیدید بخونید، لطفا.

میگه،

سعی کن اونی که دوست داری را بکنی، وگرنه مجبور می شی اونی که می کنی را دوست  داشته باشی!

مغغغغز کلام است این!

مغز مغذّی بادام تلخ!

بی تعارف، و درست!

 

آبجی، می گه پشت چراغ، گفتگوی یک مادری را با فرزندش می شنیده است.

میگه مادره داشت می گفت که فلانگی، الان خیلی خوبه که تو بزرگ شده ای و ما می تونیم با هم گفتگو کنیم. بچه که بودی نمی تونستی حرف بزنی من تو رو می ذاشتم توی کالسکه و فقط هلت می دادم.

بچهه، 

بچهه به نظرتون چطور گفتگو را ادامه داده است؟

تصور کنید. باهوش ترین کره خری که خودتون یا فامیلتون پس انداخته را تجسم کنید، فرض کنید الان نوبت تخم و ترکه شماست که حرف بزنه...

می گه بچهه گفت،

من چیزی یادم نمیاد، ولی فکر می کنم خیلی سخت بوده برات!

 

هوفففففففف!

 

زبان

 

می گفت که روی گفتارتون کار کنید، شما دهنتونو که باز میکنید به دنیا می گید که کی هستید!

سر ناهار، هی گشتم دنبال یک شبکه تلویزیونی. چیزهایی که هست یا اخبار هست یا ماجراهای پلیسی، حالا خانوم مارپل تا فلچر تا پوآرو یا ان سی آی اس یا کلمبو (اینو خیلی دوست دارم من) یا خلاصه باقی حضراتی که طی یکی دو ساعت فیلم یکی دو تا خارجی کشته می شه و ته ماجرا یکی دو تا آدم شرور دستگیر می شه خلاصه. با موفقیت، بی اینکه قپونی طرف را آویزون کنند اونجور که گویا اسلاف آلمان نازی می کرده است و امروز دادگاه یکیشون در جریان است...

بهرحال. یک شبکه کودک پیدا کردم. برنامه، چیزی بود شبیه بفرمایید شام شبکه وابسته و منحرف من و تو، منتهی بین بچه ها. سن و سال حدود هفت سال که موقعی که نیاز به اجاق  یا فر دارند داد می زنند:

ددی، ووود یو پلیز هلپ می پوتینگ دیس اینتو اوون؟

آره.

گویا به بچه ها از همون سنین خرد، آشپزی هم یاد می دن. حالا آشپزی که می گم، ییهو شما نرید سراغ ساناز و سلیما ها! نه. یک خمیر درست کرد، یکم سوسیس را خرد کرد. خمیر را ریخت روی سوسیس ها و گذاشت پخت. وقتی در آورد یک نون بود که تو خودش سوسیس پخته شده هم داشت. دیگه یکم بروکلی هم بخار پز کرده بود گذاشت کنارش و یکم سس شبیه کچاپ ریخت رو سرش و همه با کلی به به شروع کردند با کارد و چنگال خوردند و از دستپخت هم تعریف کردند و راجع به اینکه چه طعم هایی توش چشیده اند مسابقه دادند و بعدش از اینکه تربچه اسبی/خانگی (؟)  اون مزه خوب را می داده که اینها تا الان نمی دونستند تعجب کردند و خوش و خرم خلاصه، نزدیک نیم ساعت برنامه آموزنده انرژی مثبت پخش شد از تلویزیون.

بحثم به گفتار بود. یکی از نقطه ضعف های من بد حرف زدنم هست. سنگین و گزنده بودنم. خودمم نمی خوام خدایی ها ولی نمی دونم. خدا بیامرزه بابا بزرگ ما یک مزرعه ای داشت، این دو تا قنات داشت. بعد دو تا جوب تقریبا سه چهار قدم با هم فاصله داشت هر کدوم آب یکی از این قناتها را می آورد. یکیشون آب شیرین داشت، یکی شور! گویا اون شوره یک جایی تو مسیر از رو یک توده نمکی ای رد می شد که شور می شد و خب طبعا کسی هم نمی دونست کجاست و چرا. الان هم که سالهاست خشک شده البته به لطف پروردگار. حالا حرفهای من هم همینه. یک جایی که واقعا خودمم نمی دونم کجاست اینها تلخ می شه. حتی می خندم و می گم، تلخند می شه. تمسخر می شه. منفی می شه. خودمم رنجه ام از این منتهی، نمی دونمم کجاشه چون بارها و بارها و بارها برام رخ  داده اونقدر که دیگه می دونم این می شه ولی خب، چه کنم، نشده. باید همنشینی بیشتری با این بچه مثبت ها بکنم بلکه اثر کنه. بهرحال. یادم نره، اصلا اومده بودم اینو بگم که من، عالم دهر هم که بشم آخرش باید ارائه کنم برای بقیه و اون موقع که نتونم حرف بزنم یا خوب حرف بزنم، ریده ام به تمام خودم! فلذا من باید بتونم خوب حرف بزنم، کامل و قشنگ و با لغات مناسب سخن برانم و برای این منظور نیت کرده ام آهنگ های خارجکی را پیاده سازی کنم! بشنوم، هرچه می فهمم را بنویسم. وقتی دیگه هیچی هیچی از طریق گوش نمی فهمیدم، متن آهنگ را پیدا کنم، با نوشته هام قیاس کنم، بعد بازم بارها و بارها اون آهنگ را بشنوم، بلکه هجا و آوا را بگیرم، یکم روون بشه مغزم.

موافقید؟

مریم جون، به شما هم توصیه می کنم ها. و به باقی هم! شاید بهترین راه نباشه اما شک ندارم راهی به سمت هدف است و به قول شاعر،

کوشش بیهوده به از خفتگی.

 

دیو و دلبر

دلبر که جان فرسود از او

کار دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او

باشد که دلداری کند... 

حافظ.

شعر بخوانیم که این خزینه به تاراج نرود بلکه...

بماند به یادگار، به قول دلبر.

 

نجججججججار، زنده ای؟؟ خبر بده. 

دیشب یادم افتاده بود به مهدی مرادی... 

همکلاسی خییییییلی سال قبل! 

چی تو مغز آدمه واقعا؟

ناشی...

شش صبح به وقت شماست

هم بیخوابم

هم زن میخوام

هم گشنمه 

اینه که عین جغد نشستم وسط تختم، دارم بیسکویت میخورم!

حوصله شیر گرم کردن ندارم. حالا شاید تا وضو میگیرم شیر هم گرم کنم. دو و نیم نصف شب است تازه،  اووووو تا صبح... 

خداوندا سه درد آمد به یکبار:

خر لنگ و زن زشت و طلبکار

خداوندا زن زشتم تو بردار 

خودم دونم خر لنگ و طلبکار!

خلاصه،  یک مشکل باقیمانده را دیگه خدا باید حل کنه. گشنگی و بیخوابی با خودم.

کچلها جمع شوید تا برویم پیش خدا

یا به ما زلف دهد یا بزند گردن ما!

 

خدایی ولی راحتید، زن واسه چیتونه؟ نوشته بود:

عادت داشت سرشو رو بازوی من بذاره و بخوابه، 

سر شب حال میداد، اما نمیدونستم کی خوابمون میبره، دم دمهای صبح، بیدار میشدم یک دستمو حس نمیکردم،

با ترس پا میشدم،

لاشمو از زیر سرش بیرون میکشیدم

...

دستم خواب رفته بود

...

نمیدونم چند ساعت

...

خسسسسسته بودم ازینکه نتونسته بودم غلت بزنم و به اون سمتم بخوابم...

تا میومدم این کارو بکنم، بیدار میشد، بغلم میکرد، محبت داشت لابد، بازم باید به همون پهلو تا صبح میخوابیدم...

مغز فندقی اش درم نمیکردم لزوما کسی که به اون سمت میخوابه، قهر نکرده است... داره استراحت میکنه، میشه از پشت هم بغلش کرد...

ناشی بود دیگه

محبت داشت

یک محبت ضخیییییم، که منو خفه داشت میکرد... 

وگرنه کی درک میکرد شبها، نمیتونم تو بغل زن، با اونهمه عشق خرکی اش، خستگی در کنم...

همه فکر میکردند سردی مزاج زن، بدترین چیز است منتهی، گرم نگه داشتن چیزی که گرم است هم، اونقدر که از دهن نیفته، خییییلی هیزم میبره از آدم...

Steve Brunton

یک استاد جوون آمریکایی است با یک عالمه ویدئو در یوتیوب که رشته های مختلفی را پوشش می ده، از ریاضیات تا کامپیوتر،

این بنده خدا از سال 2011 تو یوتیوب کانال ساخته، نزدیک 160 هزار فالور داره، هشت میلیون و خرده ای هم سرجمع، ویدئو هاش بازدید داشته است.

بعد

تو مملکت ما، خانوم سرنا امینی که اون تیپ کارهای طنز را می سازه، میلیونی فالور داره! کیمیا علیزاده تیک آبی داره! ناهید خانوم رقیبش تیک آبی داره! چه بسا بهاره رهنما و نمی دونم رامبد جوان و این لجن کی بود، ننگ لغت بختیاری، بهنوش خانوم...

طرف می گه هنوز که هنوز است دارند دستگاههای رای شمار را چک می کنند و نمی دونم رای دهنده ها را صدا می کنند و تطبیق می دن و ...

طبعا قرار نیست بگن بایدن تو برو کنار، ترامپ تو باز بیا، اما راه را بر تکرار یک ترور انتخاباتی در کمتر از چهارسال دیگه می خوان ببندند. اراده اینو دارند و قوانینشون این اجازه را می ده که اشتباه را تکرار نکنند، اصلاح کنند. در رو را پیدا کنند، ببندند. مجرم را پیدا کنند، عقوبت کنند... کسی نمیاد زارتی بچسبونه به خدا، نمیاد قیّم وار فتوی بده، استخون را لای زخم بذاره تا بگنده و یک مملکت و چندین نسل، به گای عظمی بره. می دونید،

باید سیستم درست باشه و سیستم درست را راهبر درست می چینه و پایش و پالایش می کنه. از قدیم گفته اند النّاس علی دین ملوکهم. منظور دین و آیین خداپرستی نبوده است. می گه مردم به شیوه بزرگانشون راه می رن. اگه بزرگ قوم دزد باشه، مردم هم دزد می شن. دروغگو باشه، مردم هم می شن. امیرکبیر باشه، مردم هم درست می شن. خط را اون میده...

کسی از شما هست که احیانا، نام کولی و توکی را شنیده باشه؟

cooley

Tukey

1965 میلادی زیست می کرده اند. یعنی کمتر از شصت سال قبل، و نه 1400 سال قبل...

 

حوالی هشت و بیست و اندی، شب هنگام، به وقت لندن است اینجا...

تو هال نشسته ام. کنار دستم یک چراغ ال ای دی بزرگ روشن است و تتمه هال و آشپزخونه نسبتا تاریک است. شارژ لپ تابم رو به انتهاست و کم کم که اخطار بده بلند می شم می رم اتاقم منم...

حس غریبی است امشب. یک جورایی حس شبهایی که با اتوبوس می رفتم سفر! همون اول کار که بالاخره اتوبوس درش را می بست، دنده عقب می گرفت، چراغهای سفید و پر نور داخل را خاموش می کرد و حسب سلیقه صاحب اتوبوس، یک مشت چراغ کم رنگ شب خواب فضا را نیمه تاریک می کرد...

از هیاهوی ترمینال و اشک و آه بدرقه کننده و مسافر کش که رها می شدی و شب بود و تو بودی و یک اتوبوس نیمه خالی، با رنگها و نورهایی که حس می کردی دارند همراه تو و تو همراه اونها، از جایی، می ری به جایی، به سمت هدفی، کاری، معشوقی، نمی دونم. یک حس خوش آیند که در عین اینکه کمترین تلاش و حرکت را داشتی، یقین هم داشتی که داری کاری را انجام می دی... داره پیش می ره... داره درست و طبق برنامه، جلو می ره کار...

شب و سکوت، گاهی کله کشیدن از توی راهرو به سمت جلوی اتوبوس، جایی که یک شیشه بزرررررررررررررگ بود و ذراتی که رقص کنان به سمت شیشه میومد و می کوبید خودشو به شیشه اتوبوس و راننده ای که یحتمل یک آهنگی از دوران شکوه موسیقی ایران گذاشته بود و تو  عوالم خودش، می روند به سمت تهران!

می  دونید، زمانی سفر حال می داد که از خونه می رفتی. موقع برگشت همیشه خرد و خسته بودی و چرک و گرسنه انگار! نمی دونم چرا، ولی فرق می کرد با رفتن. موقع رفتن حتما دوش گرفته بودی تمام لباس های تمیزتو تن کرده بودی به حد کافی تو خونه خودت خورده بودی چه بسا یک کوله باری همراهت برداشته بودی یک عالمه انرژی داشتی...

فرق می کرد با وقتی برمیگشتی از کارزار، خسته، کثیف، نصف اهداف شهید شده و نصفی دست نیافته و نصف سوم (! دلم می خواد چهارتا نصفه داشته باشه! به تو چه) آره، نصف سوم عملی شده و نصف باقیمانده برای سفر بعدی، یا بهانه، ...

می دونید از کجای سفر با اتوبوس بدم میومد؟ از توقفش برای شام و نماز! نه مدتش اونقدر بود که برم بشینم با خیال راحت چیزی بخورم یا چمیدونم کاری بکنم، نه اونقدر کوتاه که یک شاش سرپایی بکنم و برگردم، نه سردم بشه نه گرمم! همیشه باید یک نیم ساعتی عین سرگردانی هاجر هی می رفتی و میومدی و اتوبوس را چک می کردی که جا نمونی و نمی دونم کسی وسایلتو ندزده و در این بین غذا خوردن همراهان، یکی از خونه با بقچه شام آورده بود یکی همونجا یک چیزی سفارش می داد که بخصوص این دومی، تو اون دیسهای چرررررررررب و نشسته، باید بشمار سه هم می خوردی که نه از غذات بمونه نه از اتوبوس بمونی... پوفففففففففففففففف!

کثافتکاری بین راه! دستشویی، نماز، سرما، خیسی یا گرمی هوا، بسته به فصل ...

چه حال اتوبوس سواری می ده امشب برام... 

سیگار کشیدید تا به حال؟

اسم وبلاگ را به عمد عوض می کنم، دنبال یکی می گردم، ببینم واکنشی می ده آیا! آدم اینهمه آخه بی مرام؟! نه دلتنگی باشه ها. نه اصلا. ولی یاد... من حتما باید وضعم خوب شد یک سگ بخرم نگه دارم. سگ از خیلی ها، شریف تر است به قرآن...

اخطار را داد. باطری ده درصد...

شب بخیر مسافران...

 

یک دوستی داریم،

خدا خوب بخواد براش،

ولادتش بوده است...

عکس کیک تولد گذاشته، انگار یک جفت خایه از آسمون افتاده باشه وسط کیک، همه چیز پخش شده به اطراف، اون جفت خایه هم به رنگ قررررررررررمز نامانوس، وسط کیک خودنمایی می کنه. باقی تشکیلات هم نیست! لابد رفته توی کیک!

هی خواستم ذیل عکس بپرسم این چیه،

هی گفتم بالاخره دوست و آشنا و فک و فامیل داره، زشته.

ولی خدایی، یکم دقت کنید! یعنی چی که هرچی می دن دستتون بر می دارید می برید منزل؟!

عشق بر گرده هم چیدن چندین سنگ است، بیشتر که نیست! (الکی گفتم. شاش بر عشق و سنگ و گرده و چیزهای مشابه البت!)

شیرینی فروشی که بجای قلب، خایه تحویل مشتری می ده را باید چکار کرد خدایی؟!!

 

برم یک کیک بپزم، یا نمی خواد؟!!

سونیا نامرد پیام داده که خوابگاه اوکی است، وقتی رسیدی باید 500 یورو برای دو ماه اول بدی! 

هوفففففففففففف! پونزده میلیون تومن می شه؟ برای دو ماه اجاره یک اتاق!

خداوکیلی چقدر گرونی بیداد می کنه! خاک بر سر آخوند که اموال ما را دزدید و اینجور پولمون بی ارزش شد، دیگه هم درست نمی شه...

به بدنامی، فرصتی که دست داد را سوزوندند و رفت! جاودان شدند به بدنامی، به شر، به ویرانگری. حالا هرچقدر هم که تو کتابهای تاریخ دست ببرند و جعل کنند...

شور زندگی

به نظر مسخره شاید بیاد منتهی،

اینهمه بوغ و کرنایی که علم از خودش در کرده، یک جور مسخره ای داره کوچیک به نظرم میاد!

یادتونه با چه شعفی راجع به تبدیل فوریه می نوشتم؟

بعدتر، راجع به کانولوشن؟

الان، هرچی نگاه می کنم می بینم این تبدیل فوریه انگار همون کانولوشن است!!

باور کنید!

ضرب نقطه به نقطه دو تا تابع تو همدیگه و جمع کردن حاصل ضربها و ...

اصلا انگار مسخره همه چیز در اومده است. تماااااااااااام پیشرفت بشر توی علم، بین 1950 تا 2000 رخ داده و بعد، ملت فقط دارند ور می رند. فقط همونی که بوده را هی واکس می زنند، هی از یک سمت دیگه نگاهش می کنند. مسخرگی بیشتر اینه که تو اون پنجاه سال هم همه یک چیزی را کشف کرده اند!! در علوم مختلف، یک واقعیّت برای بشر رو شده...

----------------------

رفتم خرید

قبل از خرید خیابون آکسفورد رود را تا منچستر بیزینس اسکول قدم زدم.

هفته اول دانشگاه است و مملو شده از دانشجو.

الان می تونستم کاربرد نیمکت ها و میزها و سکوهای ظاهرا بی مصرفی را که بارها دیده بودم و پرسیده بودم این چرا اینجاست، به وضوح ببینم.

یک برندی به اسم دومینو، شاید پنجاه نفر را در طول این مسیر به کار گماشته بود که هر کدوم یک کیف خرید به رهگذر تعارف می کرد با ذکر اینکه پیتزای مجانی می خوای؟!

روی کیف، تلفن اون برند ثبت شده بود که عملا کار پیک را 24 ساعت شبانه روز انجام می داد. از یازده قبل از ظهر هم اون پیتزایی به هرکی اون کیفها را دستش داشت، یک مینی پیتزای رایگان می داد! بیخ به بیخ مک دونالد و ساب وی، مردم صف بسته بودند برای پیتزای مجانی! و یک عده حین راه  رفتن، از این نذری تجاری محظوظ بودند!! جالب بود. یک هفته می خواد این کار را بکنه گویا...

تو مسیر جا به جا میز و صندلی و علم و کتل به راه بود، برای دانشجوی تازه وارد و قدیمی. اینکه از کجا می تونه کارتشو بگیره، کجا می تونه واکسن کرونا بزنه، کجا اتوبوس ها می ایستند، چطوری استرسش را کنترل کنه، و ....

کنار یکی از این دکه ها ایستادم و بارکدش را اسکن کردم. بحث کنترل استرس بود. فکر کردم برای دانش جوهاست. یک خانوم جوون اومد و باهام مشغول به صحبت شد. شاید بیست و یکی دو سال. پر انرژی و سلامت، انگلیسی اصل! تهش فهمیدم برای کلیساش داره کار می کنه! تبلیغات! اون کاهش استرس هم گویا توسط کلیسا و آویزون شدن به خدا و ... بوده. اسمش ملیکا بود! گفت یعنی فرشته! خودش شاگرد آمبولانس بود گویا. دانشجوی کار در آمبولانس، نه بعنوان راننده. اون عقب، کنار بیمار. گفت از کمک به مردم لذت می بره! مثبت بودن را باید از اینها آموخت به خدا. هر جمله ای تبادل می شد یک چیز مثبتی توش پیدا می کرد که با نهایت هیجان منعکسش می کرد. مثلا پرسید تا کی اینجایی. گفتم فلان روز پرواز دارم! گفت وااااااااااااای یک روز بعد از تولد من!!

یا بحث شد که کجا می رم. باز گفت وااااااااااااای ما یک هفته بعد از این تاریخ با داداشم و زنش که باردار است می ریم همون کشور، ساحل فلان.  جنوب را می گفت . آفتابی است برای شنا و ...

می گفت 18 ماه تو فرانسه با کلیساشون بوده و فرانسوی را راحت حرف می زنه الان! خجل شدم به واقع! قرار شد رفتم پرتغال به کلیساشون کانکت بشم که یک خواهر یا برادر روحانی کمکم کنه زبان پرتغالی بیاموزم منم، با اختلاط با مردمان!! بعد سرچ کرد، خوشبختانه همه جای دنیا کلیسا داشتند الا در حوالی پرتغال!! ولی خب اینم جالبه بهرحال. می شه برم دم یک کلیسا بگم خواهر جان، من خلاصه کمک می خوام!

خواهر جان روحانی بعد روحشو به کار می اندازه به من کمک کنه، لابد.

بریم دنبال درس. بیخیال.

حیف از صفت سگ!

چه آدمهای بی صفتی پیدا می شه خداوکیلی!

به هم خونه اسبق پیام داده بودم ببینم اون اتاقی که تازه درست کرد طبق طرح من، چطوری شده است. فکر می کردم هنوز داره توش کار می کنه.

نگو آماده کرده و اجاره هم داده است. طرف گفت در قفل است نمی تونه عکس بگیره.

می پرسم چند اجاره داده، 

مطمئن نیست ولی چیزی که به گوشش خورده، سی یورو ارزونتر از قیمتی هست که می خواست به من بده!!

بعد سر من منت هم می ذاره که چون طرح خودت بود (عملا هزینه مشاوره و طراحی را مالیده) و چون در امورات خونه کمکم می کردی (برای آینده هم نقشه کشیده که کار کنم) برای تو قیمت ویژه قائل شده ام (منت هم می ذاره) بعد گرونتر از آنچه معمول و متدوال بوده هم می ده!

خداوکیلی، این آدم مستحق یک مجازات مستمر نیست که این رذالت را لحظه به لحظه تو چشمش فرو کنه؟!

به نظرم از خیلی از حکمتهای خدا غافلیم ما! 

گاهی، آدم همینجور داره عبور میکنه، بی منظور...

یک چیزی،

یک تیزی ای،

چاله ای،

چاقویی، تیری،

یک چیزی، دلش را چنگ می زنه انگار...

به فکر فرو می بره...

فکر که نه، به وهم! به رویا، به، نمی دونم، به عدم! به اون دنیا!

آهنگ Adel با این متن، اینجور بود برای من...

Hello, it's me
I was wondering if after all these years you'd like to meet
To go over everything
They say that time's supposed to heal ya
But I ain't done much healing

Hello, can you hear me?
I'm in California dreaming about who we used to be
When we were younger and free
I've forgotten how it felt before the world fell at our feet

...

کی بود می خواست زبان یاد بگیره؟

این متن، اون آهنگ. بذار و گوش کن و حفظ کن و تکرار کن، تا همزمان با زبان، ریش درونت هم تازه بشه! نو بشی به یاد ایّام شباب!

اون روزها ما دلی داشتیم،

پاییز و، بهاری داشتیم

کسی بودیم،

کاری داشتیم...

یکی اومد که حرف عشقو با ما زد

دل دیوونه ما هم، دل خود را به دریا زد!  (؟)

...

بعد، ما موندیم،

اون رفت!!!

مخلص کلام!

 

ترجمه آهنگ:

سلام!

منم!

نمی دونم بعد از اینهمه سال، تمایلی داری همو ببینیم یا نه...

 

تو فیس بوک، دختره یادداشت گذاشته دنبال اتاق می گرده، دانشجو است...

حدس بزنید رشته اش چیه!

شراب!

تولید و شناخت شراب!!!

هعی، روزگار!

قطعا اونم دشواری های خودشو داره البت

رفتم فیس بوک

حسب اتفاق، کلیپی از آرات را دیدم. فکر کنم آرات حسینی. همونی که باباش کل کار و زندگی اش را گذاشته که ازش یک فوتبالیست بسازه. تمرینهاشو نشون می داد و خدایی هم قشنگ بود هم دشوار...

یادم افتاد به آقا مرتضی که صبح ازش نوشتم. آقا مرتضی هم دو تا پسر داشت که می خواست اینها را بذاره تو مسیر فوتبال. یکبار که می رفتیم ماموریت  حرفش شد و اینو گفت. بهش گفتم نکن این کار را، چون راهی است باریک! طرف اگه تو سن خاصی نتونه جزو بیست سی ورزشکار شناخته شده و مطرح بشه، عملا هرچه کاشته از بین می ره. هر مسیر دیگه ای بره اینجور نیست. یخچال سازی اگه یاد بگیره همیشه خدا براش کار و به طبع اون رزق و روزی هست. اما فوتبالیست...

تازه با فرض این که زد و بند و فساد و سفارش و ... نباشه. قطعا تو مملکت سی نفر که استعدادشون از بچه تو بیشتر باشه هست.

اینو که شنیدم دیدم عصبانی شد. قبول داشت و خیلی رگ  گردنش کلفت شد از اینکه می دونست و مجبور بود تایید کنه این راه برای بچه های اون بسته ات. همون جلسه حرف از آرات شد و دیدم با یک عصبانیت و خشمی از این بجه حرف می زنه، که بازم انگاری بگیر یک جایگاه بوده و دو نفر، آرات جای پسر اینو گرفته است...

خدایی ماها خیلی بی شعوریم! طرف اصلا نمی بینه این بچه و بلکه خانواده تمام زندگی اش را گذاشته که این بچه به هدفش برسه. بعد می خواد خودش شق شق راه بره و پسرش هم دنبال هزار کار مختلف باشه، تهش هم تو رقابت برای یکچنین جایگاه هایی، تخم و ترکه این برنده بشه!

خیلی خریم! نمی دونم چرا با اینکه می دونیم، باور نداریم!!

بگذریم.

 

اینستاگرام دیدم تولد یکی دوستان بوده گویا. رفته برای خودش تنهایی کیک خریده و نمی دونم قهوه خریده و گل خریده و ...

فقط مستر بین این کار را کرده بود تا قبل این!

جهان آدمهای تنها!

حالا بازم به این! ما که خودمونم برای خودمون از این کارها نمی کنیم! آخرین بار تولدم را خواهرم جشن گرفت برام. یک کیک خودش درست کرده بود با ژله، برداشتند شبی اومدند خونه ام... عکسهاش هست فقط. نمی دونم کجا، ولی یکبار به چشمم خورد یادم افتاد. از اون پس دیگه اواره غربت شدیم و هفته را هم گم کردیم چه برسه به سال و ماه و تولد و مرگ...

مبارکش باشه بهرحال...

------------------------------------------

امروز سومین روز درگذشت گربه یکی از رفقا هم بود البته. یک روح بودند در دو جسم! خیلی ناراحت است گویا. با هم محشور می شن انشا الله!

فکرشو بکنید اگه تناسخ درست باشه و اون گربه در حیات قبلی اش مثلا یک شازده قد بلند فلان ستبری بوده باشه، بعد شما الان بهش عشق می ورزی...

سینه ستبر...

راستی چرا در مراسم وفات، دومین روز پس از مرگ را میگن سوّم؟!

هفته را هم هفت روز نمی شمارند! 

چلّه را هم حتی!

آدم، به خرابی عادت میکنه...

تقریبا اوایلی که گوشی های هوشمند مد شد، منم یکی خریدم. چندسال پیش؟ هفت؟ ده؟ نمیدونم...

چند روز قبل سر صبح تو تخت داشتم باهاش ور میرفتم و تمیزش میکردم، دیگه چسبهاش فاسد شده بود، زه های کنارش هی افتاد از دم...

دکمه روشن خاموشش هم، از دست رفت! الان یک چاه بجای اون برجستگی و دکمه هست که به سختی میشه روشنش کرد...

اوایل فکر چسب بودم و درست کردنش، کم کم بیخیالش شدم، الان به اون سوراخی عادت کرده ام! قشنگ قلقش اومده دستم که کدوم انگشتمو کجاش کنم که لمس بشه و راه بیفتم موتورش...

اینه که میگم ادم، به بدبختی، به خرابی، به نداری، به ظلم پذیری. به بی رحمی، به حیوون بودن هم، عادت میکنه...

طیاره را که زدند، دویست و اندی نفر کشته شد، جامعه تو بهت فرو رفت...

الان کرونا را همون جنایتکارها تو جون مردم نگه داشته اند، روزانه دوبرابر طیاره کشته و مرده میده ( هه!)، کسی ولی به بیضه اش هم نیست حتی...

تازه شده اسباب تامین درآمد، از فروش همه چیز،  از هویج تا واکسن،  تااااااا جریمه های میلیونی ماشین و...  تا کنترل ضایع مردم تو مناسبتهای مختلف سیاسی اجتماعی...

و ما، مردم،  بع بدترش هم عادت خواهیم کرد...

هیچ تصوری هم آیا میکنید که خواهر و مادرتون را طالب یا داعشی بیاد از خونه بکشه بیرون، ببره بکنه و عین گوسفند بکشه و یا بفروشه؟! الان تو مشهد،  زاير عراقی چه میکنه؟

اونهایی که دستگیر میشن و به مکان نامعلوم برده میشن را کی میبره؟ اصطلاح "ملاقات شرعی" برای زندانی های زن، به گوشتون خورده؟

 

 

 

خب. سونیا فرم درخواست را دریافت کرده است. عجیب این بابا منظم است انگار. همیشه همین ساعت عصر به من ایمیل می زنه. طبعا صبح نخونده الان جواب بده. به نظرم می رسه یک نظم و نسقی تو کارش داره وگرنه از پس اونهمه کار هم بر نمیومد.

برای ثبت نامم هم جواب دادند که از بیست و یکم به مدت ده روز می شه حذف  اضافه کرد. بلکه تا اون موقع از بقیه هم کمک بگیرم. راستش حوصله ام نمی شه بخونم. طاقت قوانین را ندارم! سنّتی عمل می کنم بعد می بینم ای بابا اینها امسال مثلا یک کار تازه ای کرده اند! بعد گیر می کنم. نه اینکه قوانین را اغلب پرتغالی هم می نویسند، و گاهی دو زبانه ترجمه می کنند، دیگه واقعا اعصابم خراب می شه از خوندنشون. ولی خب، باید اینو هم اصلاح کنم. 

می کنم!

باید بکنم. من از سر به هوا بودن ملت همیشه حرص می خورم و تخطئه می کنمشون. خودم باید حواسم جمع کارم باشه بی شک.

دیگه چی؟

همین. 

ناهار کشک و بادمجون خوردم. دو هفته دیگه فقط به غذای ایرانی دسترسی دارم! خداوکیلی خیلی سختم می شه از اینجا برم! چی می شه یک خونه از خودم داشته باشم؟! کائنات؟ عزیزم؟ من خونه لازم دارم!

بریم. باید یکم اینها که این مدت خوندم را جمع و جور کنم، ببینم ایام مفیدی بود یا نه. 

رنگ مو

آقا!

جماعتی که ماجرای پیاز و رنگ مو را دنبال می فرمودید.

امروز چند ساعت پیاز قرمز (آبش را) به موهام مالیدم و کلاه کشیدم سرش. از این کلاه پلاستیکی ها که خانومها دارند. 

الان که شسته ام، به نظرم میاد موهای سفید، رنگ پیاز قرمز شده است :))

 

خدایا! نجاتمون بده.

ابرام رفته تاجیکستان

حتما دیده اید، فارسی را از روی نوشته نمی تونه بخونه! کلاس ششم هم نخونده این بخدا. حتما کلاس اولی است، نه بیشتر.

بعد دانشگاه تاجیکستان بهش مدرک دکتری افتخاری داده!

چند تمام شد آقا ابرام؟ به حساب ماست دیگه، دکترای قلابی شما چند در اومد پای ملت ایران؟!

حتما پیدا کنید و سخنرانی که نه، خطابه ای که از رو کاغذ می خواد بخونه را گوش کنید. من فکر کردم براش ساخته اند، اما انگار واقعی بود! ریده به فارسی. حق هم داره. چه قرابتی به فارسی داره وقتی عمامه سیاهش را در بالاترین نقطه تن لشش به نمایش گذاشته است؟ فارس نیست که. غارتی است.

حداد ظالم هم اومده دیشب گویا  تلویزیون، می خواد بگه در مقابل چینی ها که اومدند جزایر را صاحب شدند، ما هم تو چین نفوذ کردیم. منتهی نفوذ ما در این حد است که چینی های مسلمان توی نمازشون کلمات فارسی استفاده می کنند!!! حالا مثلا منظورش دست نماز و دست به آب و اینهاست! بعد دخول نظامی اقتصادی ارضی که به ما شده را با دخول چند واژه فارسی توسط چند آخوند چینی صادره از حوزه علمیه، برابر می دونه!

خدایا، خداوکیلی اینها که تو بازداشتگاهها شلاق می زنند و پرونده می سازند، اینها ایرانی نیستند؟!! از کجا اومده اند؟

ملا خره صریحا داره می گه ایرانی ها، از جمله قطعا رائفی پور و اعوان، حرامزاده اند! می گه علمای قم بیان بگن مجلسی گه خورد، کلینی گه خورد، وگرنه کافر اند!

بعد صدا از شکم سیر در میاد آیا؟

نه.

فرق نمی کنه شکم سیر تو کجا باشه. تو قم هم که باشه، شکم سیر صدا نمی ده. اون شکم گرسته هست که صدا می کنه فقط. آدم سیر فقط ممکنه یا عاروق بزنه که صدا بده، یا بگوزه! کما اینکه در حال انجامش هستند.

بگذریم.

ثبت نامم اشتباه انجام شده است. مراحل را هم بر نمی گردونه که درستش کنم! ایمیل زدم، یکساعت و نیم د یگه از وقت ثبت نام گذشته و بعید است کسی رسیدگی کنه. خدا عاقبت به خیرمون کنه.

 

یحتمل خیلی نشانه ای از هوش و ذکاوت یا سلامت نباشه منتهی،

من به شدّت به داشتن مداد روی میزم علاقه مندم!

مدادهای بلند، با نوک تیز و خلاصه آماده!

حالا اگه کسی روانشناسی بلده و می تونه از این ماجرا طالع منو ببینه، می تونه بیان کنه ها. راحت باشه. منتهی چیزی که باعث شد ازش بنویسیم اینه که قبلا فکر می کردم فقط من اونجوری ام، الان این دو سه روزه تو دوتا سریال کاملا متفاوت دقت کردم آدمهایی بودند، یکیشون وکیل بود یکیشون پلیس، و روی میزشون یک لیوان با اقلا ده دوازده تا مداد هم قد و بلند قرار داشت!

طبعا اینها فیلم هست و یک عده ای مسوول چیدن میز و در و دکور اونها اند منتهی همین که به ذهن یکی دیگه هم می رسه که چیدمان میز این آدم و المانهای موجود در دم دستش، اینها اگه باشه گویا تر است، این نشون می ده که این بیماری ما، لااقل یک جامعه ای را در بر می گیره و من تنها نیستم!

نه؟

 

بگذریم.

مرتضی

 

یادم افتاده به جاپلقی، پارکوکاری که گرفتند و بستند و ... نمی دونم الان کجاست...

یک با استاد کل کل مهربانانه فرمودیم. فکر می کنم باید من هدایت ایشون را دست بگیرم! با این فراختی که این داره بعید است تا ده سال دیگه هم من تزم را به جایی برسونم.

با مرتضی یکم چت فرمودیم. از دوب شدگان در اسلام، که موقع مرض تمام داروهای غربی را می خره و می خوره، به محض اینکه خوب می شه می گه امام رضا شفا داد! دنبال خونه خالی می گشت هفته ای یکی دو مرتبه میخ اسلام را بکوبه تو جاش! یک زن و دو فرزند داره منتهی خب، کم است! یا تنگ تر می خواد یا گشاد تر. یا سفید تر یا سیاه تر. یا لاغر تر یا تپل تر. یا کم موتر یا پشمالو تر. آدمیزاد است دیگر...

می پرسه کار می کنی؟ می گم نه. منم به طریق مولایمان حضرت فرزانه و اعوانه و انصاره، به شیوه هبه زیست می کنیم! دوستان خرجمونو می دن و خانواده! میگم خیلی هم از قضا حال می ده! تو هم بکن! فقط من نه که حوزه نرفته ام، الان هنوز یک گاهی خجالتی هم می کشم، عذاب وجدانی هم دارم...

میگه اگه اون طریق بری کونی می شی! می گم استغفرالله یعنی ...، آره؟

میگه نه، اوشون درس می ده!

می گم خب منم کس شعر کم تلاوت نمی کنم که!

میگه نه، از قضا خیلی هم پرکاری تو این زمینه!

خخخخخخخ

استغفرالله.

ولی، زندگی بر منای هبه، واقعا حال میده. پیر نمی شه آدم! تجربه کنید. دیدید این زنهای خونه که تونسته اند  خفت خایه را خوب تو دست بگیرند، روز به روز چاقتر و سفید تر می شن و تمام روزشونو نگاه کنی یا به سفر اند یا استخر یا ماسک و ماساژ و تفریح با رفقا، بعد آقاهه فقط داره سگ دو می زنه (و البته دور از چشم این زنه دوست دخترهاشو می کنه!)

دیدی؟

زندگی این خانومها هم به نوعی مبتنی بر هبه است! شوهره می ده، این می خوره! حال هم می کنه! در بخش تولید ثروت و وظیفه، صفر، در بحث طلب و ادعا و حقوق برابر و ...، فمینیست کامل!

یادم افتاده به زین العابدین بیمار... اصطلاحی بود برای یکی رفقا که خودش می دونه و من! کجایی شما؟!

دیروزها پیاز قرمز خریدیم. بازم

صبح رفتم چند لایه پیاز رنده کردم و الان ماسک گذاشته ام باز رو کله ام. وااااااااااااقعا نمی دونم چطور و به چه منطقی کار می کنه چون هیچ موی سفیدی را سیاه نمی کنه ولی، نمای کلی کلّه، مشکی تر می شه! اینم اگه کسی فهمید لطفا به منم بگه... باید رفتم پرتغال موهامو کوتاه کنم که راحت تر بشه ماسک بذارم! خخخخخخ دیگه حموم توالت اختصاصی هم گویا دارم، قشنگ می شه تو توالت بخوابم!!

سونیا هنوز ایمیلمو جواب نداده. قطعا الان باید کرایه دو ماه را پیشاپیش طلب کنه... ندیدمش، ولی تصور می کنم یک پرتغالی قد کوتاه تو پر باشه با دست و صورتی پر از مو، ماده البته، که یک تنه داره شش هفت تا خوابگاه دانشگاه را می چرخونه!

دیگه؟

دارم سری های فوریه را بازخوانی می کنم. تفاوت تبدیل سریع فوریه و تبدیل معمولی و ناپیوسته و ...

هان، نگفتم. رفیقمون رفته ترکیه. از اون خرپولها که فکر می کنم فقط هجده بیست میلیون تومن اجاره ماهانه منزلشون تو تهران باشه. می گم چی خریدی؟ می فرماد خیلی گرون است! یک کفش خریدم به سه و نیم میلیون به پول خودمون، و یک تنبان! خیلی گرونه!

خاک بر سرت آخوند که هنر و لیاقت و شعور مملکت داری ات این بوده... اگه البته بتونی مملکت را داری کنی و کم کم شرق را از دست ندیم به برکتت!

می گه مولوی عبدالحمید که من تاحالا فکر می کردم آدم حسابی است ولی چرا هیچ صدایی ازش در نمیاد، طرفدار طالب است و اجرای احکام اسلامی و لابد سنگسار و قطع ید و ...!

گوساله!

مرده شور تو رو ببره با احکامی که برای بدوی ترین و وحشی ترین خلایق شاید تناسب داشته...

عوضی.

خاک بر سر...

میگه که، برادران طالب، ادعای تصاحب ایران و پاکستان و  تاجیکستان را فرموده اند.

ضمنا حضرت آقا را از مقام ولی امری مسلمین جهان، که یک عمر کل بود و نبود مملکت را برای تصاحب این عنوان خرج خودش کرد، به زیر کشیده اند!

ایرانی های عزیز را هم حرامزاده نامیده و خونشون را مباح اعلام فرموده اند!

اینها همه عیب نداره از نظر من. قابل درک و تحمل است منتهی، چیزی که بر من خیلی  گرون خواهد اومد اینه که اونهایی که اینها تربیت کرده اند که اگه کسی چپ نگاه حضرت آقاشون کنه می درند طرف را، الان در مقابل افغانی جماعت جا خالی بدن و عنقریب زمانی که سربازان محمود افغان با پای برهنه و موتور هوندا و البته سلاح های آمریکایی با آموزشهای ناب ایرانی (!) آشکارا به ایران حمله کنند، سوراخ موش بخرند و فرار کنند!

خداوند کسی را به عاقبت نابخیری گرفتار نکند...

همچنان در مقام مشاهده گر، لال می مانیم تا شاهدی باشیم بر تاریخی سیاه...

و عبرتی برای روزگار

به آبجی می گم معلمهای دبستانت را یادت میاد؟

می گه آره فلانی بود و فلانی و فلان و فلان

میگم می تونی اینها را پیدا کنی؟

می گه می خوای چکار؟

می گم می خوام از خارجه براشون سوغاتی ببرم!

چه خونی تو به دل اینها کردی تا یک چیزی یاد گرفتی بشر! به شدددددددت در مقابل هر آنچه من بهش یاد می دم مقاومت می کنه! اصلا یک جور وحشتناکی ها، انگار بگی دنبال حرف من اگه بره می افته تو چاه! می گم والله اون معلمها شاهکار کردند که به تو چیز یاد دادند! معجزه کردند! پیداشون کن من اقلا تشکر کنم ازشون شفاها!!!

هوفففففففف!

(به قول الی،  توله سّگ!)

فیلمهایی که از اوین در اومد، زندان داداش روحانی را نشون می داد که چهار تا فرش دوازده متری توش پهن بود، با تلویزیون ال سی دی و یخچال و میز و باقی امکانات. این زندون بود برای یک لجن! من بعنوان یک دانشجو تمام زورمو که زده ام یک اتاق دارم اجاره می کنم که اگه به زور به 12 مترمربع برسه! نه فرش داره نه تلویزیون نه پتو و بالش و غیره! بعد من شاهکار کرده ام، اون آقا زندونش شده اون!

گویا 35 سال حکم حبس برای حسن رعیت از خودشون در کرده  باشند! جالبه که با حکم نوجوونها و  دخترهایی که نه مال مردم را خوردند نه باغ وحش شخصی می تونستند بسازند نه به مردم شلیک کردند نه تو سر دانشجو زدند نه هییییییچ گهی خوردند، وقتی مقایسه می کنی، می فهمی فساد عمقش چیه! 35 سال رو کاغذ که قطعا جور دیگه ای سپری خواهد شد البت...

35 سال! فقط! برای حسن رعیت!

افسوس که آدمیزاد عادت می کند!

صبح، صدای بارون میومد. اونقدر لذت بخش بود و تجسم آنچه در تاریک روشن واقعی پشت پنجره در جریان است خوش آیند بود که قابل وصف نیست

بعد یادم اومد چقدر حسرت این صحنه ها به دلم بود و الان که وسطش قرار دارم بی توجه بهش، فقط می ذارم رد بشن از کنارم...

سری بعد که بارون بیاد می خوام عین گنجشک برم یک چاله آب پیدا کنم توش شنا کنم، لابد!

خخخخخ

 

خب، صبح یک ایمیل دادم و اتاق قبلی را کنسل کردم

الان هم فرم خوابگاه را پر کردم و فرستادم برای سونیا که لابد دوشنبه ببینه و شماره کارت بفرسته که پول بریزم و الخ...

کار خوبی کردم. باید یک چیزی نو می شد الان که برمیگردم. باید یک انرژی ای می گرفتم از محیط و مطمئنم یک اتاق ترتمیز و شیک و یک محله جدید و مسیر جدید این انرژی ها را بهم می ده. گرونتر شده که خب بشه. به تخمم! وارث کمتر بخوره! والله. آدمیزاد خودش انتخاب می کنه که صندلی اش، کدوم ردیف باشه. آبجی یک همکار داره، این بشر فاجعه است اوضاع مالی اش منتهی، میگه یک مدتی است داره باشگاه گلف می ره!! بعد می پرسم چطور؟ می گه نشسته فکر کرده که تو اون باشگاه آدمهای خر پولی تردد می کنه که وقتی باهاشون دوست بشه یا حشر و نشر کنه، شانس های زندگی اش تغییر خواهد کرد!

قابل فهم است. کاملا به نظرم درست می گه! هرچند الان وقتی می ره باشگاه ماشینشو چند خیابون دورتر می ذاره که کسی نبینه! ولی حدددددداقل ماجرا اینکه در کوتاه مدت سعی می کنه جمع و جور کنه یک ماشین بهتر بخره که این مشکلش را حل کنه و خب همین، اولین موج مثبت همنشینی با از خودش بهتر است. حالا ما هم،توکل به خدا. هرموقع کاری را از سر دلم انجام دادم خیلی نفع کردم. اینم دلی کردم دیگه. یقین دارم به نتیجه اش.

یک ساختمان ظاهرا سه طبقه است با حدود چهل نفر ظرفیت، یک آشپزخونه مشترک برای همه هیئت(!) ولی اتاقها حموم دستشویی و یخچال مجزا داره. یحتمل پتو و بالش و فرش نداشته باشه که باید خودم بخرم. حتی حوله، احتمالا. باید دید. 

به خواهرم می گم مثل قدیم های آبادی که زنها می رفتند قطار می شدند سر جوب، ظرف می شستند، منم تا دو سه هفته دیگه با چهل تای دیگه سر جوب، ظرف می شورم!!! یا تو صف لباسشویی، رخت می شورم!! باید بریم پونزده تا سی تا شورت و زیرپیرهن هم بخرم که صرفه کنه هر بار لباس می شورم ماشین پر بشه :)) قبلا مجانی دم دستمون بود خیلی مهم نبود اگه چهارتا شورت را هم می انداختیم و سه ساعت از ماشین کار می کشیدیم! الان دیگه هر مرتبه اش شصت هزار تومن است، بدون پول تاید!! 

چرند نگم.

جای جدید نزدیک ساحل است. نسبتا نزدیک. شاید باید برنامه بریزم برم کنار ساحل اقیانوس اطلس یکم ورزش کنم. کت و کولم به شدت می گیره و گاهی درد می کنه حتی. فکر می کنم از استاندارد نبودن این میز و صندلی است. کلا ولی از کار کردن است!! نباید بشینم پشت میزم!

شماها خوبید؟

خبری نیست ازتون! دیگه واکسن که که دارند می زنند به کونتون و، یارانه هاتونو هم که می خوان ببرند بالا و، دیگه به به خلاصه!

مکان جدید

دیشب سونیا پیام داده که یک اتاق تو فلان مجموعه خوابگاه خالی شده.

247 یورو خود اتاق، در مسافت بیش از یک ساعتی دانشگاه. 

نمیدونم چه کنم. اینکه وسط شهر است حس خوبی میده، ظاهرا گرونترین خوابگاه و بهترین هم هست منتهی، خیلی مسافت زیاده. اقلا سی چهل یورو هم بابت تردد اضافه میشه و زمانهایی که هر روووووز، باید صرف کنم تو راه...

عوضش، حس یک شروع تازه را دارم، و نگرانی مصرف انرژی و تعمیرات و سبک زندگی بقیه و قر و قنبیلهای صاحب خونه را ندارم، در وسط یک محیط بسیار زیبا اسکان خواهم داشت و چون خوابگاه هست لابد با یک عده ای در تماس خواهم بود. خونه قبلی را اگه بگیرم عین ماشین، باید بین خونه و دانشگاه حروله کنم فقط... البته خونه قبلی امکان چرت ظهر را داشتم! و حدود صد یورو در ماه ارزونتر میفتاد، ولی خب فضای خیلی کوچکتری بود...

چه کنیم ای وی؟

-------------------

خب،

به صاحب خونه قبلی ایمیل دادم و کنسل کردم. تا آخر شب اگه خبری ازش نشد که قیمت را درست کنه، فرم درخواست را برای سونیا می فرستم و می رم خوابگاه. بدک نبود. کلا چهل نفر انگار اونجا اسکان دارند. یک آشپزخونه مشترک دارند همگی. تو هر اتاق یخچال هست. لباسشویی هر مرتبه 1.6 یورو خرج بر می داره. فروشگاه در بیست دقیقه ای اون هست (منظورم فروشگاه بزرگ هست) و متاسفانه موقع برگشت از فروشگاه باید سربالایی طی کنم!

پارکینگ ماشین داره که بصورت اضافه 18 یورو کرایه می گیره، در ماه. حالا منم که ماشین ندارم. عمده ترین مشکل خواب ظهر هست که دیگه نمی شه بکنمش!

 

زبان

زبان را از یک نرم افزار مجانی دارم کار می کنم. 

زبان پرتغالی را

اسمش هست duolingo اگه اشتباهی ننوشته باشم. یک جغد سبز علامتش هست.

چند روز قبل یک تستی زدم که به نظرم درست جواب دادم و نرم افزار غلط گرفت ازم.

بهشون اطلاع دادم و الان بعد از تحقیق و تفحّص، ایمیل زده اند که تو راست می گی، دمت گرم!

خواستم بلکه یکم روی پست قبلی ام را سفید کنم!

مشغله دارم. دغدغه فی الواقع! فکرم مشغول است. پریشب ها تصمیم گرفتم موقع خواب یکم یوگا کنم. تمرکز و وصل به انرژی های زمین و زمان و کائنات و الخ.

همین که وصل شدم از هوش رفتم!! 

این ماجرای چاکرا ها، این در خود گره شدن ها...

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

ریشه اش از اونجا اومد که دیدم یک عده از ثروتمندهای امروز کره ارض، نه از ارث باباشون که از صفر و زیر صفر به این وضع رسیده اند. نمونه اش گویا ایلان ماسک...

پس من  چرا اینقدر گرفتارم؟

ما چرا ؟

آش

رفتم آش رشته بپزم،

رشته را که ریختم، یادم اومد سبزی نریخته ام هنوزم!

رشته ها را جمع کردم با کفگیر...

سبزی را که ریختم،

یادم اومد عدس را هم فراموش کرده ام...

عدس هم اضافه کردم

حالا رشته هایی که در آورده ام دارند با هم متّحد می شن! 

آب جوش می کنم و می ریزم رو سر رشته ها، که اتحادشون از هم بپاشه بلکه...

تمام مدت یک چشمم به قابلمه است، یکی به پنجره، ببینم خواهرم سر نرسه!

خجالت می کشه آدم، وگرنه که تمامش خمیر هم بشه من دورش نمی ریزم و می خورم. اما خب، چرا اینجوری شده؟

خرفت شده ام...

رفتم فیس بوک،

یک خانومی در منع لب عملی ها و جنده ها مطلبی نوشته بود،

چنادین نفر از دوستانش هم تشویقش کرده بودند.

منم،

شستمش!

 

شرافت خیلی از اونهایی که این روزها کف خیابون برای امرار معاششون تن می فروشند، از آخوندی که اونها را به این روز رسونده که هیچ، از من و شمای منتقد که ژست روشن فکری و فهمیدگی میگیریم، به مراتب بیشتر است! 

باید خونه نداشته باشی، شوهر بالا سرت نباشه که بدوشی اش مدام، بچه و مریض آویزونت باشه، پر پر شدن روز به روز عمرت را ببینی، بعد ببینم تو برای کسب مشتری چه با بدنت می کنی، میمون خانوم!

صرف تجربه است اینی که می گم، خبری از علم و آزمون توش نیست. صرفا یک نظریه دارم که فکر می کنم،

تندی، همچنان که سایر حواس آدم را به جولان و تکاپو وا می داره، مثلا مخاط را تحریک می کنه که عطسه کنه یا از نوک زبون تا ته مقعد را به بودبود وا می داره و می خارونه...

معده را هم به تلاطم وادار می کنه!

اینجوری می شه که شما غذای تند وقتی بخوری معده نمی تونه بیخیالش بشه و بذاره بعدا هضمش کنه! میفته به جنب و جوش و شر کار را می کنه رد می کنه می ره اینه که کباب هم خورده باشی، وقتی تند باشه، سریع گشنه ات می شه. حتی وقتی مقایسه می کنی با آبدوغ خیار و تیلیت نون خونگی!! این دومی خیلی بی آزار است و خاضع است به اصطلاح. می ایسته هر موقع معده وقت کرد هضمش کنه. اما تندی، بی حوصله است! شلوغ می کنه و می زنه تو صف و تند و تند می ره جلو، 

حالا انگار بگی اون جلوتر که بره، چه در انتظارشه!!!

نادونه دیگه!

می بینی بچه است، آرزو داره بزرگ بشه! خب گوساله! ریدن برات؟ حال بچگی ات را ببر! برو دنبال دکتر بازی ات! مریضی؟