حوالی هشت و بیست و اندی، شب هنگام، به وقت لندن است اینجا...

تو هال نشسته ام. کنار دستم یک چراغ ال ای دی بزرگ روشن است و تتمه هال و آشپزخونه نسبتا تاریک است. شارژ لپ تابم رو به انتهاست و کم کم که اخطار بده بلند می شم می رم اتاقم منم...

حس غریبی است امشب. یک جورایی حس شبهایی که با اتوبوس می رفتم سفر! همون اول کار که بالاخره اتوبوس درش را می بست، دنده عقب می گرفت، چراغهای سفید و پر نور داخل را خاموش می کرد و حسب سلیقه صاحب اتوبوس، یک مشت چراغ کم رنگ شب خواب فضا را نیمه تاریک می کرد...

از هیاهوی ترمینال و اشک و آه بدرقه کننده و مسافر کش که رها می شدی و شب بود و تو بودی و یک اتوبوس نیمه خالی، با رنگها و نورهایی که حس می کردی دارند همراه تو و تو همراه اونها، از جایی، می ری به جایی، به سمت هدفی، کاری، معشوقی، نمی دونم. یک حس خوش آیند که در عین اینکه کمترین تلاش و حرکت را داشتی، یقین هم داشتی که داری کاری را انجام می دی... داره پیش می ره... داره درست و طبق برنامه، جلو می ره کار...

شب و سکوت، گاهی کله کشیدن از توی راهرو به سمت جلوی اتوبوس، جایی که یک شیشه بزرررررررررررررگ بود و ذراتی که رقص کنان به سمت شیشه میومد و می کوبید خودشو به شیشه اتوبوس و راننده ای که یحتمل یک آهنگی از دوران شکوه موسیقی ایران گذاشته بود و تو  عوالم خودش، می روند به سمت تهران!

می  دونید، زمانی سفر حال می داد که از خونه می رفتی. موقع برگشت همیشه خرد و خسته بودی و چرک و گرسنه انگار! نمی دونم چرا، ولی فرق می کرد با رفتن. موقع رفتن حتما دوش گرفته بودی تمام لباس های تمیزتو تن کرده بودی به حد کافی تو خونه خودت خورده بودی چه بسا یک کوله باری همراهت برداشته بودی یک عالمه انرژی داشتی...

فرق می کرد با وقتی برمیگشتی از کارزار، خسته، کثیف، نصف اهداف شهید شده و نصفی دست نیافته و نصف سوم (! دلم می خواد چهارتا نصفه داشته باشه! به تو چه) آره، نصف سوم عملی شده و نصف باقیمانده برای سفر بعدی، یا بهانه، ...

می دونید از کجای سفر با اتوبوس بدم میومد؟ از توقفش برای شام و نماز! نه مدتش اونقدر بود که برم بشینم با خیال راحت چیزی بخورم یا چمیدونم کاری بکنم، نه اونقدر کوتاه که یک شاش سرپایی بکنم و برگردم، نه سردم بشه نه گرمم! همیشه باید یک نیم ساعتی عین سرگردانی هاجر هی می رفتی و میومدی و اتوبوس را چک می کردی که جا نمونی و نمی دونم کسی وسایلتو ندزده و در این بین غذا خوردن همراهان، یکی از خونه با بقچه شام آورده بود یکی همونجا یک چیزی سفارش می داد که بخصوص این دومی، تو اون دیسهای چرررررررررب و نشسته، باید بشمار سه هم می خوردی که نه از غذات بمونه نه از اتوبوس بمونی... پوفففففففففففففففف!

کثافتکاری بین راه! دستشویی، نماز، سرما، خیسی یا گرمی هوا، بسته به فصل ...

چه حال اتوبوس سواری می ده امشب برام... 

سیگار کشیدید تا به حال؟

اسم وبلاگ را به عمد عوض می کنم، دنبال یکی می گردم، ببینم واکنشی می ده آیا! آدم اینهمه آخه بی مرام؟! نه دلتنگی باشه ها. نه اصلا. ولی یاد... من حتما باید وضعم خوب شد یک سگ بخرم نگه دارم. سگ از خیلی ها، شریف تر است به قرآن...

اخطار را داد. باطری ده درصد...

شب بخیر مسافران...