یک گاهی، یک کلیپ هایی می رسه که مثلا آمار واقعی به نقل از مورچه ساکن در وزارت کشور یا حسنقلی آبدارچی فلانه فرد یا در کل یک منبع موثق.

من میخوام بگم این بیراهه است که می ریم!

آمار واقعی را خود حضرات هم به نظر من ندارند! شما اگه حین رانندگی  هم ترمز بزنی هم دنده را سنگین کنی، هم شیشه ماشین را پایین بکش هم مثلا در را باز کنی پاتو بذاری زمین یا بکنی لای تایر، اونجوری که  دوچرخه ها را قدیم بچه ها نگه می داشتند، چون چندین سیستم را همزمان درگیر کرده ای هیچوقت نمیتونی بفهمی سهم هر کدوم چقدر بوده در یک ترمز موفق! هیچ دو باری هم مشابه هم نمی شه. این که یکسری کلیپ (لابد ساختگی) درمیاد که یارو پونزده تا برگه رای را با یک دستخط نوشته و عین کون طاووس پرشونو باز کرده و ازشون عکس گرفته، اگه یک زمانی خدای نکرده واقعیت داشته باشه، یکی از همون مصداق هاست! یعنی اگه اینها نبود، مثلا می دونستی که همه را در یک ضریب ضرب کرده ای. واقعی اش برات معلوم بود. یا نه، اسم کاندیداها را آخر کار پس و پیش کرده ای! می دونستی چه گهی خورده ای. ولی وقتی انواع مکانیسم ها را به کار بندازی از دست خودت هم در می ره چه برسه به مورچه لای دیوار یا چمیدونم مگس پرنده یا سایر ابزارهای جاسوسی لذا، آمار واقعی تری از اینکه اعلام شده نیست! همینها را تحلیل بفرمایید، خودش مثنوی هفتاد من کاغذ است و قصه ای پر آب چشم!

پیاز

دیروز فراخت به خرج دادم، گفتم نریم بیرون خرید،

الان پیاز نداریم.

ناهار هم با من است!

هیییییییییییچ گزینه ای بی پیاز نمی شه!

تو نت نوشته ماهی! نوشته املت! نوشته قیمه ریزه؟ یک چیزهایی که به نظرم خیلی از اونها هم، بی پیاز نمی شه!

می شه؟

به قول یکی،

دندونام میخاره!

 

نخبه های فقیر

امشب، چهار تا آدم را دیدم،

بجز خودمون.

چهار تا آدم که هر کدوم تو بهترین دانشگاههای کشور درس خونده بودند، نه تا کلاس ششم،

هر کدوم یک خروار مقاله داشتند که یک عالمه آدم دیگه تو کارهاشون به کار اینها ارجاع داده بودند!

بعد،

اونقدر سطح زندگی شون پایین بود، به لحاظ رفاه مالی، که تو خونه ای اونجوری زندگی می کردند،

سراپای خونه را هم اگه خریداری نگاه می کردی، خالی بود عملا!

همینها اگه تو ایران بودند، یک جهیزیه ساده هم اگه دنبالشون بود حتی، یک خونه را پر کرده بودند. اما اینجا مبل و تخت و یخچال هم حتی مال خونه است!

ملت خودشونند، لباسهاشون، یکمشت شوینده و عطر و ادکلان و دیگر هیچ!

واقعا به لحاظ جهاز زندگی، دیگر هیچ!

دغدغه ها، نامردی ایران ایر بود که الان که همه پروازها به ایران قطع شده، بلیط را سه برابر گرون کرده است!

تقریبا به لحاظ مالی دیگه هیچکدوم نمی تونستند برگردند ایران!!

هزار و سیصد پوند، رفت و برگشت فقط هواپیما! سوغات که بایدببرند و تستها که باید بدن و باقی، پیشکش همه اش! ضرب کنید! هر نفر نزدیک سی میلیون تومن فقط هزینه هواپیماش می شه! رفت و برگشت!!!

این چه دودی است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

...

این چه بازی ای است ؟ !

 

امروز رفتیم مهمونی. خونه باران اینها، شام دعوت بودیم.

باران، یک دختر بچه کمتر از سه سال است که انگلیسی و فارسی را توام بلغور می کنه و از اولی که ما رفتیم و پشت پنجره قایم می شد طی چند ساعت ما را رسوند به اینکه وسط هال باهاش برقصیم!

مامانش، یک خانوم ته رانی مفصلی بود! پلو مرغ خوشگلی بار گذاشته بود و راستش، خیلی عمق نداشت.

باباش، یک پسری بود جوون تر از من، به شدّت منفی تر از من! تازه اینو که من می دیدم می فهمیدم که ملت چی بهم می گن که یکم مثبت باش! مدام نقّ و نال و ذکر بدشانسی و بدبیاری و چسبیدن به منطق و غر و غرّ و غرّ و  غر! خدا کنه بتونم یکم مثبت بشم! خیلی فاجعه بود. البته خدا صبرش بده من نمی دونم با این بچه چطور می تونه تمرکز کنه. گویا سه روز در هفته بچه رانگه می داره! باقی را هم خانومشون فرمود انداخته سر دل من و به کارهاش می رسه! زشته یکم خانومها بعضی چیزها را اینقدر بی محابا مصرف می کنند! خب عزیز من زورگیرت که نکرده! در کمال علاقه براش هوا کرده ای طبعا. نکردی؟!

یک مهمون دیگه که با روسری نشسته بود تمام وقت و به نظر می رسید آدم عمیق تری هست، دانشجو بود با شوهری بیکار که تازه توی آمازون برای حمالی یا بسته بندی مثلا، کار گرفته بود. با اینکه به نظر میومد درآمد کمتری دارند ولی زنده تر بودند. شاید چون تازه شش ماه بود اومده بودند. 

خونه ای که بودیم یک آپارتمان بود به شددددددت فاجعه! هشتصد یورو در ماه هم اجاره اش بود گویا. ولی هرچی بگم کم گفته ام. خیلی بد! خیلی بد! با این وجود آقاهه می خواست بازم امسال تمدید کنه و بشینه! به نظرم این کون گشاد ماها و اینکه اولویت را به یک چیزهای دیگه می دیم باعث می شه تا دسته بهمون فرو بره و نفهمیم. خب مومن یکم از رو تخمت پاشو یکم بگرد بلکه یک جای بهتر یک خونه مناسب تر پیدا کنی بشینی. نشستی هی مقاله می نویسی برای کجات؟!

بگذریم.

اصلا بگذریم ز بیخ. 

شبتون نیکو.

 

همسایه قدیم!

میگه توی ارمنستان، جعبه را بردن بیمارستان، به پرستار پیمانی گفتن یا بده یا از فردا نیا.

شایعه است ها. ساخت آمریکا. منتهی داریم صحبت می کنیم.

از من می پرسه اگه تو اونجا بودی،

می دادی،

یا نمیومدی از فرداش دیگه؟

من که جوابم روشن است اما، تو ای پرستار محترم، تصور کن بدی،

در نتیجه بتونی فردا سر کار بری،

ولی حسب شانس بد، پس فردا بفهمی که دیروزش مبتلا به کرونا شده ای و اگه نیومده بودی، شاید گرسنه اما، سربلند، زنده مانده بودی!

حالا که گذشت منتهی،

بگو  باید چه می کردی و چه کردی؟

سرای سالمندان

فردا که بشه، یکماه می شه که من اینجام.

داشتم فکر می کردم که، کاش آدم یک جایی را می داشت، از خودش، که نخواد خونه کسی باشه.

من آدم منفی ای هستم. تا ذره ای سر لیوان خالی باشه، بخشی که پر از آب است را اصلا نمی بینم! کورم.

دیروز تلفن ثابت خونه زنگ می خورد. آبجی می گه احتمالا از این فروشنده ها باشند، برو بردار زبانت خوب بشه.

نرفتم. یارو هم بعد از یک مدتی قطع کرد.

این بعنوان یک رکورد از تنبلی و زیرکار در رویی، تا ابد، در کارنامه من موند :))

امروز بهم می گه، با نشستن تو خونه زبانت خوب نمی شه هااااااا! گاهی پاشو برو بیرون.

بعد من نگاه می کنم هوا سررررررد، دیشب بارون زده، سگ تو کوچه نیست، می فهمم بخاطر تلفنی که دیروز جواب ندادم الان اینو بهم می گه.

بهش می گم ببینم، سگ تو خیابون هست که من برم؟ بعدشم، گیرم که باشه، اینجا فرهنگ نشستن و حرف مفت زدن هست؟! اصلا می شه کسی را به حرف گرفت؟ تو ذهنم می گذره که بیشترین ارتباط کلامی این دو سال گذشته من با فروشنده ها بوده که خب چون الان هم مهمونم و کلا هم پول ندارم دیگه خرید هم نمی رم اینجا! اینو به زبان نمیارم چون خیلی ناراحت می شه از تکرارش منتهی، فکر می کنم که حتی خرید کردن هم دیگه ارتباط کلامی لازم نداره. لااقل اینجا نداره! چون همه چیز که تو فروشگاه چیده است و باید خودت بری پیدا کنی برداری، موقع حساب کردن هم که دستگاهها همه اتوماتیک است و با فروشنده طرف نمی شی اصلا! سبدتو می ذاره رو میز، دونه دونه بارکدها را خودت اسکن می کنی، هر کدوم که اسکن شد را می ذاری اون سمت میز، گویا این سر و اون سر میز هم ترازو باشه، وقتی ماشین می فهمه که همه وزنه ای که اون ور بوده رسیده به این طرف، خودش ازت می پرسه چطوری می خوای پول بدی! یا اسکناستو می بری لب شکافش و اون هورتش می کشه تو و باقی را تف می کنه برات زیر ماشین، یا کارتتو می بری سمتش و یک بوسه به لب هم می دن و چشمک سبز برات میزنه و بعد یک نوار بهداشتی قار و قار و قار از تو دل ماشین میاد بیرون که می اندازی رو کیسه ات و تمام! دیگه ارتباطی وجود نداره. سوالی نیست.  حتی گاهی که ماشین خراب می شه یا معطل می کنه قبل اینکه تو بیای از کسی چیزی بپرسی اون مامور سیاهپوستی که داره سبدها را هم جمع می کنه و مراقب هست کسی دزدی نکرده باشه و الخ چراغ بالا سر دستگاه را می بینه و سه سوته میاد یک کلیدی می کنه به یک سوراخ ماشین و ماشین از نو کار می کنه. اصلا دیگه آدم با آدم کار نداره و لذا، یکم گاهی با خودت حس می کنی  پیرمردها و پیرزنهایی را که به خانه سالمندان سپرده می شن درک می کنی!! آدمهایی که جایی مال خودشون نیست که کسی نتونه بهشون بگه از اینجا پاشو! میدونید؟ وقتی کسی نخوادتون، به هر دلیل، باید از اینجا پاشی بری یک وری بشینی که تو چشمش نباشی و تازه اگه حساسیتها بالا باشه مثل خود من، از جلو چشم رفتن هم کافی نیست! باید کلا نباشه طرف! می دونید؟

قبلا هم گفته ام. من آش خیلی دوست دارم. بعد یک مواقعی صبح ها سر راه می رفتم آشی، می خریدم تو ماشین می خوردم و بعد می رفتم شرکت. بعد وقتی خواهرم خونه بود، دیگه نمی تونستم این کار را بکنم! طفلک کاری بهم نداشت ها، خودم مرض داشتم! یعنی آش از گلوم پایین نمی رفت تنهایی برم بخرم بخورم! وقتی بود باید اونم می خورد. بعد نمی شد که من بخرم برگردم خونه براش بذارم مجدد برم سر کار. مسیر زیاد بود. توجیه نداشت. حالا اون اصلا نمی فهمید اگه من هر گهی می خوردم ها منتهی، کرم داخلی بود! 

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

یک چیزهایی را هیچوقت تجربه نکردم، مثل پدر بودن، شوهر بودن، داماد بودن و ...

ولی یک چیزهایی را خیلی پیش از موعد شاید، تجربه کردم! مثل حس بیسود بودن تو جامعه! زمانی که نمی تونستم پرتغالی بخونم یا حرف بزنم یا تلفن بزنم...

مثل حس فقر! درحالی که به جرات می گم اگه بحث های پزشکی و نمی دونم دیه و چیزهای عجیب غریب پیش نیاد، به اندازه دو نسل بعد خودم هم مال دارم که به شادی بفروشم و بخورم اما، نداری را لمس کردم!

مثل حس بی خانمانی، وقتی باید مراعات می کردم که وسایل و اسباب زندگی ام زیاد نشه که بتونم تو دوتا چمدون جا بدم و ببرم!

خانه به دوشی!

بریم درس بخونیم...

شماها چطوری شوهر می کنید؟! سختتون نیست تو خونه یکی دیگه باشید؟! 

همینه دیگه. هر کاری بخواد سرتون میاره، بعد همه کاری که از توانتون بر میاد، از دادن تا زاییدن را براش می کنید،

تهش نه ارثی که می برید ارث است، نه اندازه یک دوزاری اعتبار دارید، تازه می گن زنِ فلان خره است! همسر فلانی است! یعنی ته ته ته بی وجودی!

امروز آفتاب نیست، منفی شده ام. سردمه. نشستم زیر لحاف که مثلا درس بخونم، اگه بتونم...

 

تقدیم به دوستان

آهنگ جلوه قمر از ویگن

گل پیش روی تو ای گل من دیگر تماشا ندارد
گردد خجل گل ز رویت ای جان این جای حاشا ندارد
لب ها چو بر خنده میگشایی گویی که خندد سپیده
چشم فلک همچون چشمت ای مه ستاره ای را ندیده
گل پیش روی تو ای گل من دیگر تماشا ندارد
گردد خجل گل ز رویت ای جان این جای حاشا ندارد

بیا که در چهره تو جلوه قمر میبینم
در سایه گیسوی تو شام بی سحر میبینم
صد آرزو در دل من کشتی و پروا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی
گل پیش روی تو ای گل من دیگر تماشا ندارد
گردد خجل گل ز رویت ای جان این جای حاشا ندارد

ترسیده

آقا، هنوز نصفش تو صندوق است نصفش بیرون،

فرمایش فرموده که آقایون باید مرتب تر و پوشیده تر لباس بپوشند...

من، خیلی احترام قائلم برای کسی که بهم مشفقانه توصیه کرد لال بشم اگه قراره برگردم ایران یک زمانی منتهی،

...

من خیلی چیز گوش می کنم. خیلی آشغالهایی را که تو یوتیوب بصورت هدفمند هر گروهی به زعم خودش چیده و عرضه می کنم، گوش می دم. یستمعون القول و یتّبعون احسنه اگه بخوام باشم باید بگم، یک تحلیل خیلی به دلم نشست.

بین اینهمه تحلیل، یکی هم داشت به این نکته اشاره می کرد که علی رغم همه تهدیدهای بالقوه و ترس ها و خط ها و نشان ها، سی میلیون (اون می گفت، ریاضی اش را نمی دونم) می گفت سی میلیون آدم بر ترسشون غلبه کردند و پشت کردند! و این یک واقعیّت است! و من به خداوندی خدا اگر خر بشم، از گربه ترسیده هم ببر تر خواهم نوشت! 

چیه؟ کاری دیگه که نمی تونم بکنم! زر می زنم فقط!

داشتم فکر می کردم، خطرناک ترین چیز، چیزی است که ترسیده است! می  دونید؟

داشتم صحنه ای که قاضی القضات داره به خودش رای می ده را نگاه می کردم. همین دیروز. 

دستش می لرزید!

افتضاح می لرزید!

نه کسی دور و برش بود، نه تهدیدی به جانش بود، نه حتی دلواپس نتیجه بود، اصلا دیروز، امن ترین روزش بود! می دونید! در امن ترین روز، چنان دستش می لرزید که لرزه به تن من افتاد. من داشتم به تذکر دوستانه ای که بهم شده بود فکر می کردم. برخلاف اینکه همه فکر می کنند همه چیز به تخممه و بهایی به حرف کسی نمی دم اما، حرف حساب که بشنوم، بها می دم. درگیر می شم. فکر می کنم. مرور می شه برام، و یک اتفاق دیگه که میفته اینه که منتاژ می شه تو ذهنم. من این لرزش دست را که دیدم یادم اومد که یک جایی می دیدم یا می خوندم که می گفت یک گربه را اگه دنبال کنی، بلا تشبیه، تا زمانی که تو سه کنج گیر نیفتاده گربه است، می ترسه و فرار می کنه اما، وقتی گیر کرد، وقتی پس و پیشش را بستی، وقتی ترس برش حاکم شد، فقط حماقت است اگه هنوز فکر کنی که با یک گربه طرفی! اون لحظه ای که ترس وجودی را فرا می گیره، گربه بی آزار از یک ببر، خطرناک تر است! و من، اون موقع که ترس را در دستان حضرتش دیدم، نصیحت دوستم را عمییییییقا لمس کردم!!! فضا، به شدّت، نا امن شده است...

این یک تقابل است البته. چون ترس، با این سمت ماجرا هم عجین است و حالا وقتی یک عدّه ای را ترس برداره، دیگه نه یک ببر، که لشکری از ببرهای ترسیده وجود داره که،

خدا به داد این آب و خاک برسه!

تو کارتونها دیده اید، شیرشاه مثلا، لحظه ای که گله گورخرها می ترسه، پا به فرار می ذاره، تو این فرار گروهی، شیر را زیر سمش لگد کوب می کنه! فکر کنم شیرشاه اصلا اینجوری بود یک صحنه اش...

نمی دونم

حافظه ام تلنبار شده

و من چه کنم که تنها جایی که ذهنمو تف می کنم وبلاگمه؟!!

چه باید کرد

چه باید گفت

آواز عشق را از شکیلا حتما گوش کنید. متنش را ذیل نظر خانوم نقّاشی گذاشتم، پست قبل.

امروز احوال یک ضعیفه ای را پرسیدم، از دوستان اسبق. می گفت چند ماه بستری بوده. 95 درصد ریه اش درگیر بوده...

تصورش هم سخته...

چه کشیده خانواده؟

یک زن جوون. سی و یکی دو ساله. چند ماه! بستری! 95 درصد؟

الان چه می کنه؟

چه جالب که مسوولان دولتی و حکومتی که اوایل کرونا مبتلا می شدند هیچ اثری از بیماری توشون نمونده. تازه زمانی مبتلا می شدند که درمانها روغن بنفشه بود و شاش شتر و سرگین خر ماده!

خارج از ریل

از مامانم می پرسم چه خبر از واکسن؟

میگه بسیج، شروع کرده برای بالای هفتاد و هفت ساله ها واکسن می زنه...

و من فکر می کنم در حالی که اینجا، فراخوان واکسن به محدوده سنی 12 تا 18 سال رسیده است، تو کشوری که زمانی اوّل بود تو دنیا، الان، تازه هفتاد و هفت سال...

بعد، همزمان فکر می کنم چه نیّتی پشت این ماجراست که قراره همه چیز را از ریل خودش خارج کنه و ببرتمون به سمت اجتماعات قبیله ای؟ مگه این مملکت وزارت بهداشت و درمان نداره؟ چرا بسیج میفته وسط بحث واکسن؟ چطوریه که بیمارها را می برند بیمارستان، زمانی که ترس و خطر وجود داره و بار فضا منفی است مردم به بیمارستان فکر می کنند اما زمانی که بحث واکسن باشه یا ماسک، نهادهای غیرمرتبطی میان وسط مثل موسسه فلان امام یا بسیج مثلا؟

بسیج چه تجهیزاتی داره که وزارت خونه عریض و طویل بهداشت و درمان نداره؟ و اگه جایی تجهیز شده، چرا بهداشت و درمان نشده؟ طبعا بسیجی ها سوزن نمی زنند! یعنی شما باید کادر را از وزارت بهداشت و درمان بگیری، بفرستی از زیر تابلوی بسیج دخول کنه، به مردم واکسن تزریق کنه. خب چرا؟! نیروی انتظامی تو همه جوامع نقش مشخص داره، بعد به ما فرمان آتش به اختیار می دن! این بجز حرکت خلاف نظم، خلاص ساختار، خلاف آنچه همه به اون سمت می رن، چه هدفی داره که از درک من خارج است؟

درک نمی کنم و صد البته بهم هم گفتند که بیش از اینها زر نزنم! فی الواقع من که اقناع نشده ام که، نهایتش اینه که بروز ندم! خب بروز که ندم چی می شه؟ می ترکم!

باشه. 

سعی می کنم.

فعلا که حافظ را تو گور لرزوندم و پیام تبریک گوشه وبلاگ زدم! تا کم کم، ترک  عادت کنم...

معنی

این بیت را کسی می تونه معنی کنه،

در هوس خیال تو همچو خیال گشته ام.

یعنی چی همچو خیال گشتن؟!

سیب زمینی جان می دونستی اینجا، وقتی کسی پولی توی بانک می ذاره، باید ماهانه یک چیزی به بانک بده، بابت زحمتی که بانک متقبل شده است؟

بانک اینجا از پولدار، پول نگهداری سرمایه اش را می گیره، و گویا موقع وام دادن، سود نمی گیره.

درست بر خلاف بانکداری اسلامی که از وام گیرنده محتاج، سود آنچنانی می گیرند، اسما 18 درصد ولی حساب که می کنی اقلا 60 درصد میفته،

بعد کنارش می گن ربا هم نخورید!

بعد به پولداره، سود پرداخت می کنند!

سرشونم بالاست!

تازه، خبر داری این پولهای نفتی که فروخته اند و تو کره و سایر کشورها بلوکه شده، شامل این قضیه می شه و ما نه فقط سودی نمی گیریم، که ماهانه کلی هم از پولی که پیششون داریم کسر می شه؟!

ببین به کجا رسیده ایم! بعد می گن سرفرازیم و الخ و دولخ!

ارزونترین بانکها شش تا هفت یورو در ماه می گیره. برای وقتی که صاحب حساب 25 سال به بالا باشه. بانکهای دیگه ماهانه ده دوازده یورو می گیرند و اگه بیمه های پزشکی هم ازشون بخری که برو بالا دیگه، بانک قبلی من تو پرتغال بیمه سالانه دندونپزشکی می فروخت ماهی دوازده یورو، سه ماه اول هم خدمات نمی داد، اون نه ماه هم درمانگاههای خاصی خدمات می داد فقط. بیمه پزشکی در سقف های مختلف می شد خرید که ارزونترینش ماهانه 23 یورو می شد.

چطوره سیب زمینی جان؟ خوبه؟

شوی تازه

کسی نمی خواد بگه شوهر جدیدمون کیه؟

هنوز از صندوق در نیاوردن این شعبده را ؟!!

 

شادمانی

دیشب تتمه شیشه شرابی که باز کرده بودیم را هم حلال کردم. روش نوشته بود شراب شیراز. سال 2019.

گفتم براتون، بد خواب بودم، یک بند انگشت شراب قرمز که می خورم قبل خواب، راحت می خوابم. به لحاظ پزشکی هم گویا برای قلب خوبه، همون مقدار کم، همون موقع از شب.

امروز به آبجی می گم داریم دیگه؟ نشونم  می ده. درصد الکل همه پایین است. یک شراب ایتالیایی 2020 برداشتم گذاشتم رو اپن، به سلامتی کاندید برنده، امشب باز کنیم!

جاتون خیلی خالی.

برای دوستانی که نخورده اند بگم که گویا باید خییییییلی شراب خورد تا آدم را بگیره و اون حس سرمستی و از خود بی خودی و لذت را بده. این قدری که ما می خوریم برای دواست و هیچ لذتی نداره. راستش من هیچوقت جرات نکرده ام زیاد بخورم. یکی از دلایلش اینه که کسی نیست بعدش که از خود بی خودم، مراقبم باشه. بعلاوه، معلوم نیست بعدش که کنترل از ذهنم برداشته شد چی به زبون بیارم و خدا نکرده به کی چه فحشی بدم لذا، کم خورده ام و در مقادیر کم، هییییییچ لذتی نداره.

بوی خوبی هم اصلا نداره.

مزه خوبی هم نداره.

کلا یک چیز مزخرفی است شراب، در مقادیر کم!

در مقادیر زیاد، اگه تجربه کردم، خدمتتون می گم. 

ولی بعنوان دوا که عرض کردم باعث خوب خفتن بشه، بسیار عالی کار می کنه! بسیار عالی!

امروز بحث غذا خوردن بود، به آبجی می گم تو ماشاالله جوونی، ورزش هم می ری، کار هم می کنی، باید بخوری اما من چی؟ یک بیکار شراب خوار!

خخخخخخخخ

واقعا من باید آخوند می شدم. ستم کردم به دین پوزش می طلبم.

انتظار کشنننده!!

کی در اومد؟

 

سه روزی می شه که دارم به خفّت و خواری هرچی مقاله و کتاب و کلیپ هست سرچ می کنم که یکی، فلان فرمول را توضیح داده باشه.

نیست!

نبود.

دیگه امروز دست از غیر  شستم، یکم فکر کردم بهش.

به نظرم میاد که حل شد!

اگه هر چیزی اینجور باشه، اگه برای هر چیزی وقتی امید از بقیه برداری  خودت از پسش بر میای، چه انرژی ای توی جستجوها تلف کرده ایم.

جهان آخر!

در جهان سوّم که زیست کنی، همه چیز درهم است. از عامی ترین آدمها هم نظر پزشکی دارند هم سیاست مدارند هم مکانیکی ماشین بلدند هم افسر پلیس اند هم کارشناس اقتصاد هم...

و دقیقا، هیچکدوم هیچی را و بخصوص کار خودشونو بلد نیستند.

الان مدتهاست وضعیت کشور ما عین اسپند روی آتش است اما، تمام وقت، نزدیک به یکماه، حتی یک خبر که اشاره به ایران داشته باشه از تلویزیون اینها پخش نشده است. امروز، درحالی که علمااااااااا و نمایندگان خدا و امام زمان به شدّت مشغولند و دغدغه دارند و الخ، اینها فوتبال اسکاتلند و انگلیس را دنبال می کنند و ماکت بازیکنان را ساخته اند و یکی رفته تو مدرسه از بچه مدرسه ای ها مصاحبه می گیره یکی رفته از شهروندان یکی رفته از اهل موسیقی. در تمام مصاحبه ها یک زوج کنار هم  دارند مصاحبه می شن هیچکس به هیچکس فحش نمی ده که هیچ، هیچکس هم کوتاه نمیاد و درست شونه به شونه هم در پیش شادمانی برد فرضی تیمشون برق از جشماشون می تابه و به تخخخخمشونم نیست که فلانی قراره اینبار با بیل، مشکلات را حل کنه، حالا که با کلید نشده!

حالا نگاه کنید ماها چقدر چشممون به اینهاست. اخبار را باز کنید، از کوچکترین اغتشاشی که تو یک کافه رخ داده برای ما گزارش می شه تاااااااااااااا نخست وزیرشون اگه دست به دماغش کرده باشه! کاش فقط افعالی که صادر شده بود را تحلیل می کردیم که هدف و نیت خوانی و پشت پرده ها را تا جایی که قرارمدارهای پشت پرده با خود خائنمون را لو نده، نشون ملت می دیم. به قول محمود، ما دنیا اومده ایم استادیوم بی تماشاچی نباشه انگار! ما اینها را نگاه می کنیم و اینها، به زندگی سرشار از شادمانی خودشون مشغولند و در این بین اولیا الله، ببین چه حیله ها که سوار نمی کنند.

می گم راستی چرا خدا هرچی دین و پیامبر و امام بود برای خاور میانه تخصیص داد؟ چرا چین و کره و ژاپن پیغمبر ندارند؟ چرا آمریکا هیچ پیامبری مبعوث نشده؟ تو آفریقا  چرا پیامبرها همه دست دوم بوده اند و مستشاری؟ مثلا یا نمایندگان عیسی رفته اند سراغشون یا نماینده های موسی و محمّد! خدا چلاق بود یک سیاهی را درحالی که الله ا کبر می گه از شکم ننه اش خارج کنه واین سیاه نورانی افسار قوم لب قلوه ای و مو فرفری و کون برهنه آفریقایی را دست بگیره و بکشه به سمت بهشت؟ یک اشکالی به نظر می رسه هست...

بیمه

جناب سیب زمینی خواسته از اینجا اطلاعات بیشتر بدم.

عرض کنم یک تجربه ای که ما کردیم این بحث تصادف چند روز قبل بود.

تو ایران، تصادف که می شه ملت باید صحنه را حفظ کنند و افسر بیاد و کروکی بکشه و شما فردا برید به آگاهی همون منطقه و افسر را پیدا کنید و کروکی را براتون پاکنویس کنه  برید و بیاید و بعد بردارید برید جلو بیمه و بازم افسر بیاد و ببینه و ارزیابی خسارت بکنه و آیا دوزار بده یا نه.

تمام مراحل هم با دعوا و فحش و بلکه کتک و اعصاب خردی و صف همراه است.

اینجا، حکایت این نیست.

شما با هرکی تصادف کردی اگر منجر به جراحت نشده بود، کلا پلیس نمیاد! شماره تلفن همدیگه را می گیرید و می رید امید خدا!

هر کسی، یا بهتره بگم اونی که مقصر نبوده، با بیمه خودش تماس می گیره و شرح ماجرا را می گه و لابد یک عالمه فرم را پر می کنه و شماره تلفن و پلاک ماشینی که بهش آسیب رسونده را می ده .

از اینجا، این بیمه هست که با بیمه اون ماشین تماس می گیره و به نمایندگی از شما درخواست غرامت می کنه. بیمه اون بابا هم از این لحظه با اون بابا تماس می گیره و روایت را از زبان اون هم می شنوند و نمی دونم این وسط چطوری ماجرا پیش می ره و بیمه ها چطور سر هم کلاه می ذارند منتهی، هیچ درگیری بین راننده ها نیست و این شرکتهای بیمه هستند که مسوولند از  حقوق مشتری دفاع کنند. فرانشیز حدود 250 پوند به بالاست. یعنی تا این سقف، خسارتی بهتون نمی دن. اگر از بیمه استفاده کنید سال بعد تخفیف نمی دن بهتون. این بخش شبیه بیمه های ایران است. بنا بر صداقت است گویا و اگه شرکت بیمه ات را عوض کنی هم باید اقرار کنی که قبلا در تصادفی شریک بوده ای یا نه. مهم هم نیست که مقصر بوده باشی یا نه. 

جالب بود، نه؟

حالا توی پرتغال، وضع مسخره تر بود. تصادف که می شد راننده ها اولین کارشون این بود که پیاده بشن ،جلیقه های شب نما تن کنند! حتی وسط روز! یعنی دقیقا هرکی رد می شد می دونست کدوم دو تا ابلهی زدن تو کون هم!

بعد بلافاصله مثلث خطر را علم می کردند و به پلیس زنگ می زدند.

می دیدی یک لشکر میاد سر صحنه از جمله دو تا پلیس که سر و ته صحنه تصادف می ایستادند و با هماهنگی چشمی یا بیسیمی، جاده را که الان باریک شده بود نوبتی برای عبور هر سمت باز می کردند که ترافیک مدیریت بشه.

سر صحنه، یک عده با لباس فرم فقط نگاه می کردند! یک عده دیگه تخته شستی به دست، با یک لباس فرم دیگه، می نوشتند و می کشیدند و متر می کردند و یک فاجعه ای خلاصه.

اینه که هر خاله ای یک آشی می پزه!

پریروزها، بیکینگ پودر تازه خریدیم، و آرد سفید معمولی.

سومین کیک را امروز بار گذاشتم و،

به به!

خعععععععلی پف کرد.

جاتون تهی به مولا...

تبریک! تبریک!

آهنگ شیطونک از شهره

دیگه شیطونی بسه دیگه شیطونی بسه
واسه من ساده بشو یه رنگ و آزاده بشو
دیگه شیطونی بسه آره دیگه شیطونی بسه
اگه باز اسیر صد رنگی بشی شروع دلتنگی بشی
دلمو از تو قفس ور میدارم وای چه پری در میارم
اگه باز تو عشقمون نه بیاری پاتو رو قلبم بذاری
خودمو به آب و آتیش میزنم به جون تو نیش میزنم
دیگه شیطونی بسه آره دیگه شیطونی بسه

نمیگم مثل قدیما همه عشق و باورم من
حالا وقتی پاش بیفته از تو بی وفاترم من
تو یه کاری کن همیشه واسه تو ساده بمونم
دل رنجیده از عشقو عاشق خودت بدونم
اگه بی وفا نباشی پیش پات یه ذره خاکم
اگه عاشقم تو باشی یه اسیر عشق پاکم
دیگه شیطونی بسه دیگه شیطونی بسه

( پیشواز انتخاب شایسته برادر ارجمند، جناب آقای رئیس جمهور مهربان، دکتر سید ابراهیم، داماد والی خراسان، رئیس قوّه قضا. قر بدید لطفا.)

دو روز دیگه، کرونا ییهو به ایران حمله میکنه!

اینو من که الان در بطن استکبار زیست میکنم فهمیدم و خواستم بگم زودتر.فققققط فردا را وقت دارید! حتما از اجتماعات فردا لذت ببرید و مشارکت نمایید که دیییییییگه معلوم نیست کی از قرمز پر رنگ خارج بشیم.

دوجداره

پنجره های دو جداره اینجا، با مدل وطنی اش فرق داره.

فاصله دو تا شیشه خیلی بیشتر است. شاید دو برابر.

اولش، شاید یک سلیقه یا روال به چشم بیاد منتهی، بعد می بینی که نه! نمودی از فقر و از سرقت و از سمبل کاری ماها تو این یک قلم هم هست.

وقتی فاصله دو تا شیشه بیشتر بشه، یعنی باید  پروفیل عریض تری برای ساخت پنجره استفاده بشه و این یعنی هزینه بیشتر. یعنی گازی که بین دو تا شیشه تزریق می شه دو برابر حجم فعلی لازم خواهد بود. درسته راندمان هم بیشتر می شه منتهی، بهتره که دزدی کنیم ازش! که ظاهر کار درست بشه، حالا برای باطنش، بعدها، نسل بعد...

یارو، به یک چیزی آلرژی داشته است. 

مثلا به لبنیات.

رفته ساندویچ خریده خورده مرده.

الان کمپین راه انداخته اند که چیه؟ گارسون موقع سفارش گرفتن از ملت بپرسه احیانا به چیزی آلرژی نداشته باشند!

یارو می گه تو منو، رو به رو هر مورد بنویسید که برای آدمهایی که آلرژی دارند، خوب هست یا نه!

من فکر می کنم مگه منو رو هم می خونند؟؟؟!!

چی توشه مگه؟

دو دقیقه رفته ایم یک چیزی بخوریم، قرار نیست شاهنامه دوره کنیم که!

اسم غذا، محتویات، قیمت، میزان چربی و انرژی و ...، آلرژی زایی، خاصیتش برای قبل و کبد و روده...

ووووووووووووو! ولمون کن!

خب تو اگه آلرژی داری و می دونی، خودت بپرس اقلا! نه که بخوری بمیری بعد تازه ننه آقات بیان باعث زحمت مردم بشن.

نه؟

گارسون است طرف. دکتر که نیست! 

حوزه مقصد

امشب، بجا هرگونه کار خاک بر سری، شناسنامه هاتونو دست بگیرید.

نشون کرده اید کدوم حوزه برید؟

 

اقرار به کاستی.

آدمها، به نظرم، یا خیلی خودشونو عقل کل و در نهایت سلامت و ادراک می دونند، تا جایی که ممکنه ادعای پیشوا شدن هم بکنند،

یا به خودشون آگاهند، و بیش از هرکسی دیگه می دونند کجاشون ضربه پذیر است و کجاهاشونو نتونسته اند درست کنند و چه بسا که هیچوقت هم نتونند.

من از سری دومم. لااقل تو خیلی موارد می دونم که خیلی خیلی نیاز به کار دارم و چه بسا از بعضی جبهه ها خسته هم شده باشم.

نظرات را خیییلی وقت است که دیگه حذف نکرده ام و می بینید که بدترین چیزها را میان و بهم می گن و تمامش به تخممه ولی، یک گاهی، از یک آدم حسابی هایی، کلامی می شنوم که به کل ویرانم می کنه...

نه که از اونها شاکی باشم. نه. از قضا چون می دونم درست می گن، و چون می  دونم نتونسته ام اون وجه خودمو درست کنم، سنگین میاد به چشمم.

شرح و بسط ماجرا را که خب طبعا نمی گم.. ولی این که می گم، بهم گفت برو روانشناس خودتو نشون بده و من چکار کنم با دردی لاعلاج که از عهده هیچ روانشناسی درمانش بر نمیاد.

یک راه داره. آبروداری و به قول خودم تو پست قبل، یکم لال شدن!

تا مرد سخن نگفته باشد،

عیب و هنرش نهفته باشد!

باید زر نزنم. عجالتا!

می گه، آدمی را زبان فضیحه کند، جوز بی مغز را سبکساری!

 

عزیزی!

خداداد عزیزی، در حالی که لم داده به مبلی راحت در خونه ای بزرگ و شیک، توصیه فرموده که تحقیق کنیم و یکی که بهتره را انتخاب کنیم.

خب، بهرحال همیشه که زبون اینها تو کونشون نیست که. گااااااااهی شمّ سیاسیشون تراوش می کنه، همونو از ملت دریغ نمی کنند. باقی موارد را لابد متوجه نشدند یا هنوز به قطعیت نرسیدند که موضع بگیرند.

یکی، براش نوشته این گذشته خودشو یادش رفته که کفش نداشت و اگه توپ بازی بلد نبود الان کف خیابون با پای برهنه موضع دیگه ای داشت و الخ.

من فکر کردم که، کدوم یک از این بزرگواران، در گذشته کفش داشتند، که این نداشت؟!

از قضا این بدبخت خییییییییییلی بیشتر از خیلی های دیگه عرق ریخت و نود دقیقه نود دقیقه دوید، تا رسید به کفش و کلاه!

لااقل اینقدر مرد بود که دوید، عرق ریخت! خون نریخت!!! عرق خودی ها را در نکرد! زحمت کشید.

به نظر من که محترم است فقط،

بهتره تو چیزی که صلاحیت نداره، خفه بمونه.

گفته بود حرف زدن بلد نیستی، لال شدن که بلدی! لال باش! ببین بقیه ای که داری براشون منبر می ری به چی شاکی اند، حرفشون چیه! چی می خوان! چی می گن!

نه؟

ریده! 

یک زردکی به اسم شهره قمر هم که خب، توصیه و نظر دارند

اصلا شما ببینید من، با اینهمه کمالات، تا الان یک کلام گفته ام کسی چه گهی بخوره؟!

فقط می گم آقا، بجای کسی گه نخور! مردم خودشون شعور دارند، هرکی خودش می دونه دیگه. مگه فوتبال که بازی می کنی من میام بگم به کدوم وری پاس بده؟ تو یک پادویی! تو میدون چمن قراره بدّوی یک گردالکی را از اونور ببری اینور، بعد دقیقا وسط دو نیمه هم که می شه به گه خوری عملی بیفتی و همون گردالکی را از اینور، با زور و زحمت ببری اونور! دقیقا عکس گهی که 45 دقیقه اول می خوردی! هم پالکی های تو هم عین خودتند! با اونهمه ضربه که تو سرتون می خوره، ولو با توپ نرم، بعید می دونم عقل درستی تو اون کاسه کله ها مونده باشه که با اینهمه اعتماد به نفس، توصیه هم می کنید. نکن آقا. نه تو بکن نه اون پروین بکنه نه باقی سلبریدی هایی که ریدن به خودشون.

می گفت پول زیاد خفّت میاره! نظر یک نفری بود راجع به خداداد. و اینکه اینو قبول نداشته و الان که خداداد را دیده، بهش ثابت شده که قدیمی ها بیخود نمی گفتند پول زیاد خفت میاره! واقعا انگار میاره! نگاه کنید به پولدارترین های در بالابالاهای هرم ثروت! کدومشون سرافرازند؟ یک ضرب المثل اگه نه، ولی یک حرف حساب امروز شنیدیم همه ها. ایول.

 

می گه که،

سه تا همکار داشتم که یکیشون معتقد و عامل به روابط متعدد بود، دو تای دیگه با شوهر.

بعد وجه اشتراک همه این بود که صبح که میومدند سر کار، بخصوص اون دوتا خونگی ها، کارشون این بود که وقایع شب قبل را تعریف کنند برای هم!

سومی، هر از گاهی به اینها می پیوسته گویا و همیشه حرف بیشتری برای گفتن داشته است.

حالا نکته جالب اینکه می گه اون دوتا خونگی ها، عین میّت میفتاده اند توی تخت و هر موقع خیییییییییلی می خواسته اند به شوهره حال بدن، می رفتن ابروهاشونو مرتب می کرده اند!

خخخخخخخخخخخ

خعععععععععععلی نوبرید به قرآن.

همبر

ناهار، رفتیم بیرون.

یک همبرگر دوبل،

با آبجو اسلامی

به قدددری خوشمزه بود که نگو!

برای اولین بار با کارد و چنگال، همبرگر خوردم!

قطور بود. عمرا می شد که بگیری دستت و گاز بزنی. دستمال و کاغذ هم دورش نبود که بشه. یعنی اصلا مال گاز زدن نبود ماجرا. مال کارد و چنگال بود.

خیلی جاتون تهی.

خودمو به کجا ببینما :))

این یک اصطلاح است. تکیه کلام یک آدمی بود تو آبادی و من هربار یادم می افته و به خواهرهام می گم، با ذکر مورد!

والله.

طیّاره سوار بشی،

بری فلان هاب تو فلان خیابان روبه روی فلان مکان معروف، همبرگر بخوری دونه ای مثلا هشت پوند!

پونصد هزار تومن!

ای جان!

ای به کنار!

نعنا بخوری!

یک برگ نحنا بذاری دهنت و از عططططططری که تو حفره دهنت می پیچه، کیییییییف بکنی!

یک برگ جعفری را درک کنی!

معجزه چند پر جعفری را تو سوپ بفهمی!

خدایی، اگه خیلی سختم شد، که شد،

ولی خیلی هم فهمیدم!

شاید یکی از مشکلات بزرگان قوم ما اینه که خاک بر سرها نمی تونند با اونهمه ثروت و قدرت، به جایی سفر کنند!

نمی بینند.

ندیده اند.

لمس نکرده اند...

دختره هنوز بالع نشده بود. سینه اش صاف بود هنوزم منتهی، سوتین دو تکه تنش کرده بود با یک دامن، موزیک  تو گوشش و با اسکیت، تو خیابون ویراژ می داد...

حسّ شکفتن را قشنگ می شد توش مشاهده کرد! 

عین علف کوچک سبزی که آسفالت را می شکافه و سر بر می کنه، قبل از ممه هاش، حسّش فوران کرده بود از سرش!

خدا می دونه اگه اون سوتین را باز می کرد، سینه های اون بزرگتر بود یا من!

 

 

کم نجس تر!

میگه این همّتی خاک بر سر، قبل ریدن به پول ملی، سانسور چی بوده تو صدا و سیما!

واقعا یکی از یکی نجس ترند اینها!

اصلا اگه نبودند که خودی حساب نمی شدند!

می شدند؟

حالا فردا هم که قرار است صحنه را خلوت کنند...

موهام درد می کنه!!

یکی از مباحث  جاری این روزهای ما اینه که:

آبجی می گه بیا برو موهاتو کوتاه کن،

من می گم نمی خوام! 

چیه! فکر کردید لابد برامون مهمه که به قول خانومه، کدوم یکی از هفت تا دزدی که رو به رومونه سمت فوری بگیره، بقیه شون با اندکی تاخیر؟

نه مهم نیست. همه یک قماشند که اگه نبودند تو بازی شرکت نمی کردند اصلا.

بهرحال.

بحث کوتاه کردن موی من است.

خب نمی خوام خدایی. موی بلند دوست دارم! 

درسته کنارش و پشتش فاجعه می شه ولی من که اونجاها را نمی بینم که. جلوشو می بینم که تا تو چشمام میاد!  حالا صورتمو لاغر نشون می ده، خب بده!

واسه اینکه اذیت نشه زیاد، یک هدبند ازش گرفته ام، یک گاهی می زنم به سرم که موهامو از تو چشمام ببره کنار، هم خودم بتونم ببینم، هم ایشون بی خیال موی من بشه.

الان نمی دونم چرا یادم رفته از عصر برش دارم، موهام که زیرش بوده اند، درد می کنند! اتصالشون به پوست سرم درد می کنه!