فردا که بشه، یکماه می شه که من اینجام.
داشتم فکر می کردم که، کاش آدم یک جایی را می داشت، از خودش، که نخواد خونه کسی باشه.
من آدم منفی ای هستم. تا ذره ای سر لیوان خالی باشه، بخشی که پر از آب است را اصلا نمی بینم! کورم.
دیروز تلفن ثابت خونه زنگ می خورد. آبجی می گه احتمالا از این فروشنده ها باشند، برو بردار زبانت خوب بشه.
نرفتم. یارو هم بعد از یک مدتی قطع کرد.
این بعنوان یک رکورد از تنبلی و زیرکار در رویی، تا ابد، در کارنامه من موند :))
امروز بهم می گه، با نشستن تو خونه زبانت خوب نمی شه هااااااا! گاهی پاشو برو بیرون.
بعد من نگاه می کنم هوا سررررررد، دیشب بارون زده، سگ تو کوچه نیست، می فهمم بخاطر تلفنی که دیروز جواب ندادم الان اینو بهم می گه.
بهش می گم ببینم، سگ تو خیابون هست که من برم؟ بعدشم، گیرم که باشه، اینجا فرهنگ نشستن و حرف مفت زدن هست؟! اصلا می شه کسی را به حرف گرفت؟ تو ذهنم می گذره که بیشترین ارتباط کلامی این دو سال گذشته من با فروشنده ها بوده که خب چون الان هم مهمونم و کلا هم پول ندارم دیگه خرید هم نمی رم اینجا! اینو به زبان نمیارم چون خیلی ناراحت می شه از تکرارش منتهی، فکر می کنم که حتی خرید کردن هم دیگه ارتباط کلامی لازم نداره. لااقل اینجا نداره! چون همه چیز که تو فروشگاه چیده است و باید خودت بری پیدا کنی برداری، موقع حساب کردن هم که دستگاهها همه اتوماتیک است و با فروشنده طرف نمی شی اصلا! سبدتو می ذاره رو میز، دونه دونه بارکدها را خودت اسکن می کنی، هر کدوم که اسکن شد را می ذاری اون سمت میز، گویا این سر و اون سر میز هم ترازو باشه، وقتی ماشین می فهمه که همه وزنه ای که اون ور بوده رسیده به این طرف، خودش ازت می پرسه چطوری می خوای پول بدی! یا اسکناستو می بری لب شکافش و اون هورتش می کشه تو و باقی را تف می کنه برات زیر ماشین، یا کارتتو می بری سمتش و یک بوسه به لب هم می دن و چشمک سبز برات میزنه و بعد یک نوار بهداشتی قار و قار و قار از تو دل ماشین میاد بیرون که می اندازی رو کیسه ات و تمام! دیگه ارتباطی وجود نداره. سوالی نیست. حتی گاهی که ماشین خراب می شه یا معطل می کنه قبل اینکه تو بیای از کسی چیزی بپرسی اون مامور سیاهپوستی که داره سبدها را هم جمع می کنه و مراقب هست کسی دزدی نکرده باشه و الخ چراغ بالا سر دستگاه را می بینه و سه سوته میاد یک کلیدی می کنه به یک سوراخ ماشین و ماشین از نو کار می کنه. اصلا دیگه آدم با آدم کار نداره و لذا، یکم گاهی با خودت حس می کنی پیرمردها و پیرزنهایی را که به خانه سالمندان سپرده می شن درک می کنی!! آدمهایی که جایی مال خودشون نیست که کسی نتونه بهشون بگه از اینجا پاشو! میدونید؟ وقتی کسی نخوادتون، به هر دلیل، باید از اینجا پاشی بری یک وری بشینی که تو چشمش نباشی و تازه اگه حساسیتها بالا باشه مثل خود من، از جلو چشم رفتن هم کافی نیست! باید کلا نباشه طرف! می دونید؟
قبلا هم گفته ام. من آش خیلی دوست دارم. بعد یک مواقعی صبح ها سر راه می رفتم آشی، می خریدم تو ماشین می خوردم و بعد می رفتم شرکت. بعد وقتی خواهرم خونه بود، دیگه نمی تونستم این کار را بکنم! طفلک کاری بهم نداشت ها، خودم مرض داشتم! یعنی آش از گلوم پایین نمی رفت تنهایی برم بخرم بخورم! وقتی بود باید اونم می خورد. بعد نمی شد که من بخرم برگردم خونه براش بذارم مجدد برم سر کار. مسیر زیاد بود. توجیه نداشت. حالا اون اصلا نمی فهمید اگه من هر گهی می خوردم ها منتهی، کرم داخلی بود!
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!
یک چیزهایی را هیچوقت تجربه نکردم، مثل پدر بودن، شوهر بودن، داماد بودن و ...
ولی یک چیزهایی را خیلی پیش از موعد شاید، تجربه کردم! مثل حس بیسود بودن تو جامعه! زمانی که نمی تونستم پرتغالی بخونم یا حرف بزنم یا تلفن بزنم...
مثل حس فقر! درحالی که به جرات می گم اگه بحث های پزشکی و نمی دونم دیه و چیزهای عجیب غریب پیش نیاد، به اندازه دو نسل بعد خودم هم مال دارم که به شادی بفروشم و بخورم اما، نداری را لمس کردم!
مثل حس بی خانمانی، وقتی باید مراعات می کردم که وسایل و اسباب زندگی ام زیاد نشه که بتونم تو دوتا چمدون جا بدم و ببرم!
خانه به دوشی!
بریم درس بخونیم...
شماها چطوری شوهر می کنید؟! سختتون نیست تو خونه یکی دیگه باشید؟!
همینه دیگه. هر کاری بخواد سرتون میاره، بعد همه کاری که از توانتون بر میاد، از دادن تا زاییدن را براش می کنید،
تهش نه ارثی که می برید ارث است، نه اندازه یک دوزاری اعتبار دارید، تازه می گن زنِ فلان خره است! همسر فلانی است! یعنی ته ته ته بی وجودی!
امروز آفتاب نیست، منفی شده ام. سردمه. نشستم زیر لحاف که مثلا درس بخونم، اگه بتونم...