آقا، هنوز نصفش تو صندوق است نصفش بیرون،

فرمایش فرموده که آقایون باید مرتب تر و پوشیده تر لباس بپوشند...

من، خیلی احترام قائلم برای کسی که بهم مشفقانه توصیه کرد لال بشم اگه قراره برگردم ایران یک زمانی منتهی،

...

من خیلی چیز گوش می کنم. خیلی آشغالهایی را که تو یوتیوب بصورت هدفمند هر گروهی به زعم خودش چیده و عرضه می کنم، گوش می دم. یستمعون القول و یتّبعون احسنه اگه بخوام باشم باید بگم، یک تحلیل خیلی به دلم نشست.

بین اینهمه تحلیل، یکی هم داشت به این نکته اشاره می کرد که علی رغم همه تهدیدهای بالقوه و ترس ها و خط ها و نشان ها، سی میلیون (اون می گفت، ریاضی اش را نمی دونم) می گفت سی میلیون آدم بر ترسشون غلبه کردند و پشت کردند! و این یک واقعیّت است! و من به خداوندی خدا اگر خر بشم، از گربه ترسیده هم ببر تر خواهم نوشت! 

چیه؟ کاری دیگه که نمی تونم بکنم! زر می زنم فقط!

داشتم فکر می کردم، خطرناک ترین چیز، چیزی است که ترسیده است! می  دونید؟

داشتم صحنه ای که قاضی القضات داره به خودش رای می ده را نگاه می کردم. همین دیروز. 

دستش می لرزید!

افتضاح می لرزید!

نه کسی دور و برش بود، نه تهدیدی به جانش بود، نه حتی دلواپس نتیجه بود، اصلا دیروز، امن ترین روزش بود! می دونید! در امن ترین روز، چنان دستش می لرزید که لرزه به تن من افتاد. من داشتم به تذکر دوستانه ای که بهم شده بود فکر می کردم. برخلاف اینکه همه فکر می کنند همه چیز به تخممه و بهایی به حرف کسی نمی دم اما، حرف حساب که بشنوم، بها می دم. درگیر می شم. فکر می کنم. مرور می شه برام، و یک اتفاق دیگه که میفته اینه که منتاژ می شه تو ذهنم. من این لرزش دست را که دیدم یادم اومد که یک جایی می دیدم یا می خوندم که می گفت یک گربه را اگه دنبال کنی، بلا تشبیه، تا زمانی که تو سه کنج گیر نیفتاده گربه است، می ترسه و فرار می کنه اما، وقتی گیر کرد، وقتی پس و پیشش را بستی، وقتی ترس برش حاکم شد، فقط حماقت است اگه هنوز فکر کنی که با یک گربه طرفی! اون لحظه ای که ترس وجودی را فرا می گیره، گربه بی آزار از یک ببر، خطرناک تر است! و من، اون موقع که ترس را در دستان حضرتش دیدم، نصیحت دوستم را عمییییییقا لمس کردم!!! فضا، به شدّت، نا امن شده است...

این یک تقابل است البته. چون ترس، با این سمت ماجرا هم عجین است و حالا وقتی یک عدّه ای را ترس برداره، دیگه نه یک ببر، که لشکری از ببرهای ترسیده وجود داره که،

خدا به داد این آب و خاک برسه!

تو کارتونها دیده اید، شیرشاه مثلا، لحظه ای که گله گورخرها می ترسه، پا به فرار می ذاره، تو این فرار گروهی، شیر را زیر سمش لگد کوب می کنه! فکر کنم شیرشاه اصلا اینجوری بود یک صحنه اش...

نمی دونم

حافظه ام تلنبار شده

و من چه کنم که تنها جایی که ذهنمو تف می کنم وبلاگمه؟!!

چه باید کرد

چه باید گفت

آواز عشق را از شکیلا حتما گوش کنید. متنش را ذیل نظر خانوم نقّاشی گذاشتم، پست قبل.

امروز احوال یک ضعیفه ای را پرسیدم، از دوستان اسبق. می گفت چند ماه بستری بوده. 95 درصد ریه اش درگیر بوده...

تصورش هم سخته...

چه کشیده خانواده؟

یک زن جوون. سی و یکی دو ساله. چند ماه! بستری! 95 درصد؟

الان چه می کنه؟

چه جالب که مسوولان دولتی و حکومتی که اوایل کرونا مبتلا می شدند هیچ اثری از بیماری توشون نمونده. تازه زمانی مبتلا می شدند که درمانها روغن بنفشه بود و شاش شتر و سرگین خر ماده!