چقدر چیز نوشته ام!

وقتهایی که اعصابم خرابه بیشتر می نویسم یا وقتی سر حالم ؟

فکر کنم بنا را بذارم به پرتغالی نوشتم، اقلا هم کم می نویسم هم یکم درگیر می شه مغزم! بهتر نیست؟

آره بابا. سعی می کنم.

ببخشید خلاصه اگه زین پس خرچنگی نوشتم!

Eu vou escreve em Portuguesa de agora

boa noite

 

 

 

اووووووجب واجبات امروزه شرکت در انتخابات، 

یا هرچی که شما اسمشو می ذارید،

و رای دادن است!

حتی اگه نامزد خودتونم نبود به نامزد رقیب، 

طبق توصیه حسن!

 

چون این اصلا بحث انتخابات مجلس نیست! این تکرار رای آری یا نه جمهوری اسلامی است و خب،

رای هممممه ما هم از قبل، هنوز نداده پیداست که آری است

فقط تنبلی نکنید خدا سر شاهده!

والله!

من خودم شاید بلیط بگیرم بیام بدم و بیام.

 

طرح تفکیک شلوغی!

داشتم فکر می کردم شب برم اون لیمو ترشی که مونده را مفصصصصصصل بچلونم رو شامم، طعم پیدا کنه یکم!

نوشته بود، راست یا دروغ نمی دونم، دو نفر تو قم کرونایی شدند. گویا مصرف بالای ویتامین ث طبیعی (پرتغال و لیمو) و زردچوبه توصیه می شه. دیگه فرض کنید که همه از دم مریضند و خلاصه با کسی هم دست ندید و ماچ و فلان نکنید تا ببینیم چی می شه...

طبق معمول یکی هم می گفت دیدند تنور انتخابات گرم نشده، گفتند بگیم کرونا اومد ملت ترسیدند نیومدند بدن وگرنه، ملت عااااااااااااااشششششششق مان!

و خدایی من فکر می کنم کسی که قدم به سمت صندوق بر می داره خونهایی را داره پایمال می کنه که هنوز کف خیابون است! رفتارها اونقدر وقیح شده که هیچ مدلی نمی تونم بفهممش. خونهای سفید در محبس و سرخ در کف خیابان، برای چی؟ ما که این نبود انتخابمون! حتی همون یک رای که داریم.

داشتم فکر می کردم باید یک طرحی داد، دیگه این روزها هر ده و قصبه ای را ببینی یک میدون یا خیابون امام خمینی یا انقلاب داره، یک میدون آزادی. فکر کردم از این پس هرموقع نیاز به حرکتی شد، اونها که موافق اند، برن میدون امام! اونها که مخالفند، برن میدون آزادی!

اینجوری بی اینکه هزینه های عجیب رای گیری و صندوق و ناظر و شمارشگر و الخ پیش بیاد، ملت در امن ترین فرم از هم سوا هم می شن. دیگه اگه مثلا انقلابی ها بیان سمت آزادی که این گووووووسفندهای نفهم را کتک هم بزنند، جز اینها سرشماری می شن! اینه که بهتره نیان! اینها هم همینطور. دیگه بالاخره بعد از یک مدت معلوم می شه بابا کی به کیه خب. هرچند عینهو عبدالله عبدالله بازم می گه ما قبول نداریم آرا را. حرومزاده لجن!

 

ریاضیات

رفتم ببینم ژاگوبی چه بود و چه کرد،

می بینم کرل و دیورژانس هم افتاد تو مغزم!!!

:(

اما ژاکوبی که بود و چه کرد!

ژاکوب ژاکوبی در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود!

 

شما این تک جمله را از رادیو هر کشوری بشنوی باید بزنی بترکونی اون رادیو و اون کشور را. این دقیقا و تلویحا داره می گه بقیه ملت جنده بودند! بقیه یک چیزی بودند که این نبود! بماند که امروزه جندگی شرافت پیدا کرده به یمن مذهبیون اما، قرار نبود این باشه! قرار نبود اصلا مذهب امتیاز باشه. دین امتیاز باشه. خدا امتیاز باشه. این مصادره به مطلوب چیزی است که مال همه است! مگه خدای مسیحیت با خدای باقی دینها فرق داره؟ همون است. وقتی کسی به داشتنش فخر می فروشه یعنی اونو برداشتهب رای خودش، به بقیه مثلا دودول داده است. اونی که بقیه بهش اعتقاد دارند دودول است، مال این خداست بنابراین این فخر می کنه به آنچه بهتر از بقیه دارد.

کرل و دیورژانس چی شدند؟

 

موز

آنتونی،

پسر استادمون،

یک موز گرفت دستش،

رفت تمام پوستشو کند انداخت توی سطل

مغز موز را دستش گرفت و خورد تا تمام شد!

خارجی هم هست باباشم استاد است! 

حالا شما یک موز بخوای بخوری ببین چه علم شنگه ای به پا می کنی! یکی می گه از سرش پوست بکن یکی می گه از تهش بازش کن یکی می گه با کارد عین تایر ماشین گردگرد ببر...

عین آنتونی باشیم!

راحت!!!

خیلی باحاله باباش میاد تو بخش سوت می زنه و آواز می خونه و راه می ره بین اتاق خودش و اتاق ماها... دوست دارم آدمهایی که کارشونو خوب بلدند... و همه به تخمشون اند!

رعنا خانوم نوشته بود : "از خدا بخواه"

و الان دارم فکر می کنم که خدای مسلمونها هم یک جایی گفته زندگی برتون سخت می شه اگه غافل بشید از یاد ما:

فمن اعرض عن ذکری فانّ لهو معیشتا زنکا

املاش انشا الله درست باشه. همین مایه ها. کسی که از ذکر ما روی گرداند معیشت سختی خواهد داشت.

...

معیشت این بی خداها که خیلی خوبه که!

غم به دل کسی نیست!

ساعت ده شب تو اتوبوس بیش از نصف آدمها زن اند! زنی که اگه تو کشور ما بود باید الان مشغول شستن قابلمه های شامش می بود و فکر فرداش، اما اینها که خوب راحتند از همه چیز!

از پختن شام ،ناهار، حتی از آرایش کردن و گریم!

مسجد هم ندارند. کور بشم اگه حتی یک نفر با تسبیح یا جای مهر دیده باشم!

اینها مصداق اعرض عن ذکرالله اند! اعراض مجسم اند! بعد تو پارک کنار خونه هاشون بوته های گل آزالیاست!! سر دیوارهاشون انواع غنچه ها...

کجای ماجرا غلط است؟

می دونم هیییییچ ربطی به هیچ کجام نداره ها اما،

دلم می خواد سرچ کنم ماتریس جاکوبی را ببین چی بود!

ریاضیات!

شده سر دیگ رب گوجه باشید، موقع قل اومدنش ؟

اون رب گوجه وقتی به نزدیک دمای جوش برسه حباب می زنه، حبابها می ترکه و ترکشهای داغی به اینور اونور پرت می شه! ترکشهایی از عصاره داغ گوجه! 

تفاوتش با جوشش آب در اینه که آب، خیلی سبک سر است! هم حبابش نازکه هم زود می پوکه هم رقصش شدید است و تند و قابل مشاهده اما رب گوجه، مخوف است! سنگین است! چابک حباب نمی زنه ولی وقتی می زنه هم می پاشه، می سوزونه... یک خوف ناکی خاصی است تو نگاه به سطح دیگ رب گوجه...

مغزم، گاهی عین اون دیگ، حباب می زنه !

تلاشهایی که من کیف می کنم از مزه مزه کردنش. حبابهایی که انگار می خواد بین یک رشته از دروس با یکی دیگه پل بزنه. چیزهایی که از این به اون می پره و از اون به این و ایده می ده...

گاها بعد می بینم اینو صد بار تو کتاب هم خوندم منتهی ،وقتی خودم کشفش می کنم تازه تو کتاب می بینمش! و تازه لذّتشو می برم...

ماتریس جاکوبی! یک چیزی بود، یک محللی در ریاضیات، واسه تبدیل دستگاههای مختصات! واسه فراهم کردن اینکه زاویه دیدتو به یک مساله خاص عوض کنی! یک تایر ماشین از یک سمت که نگاه کنی دایره است، از سمت دیگه مستطیل است!!!  از یک زاویه دیگه یک حلقه است! اصل ماجرا یک چیز است. یک لاستیک است. چیزی که فرق داره ماهاییم. زاویه دید مهم است! جایگاه بیننده نسبت به موضوع مهم است...

جاکوبی، راز این تبدیل و تحول است!

خدا رحمت کنه دوست از دست رفته، سمپاش را.

و خدا بیامرزه قصّاب لبنانی، یلدا جراح را.

و باقی ، همه را...

سمپاش اگه بیراه نرفته بود لاجرم بلد بود جاکوبی را!

با اون دماغ درازش بچه ...

 

 

بده آدم ظاهر و باطنش یکی باشه

منم نه که لاغرم، به قول این رفیقمون خوفناکم همینطوری هم،

دیگه یک مشکلی پیش میاد هم بدتر می شم!

صبح رفتم سراغ رئیس بخش. گفتم آقا چهارتا صندلی درست درمون بدید اتاق ما!

اینم گفت چشم چشم! حالا تا ببینم چشمش موثق تره یا پشمش.

بعدشم گفتم این استاد راهنما را نمی خوام! 

گفتم من پروپوزال دادم، همکارتون گفت خوب نیست. باشه قبول خوب نیست. شما یک خوب پیشنهاد کنید!

گفتم اینجور که این بابا داره با من پیش می ره من بیست سال دیگه هم نمی تونم تمام کنم!

گفتم اگه کسی پولشو می داد حرفی نبود من فکر می کردم این یک شغل است بیست سال میومدم می رفتم ولی الان، دوره شما سه ساله بوده منم نگاه جیبم کردم واسه سه سال پاشدم اومدم! یک درس را سه ترم طول می ده که صرفا جمع آوری مقالات بقیه بوده نه اختراع لازم داشته نه ابتکار، دیگه من اگه وارد تز بشم که هیچوقت این ارضا نمی شه!

رفت که فکر کنه.

با این فرمون باشه دکترا را در اولین فرصت شغلی ای که پیش بیاد قربانی می کنم! زنده باد پول! دکتر چه خریه؟

از خود ما

آدمها، 

عیهو ریگ روی غربال،

با هم جفت می شن.

نا هم اندازه ها فقط رد می شن از کنار هم

می گذرتد

شاید بمالند به هم منتها، نمی مونند!

اونها که کنار هم می مونند، به طرز حیرت آوری شبیهند به هم. 

سایز همند، اینجور بگم!

اگه یکی پست فطرت است و اون یکی تعالی نفس داره اما در عوضش، این دومی ترسو است! معدل جفتشون یکی است!

اگه یکی زشته، اون یکی از این زشت تره که فکر میکنه یکی خوشگل بهش اهمیت داده و مونده باهاش یا برعکس، خوشگلتره نگاه این می کنه روحیه می گیره می گه به به! هرجا بریم نگاه ها به منه!

چی می شه یک عده این میون عینهو کلوخ، تک می مونند! 

اینها عین من اند...

یعنی هیچکس، قدّ ما ساخته نشده اند؟

می دونم ریدم به ادبیات منتهی، دلم کشیده است! دقیقا همین! آیا هیچکس را خدا، قدّ ماها ساخته نشده است!!!

کی به کی است...

آدمها عینهو ریگ،

رو الک...

اگه یکیشون پست، ...

اگه یکی بز دل است...

اگه یکیشو گداست...

اگه یکیشون خداست...

به حسین گفته اند یک مدتی زنشو نکنه! مرض  قلبی داره رگهاشو نمی دونم چه کردند، هیجان گویا بد است! نوشته زیر گلومه!

گفتم به دکتر می گفتی دکتوره، یک نو بنویسه! کی به کیه !

آدم چه می فهمه زن کیه...

معین می خونه قاتل ما از خود ما، با خود ما، از ما بود، با ما بود، در ما بود...

همین مایه!

 

کفل

دیروز زن محمد رفته بود پا تخته، وع که عجب کمر و کپل (کفل) زشتی داشت! ییهو یک قنبلی اون وسط گنننننننده و چاق و پهن شده بود! هیچ خوشم نیومد. خوب شد این ممّده گرفتش خطرشو مرتفع نمود. دمت گرم ممّد خره.

این دختر تهرونیه کونی دیروز تمام وقت از رو دست من نوشت و از من جزوه گرفت. اسما خانوم. می گم ابن الوقت، این!

ولش کن حالا.

آقا ما یک آبجی خانوم داریم که خیلی تمیزه. دیروزها، براش نوشتم می دونی چرا باید حوله حموم را بشوره آدم؟ دیدم نوشت برای اینکه پرزهاش باز بشه از هم و حس خوبی بده موقع خشک کردن. گفتم خب این که به جا، ولی دلیل اصلی اش اینه که امروزه آدم حموم که می ره تاز چرکش خیس می خوره، وقتی داره خشک می کنه عین اینکه کیسه بکشه به چرک خیس خورده، تااااااااااازه چربی تنش بلند می شه و می چسبه به حوله! اینه که پرزها را هم به هم می چسبونه. حالا بعد حوله را آفتاب می کنی و خشک می کنی ولی مرتبه بعد که می ری حموم، درست مثل اینه که چرک خشک بمالی رو چرک تازه! حمّوم نمی ری که!

خخخخخخخخخخخ

دو روزه داره فحشم می ده! :))

راست می گم خب. و الاّ به نظر شما چرا پرزهای حوله حمام باید بچسبه، یا بخوابه؟ چه چسب حلال در آبی مگه بین حوله و بدن و هوا وجود داره؟!!

بگذریم.

خواب موندم امروز. یعنی دیشب تو مترو یک سوال برای فهیمه فرستادم که به طبع ساعت پنج صبح جوابشو داده بود. خوندمش و بعد خفتم و دیگه خوابم برد! دیرم شد امروز. برسیم به نماز آقا یکم.

حموم هم نرفته ام! خخخخخخ

 

چه خاکی به سرمون شده هااااااا !

مشق زبانمو از اینها می پرسم،

دو تا پرتغالی و دو تا برزیلی، جمع می شن با نت سرچ می کنند تا بفهمند چی باید بگن!!

زبان اینهمه سخت؟!

بیخود نیست امپراتوری پرتغالی ها از هم گسست ها!

لابد یکیشون که نون می خواسته هرچی می گفته من گشنمه بقیه نمی فهمیده اند، از گشنگی می مرده این!

یا مثلا می گفته من سکس می خوام، بقیه سرشون نمی شده، نسلشون کم شده کم کم!

پوفففففف!

 

خرق عادت

به عقیده من، که درست تر از اون هم سراغ ندارم در کسی،

بعضی عادت ها را باید شکست!

حالا نه در حد اینکه مثلا رو دستاتون راه برید منتهی،

آسمون به زمین نمیاد اگه یک شب بالشتونو بردارید بذارید اون سر که همیشه پاتونو می ذارید!

اولش مقاومت شاید بکنی که عه و پیف و بو پا می ده و الخ منتهی،

بذارید!

بذارید تا اگه پاتون بو هم می ده، اولا بفهمید، بعدا با بوی خودتون اخت بشید! چه اشکال داره!

یکی از کارهایی که من کردم و بازم می کنم اینه که از فریزر بعنوان سطل آشغال استفاده موردی می کنم، گاهی!

خخخخخخخخ

رنیتو از ماهی بدش میاد. بوش و شکلش و مزه اش هیچی را دوست نداره. منم خیلی کم کرده ام ماهی درست کردنم را منتهی خب گاهی هم درست می کنم. حالا برای اینکه بچه اذیت نشه، اولا سرخش نمی کنم، تو فر کبابش می کنم کمتر بود بده بعدشم، آشغالش را توی سطل نمی ریزم. تو سطل که بریزم یک هفته ممکنه بمونه و فاسد بشه و قوز بالای قوز بشه تازه، فاسد هم نشه بهرحال بو می ده. این آشغال ماهی را می کنم  تو پلاستیک بسته بندی قشنگ، می ذارم دم فریزر، اولین باری که یادم بود می برم سوا می اندازم بیرون! اینجوری بوی ماهی واقعا محبوس و فریز می شه و کسی ازش اذیت نمی شه. 

ما اینو به آبجیهامون گفتیم یکدور که تمام عق زدند، اون یکی که هنوز که هنوزه شاخکش هواست می خنده!

امروز با تکرار این عمل انسان دوستانه، بهشون اطلاع دادم!

خخخخخخخ

باور کنید می شه. طوری نیست. جهادسازندگی برای اهالی یک روستا توالت بده بود. سنگ توالت از این سفیدها. بعد که رفته بود سر بزنه دیده بود اون گلوی سنگ را مسدود کرده اند و توش خمیر نون درست می کنند! والله اینم یک گام بزرک به سمت بهداشتی شدنشون بود خب.

یا مثلا آقایون اگه زانوشون درد می کنه می تونند تو روشویی بشاشند! حالا خارجه جای مخصوص داره اما ایران که نیست، خب فقط سرشو بگیرید و خدایی بعد هم تمام روشویی را بشورید ها. دمتون گرم.

شماها چه خرق عادتهایی بلدید؟

خخخخخخخ

 

 

یک  دنده

باز با استادم پریدیم به هم!

حرومزاده میگه عکسهای گزارشتو ازش بیار بیرون که پرینت کمتری بگیرم 

نوشتم پول اضافه هاشو میدم، اصلا کلشو پرینت بهت میدم، وقت منو تلف نکن با این کار!

عصبانی شد😂

حرومزاده من به روضه خوندن حسن ایراد میگیرم طبعا حواسم هست هر روزی که اینجا باشم و کار مفیدی نکنم چقدر پام در میاد!

 

موضوع اینه که حجم فایل من زیاد شد. بخاطر عکسهایی که باید می ذاشتم داخلش.

بعد این ذوقش شد، گفت آقا نوشته ات را فصل فصل کن که حجمش کم بشه تو ایمیل دادن مشکل پیش نیاد

هفتاد صفحه نوشته که دیگه این مسخره بازی ها را نداره، نکردم! در واقع گشتم یک راهی پیدا کردم که حجمش کم بشه بتونم ایمیل کنم، بعد هم براش نوشتم رشته بحث از دستم در می ره، می خوام یکپارچه باشه فایلم.

این، کرم بازی کردن با این امکانات را داره منتهی بهانه از دستش گرفته شد.

اخیرا رفته بود برای اینکه پرینت کمتری بگیره عکسها را حذف کرده بود. الانم تو ایمیل نوشته که یک فایل کامل بده یکی فقط عکسها را بده یکی نوشتار بدون عکس!

الاغ، داره اذیت می کنه. برای من کاری نداره به تمام شکلها یک استایل نسبت می دم بعد هم دم ارسال، ییهو می زنم کل اون استایل را انتخاب می کنم و حذف می کنم. شر می خوابه. فقط یکبار باید فایلمو درست کنم ولی، زورم میاره که این آدم کل علم را ول کرده، داره بازی می کنه با من. به زبانم گیر می ده و به این جینگولک بازی ها.

باید کم کم شروع کنم براش پرونده درست کنم. ایمیلها را باید فایل کنم، هر آینه ممکنه لازم باشه بشورمش، عوضی را!

فکر کرده با بچه لیسانسه طرفه. عوضی! کارهایی که من کردم را تو تخم هم نمی کنی زیرشونو امضا کنی، چه برسه که بری بایستی مسوولیت گردن بگیری اجرا کنند خون هم از دماغ کسی نیاد!

چلمن!

 

اینو یادم رفت بگم

دیروز ابروهامو خودم کوتاه کردم، 

یکم!

اینقدر چهره ام باز شده! خعلی باز شد! خودم می فهمم!!

نکته:

برید ابروهاتونو خودتون کوتاه کنید!

اینقدر چهره تون باز می شه!

خعلی باز می شه! خودتون هم می فهمید!

خخخخخخخخ

الینا اومد. یک دستمال صورتی داره بدتر از خدمه ایرانی، همممممممه جا می کشه. میز منو دفعه قبل کشید، با ادکلن خودم باز تمیزش کردم. بو می ده پارچه!

ابله چرا شیشه شور نمی زنه؟!

 

پی، شی

بهش می گم دوست دخترت را به دوستا و همکارهات معرفی کردی؟

میگه نه هنوز.

...

خب، پیداست که نمی خواد بگیرتش! 

پیداست شش گوشه دلش ارضا نشده وگرنه همون دور اول که میخ اسلام را می کوبید می رفت به همه می گفت که خلایق، اینه! 

وقتی قایم می کنی، یعنی یک چیزی یک جایی کسر شان است برات! یعنی یک معیارهایی داشته ای یا شکلهایی مد نظرت بوده یا کسانی را قبلا پسندیده بوده ای که با این آدم متفاوت است، اینه که با خودت درگیری! وگرنه، چه دلیلی داره آدم دوست دخترشو از بقیه قایم کنه؟!

حالا این دوست دختر ابله را نگاه که به عشق این یابو، بلاتشبیه، می خواد بحث مهاجرتش را کنسل کنه! که بمونه یک عمر از نوار بهداشتی خودش تا داروی فلان آقاش، درگیر باشن...

بمونه که یک ریش بزی پدرسوخته ای در حالی که هنوز ملت عزادار آبان و طیّاره اند بیاد با خنده و شوخی راجع به آمار کشته ها حرف بزنه و مزه بندازه! واقعا چی شده ما مسخ شده ایم؟ چرا یکی کفششو پرت نمی کنه سمت این گربه؟

اون یکی اومده می گه هرچی پیشرفت بوده از تدبیر آقاست، هرچه شکست بوده از عملکرد بد ماها!!!

یعنی باید تخته کرد در اینهمه دار العلم و دار العقل را...

یک عده که برگشته اند، اون خرهایی که پای این منبرها می شینند چی فکر می کنند؟!

یارو رئیس جمهور است. کل کابینه را جمع کرده، روضه حضرت کیک می خونه! گرون ترین روضه ای که تاریخ به خودش دیده! حقوق این پدرسوخته ها را جمع بزنید ببینید هر دقیقه اش ملت چقدر داره بابت حقوقشون فقط خسارت می ده. بعد روحانی می شینه روضه می خونه و تشبّه به بکا پیدا می کنه که چی؟ 

نمی فهمم...

فهمم نمی رسه که اگه می رسید، شاید اینها را نمی گفتم.

بگذریم.

تو کل مسیر می خوندم آلتو، بایشو، بونیتا، پی شی!

امیدوارم معنی بلند، کوتاه، زیبا و ماهی بده!

همیشه اینها را با همه عدم شباهتشون قاطی می کنم! مخصوصا بونیتا را با پی شی!  چه کار هم دارند هم نمی دونم.

alto

baixo

bonita

paixe

راستی، اینجا، حرف x الفبا را می خونند شیش!

دقیقا 6 !

 

جناب مریم جون، نخواستی عیبتو بهت نشون بدم عمو؟

حق داری. هرکسی شهامت و جسارت و شجاعت اینو نداره که با خودش رو به رو بشه منتهی، اگه زمانی خواستی بگو، تا تکککککککک به تککککککککککک عیوبتون دوستانه، بشمارم برات تحویلت بدم!

البته اگه می شناسمت! چون مریم که خب زیاد است.

 

جناب م، یحتمل محسن خان، شما یک  دکتر روانپزشک حاذق برو عمو!

(حالا هرکی اسمش محسن هست نیاد هی بگه من نبودم ها. با همونی ام که بود! )

 

نا دزد!

قرار بوده برم کلاس یک نرم افزار رفرنس دهی به نام mendeley

اولا که هی ایمیل می دن یادآوری میکنند

بعد الان می بینم ایمیل دادن عذرخواهی شدید، که چون کلاس به زبان پرتغالی است، شما می تونی بیای برات خصوصی بگیم!

یک ایمیل نوشتم براشون

ارسال نمی شه!

حالا اگه یک نقطه اشتباه توش گذاشته بودم همینکه موس به نزدیکی دکمه ارسال می رسید، این دست گیرنده بودش ها،

عین عکسهای صبح.

منتهی،

الان نمی ره نامرد!

بگذریم

صبح، یک بزرگواری یک ایمیل داد، من هنوز که هنوزه دارم سعی می کنم هضمش کنم.

راجع به اون مشورت بود در بحث صیغه و ...

نوشته بود که آدمها کاری را می کنند که بهش فکر می کنند.

بذارید عینشو بیارم. واقعا دلم نمیاد اصل را خراب کنم. ببخشید رفیق که خصوصی ات را عمومی می کنم. ارزش داشت کلامت.

"... ادمها همون کاری رو انجام میدن که دلشون میخواد. پرسیدن و اینکه چه جوابی میشنون خیلی براشون اهمیتی نداره. کسی که به چیزی فکر میکنه یک روز انجامش میده..امیدوارم ادم درستی سرراهش قرار بگیره"

دارم فکر می کنم خودت هم کاری را می کنی که دلت می خواد؟ به چی فکر می کنی الان که در آینده شاهدش باشیم ؟!

 

بگذریم.

یک چهارم نماینده های مجلس فعلی به جرم دزدی و اخلاس و فساد تایید صلاحیت نشدند.

یکیشون که جزو صالحین بوده، تاجگردون نامی، از گچساران، فقط در حد چند کلیپ چندین ده دقیقه ای کیفرخواست داره، بعد رفته بیابان های گچساران را چنان نورباران کرده و خرج کرده که اگه تا قبل این به شفافی خود حضرت آقا هم بود، الان دیگه اصلا این آقاست!

چه خبره؟! بی صاحبی هم حد داره به قران! چه خبره یکی از گشنگی مرده یکی اینجوری از بس خورده داره بالا میاره! چتونه! چرا بزرگتر نیست بالا سر کار ؟!

 

 

شمیم

درس که می خونم، کلّه ام شروع می کنه به خاریدن!

می خارونمش و موهاشو می کشم،

تمام موهام می کنه! لاید کتاب!!

یادم افتاد شمیم پولهاشو می ذاشت لای کتاب :))

بچه خوبی بود. دوستش می داشتم.

هنوزم البت.

 

ذیل پست درد، یک عزیز ناشناسی سوال کرده که بره صیغه یک متاهل پولدار بشه یا نه.

راستش، سخت است جواب دادن.

نگاه می کنم می بینم دوستی دارم که ده سال است این کار را شروع کرده، و البته آدمشو هم چندبار عوض کرده است،

و دوستان دیگری که عین ببر بر سر بکارفت خفته، ده سال حالشو نبرده اند.

راستش، الان که دیگه سن ازدواج و الخ گذشته آدم شاید فکر کنه که خب اونی که داده انگار برد کرده.

بهرحال هردو سختی هایی داشته اند و شاید اونی که تجربه کرده، کمتر از خودش طلبکار باشه.

رفقایی که تجربه دارند این بنده خدا را راهنمایی کنند. میدونم اقلا یک نفر هست که دو سه سال است تازه این رابطه را شروع کرده و درگیری های ذهنی اش دقیقا مثل این رفیقمون بود. بیاد ببینیم الان چی می گه. پشیمونه ؟

بعیده.

 

خلاصه کسی نظری اگه داشت با حفظ ادب و متانت و احترام، بنویسه لطفا

 

یکی از مواردی که ما را گایید، به معنای واقعی کلمه، این ایرانسل بود!

هر روز که پیام می ده بیا 4G کن

بعد بیا دائمی اش کن که من خاطر جمع باشم ماهی اینقدر درآمد دارم ازت!

بعد تازگی پر رو شده پیام میده با 50 هزار تومن دائمی اش کن!

برو نکککککبت!

والله

فردا یک کلاس دارم، اشتباهی فکر کردم امروز است. کلا ریخت به هم همه زار و زنبیلم.

یک کاری هم صبح کردم تو تلگرام اونم نمی دونم به خیر گذشت یا نه، ولی شد دیگه! می خواستم یک عکس بذارم گروه، یک عکس دیگه گذاشتم!

خخخخخخخ

بد نبودش ها. منتهی، دیگه تا اومدم دانشگاه و نت وصل شد مجدد و حذفش کردم یکربعی طول کشید. البته نمی دونم چطور عکس بارگذاری شد وقتی من نت نداشتم، اما برای حذفش باید می رسیدم به جایی که نت داشته باشم. خلاصه که، دقت کنید رفقا.

بریم ببینیم چی عایدمون می شه در این روز خدا. 

عزّت زیاد

 

هم خونه ای عزیز، پنج تا درس داشته،

دو تاشو افتاده!

یکی با 2

یکی با 3

دو از بیست!

واقعا خدا برای بعضی ها خوب میسازه!

از محل بیمه عمر مادرش پول یامفت میرسه بهش،

البته تا وقتی ننه اش زنده باشه،

به تخمش نیست هیچی.

هیچچچچچچی!!

شکمش مهمه البته. اینقدر میخوره که میگه تاحالا بخاری روشن نکرده! از بس گرمشه!! 

یک مثالش، پیتزا از سوپری میخره، دو تا بزرگ، بعد میاره روی پیتزا خودش چیز اضافه میکنه مفصصصصل. بعد دو تا پیتزای غنی شده را طی یک مرحله میخوره😄

یعنی مداااااام تو مسیر اتاقشه و آشپزخونه که مبادا یخ هم بخوره! داغ و داغ از. تو فر، که خوش خوراک باشه.

حالا برای فرار از افسردگی و عذاب وجدان، بازم بجای درسهای ترم دومش، داره فرانسه یاد میگیره😄

خدایا، برسون پول مفت!

 

 

درد

بهش می گن اسپنک!

تعریف داره،  مکانیزمش شناخته شده است،

اینکه حین سکس، با دست باز، گوشت زیر دستتو به فرم کتک، بزنی!

سیلی هایی با پنجه باز مثلا، بر باسن

الان نمی دونم کجا بود که دقیق شرح داده بود چطوری باعث ترشح چی می شه و ارضا می شه طرف!

طرفی که کتک داره می خوره!

لابد دیده اید تو کلیپ ها. یک لقمه کون تپل سفید که از بس کوبیدن سرش قرررررررمز شده است!

آدم وقتی ندونه می گه نگاه وحشی چکار کرده با زن منتهی، بعد می بینی معکوس بوده!

خلاصه اینکه درد، لذّت داره! 

یک گاهی که دندونتون درد میگره مثلا، وقتی راه به جایی ندارید، تا مسکن میاد اثر کنه، اون حس سیّالی که تو لثه می پیچه و از این سر می ره به اون سر دهن و نمی دونی چرا عضله پس گردنت گرفته از درد لثه، اون سیال را اگه درست مزه مزه بکنی تو دهن، اگه بتونی محلی که تو مغزتو داره سوک میکنه کشف کنی و تمرکز کنی، می بینی انزال هم ممکنه بهت دست بده!

یک لحظه

از درد !

و اصولا لذت با درد همراه است! چه به اصوات حین سکس گوش کنید چه به صورت مفعول فیزیکی رابطه، حس می کنی این در اوج درد است! و همزمان، در اوج لذّت!

تو علم مکانیک جامدات بهش می گن جریان همبسته! می گه سطح تسلیم بر سطح پتانسیل کرنشهای پلاستیک اگه منطبق بود، نیرو  اگه هم جهت با تغییر شکلها بود، ...

مغزم گوزیده...

نمی فهمم چطور چیزی به این غامضی را یکی کشف کرده! چرا من نمی تونم حسّی بهش پیدا کنم آخه؟...

تمامشو می فهمم ها. عینهو آخوندی ام که نوک منبر می تونه آدرس خونه فلان حوری را تو بهشت، کوچه به کوچه و گذر به گذر به پرتغالی حتی بگه منتهی،

نمی دونه لذّت فلان اون حوری چطوره !

و من اون لذّته را می خوام  درک کنم!

نمی تونم!

آخرش هم گمونم باید مستوربین کنم!

به قول خارجی ها البت!

اگه درست نوشته باشم.

(شما یواااااااااااش، بخونید جلق!)

مغزی اش را می گم! وقتی نمی فهمی واقع مساله چیه بعد دل خودتو به یک چیزی که فکر می کنی اونه خوش می کنی درحالی که نه این اونه که هیچ، تازه اشتباه هم برات جا می افته!

خب چه کنم!

در اون ارضای جنسی ناشی از درد اینو اضافه کنم. انگار درد به اوج که میرسه یک لحظه تمام قدرت مغز را معطوف به خودش میکنه و بالطبع،  کنترل از سر خیلی جاهای دیگه برداشته میشه. اتفاقی که تو لحظه انزال شبیهش رخ میده. یک لحظه برق طرف میره، رااااااحت میشه! انگار یک لحظه اقلا، نو این دنیا و تو جسم نبوده... زن باشه چشماش مییییره، کنترلش بر حنجره اش میره، ... 

پفففففف

 

موسیقی

داشتم فکر می کردم من اگه معلم بودم،

یواش،

یک جوری که نیان بگیرنم،

به بچه ها می گفتم که هیچی را باور نکنند!

نه دین را باور کنند

نه سیاست را

نه تلویزیون را

نه حتی خوب یا بد را، جوری که ننه و باباهاشون می گن

بعد یک عااااااااالمه براشون مثال می زدم که بفهمند دارم راست می گم

عوضش، 

توصیه می کردم ریاضی را باور کنند

به شیمی اعتقاد بی چون و چرا داشته باشند

فیزیک، قوانینش آقا و آقا زاده نمی شناسه، می شه بهش اطمینان کرد!

می شه با موسیقی رفت جلو و یقین داشت که همیشه و همه جا نت سفید دو برابر سیاه است!

راستی ها، چرا تو موسیقی حتی، سفید دو برابر سیاه ارزش داره؟!

و هرچه پرچم  ها کمتر باشه، ارزشمند تر است!

انگار هرچه کمتر شعار بدی،واق واق کنی، پرچم هوا کنی و شاخ و شونه از خودت در کنی، موقر تری، با ارزش تری، خونه زمانت بزرگتر است و حتی نوازنده چیره دست هم به تو که می رسه باید تانّی کنه! یواش، خونسرد، آرام، متین...

نت های کوچک صدا زیاد دارند اما وقتی برسی به میزانی که نت بزرگ داره، این سکوت است که مستمع می شنوه، و از سکووووووووووووووت،،، چیز می فهمه!

...

دارم فکر می کنم نه که قوانین هیچ علمی را آخوند محترم نذاشت،

اینه که به علم و به قانونهاش می شه ایمان داشت!

نه تقیّه توشه نه امّا!

نه تبصره نه مصلحت نه ضرورت!

بر پدر دروغگوی مردم فریب لعنت باد...

 

این سنگین شدن و قهر کردن با آدمها، خب زیانهایی هم داره. بهرحال شما یک گااااااو را هم در نظر بگیری یک مزیت هایی داره که مثلا شیر می ده یا پهنش برای سوخت مصرف می شده یا گوشتی بوده... خلاصه می گم وقتی گاااااااااو کلی منافع در کنار خودش داره دیگه قطعا اسما و طاهره و زهرا هم یک منافعی دارند که وقتی آدم باهاشون سنگین می شه اینها را از دست میده.

یکی از منافع اینها این بود که سر کلاس زبان می فهمیدند معلممون چی می گه. بعد منم نه که نفهمم، من یک چیزی تصور می کردم بهرحال. بعد از اینها اگ می پرسیدم چی شد، با دو تا جمله دقیقا میفتاد که خب معلم چی گفت. 

الان، نمی پرسم

بعد میام منزل، مدتها باید سرچ کنم تا بفهمم چی به چیه!

خخخخخخ

کله شقی دیگه.

البته این بد هم نیست. حداقل حسنش اینه که اینجوری من کتاب می خونم و دانسته هام خیلی قابل اعتماد ترند از اینکه از کسی بپرسم. ولی خب وقت خودش را می گیره بهرحال.

از صبح تا الان که سرچ کردم بالاخره یکی اش را فهمیدم و خب، گور بابای اسما و زهرا و باقی!

والللللللللللله!

خاکشیر می گه، در جوانی تا توانی منّت دختر نکش، دست خود را حلقه کن بر قامت کیرت بکش!

حالا دیگه درس خوندن و فهمیدن یک قاعده گرامری که منت کشیدن نداره بی شک!

 

میگه، اگه اف ای تی اف تصوسب نشه، همه حسابهای بانکی ایرانیها را، به جرم ایرانی بودن، میبندند.

نه که پولشونو بخورند ها. صداش میکنند، میدن کولش ببره خودش نگه داره.

خب، 

خیلی بد. حرفی نیست منتهی، دانشجویی که کلللللللل پولش تو یک جیبش جا میشه، عزای چیو داره؟ واقعا فقر شعور ما درین حده که عزای تپل بودن حساب بانکی آقاها و آقازاده ها را هم ما بگیریم؟ به تخمم که ببندند. برای من ماهی پنج یورو صرفه جویی است!

دختره تو کانال دانشجوهای اینجا، کانکت شده، میگه خیلی عجله پول لازم دارم تو ایران، هدیه تولد است،، فقطم امروز را وقت دارم. شما دو و نیم میلیون تومن بریز به یک حساب برا من تو ایران، من معادلش اینجا یورو میدم.

میگم باشه منتهی،

شما الان که بدی و من الان که جابجا کنم، پول شما فردا صبح میشینه تو حساب طرف. حواله پایا اینجوریه ها.

میگه عیب نداره ( عجله اش فرو نشست) منم با بانک فلان جابجا میکنم که تازه از دوشنبه عملیاتش شروع میشه!

دقت دارید؟

میگم من که نمیشناسمتون، میگه نه من تمایلی به آشنا شدن ندارم جسارتا!

یعنی ماده به این پررویی دیگه من نشنیده بودم! کلاهبرداری ازین روشن تر،... 

گفتم از قضا منم تمایلی به قاطی شدن با آدمها ندارم و کاملا درکت میکنم! 

بزمجه!

ما دادنی هامونو دادیم و اومدیم. 

 

داشتم فیس بوک می چرخیدم، ییهو چشمم افتاد به زهرا!

زهرا دختری است از سمت آبادی، اینجا کار گرفته و اینم کلاس زبان را گاهی میاد. از معدود آدمهایی است که به سبک ایران خودشو تو مالیدنی ها خفه می کنه. عکسش، دقیقا درست بود منتهی اسم و فامیل، به کل یک چیزی دیگه!

این زهرا خانوم هم علی رغم اینکه به نظر می رسه تنها باشه و حتی از شدت تنهایی یک وقتهایی حرکاتش به خل وضع ها می خورد، اقلا تا قبل اینکه بره ایران خانواده اش را ببینه و برگرده، منتهی اینم رسوم و آموزه های ایرانی را قبل هر چیزی تو چمدونش گذاشته و آورده است. این هم هیچ تمایلی به نزدیک شدن نشون نداد و به طبع، کنار گذاشته شد. یعنی دنبال نشد دیگه. اینها را در جریان باشید که بنده اون مساله را تعطیل نکردم ولی، موجودی به اسم دخترایرانی، حقّشه از تنهایی بمیره، ولو در خارجه!

یادمه طاهره وقتی اومده بود یکی دو تا مسیر را که باهاش تو دانشگاه رفتم، در حدی که فلان اتاق را نشونش بدم برای کارهای اولیه ثبت نام و الخ، به وضوح چشم می گردوند و به زبون می آورد که به به! این پسره عجب چیزیه! یا گفت که تازه فهمیدم چرا هم کلاسی هام همون سال اول که اینجا اومدند ازدواج کردند!

گفتم باشه، بشین تا تو را هم بگیرند ابله!

:))

 

 

فرصتی برای زندگی

امروز تعطیلیم ما.

طبق یک تصمیم قدیمی، روزهای تعطیل لزوما سر صبح نمیرم دوش بگیرم. می گم یکم چربی هم بمونه به پوستم بالاخره. خشک شدیم از بس شستیم خودمونو.

بجز تصمیم خودم، گاز هم نداشتیم. از وقتی صاحب خونه کارش به فیزیوتراپی کشیده، از تامین کپسول گاز طفره می ره. حرومزاده موقع جمع کردن اجاره که می شه اگه سنگ از آسمون بیاد خودشو می رسونه ولی برای تعمیرات یا خدمات، اینقدر سرخودشو شلوغ کرده که فقط آخر هفته ها می رسه. سه تا خونه مستاجر داره و رسیدگی بهشون خب کار می بره بخصوص که خودش هم بجز شغلش مشغول درس خوندن و امتحان و خلاصه تکاپو است.

بجز دخترکوچیکش که عقب مونده بود طفلک، یک پسر بزرگ داره که اصولا باید تو جون این باشه ولی مشغول و معتاد به بازیهای کامپیوتری است. به نظر اینجا هم قانون صادق است! هرچقدر تو بیشتر کار کنی، فرزند کون گشادت کمتر کار خواهد کرد! تو ایران هم همینه. بازنشسته ها سر کار می رن بعد فرزند دلبندشون تو خونه بیکار است! هم این حرص می خوره هم اون خجالت می کشه بعد می گن دولت دولت! خب کونی ها! ترک پست کنید تا جا باز بشه! ریدید به همه چیز انتظار دارید منجی بیاد درستتون کنه؟! شما تو اصفهان با یک تغییر نسل می تونستی ببینی هر آنچه باباهه اندوخته بود و قایم کرده بود ییهو عیان می شد در فرم ماشینها و خونه های آنچنانی. بعد این خرج می شد نسل بعدی باز  باید می دوید! آدم فقط باید شانس بیاره تو این طرح زوج و فرد، قرعه کون گشادی بهش بیفته!

نه ؟

خلاصه، امروز دوش نگرفتم. نگاه بیرون کردم آفتاب در اومده بود و آسمون نسبتا باز بود. فکر کردم امروز با پیرهن می شه رفت. کاپشن نبرم. با اینحال گفتم هوای اینجا کونی است، یک کاپشن پوست پیازی (نازک، بهاره) برداشتم. نشون به اون نشون که همچین سرمایی را اصلا سراغ نداشته ام. گلو و دماغ مبارک آلارم می دن. هرچه چایی خوردم افاقه نکرد...

 

روز مجرد ها

یک روز بعد از ولنتاین،

depois de dias do namorados

(لابد اینجوری است ها. نمیدونم)

خلاصه، روز بعد از ولنتاین را گذاشته اند روز جهانی تجرد!

حالا فلسفه قشنگش اینه که کسانی که دیروز کونشون سوخته که کسی را ندارند امروز بدونند تنهایی هم می شه حال کرد و تنها بودن سگش مشرف است (یعنی شرف داره) بر بودن تو رابطه ای که عین سگ مدام پاچه همو می گیرند و واسه دور زدن هم مدتها نقشه می کشند مدل خواننده ارجمند، زپور عزیز زندگی می کنند!

والله!

مجردات، روزتون خجسته.

واقعیت اینه که آدمی که خودش را دوست داشته باشه، تن به هر خری نمی ده! چه پسر، چه دختر!

من چند روز پیش دومین ماده اینجا را هم رسما کنار گذاشتم. اولی طاهره بود که به کل بلاکش کردم. دومی، اسما بود. اسما معمار بچه تهران، به شدت ابن الوقت و گشنه است! دنبال فرصت بو می کشه فقط. هرکجا منفعتی هست این مهربون است، بعدش کلا سر سوزنی وقت نمی ذاره.  با اسما کلاس زبان با همیم و کنار من می شینه. اونم بخاطر استفاده از دیکشنری من و پاک کن من و اوایل مداد من!! بعدتر بخاطر ارضای خودش که می خواست من هرچی نمی دونم ازش بپرسم و اون تمرین حافظه کنه! قبلا چندسال ایتالیا بوده و بهرحال یکم زبانشون به پرتغالی نزدیک است.

دوبار، پیام تلگرام براش دادم. از زمانی که تیک می خورد دیده، تا زمانی که جواب می داد اقلا ده ساعت می گذشت!  حالا کل جوابش یا باید می بود که نمی دونم، یا مثلا این میشه. سر راست ترین این بود بگه نمی دونم. یک کلمه منتهی همینو ده ساعت طول می داد.

هفته قبل دو بار ساعت ده دیدمش که پای ماشین قهوه ساز یک پسره ای را گیر آورده و با تمام توانش داره براش حرف می زنه. تمام توان که می گم در این حد که من رد می شدم هیییییییچ واکنشی مبنی بر اینکه می شناسه نشون نمی داد حتی جواب سلام با سر.

خب، بالاخره یکبار که جواب داد با همون تاخیرها، بهش گفتم ظاهرا واسه من وقت نداری شما. چیزی که نوشت این بود: همکارها در اولویت اند!

براش نوشتم از بس نفهمی!

و تمام!

دو روز بعدش رفتیم کلاس. انتظار داشتم دیگه کنار من نشینه ولی نشست. منتهی غیر از سلام اول کار که اونم من کردم و بلند، هیییچ دیگه نه پرسیدم ازش نه حرف زدم. آخر کلاس بی خداحافظی رفت. طبعا طلبکار است که چرا بهش گفته ام نفهم. منتهی مهم نیست با چه حسی  رفت. مهم اینه که آدمی که اینقدر شعور نداره، همون بهتره نیاد نزدیکها!

توضیح بدم که اسما جون هیچ جاذبه فیزیکی جنسی ای نداره. البته باسنش بدک نیست. یکککککککم باسن داره، فقط. وگرنه باقی چیزها، خدا نداده اصلا.

من گاهی دچار این تناقض می شم در آفرینش ها. یکیو می بینم هیچی بهره نداره، می گم خدایا آیا سهم اینو از بهره ها یکجا تو آیتم دیگه ای داده است آیا؟ بعد بعضی ها را که کنهشونو در می کنم می بینم نه بابا! اصلا هیچی ندارند و خدا صورت و ظاهرشونو هم جوری ساخته که دقیقا ویترین نشون بده چیزی توش هست یا نه و تازه بعدش آه از نهادم بر میاد که الان خدا داره بهم می گه احمق! نمی بینی ویترین را؟! برای توی کور اینجور چیدمش بدونی داخل این دکون، متاع مطلوب تو هست یا نیست آیا...

به ظاهر آدمها نگاه کنید. ظاهر آدمها حرف زیاد داره برای گفتن! پیش قضاوت نکنید چون شاید همیشه درست نباشه اما، رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر! گول این قرائتی پدرسوخته رانخورید! این آخوند بود و همه چیز را چواسه می گفت! می گفت دختری که خوشگل نیست قرمه سبزی خوب بلده بپزه عوضش! ولی اینطور نیست! نقد را نذار به نسیه!

حالا نکته اینکه که زیبایی تو چشم هر کسی یک چیز است! اینه که ظلمی به کسی نمی شه. مثلا در حالی که یکی دوست داره یکم گوشت به پر و پای زیدش باشه، یکی دیگه از پاهای استخونی خوشش میاد! می دونید! ستم در بین نیست. شما بگرد تو منو، مال خودتو بیاب! لازم هم نیست منجی بازی در کنی. منجی خودت باش شما.

 

پدر که بود،

روابط محدودتر بود...

نمی دونم درسته اینو اینجا بگم یا نه منتهی،

باید گفت به نظرم!

باید مرور کرد که اشتباهات را تکرار نکرد!

پدر، بزرگ خاندان بود. 

هم به لحاظ سن و سال بزرگتر بود هم اینکه به لحاظ سواد، قبل از بقیه درس خونده بود و بهرحال،

بزرگتر بود...

حسب این بزرگتری، درست و غلطهایی را تجربه کرده بود یا تشخیص می داد یا دوست می داشت که خب، لزوما همه دوست نداشتند! مثلا خدا بیامرز اون یکی عمو دوست داشت رفیق بازی کنه! دلش می خواست شام و ناهار تو ساندویچی باشه! دلش می خواست تو عروسی پسرش، شراب فلان جا را سرو کنه یا سایر حرکات...

پدر، نمی پسندید

بعد حرص می خورد

بعد قطع رابطه می کرد!

بعد این قطع رابطه تسری پیدا می کرد! به حرمت بزرگتر بودنش، و بعضی ها به بهانه بزرگتر بودنش، روابط با فلان کس را کم یا قطع می کردند و این می موند. نمی دونستی چرا. نمی تونستی چونه بزنی. بد هم نمی گفت. من خودمم تا حدود زیادی اینم! می گم من اینو می پسندم و به نظرم درسته حالا اگه کسی اینو نمی پسنده، بهتره من ازش دور باشم و اون ازم دور باشه که نه من ترمز اون بشم نه اون با کارهاش منو حرص بده!

توجیه بی غلط است اما، عین توجیه داشتن بمب اتم است! اسمشو بذاریم ادلّه ظالّه! نباید این باشه! باید با همه بود. باید کنارشون نشست. باید مدل زندگی کردن اونها را هم شنید و اگه در واقعیت جراتشو نداریم که اونجوری زیست کنیم اقلا در طی یک گپ و گفت، تخم کنیم خودمونو جای اون بذاریم! باید تجربه را کرد، یا اقلا دانست...

بهرحال،

بعد از پدر، الان کم کم نمودهایی می بینم که بعضی روابط از سر گرفته شده است

فی الواقع عین باقی جاهای مملکت ما هم رسم داریم کینه ها و ترمز ها و کدورت ها را تا زمانی زنده نگه می داریم که طرف زنده است. بعد همه را باهاش دفن می کنیم! فامیل هم چهل شبانه روز اومدند و نشستند پای سفره پدر، همو دیدند و با هم گپ زدند و مقدمه ای شد که بعدا با هم برن برف بازی هم بکنند و مهمونی هم خونه هم برند و الخ و من از همون سر سفره های شام و ناهار پدر با خودم فکر می کردم که چه می شد اگر به زنده بودنت این بودش وضع؟! چرا پدر نتونست از این مراسم لذت ببره. از دور هم بودن. از برو بیا داشتن. از تحمل نظرات غیرصحیح با معیار خودش البت!

پسر دایی !

پسر خاله!

عمّه زاده!

عمو زاده!

چه باید کرد...