چین حرومزاده

طرف کااااااااااااارشناس است، رفته بی بی سی، ببین چه خزعبلاتی می گه!

می گه حالا که یکعالمه از صندوق ذخیره برداشته ایم، باید تست بیشتری بگیریم!

خب ابله! یک قلم هم بخون ببین می گه چین تو همین مدته چقدر از قبل فروش ماسک و کیت و شوینده و  دستگاه تنفس مصنوعی درآمد داشته! این توصیه تو یعنی برو بریزش تو جیب چین! 

دوا می شه برا ملت؟!

من جای حسن بودم می رفتم دفاتر اداره مالیات را باز می کردم، هرکی هرچی درآمد اظهار کرده و بر اساس اون مالیات داده، هفتاد هشتاد درصد اون درآمد را بهش مقرری می دادم!

اینجوری حقوق همه کارمندهای دولتی هم کم می شد جگر همه حال میومد! چون الان کامل می گیرند لابد.

بعدش این عده و خانواده هاشونو از لیست می ذاشتم کنار، یارانه هم نمی دادم بهشون تا وقتی این حکایت هست، می موند بقیه ملت.

برای بقیه حسب یک برآوردی از خورد و خوراک، یارانه می دادم به ازای هر نفر!

این وسط یک عده خر مرد رند که فرار مالیاتی داشتند یکم از اون مالیاتی که باید می داده اند را از حسابهای شخصیشون در کنند خرج کنند و کرایه مغازه هاشونو بدن و کرایه خونه بدن باهاش تا یککککککم شکاف طبقاتی هم جمع بشه به حول و قوه الهی!

نظرتون چیه؟

 

مامان سعید

یک کلیپ گذاشتم استوری اینستاگرام، 32 نفر نگاهش کردند. یک دختره بامزه است که شیرازی و آبادانی و ساروی و اصفهانی حرف می زنه و به دلم نشست.

بین آدمهایی که واکنش دادند، سعید پسر همسایه مون هم بود.

سعید پسر فهیمه در واقع. اینها دو تا پسر بودند با یک مادر، که بدلیل خوش هیکلی مادر، همه نرینه های ساختمان برافراشته بودند! بعدها اجاره دادند و رفتند.

امروز، مونده بودم که حال مامانشم بپرسم،

یا نپرسم!

به نظرتون چه کردم؟!

 

--:))-----------

فرموده اند که :

صد در صد پرسیدی ننت چطوره
پرروتر از ازن حرفهایی

 

خب این نیشخندت واسه چیه؟

 

 

لاتین

هربار می خوام اینو بنویسم یاد بچه داداشم می افتم!

خانوم مون ایمیل داد!

نامرد فکر کرده من زبون باز کردم، به پرتغالی می ده ایمیلهاشو!

قرار بود کلاس را آنلاین ادامه بده. اگه کرونا نیومده بود الان دیگه اواخر دوره بود. ولی خب، اومد دیگه.

بعد برم ببینم چی میگه. 

خیلی یاد گرفتم اما، وااااااااااقعا هیچی زبانشونو نمی دونم هنوزم. رسیده به اینکه لغت می بینم به در و دیوار خیلی آشناست، اما یادم نمیاد چیه! از بس که زبونشون هم سخته بخدا.

حالا برای اینکه با هم تست کنیم متن را می ذارم، چیزی که من می فهمم را می نویسم، بدون دیکشنری خدایی،

شما هم بخونید ببینید چقدر می فهمید.

بعد بگید، من ببینم واقعا خیلی کند دارم می رم پیش، یا شاخ غول شکسته ام آیا.

ماریا نوشته که:

Caros alunos

Na sequência dos contactos por SMS, consegui reunir os vossos e-mails e, por isso, temos, talvez, condições para passarmos a ter aulas por videoconferência. Faremos duas aulas semanais de uma hora e meia, às segundas e quartas-feiras, das 19:00 às 20:30. O resto do tempo ficará para vocês fazerem trabalhos e eventualmente tirarem dúvidas. Assim, na próxima segunda-feira, dia 20 de abril, às 19h, entrem na "sala" virtual que criei no seguinte endereço:

 

شاگردان عزیز

بدنبال تماس پیامکی،  ایمیلهای شما را گردآوری کردیم (یا می کنیم) که ... ویدئو کنفرانس داشته باشیم خلاصه. دوشنبه ها و چهارشنبه ها هر روز یکساعت و نیم از هفت تا هشت و نیم شب.بقیه وقت را تمرین در خانه خلاصه. با این حساب دوشنبه آینده بیستم آوریل ساعت هفت شب بیاید به این سالن مجازی!

 

هوفففففففف!

حالا اینها را اگه بخونه یا شفاهی بگه دیگه فاجعه است ها! هییییچ نمی فهمم دیگه اون وقت!

 

گوگل اینجور ترجمه کرد:

 

Dear students Following SMS contacts, I was able to gather your e-mails and, therefore, we are perhaps able to start taking classes by videoconference. We will do two weekly classes of one and a half hours, on Mondays and Wednesdays, from 7:00 pm to 8:30 pm. The rest of the time will be for you to do work and eventually clear up any doubts. So, next Monday, April 20, at 7 pm, enter the virtual "room" that I created at the following address:

خوبه! همه اش را، و درست، فهمیده ام منتهی، اصلا نمی فهمم چی می گه! خودم اگه می خواستم اینو بگم می زاییدم بی شک!

 

اگر دوستان به سویا سویا کردن من حالشون بد نمی ش،

می خوام برم واسه شام یک کتلت درست کنم که سویا هم بزنم دستش، ببینم چی می شه.

یحتمل می دونید که هرچقدر گوشت زیادتر بزنید کتلت ها تو روغن خودشونو جمع می کنند و خلاصه بی ریخت تر در میان. جهت اطلاع نادان های عزیز.

سویا

دوتا یادداشت زحمت کشیدند گذاشتند، پاسخشونو اینجا بدم خدمتشون.

یکی که گفتند کون شراب گذشتی این دو سه روز از بس ازش حرف زدی.

خب راست می گی منتهی، برادر من، کون تو که نذاشته ام که! دوست نداری، نیا، نخون!

یکی دیگه نوشته لذت می بره که زنها پول یک روز سگ دو زدن مردهایی مثل من را یکروزه خرج می کنند و از پله های  دادگاه بالا پایینشون می کنند.

عرض به حضور احمق ایشون که کور خوندی برادر! من پول مهریه مادینه ای با افکار تو را گذاشتم جیبم باهاش اومدم سفر اروپا، به کوری چشمت دارم خرج می کنم و خوشم! شما که عرضه پول درکردن نداری و تنها راهش تن فروشی و گرفتن مهریه است، از پله های دادگاه بالا برو  و پایین بیا، تا جر بخوری. اون خری که اومده تو رو با اون قیمت خریده هم البته حقشه بالا پایین بشه باهات.

 

آره.

عرض کنم که رفتم کلی راه رفتم. از فروشگاه اوچان، جو خریدم، که البته به نظرم گندم هستند چون طلایی اند منتهی، روش نوشته جو! سویا هم خریدم! فکر کن! اینجا ندیده بودم. دیگه گردو و لپّه هم خریدم که حالا بعدها ببینم چه می شه باهاش کرد. 

جاتون تهی

 

این قطره گوشم گویا آب دریاست،

گاهی حس می کنم نمکها تو گوشم تبلور پیدا کرده اند! ریزه ریزه زیر دستم میان!

بعد از وقتی ازش استفاده می کنم، مدام صدای دریا تو گوشم میاد! یک صدای خس خس مدام!

فقط یکی از گوشهام می شنوه این صدا رو! همونی که توش قطره می ریزم!

 

گربه

نزدیک به یک ساعت است که آقاهه داره به آغل گربه ها ور می ره و الان ا یستاده دستشو پشت کمرش گرفته نگاهشون می کنه...

حیوان، برای بالانس آدمیزاد داره استفاده می شه به عبارتی. یحتمل طرف بعد از چریدن گربه ها آرومتره. خوشحالتره. لابد پیش خودش نمادهایی از زیبایی تو ذهنش قوّت گرفته و بعنوان یک آدم، سعی می کنه کمتر از ای حیوون نباشه! آروم باشه مثلا، با وقار باشه، چمیدونم خوشگل باشه، نمی دونم تو یک گربه چیو ممکنه کشف کنه منتهی اینهمه مدت که سرپا ایستاده قطعا چمن را نمی چره! داره نگاه گربهه می کنه.

گربه درمانی! سگ درمانی! نمی دونم چرنده درمانی. پرنده درمانی.

حالا دیشب تو یوتیوب می دیدم که گویا ایران، جوجه های یکروزه زنده را عین آشغال، ریختن با بیل از کامیون پایین و ، دفنشون کرده اند!

بعد که ملت شاکی شده اند گویا گفته شده که همشه این کار را می کنیم، اینبار جنجال به پا شده سرش!

به طرف گفته بودند چرا به پای معترضین شلیک نکردید زدید به سرشون؟ گفته بود به پاشونم زدیم! حالا اینها هم گویا برای تنظیم بازار مرغ، اگه لازم باشه جوجه را دفن می کنند! 

یکی نیست بگه خب پدر نامرد، این کامیون را بردار ببر دم یک دهاتی، به هر خانواده ای پنجاه تاشو بده! حداقل اگه نگه ندارند و تلف هم بشن حیوانات یک جوجه لقمه خورده باشند! می بری دفن می کنی که پس فردا آبها هم آلوده بشه برگرده هزار مرض بگیریم؟ چه اتفاقی می افته اگه اینهمه دهات فقیر بینشون چوچه توزیع بشه؟ جوجه بابا هوس چوچوله نکنید ها! نزدیک همند کلیدها.

خلاصه که حیوان ، به طرق مختلفی ممکنه با حیوان، رفتار کنه! اینم نمونه اش!

آخی آقاهه با گربه ها خداحافظی داره می کنه! دست تکون می ده براشون!!

خدا همه را شفا بده به حقّ مرتضی علی.

 

خخخ دوتا گربه ها راه افتاده اند دنبال آقاهه! خیلی اون سو تر، همه توقف کرده اند و چشم تو چشم هم دوخته اند! معلوم نیست گربه ها از سر قدردانی دارند مشایعتش می کنند،

یا احیانا مثل این رفیق ما شاکی اند ازش که چرا رفته تو خونه شونو نگاه کرده و لابد زیدشونو چریده!

خخخخخخخخ

کاش منم زبان حیوانات را می فهمیدم ببینم چی تو مغغغغغغز این مخلوقات خداست!

 

علف و بزی

با یکی از رفقای نر گپ و گفت می کردیم، طبق معمول بحث شیرین جنسی هم خب وسط بود.

بهش گفتم این زیدی که تو پسندیده ای اصصصصصصصصصلاً جذّاب نیست.

بعد بهش گفتم که البته این امتیاز خوبی است، بعدها که ازدواج کردی می تونی با خیال راحت با من رفت و آمد خانوادگی داشته باشی.

ببینید چی نوشته نامرد :))

من اگه با شغال ماده ازدواج کنم در محافلی که شما هستی نمیارمش:))

 

:))

خعلی خره. بیششششعور! ازش توضیح خواسته ام بابت این حرفش!

البته می دونم نگران چیه ها. نگرانه من سرزنشش کنم که فلانم به این سلیقه تخمی ات!

وگرنه که نظرمو راجع به زیدش گفتم.

خدایی زیدی که هنوز در عنفوان دوست دختری قطر شکمش از قطر سینه اش بیشتره، زیبایی داره ؟ خب هی چشم و لب و ابروشو برای این بدبخت ننه مرده می سازه این حواسش نمی ره به شکل کلی، هی نگاه سر و کلّه می کنه! کل رو بچسب! حالا اومدیم یکروز لوازم آرایشی گیر نیومد این سرخاب سفیداب کنه! خب می میری که از ترس!

شوخی بود البته. خودشم می دونه که با اون ازدواج نمی کنه تازه بکنه هم مبارکش باشه. 

می گفت که،

(کاش متن اصلی اش دم دستم بود)

می گفت فلانی اومد، گفت بچه ها، من می خوام با فلان دختره ازدواج کنم، خداوکیلی مدیونید اگه هر کدومتون باهاش بوده اید به من نگید. دلم نمی خواد بعدها بفهمم زنم با دوستام خوابیده.

عکسی را روی گوشی اش نگاه کردیم و همه گفتیم نه باباو، خیالت تخت، اصلا نمی شناسیمش.

و بعد،

یکی یکی هر کدوممون لیست کانتکت هامونو باز کردیم و

یکنفرو دیلیت کردیم!

ان شا الله خوشبخت بشن با هم...

از بس نکرده کاریم و فکر می کنیم شاخ غول شکسته ایم،

دیشب تو خواب هم داشتم شراب می خوردم!

یک جمعیتی بود! بطری اول را من باز کردم و خوردیم. بعدش یکی دیگه یک بطری معکب مستطیلی آورد وسط و بعدش یک بطری دیگه به رنگ آبی، سرخابی، معکب مستطیل شیشه ای، روش نوشته بود LOVE

با شش درصد الکل و بسیار خوشمزه اینبار!

خل شده ام!

یکم ابرها باز بشه امروز، می رم پیاده یک فروشگاه راه دور، که هم قدم زده باشم هم اگه جو داشت بخرم برای سوپ. و دلم بیسکویت می خواد بسیار، از اونم بخیرم یک مقدار. 

صبح از سوزش معده بیدار شدم. دو سه تا خرما خوردم و خوابیدم باز. خوب شد. اینجور که پیداست زخم معده هم گرفته باشم.

 

این ساعتهای عصر که می شه، حوالی شش عصر، کم کم محوطه جلوی خونه پر می شه از ماشین.

دونه دونه، ماشینها میان پارک می کنند، اغلب یک خانوم از توش در میاد، می ره صندوق عقب ماشین را می ده بالا، ساک خریدهایی را که عموما سر ریز و متعددند از صندوق می  ذاره پایین و، صندوقشو می بنده و یک عاااااااااالمه ساک و کیف و باقی متعلقات را به جاهای مختلفشم آویزون می کنه و راه می گیره سمت خونه اش...

یادم میفته به سالهای نه چندان دور،

زمانی که ماشین داشتم و مثل اینها،

نان آور خونه ام بودم منم!

:))

مسخره است! دوران روزگار! 

می دونید، با اینکه اینجا ماشینها خیلی خوشگل و تمیز و رنگ به رنگ اند اما هیچوقت نشد این مدت دلم بخواد ماشین  داشته باشم!

خونه دلم خواسته، هنوزم می خواد! یک خونه ویلایی تو این شهر سرسبز واقعاً حس زندگی تو کارتونها را میده به آدم منتهی، ماشین، اونقدر داشتم و اونقدر سوار شدم که دلم نمی خواد!

فکر کنم اول اردیبهشت باشه کم کم. هوایی که می طلبه کم لباس باشی و لخت

پنجره را باز کرده ام منتهی، یک لباس عین عبا رو شونه هامه...

دارم فکر می کنم شاید قبر، اونقدرها هم ناخوش آیند نباشه بر بشر! شاید زمان که می گذره این طبع آدمیزاد تمایل پیدا می کنه به اینکه پوشیده باشه! ملبّس! مدفون!

چندی قبل یک کلیپ فرستاده بودند که اگه زیر سی سال باشی اینو می شنوی ولی اگه سنّت بالا باشه هیچ صدایی را نمی شنوی. من نشنیدم هیچی. به فرض که درست باشه، نشون می ده حواس آدمیزاد منحنی هایی برای خودش داره و چه بسا این سرما و گرما هم...

می ریم به سمتی که از دفن شدن لذّت ببریم بجای ترس...

خاک سرد !

خدای وحشتناک !

 

نمی دونم چرا موز، فقط تا قبل از گاز اولش، بوی موز می ده.

بعدش بوها کجان که دیگه نمی شه فهمیدشون؟!

کسی می دونه؟

موز را باید بگیرم بذارم برسه همیشه. کم کم که خال خال قهوه ای میفته شیرین و خوردنی می شه. قبلش انگار چوب خورده باشه آدم.

یک کمد دارم گنجه خوراکی هاست. یکی دو روز بود درشو باز می کردم بوی شراب میومد! هی نمی فهمیدم چیه! آخ شراب نداشتم من. اونی که خریدم تو یخچال با در بسته است! پس این بو از کجاست؟

نمی فهمیدم.

بالاخره اما سر در آوردم! 

بوی خمیر ترش بود! یک شیشه مربا دارم خمیر ترش درست می کنم، گویا از اون نشت می کرد بو!

یادمه یک کلیپ می دیدم طرف از مخمرها حرف می زد و اینک این موجودات ساده چقدر مفیدند و چقدر کجاها هستند! همه جا! گویا خیلی لازم اند! خمیرمایه یا خمیرترش هم مملوّ از همینهاست!

آقا یکی از عذابها و شکنجه ها اینه که یک اسپری داشته باشی ولو روزی دو سه بار فیسّی کنی تو گوشت! لامصّّب گوش مال دخول جامد و مایع نیست. حس ناخوشی است این حرکات! بهتر شده گوشم ها منتهی، هیچی ازش در نمیاد! فقط بوی مخمر میده اینم! بوی واکس گوش! گرفتاری شدیم به قرآن!

 

در گفتگو با یک عرق خوری فهمیدم که با شراب باید شکلات خورد که سرگیجه نده. گویا قند خون میفته. کبد هم تو کار تنظیم قند هست انگار. نه؟ بهرحال. ضمنا روی بطری را هم نگاه کردم، 19% الکل داشت! نتیجه گرفتم قبلی ها که حال نمی داد بخاطر کم بودن الکلش بوده لابد! عموما 13% بس می کند. حالا باید ببینم باقی محصولات که سی چهل درصد الکل داره چیه ماجراش :))

الکی گفتم.

امروز تعطیل است اینجا. و بدی اش اینه که بیش از هر روز دیگه تراس ها پر از آدم است!

فی الواقع پر از نرّه مردان!

اینم راجع به قهوه بگم، قدیم دانشگاه شیر دم دست نبود قهوه را با آب جوش درست می کردم. الان که دیگه منزل کار شده ایم یک ته لیوانی آب جوش می کنم، بعد شیر سرد می ریزم روش! اینجوری دما را از جوش می اندازه که قهوه نسوزه! بعد بهش قهوه و  شکر اضافه می کنم و ، جاتون خالی! البته اعتراف می کنم که مالی نمی شه بازم!!! عشق است همون چای!

خدایی چی توی چای هست؟ همه اش که آب رقیق است انگار. رضا ساکی یک عکس از گلگشت یا باغش گذاشته بود اجاقی بود و کتری سیاه. خیییییییلی باحال می شه چای تو کتری سیاه! اگه تا حالا تست نکرده اید اکیدا توصیه می کنم بکنید! آب را سر اجاق و با سوزوندن چوب جوش بیارید و چای ببندید به خیکش. بی خود ترین چای را هم که ببندید بهش، بهترین چای را که به عمرتون تو هیچ کافی شاپی نخریده اید، خواهید خورد! برید یک کتری از این زردها یا آلومینیومی بخرید، کوچیم. بساط را جور کنید و تست کنید، به  حرفم می رسید. تهش اندازه یک قوری چای یک کافه در میاد براتون، کتری اش هم ماندگاره تازه!

خدا رحمت کنه پدر بزرگم کشاورز بود. اخوی کار زراعت دوست داشت و همراهش می رفت. تمام تابستون. یعنی دایی هام نمی رفتند، اخوی حال می کرد می رفت. یک گاهی هم من می رفتم ولی من از خاک و خل و آفتاب گریزان بودم مدام. 

خلاصه. این مرحوم پدربزرگ تایم چایی اش که می شد می نشست آب جوش می کرد چایی دم می کرد هی می ریخت هی می خورد هی به هیچکس نمی داد! ای قیامت هر برانگیخته نشی ان شا الله، همچین سفت بمیری که دیگه پا نشی به اصطلاح!

والله!

 

خب به سلامتی، زن همسایه داره شیشه تراس را می سابه. گمونم دو میل ضخامتش کم شده این مدته. مرد همسایه کناری کاردک به دست داره سقف تراسشونو صاف می کنه که لابد بعدا رنگش بزنه. رو چهارپایه است. طبقه چهار. اگه سقوط کنه ماجرای جالبی می شه بی گمان.

 

یکی از اتفاقاتی که اخیرا افتاده و نمی دونم چرا، اینه که رفقای اسبق وبلاگ، یک حالی شده اند.

مثلا چند روز قبل دیدم مرشد، رحمه الله علیه اکانت تلگرام ساخت. براش پیام دادم و سلام و احوالپرسی،

هیچ واکنشی نداد. یعنی حتی ننوشت مثلا این شماره واگذار شده و دیگه پیام نده!

همین اتفاق واسه خانوم امینی هم افتاد. اونو مطمئنم که خودشه. دیشب قبل خواب تمام هشتاد تا عکس پروفایلشو نگاه کردم. تمام اشعار مولانا و جملات قصار. دو سه تا نقاشی خاجی بوجی هم بود که به نظر می رسید زاد و ولد کرده است و هنرهای پسر یا دخترشو اونجا گذاشته. البته یادش رفته تاریخ بزنه رو نقاشی ها و متاسفانه باید بگم فرزند برومندش اصلا استعدادی در نقاشی نشون نداده تا الان! کوچیکه. شاید دو ساله. از خط بیرون زده بود خیلی جاها :))

اینها طبعا اینجا را نمی خونند دیگه. بحث چند سال قبل است منتهی، یک جواب سلام را به غریبه هم باید داد! تهش اینه که بنویسه آقا دیگه پیام نده. من که دیگه نمی دم ولی، می خوام بگم رفتارها بالغ نیست خیلی جاها. سکوت و لالمانی البته از بخش نکبت فرهنگ ماست! می بینی دختره را دارند شوهر می دن، نمی خواد، ولی لال است! می ره کونش که می ذارند تااااااازه می گه نمی خوام!

برش می گردونند!

 

مردگان! خواب چیز خوبی نیست!

پاشید بابا.

پاشید یک حرفی بزنید معلوم بشه آدمید یا نقّاشی.

ولی، حرف بزنید ها! به سیاق آدم! ادب توش باشه، اطلاعات توش باشه، اصالتتون توش باشه! نه مثل بعضی ها که کارشون شده بیان فحش من بدم! بگو آخه کونی، من اگه نبودم تو خودتو به کجا می خاروندی؟ کلا که فهم درک نوشته را نداره. در حد فهم جلبک خودشم که می فهمه نمی کنه خفه بشه، میاد زر می زنه!

 

یک بزرگواری یک سوالی کرد، یحتمل برای بعضی سایه نشینان مطرح باشه

پرسید مست هم می کنی شراب می خوری؟

عرض کنم حضورتون که نه بابا. مست کردن لابد مستلزم اینه که خیلی بخوری. من یک ذررررررره، در حد دو سانت ارتفاع ته یک لیوان خوردم. شاید بعضی ها بگن یک شات. درسته یکم سرم گیج رفت ولی، لذّتی که فکر کنید مست شدم، نه. 

بعد در خصوص مزه اش باید بگم بسیار شبیه بود به طعم یک آب میوه انگار. حس کنی یک آب میوه واقعا درست، نه اسانس، یک نوشیدنی خوب و قابل اطمینان داری می خوری. همین. 

نمی دونم حکم درست ماجرا و نهی از خوردن شراب چیه به لحاظ دین. اینکه اگه مست نکنی عیب نداره، در واقع میزانش بسته به ظرفیت هر شخص است، یا کلّا می گن نجس است و نباید خورد. نمی دونم.

مهم هم نیست بدونم راستش! چیزی که آخوند بخواد بگه، معلومه یک سرش دروغ است یک سرش نقشه و طمع! خوب کاری کردم خوردم، مسوولیتش هم کاااااااااامل پای خودم. 

جمع کنیم دکّون را دیگه واسه امشب بس است

عزّت مزید

 

تا داشتم ماکارونی می ذاشتم، بجای اخبار، گذاشتم موسیقی پخش بشه

ستار یکم خوند

بعد رسید به معین

توالی قشنگی بود. معین می گفت،

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم،

ما هم اسیر طرّه جانانه بوده ایم!

ما هم به روزگار جوانی، ز شور عشق،

روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم!

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن

ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم! بوده ایم!

 

قشنگ بود. در جواب چس ناله دو پست قبل، به آدم گوشزد می کنه که هرکسی بهرحال عاشق چوب خشکی شده به زندگی اش هرچند، آنچه من گفتم تحقیر کسی یا تفاخر نبود...

این مصرع آخری را که خوند داشتم فکر می کردم پنج قارّه  دارند شراب می خورند، بعد یک محمّد،

البتّه علیه آلاف تحیّه و السلام،  

گفته خدایی که خودش به کار شراب است،

گفته نخورید!

برو عامو!

والله!

 

💐💐💐💐

💎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از  این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. 

 

دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.

 

شبی از شب‌ها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»

معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»

 

جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»

 

لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»

معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»

 

جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»

 

لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»

معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»

 

جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد.

 

آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید.

 

 به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشین، آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد.

 

معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»

 

جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»

 

معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»

 

جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.

 

مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد.

 

 مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. 

 

اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. 

 

دیگر آدم‌های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. 

 

اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهید شد. 

 

نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید…

 

 

"مولانا"

 

عشق را بی‌معرفت معنا مکن 

زر نداری مشت خود را وا مکن

 

گر نداری دانش ترکیب رنگ 

بین گل‌ها زشت یا زیبا مکن

 

خوب دیدن شرط انسان بودن است 

عیب را در این و آن پیدا مکن

 

دل شود روشن زشمع اعتراف 

با کس ار بد کرده‌ای حاشا مکن

 

ای که از لرزیدن دل آگهی 

هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن 

 

زر بدست طفل دادن ابلهیست 

اشک را نذر غم دنیا مکن

 

پیرو خورشید یا آئینه باش 

هرچه عریان دیده‌ای افشا مکن…

 

#مثنوی_مولانا

سلام ستار

یادم نمیاد کدوم آهنگ ستار بود، دنبال اونم...

کلیپش اینطوری بود پسره با لباس سربازی تو کوچه است و زید نامرد از کلیسا در میاد با شوهر محترم.

این سر و ته می کنه، 

متن کلام یک بخشش است با بزرگواری تمام. با آرزوهای خوب...

چی بود اسم آهنگ؟

 

ستّار

خفتگان خواب، چیز خوبی نیست،

پاشید!

پاشید گپ بزنیم!

کار دارم البته. بهتره یک ترانه ای بذارم بناله اون پشت...

خیلی وقته ستّار گوش نداده ام

چه آهنگ قشنگی داشت، عزیز من، سلام از ماست.

..

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

 سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

 تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

 شدم خاب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی

 من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم

 ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

 تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

 نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

 مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه می خواهی

 مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

 شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

 نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی

 بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

 شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن

 بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

 نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

 سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

 سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست...

 

چقدر ممکنه کون آدم تو زندگی سوخته باشه که این آهنگ، بند به بند، خط به خط، حرف به حرفشو لمس کنه و پلکش گرم بشه وقتی بهش گوش می کنه...

می دونید، 

خیلی حرف است...

خیلی حرف است بگذری از خودت، و بذاری بقیه به آرزوهاشون برسند. به اطمینان خاطرهایی که لازم دارند تو زندگی برسند. بردارند و برن و تو بمونی و با نگاه، بدرقه بکنی و بذاری که برن، بعد تو خودت خرد بشی و سالها و سالها و سالها بگذره و نتونی ترمیم کنی خودتو، عادت کنی به شکستی هات، به نبودن ها، به جاخالی ها، به آنچه سیلاب زمانه برد از دست...

کی می دونه حالا کجاست

...

پریروزها به یکی رفقا گفتم از زندگی ما بکش بیرون بلکه سر از زندگیمون در کنیم!

راست گفتم. یک وقتهایی، چشمهایی دنبال آدم است! دلهایی، قیدهایی

موج هایی...

اینها نمی ذاره !

زمین گیر می کنه آدمو...

باور کنید!

طرف بعد از سالها اومده می گه گریه کردم برات! 

محبّت است، می فهمم. جای سپاس داره از یک سمت. می فهمم. منتهی، منم خرافاتی ام! منم حق دارم گلایه کنم که بکش بیرون برار! آزاد کن کسی را که مال تو نیست. ول کن که دستت خالی باشه بتونی آنچه را مال خودته بگیری

چی می گم. نمی چرخه رو زبونم...

این وی پی ان لعنتی هم وصل نمی شه برم سر کارم...

 

گاییدند از بس نت را قطع کردند و وصل کردند باز!

پاشدم اومدم بییییییییخ مودم!

چه عرض کنم براتون از پند و اندرز، موعظه و نصیحت، درّ کلام؟

یک تست زدم سن نمی دونم عقلی یا روحی را تخمین بزنه. مال منو گفت بین سی تا چهل سال! گفتم برم بخش تنظیمات را اصلاح کنم باز! می شه جوون تر نشون بدم انگار!

گرفتاری شدیم ها. یکبار وصل به اینترنت، یکبار به وی پی ان دانشگاه، یکبار به ریموت دسکتاپ...

 

چیپس

گفته بود که این قرنطینه یکی از خوبی هایی که داشت این بود که از تمام پسرها یک کدبانو ساخت!

آبجی خانوم ما هم در اقدام عجیب آخرش، امروز چیپس درست کرده بود!!

می گفت خیلی عالی شده است حالا ، نمی دونم.

بهش گفتم می دونی چی کم داره؟

گفت چی؟

گفتم شراب!

دقیقا ده ساعت است که داره بپر بپر می کنه که ای وای! بچه! رفتی اونجا این چه کاریه می کنی! برای کبدت بده، الخه، دولخه!

ولللللللللللللل کن خواهر من! ما تماممون به مرض قلب مردیم! برای قلب که خوبه! حالا کم میخوریم که کبد هم اذیت نشه زیاد!

گرفتاری شدیم ها. 

خداوکیلی پسر باشی، مجرد باشی، به این سن نه شراب خورده باشی نه کوس کرده باشی نه از افیون چیزی بدونی نه پاسور بلد باشی یعنی به قول لره، پرسیده بود تو سی چه زنده ای!

نمی گم نکردم این کارها را ها! می گم باید بکنم آخه!

وگرنه دو روز دیگه توهم برم می داره که من خدا ام! حکم قتل و ارتداد و افساد و الخ می دم، خون می ریزم!

 

 

دستور چیپس این بود که تو یک ظرف آب، قطعات یخ بریزید، یک قاشق بیکینگ پودر، یک قاشق نمک، دو قاشق سرکه. بعد سیب زمینی ها را که برش نازک داده اید یکساعت بخوابونید تو این آب یخ بعدش آبکش کنید بی اینکه بشورید و، سرخ کنید 

نون پنیر سبزی

حسب توصیه معتمدی، در خوراک خود تجدید نظر فرموده و رو به سادگی نهادیم.

جاتون تهی عصر، یک نون پنیر کره گردو درست کردم، خععععععععلی حال داد بعد از حمام

رفتم یکی  دیگه هم ساختم روش!

هیچکدوم نون پنیر سبزی خودمون نمی شه ها. قدر بدونید و به هر قیمتی شده نیم کلیو سبزی خوردن خودتونو مهمون کنید! نوش جان

نون پنیر سبزی را لوله کنید چند ساعت تو محل گرم اجازه بدید زمان بگذره از روش بعد بخورید،

تو عروسی های زمان قدیم سمت ما یکی از پذیرایی ها  این بود. نمی دونم چرا! مهمانها مثلا از دو ظهر میومدند. تا عاقد بیاد و عروس بیاد و کیک بیاد و الخ، دو سه ساعت میشد. فعالیت ها هم بالا، چقدر می چسبید.  خانواده داماد باید درست می کرد می برد. یک تکه نون پنیر سبزی لوله می شد تو پلاستیک فریزر و به تعداد زیاد از این ساندویچها، که بین ناهاری که خونه خودشون خورده بودند تا شام عروسی، یعنی چند ساعت بعد از عقد، ملت از پا نیفتند...

خدا رحمت کنه عموهامو. رنگ سبدی که توش نون پنیر عروسیشونو بردیم هم یادمه حتی...

 

یک اصطلاح

شب کردن،

نه به معنی کردن و بزو بزو،

به معنی اخم کردن و دلخوری را نمود دادن بود،

در قدیم!

تجمع سیاهی ابروها، شب شدن را تداعی می کرد و این اصطلاح از پرمعناهای اون روزگار بود به عقیده من.

دوستان یک ترانه فرستاده بودند که یحتمل چون این معنا را فراموش کرده اند، یا از اول نمی دونسته اند، به مسخره کردن متن با فیگور اشخاص فهیم مرتکب شده اند حال آنکه نه برادر، تو نادانی که نمی فهمی. عین اینه یکی بره جلوی کتبیه ای با خط میخی نیششو باز کنه بگه هه! یکمشت میخ کشیده اند!

اون میخها ته علوم زمان خودش و بلکه زمان ماست، اگه به آدم فضایی و الخ معتقد باشیم. فلذا همچون خنده ای صرفا ابراز جهالت خودمونه، نه بیشتر.

 

قدییییم 1

دیروز اتاقمو جارو زدم

امروز که روی یخچال را تمیز می کردم، آت آشغالها را ریختم کف زمین و،

مجدد جارو زدم!

اولش ناخودآگاه مقاومت می کرد ذهنم. تازه دیروز جارو شده بود! تمیزه یک مدت! یک هفته شاید...

نشد منتهی. نتونستم تحمل کنم رو زمین آشغال باشه. جارو زدم و الان از لا به لای سالها گرد و غبار یادم افتاد به بچگی هام

اون زمان یک خونه به سبک معماری قدیم داشتیم. در به حیاط بود. حیاط که نه. دالان. دالان را که رد می کردی سمت مقابل اتاقهای نشیمن و مهمانی بود و این سمت که طول دالان باشه آشپزخونه بود و گاراژ بود و یک اتاق بزرگ که دار قالی مامانم توش بود.

اون سالها، بدون استثنا، همیشه خدا سر صبح وقتی پدر می رفت سر کارش، مادر ما هم میومد سر کارهاش و یکی از کارها که غلط نمی شد، حتی یک روز، این بود که اتاقها را جارو می کشید.

تمام در و پنجره ها رو باز می کرد، چه زمستون بود چه چلّه تابستان،

بعد تمام فرش را از بالا به پایین خونه سارت سارت سارت با این جاروهای دستی جارو می زد و نمی دونم چرا خدایی کلی هم تمیز می شد. اصلا معلوم بود خونه جارو شده است!

این که می گم زمستون چون کرسی می ذاشتیم و حرارتی هدر نمی شد. در واقع کرسی شب قبل آتیشش تمام شده بود و حرارتی نبود که بخواد تلف بشه. بالهای لحاف کرسی را می زد روش، اون منقل را ازش در می کرد...

واااااااااای! چقددددددددددر سال گذشته از اون سبک و سیاق!

کرسی مال زمستون سرد بود. پاییز و بهار شاید، چراغ نفتی  داشتیم. علاالدّین داشتیم و یک مدل دیگه  چراق. چراق و فتیله! و از کارهای روزمره بازم این بود که فتیله چراغ را تمیز می کردیم!

این کار ماها بود. اون تنوره را از روی چراغ  باز می کردیم، و اگه علی الدّین بود به یک سمت خم می شد، بعد باید فتیله را می دادی بالا و با یک چیزی مثل چاقو، بخش فوقانی را که شب قبل سوخته و کربن بهش نشسته است می تراشیدیم.

یواااااااااااااااااااااااااش

جوری که کوتاه بلند نشه فتیله چراغ! نخ نزنه! تمامش فقط تمیز بشه از کربن که باز که روشنش می کنیم خوب بسوزه، زرد نباشه. آبی باشه و یکنواخت...

یک گاهی این اهرم بالا پایین کردن فتیله انگار خراب باشه، فتیله در یک تراز بالا نبود. بعد نصف شعله آبی بود نصفش سرخ و زرد. به طبع گرما کم می شد و بو می د اد چراغ...

دوران قدیم...

چقدر سردمون بود تو مدرسه ها، تو مسیر...

برزیل

عرض کنم حضورتون که، وضعیت یخ زدگی پام یککککم بهتره از دیروز، حالا نمی دونم هوا گرمتر است یا من داغ شدم. ولی بهرحال افاقه نکرده هنوز.

مهمونهای هم خونه ای بالاخره رفتند. فکر کنم رفت بخوابه. یک دوست پسر داره که میاره گپ می زنند! دیشب از ساعت یک منتظرش بود که من دیگه خوابم برد، چهار صبح بیدار شدم داشتند حرف میزدند، الانم که به وقت ما یازده ظهر است تقریبا.

می گه برزیل که بودیم بابا مامانم طبقه بالای خونه را تغییر دادند که یک سالن اجتماعات بشه و هر هفته همه محله جمع می شد خونه ما! گویا برزیل کشور امنی نیست و اینها محله محله حصارهایی دارند که یکم بتونند کنترل کنند  اوضاع را. جیب بری هم از موارد عادی زندگی در برزیل است که عموما با سلاح سرد انجام می شه و این می گفت هیچوقت پول تو جیبم نمی ذاشتم تا قبل اینکه بیام اینجا! 

کشور پهناوری است و به قول خودش وقتی بخوان برن خونه نزدیکترین فامیلشون، اقلا دو ساعت باید رانندگی کنند! اینجا که بودند ذوق مرگ بودند از امنیت، و از نزدیکی راهها! 

یک چیز دیگه این بود که می گفت ماها ساندویچ را غذا حساب نمی کنیم و اگه از کسی بپرسی ناهار چی خوردی و بگه ساندویچ می گیم عه پس هیچی نخورده ای!

حالا ناهار چیه، می تونه سوپ باشه،

فقط سوپ!

یا می تونه پاستا باشه!

یا ترکیبات سنگینی از حبوبات و گوشت و سیب زمینی که فرم دیزی نمی کوبنش هم. تمامشو تو بشقاب می تونی ببینی.

گفتم ما سوپ را که آدم حساب نمی کنیم هیچ، ماکارونی و پاستا هم جزو بیخودی هاست برامون!

 

گاهی آدم از یک چیزهایی دلخوره

غر می زنه

بعد می بینه که غر هم حالشو خوب نمی کنه

بعد خیلی خوبه که این غر را تو وبلاگ زده باشه. می ره پستشو حذف می کنه.

اگه می شد هرمرحله هر کاری را که دوست نداشتیم برمی گشتیم و درست می کردیم، خیلی عالی بود!

بالاخره یک زمانی یک کاری که دوست داریم را ممکن بود انجام بدیم. می دونید؟

 

شراب

واوووووووووو!

آقا، گفتن نداره، دلتون نخواد، ولی بالاخره یک شراب خوش مزّه تونستم بچشم!

یعنی عااااااااااااالی بود! محشر!

گذشته از اینکه درش پیچی بود و لازم نبود کلی با اون فنر بکنم توش و چوب پنبه بیرون بکشم، و تازه بعدش این در مبارک دیگه نره توش و الکلش بپره،

طعمش، عااااااااااااااالی بود!!!

الهی هرکی خودش می خوره و بقیه را منع می کنه همین السّاعه به تیر غیب دچار بشه!

کرونا بگیره!

بمیره!

 

جریده یک گفتمان دو نفره

قطعا یک عقبه ای از گفتمان پشت اینی که می خوام بگم بوده است، بماند که با کی و چه مدت اما،عصاره کلام اینه،

زن بودن با ماده بودن دو تاست!

آدمها، با اون مشخصه های فیزیکی که می دونیم، ماده اند،

منتهی،

زن، به مفهوم قرآنی قضیه که لتسکنوا الیها، نیستند!

این زن را، شما می تونی تو تهران پیدا کنی، یعنی شانس پیدا شدنش خیلی بالاتر است، بخاطر فرهنگ حاکم بر اونجا، و تو شهرستان، باید صبر کنی تا ز غوره حلوا سازی! اونم اگه حلوا سازش بمیره و اربیتال آزاد بشه، یا ول کنه، 

که نمی کنه!

فراز دیگری از گفتمان این بود که ممکنه آناتومی ها در حالت استاتیک یکی باشه منتهی، در حالت دینامیک، اصلا یکی نیست! 

از شرح و بسط ماجرا معذورم البته.

یک سوال کلی دارم، بی زحمت اهل فن جواب بدن.

عینک آفتابی جلوی مانیتور، فعلی هم انجام می ده؟ فعل مثبت؟