این ساعتهای عصر که می شه، حوالی شش عصر، کم کم محوطه جلوی خونه پر می شه از ماشین.
دونه دونه، ماشینها میان پارک می کنند، اغلب یک خانوم از توش در میاد، می ره صندوق عقب ماشین را می ده بالا، ساک خریدهایی را که عموما سر ریز و متعددند از صندوق می ذاره پایین و، صندوقشو می بنده و یک عاااااااااالمه ساک و کیف و باقی متعلقات را به جاهای مختلفشم آویزون می کنه و راه می گیره سمت خونه اش...
یادم میفته به سالهای نه چندان دور،
زمانی که ماشین داشتم و مثل اینها،
نان آور خونه ام بودم منم!
:))
مسخره است! دوران روزگار!
می دونید، با اینکه اینجا ماشینها خیلی خوشگل و تمیز و رنگ به رنگ اند اما هیچوقت نشد این مدت دلم بخواد ماشین داشته باشم!
خونه دلم خواسته، هنوزم می خواد! یک خونه ویلایی تو این شهر سرسبز واقعاً حس زندگی تو کارتونها را میده به آدم منتهی، ماشین، اونقدر داشتم و اونقدر سوار شدم که دلم نمی خواد!