در این بقعه دیگر منبر نمیرویم،

عبرتی باشد که مریدی بی وضویی نکند، زین پس.

بخش پاسخ به سوالات شرعی کماکان تا مدتی باقی است، ولی در تجاهل کرامتی نیست لذا نظر بیخودی ندهید 

تامام

(مکان جدید روضه پس از راه اندازی، به مرور به اطلاع دوستان خواهد رسید. اگر خبری نشد لطفا یادآوری کنید)

جهت پالایش دوستان...

طبق معمول که میام تو وب می نویسم که فراموش کنم، صبح یک پستی گذاشتم که از قضا اون دوستمون خودش هم اومد خوند و شاکی شد.

گذشت تا عصر، یک مدعی العموم پیدا شد که تو پست من چیزهایی پیدا کرده بود که خود اون طرف پیدا نکرده بود!

یعنی خود طرف صرفا شاکی بود که چرا یابو خطابش کرده ام، نه چیزی دیگه،

این مدعی العموم که به نظر بر خوی مسلمونها خودشو وکیل و وصی و فضول همه چیز هم می دونه شکایت های اساسی ای را مطرح کرد و بعدش تهدید و الخ.

راستش، فکر کردم بین این چهل پنجاه نفری که چند ماه است نسبتا ثابت شده اند و وب را می خونند، من به یک نفرشون، حداقل، بعنوان دوست اعتماد کرده ام و این آدم الان از اعتماد من برای تهدید من استفاده کرده است. تهدیدش که به تخمم منتهی، به نظرم باید دست همچین کسانی را هم قطع کرد از اطلاع بر همین روزمره های حتی بی ارزش! چون تجربه نشون داده اینها اگه آب گیرشون بیاد شناگر میشن فلذا،

دو روز به این یارو فرصت می دم خودشو معرفی بکنه بگه پست را گذاشته وگرنه، به راحتی آب خوردنی آدرس را عوض می کنم تا هم ایشون راحت بشه هم من دیگه همچین کسی را توی خواننده هام نداشته باشم.

باقی رفقا یا براشون آدرس می فرستم، یا خیلی خوش خط و خوانا معرفی می کنند تا من بدونم جلوی کی دارم حرف می زنم.

با این حساب از خدمت برخی دوستان در سایه مثل جناب هلن هم مرخص می شیم. خوش گذشت.

تا دو روز دیگه، فقط!

شبتون نیکو

گوزپیچ

این علم هم عین همه چیزهای دیگه هرکجا میخ بشی روش، سوراخ می شه و باد ازش در میره ها!

ساده است. هر کتابی باز کنی بهت می گه که پریود، مدت زمانی است که یک حرکت پریودیک تکرار می شه.

برای یک تابع سینوسی ساده، y=sin(x) می شه دو پی به اصطلاح. حدود شش و بیست و هشت صدم.

تو همون کتابها نوشته که فرکانس، معکوس پریود هست.

با این وصف فرکانس یک تابع سینوسی ساده، می شه یک تقسیم بر دو پی، حدودا یک ششم!

که غلط است!

غلط است؟

اصلا چرا طول موج دقیقا همیشه همونی است که پریود؟!! دیمانسیون اینها که فرق داره با هم.

خب، من امروز هم نرفتم دانشگاه!

ظهر، برنج گذاشتم توی پلوپز. نشستم بالاسرش، یک عالمه حبابهای شش وجهی خیلی باحال زیر در پلوپز ساخته شد. داشتم فکر می کردم که چه جالب، چرا اینها گرد نیستند؟ کسی تاحالا تحقیق کرده روش که چرا حباب توی پلوپز اینجوری شش وجهی هست و گرد نیست و الخ، که دیدم بعضی حبابها رنگ هم دارند! بعد تازه آه از نهادم بر اومد که با اینکه اینهمه هم ظرف را می شورم و حتی با آب داغ مدتی غسلش می دم اما اینها مایع ظرفشویی است که به دیگ یا در پلوپز مونده و الان فرم حبابهای معمول روی آب را از گردالی، به شش وجهی تغییر داده است!

خب چه کنم؟ چطوری بشورم که ریکا نخورم؟

باید یک بطری سرکه بخرم با ریکا قاطی کنم، فکر می کنم تنها راه باشه. با سابیدن و آب جوش ریختن حل نشده ماجرا...

 

خب یک هفته شد که برگشته ام اینجا و بدک نیست هر از گاهی یک حسابی هم از خودمون بکشیم که آیا چه کرده ایم!

عرض کنم که این هفته،

بحث اقامتم را که خب درست کردم و جا و محل و نحوه زنده ماندن و محلهای تفریحی را تا حدود زیادی آموختم.

دانشگاه هم رفتم و کلید گرفتم و عملا کامپیوترم را احیا کردم که داره آماده می شه اونجا هم.

یکمی مباحث اسبق را جمع و جور کردم که یکم با استاد مجادله کنیم و ایده های نویی انشاالله بیاد به ذهنم. هنوز کامل نشده.

اطلاعاتم را در خصوص هزینه های رفت و آمد به روز کردم و الان می دونم اگه بیش از 13 روز در ماه بخوام برم دانشگاه باید بلیط ماهانه بخرم و الا، بلیط های روزانه کمتر یا مساوی خواهد شدن.

یکم زبان خوندم که تداوم قبل است و ربطی به اینجا بودن نداره.

ارتباطهایی که قطع شده بود را تا حدودی احیا کردم گرچه هیچکدوم به درد نمی خورند.

 

خیلی فاجعه و بی بار بوده هاااااا! خدا ببخشه منو.

 

کشت جعفری

امروز که تعطیل بود و خانوم نظافتکار و مسوول خوابگاه در واقع سرک نمی کشید تو اتاق، می شد پلوپز را در ساعات اداری هم از کمد در کنم و خلاصه غذایی بار بذارم!

دلتون نخواد با یک سیب زمینی، یک پیاز یک هویج و یک پیمانه عدس و ادویه جات، یک عدسی بی گوشت بار گذاشتم، خیلی دلتون نخواد! کره هم زدم بهش بجای روغن مغز استخوان گاو! کم مونده بود بسوزه فقط!! ولی خب جاتون تهی، خوب شد. 

عصری رفتم لوبیا خریدم و الان یک پیمانه خیس کردم که برای فردا شب اگه خدا بخواد خوراک لوبیا بخورم!! شام امشب هم که ماکارونی چند شب مونده است. یخچال کوچیکه و نمی شه زیاد پخت و زیاد نگه داشت...

چقدر فروشگاه فعال بود. چقدر ملت همه چیز بار می زدند و می خریدند! حتی آچار!!

من یک بسته کاپوچینو خریدم برای خودم، الان که خیلی رقیق شد به نظرم ولی دفعه بعد باید شیر هم بهش بزنم ببینم بالاخره چیز خوشمزه ازش در میاد آیا!

یک بسته هم تخم جعفری خریدم که بکارم. یک یورو! نوشته بیست و پنج تا هشتاد سانت قد می کشه!! نوشته سی سانت بین هر دو تا دونه فاصله بذار!!

این اصلا با چیزی که تو ذهن من از جعفری هست جور در نمیاد!

حالا فقط باید همّت کنم خاک هم بخرم یا جور کنم دیگه. خاک می خواد. بسته ها بزرگ بود و گرون! لابد سنگین هم باشه. یک کیسه خاک برگ حدود پنج یورو! چرااااا؟ اونم اینجا که هر سمتش نگاه می کنی خاک خاصلخیز هست و برگ و اینها!

ادامه نوشته

سارا

وااااااای! شوهر مایارا را دیدم! چقدر زاغارت بود!! 

از دیروز همچنان لباسهای مایارا رو رخت آویز است. یکی اش افتاد، آقاهه بدّو اومد برش داشت آویزونش کرد باز.

جالبه که اینها اصلا به زندگی الانشون به چشم یک چیز موقت و گذرا نگاه نمی کنند و قشنگ طرف از صندلی که تو تراس بشینه آفتاب بگیره تااااااا رخت آویز هم حتی برای خودش خریده است! 

این سارا هم یک همچین مدلی است انگاری. دیروز داشت می گفت دوچرخه خریده. در واقع کرایه کرده که بیش از یکسال از کرایه گذشته و عملا دیگه مال خودش است. یک سال کرایه دوچرخه سی یورو بوده و چون به سال دوم کشیده سی یوروی دیگه که رهن حساب می شده را هم عملا از پولش برداشته اند و سرجمع یک دوچرخه را به شصت یورو خریده است انگار. به نظرم خر شده! یک دوچرخه نو هشتاد یورو است! این رفته از رده خارج شده هایی که دیگه توریست ها اجاره نمی کنند را به قیمت سالانه سی یورو رهن و سی یورو اجاره، برداشته است و الان که به سال دوم کشیده یک دوچرخه کهنه بر اش افتاده به شصت یورو.

اولش آدم فکر می کنه خیلی زرنگی کرده ها ولی نداری، حتی اینجا هم خسارت خودشو تو چشم آدم می کنه! اگه از اول یک نو خریده بود به نظرم هم سوار چیز بهتری شده بود هم اینکه ارزش چیزی که الان براش مونده بیشتر بود خب.

گفت یوکولیلی هم داره! منتهی نگفتم بده به من. دوستش نداشتم اون ساز مسخره را. سپردم از دوتا رفقاش سراغ سه تار بگیره برام. اونها گویا تو کار موسیقی اند.

مجوز ماهی گیری کنار رودخونه هم گرفته بوده با این حساب قلاب ماهی گیری هم داره!! یا للعجب!

درس هم می خونم به قرآن ها! از دیشب دارم فکر می کنم که کانولوشن را چطوری بتپونم به تبدیل فوریه. قبلا تپونده اند، حس فیزیکی اش را ندارم که می خوام به اون برسم، اگه خدا بخواد.

 

وقتی لغت ادویه را می شنویم، خود به خود یاد آشپزخونه می افتیم و زردچوبه و فلفل و این قسم متاع. تو آبادی ما مشخصا به زردچوبه می گفتند ادویه و بقیه آدم حساب نمی شدند! اونها به اسم خودشون نامیده می شدند. مثل فلفل سیاه، مثلا.

حالا به لحاظ لغت، ادویه جمع دوا است و دوا ذهن را می بره به داروخانه و مریضی و شفا.

بعد ماجرا اینه که در گذشته ترها، این دو تا یکی بوده است. در واقع مواد و گیاهان مختلف که ناخالصی هاش حذف می شده و خودش به نرم ترین فرم ممکن آسیاب می شده و بازم درشت هاش الک می شده و تا حدی که براشون میسر بوده به لحاظ فیزیکی، اون ماده را تخلیص و غلیظ می کرده اند و با افزایش سطح تماسش به دنبال ریزتر شدن، اثربخشی و سرعت جذب اونو اضافه تر می کرده اند. حالا  داروسازی که پیش تر رفته روشهای دیگه ای برای این پروسه تغلیظ و تخلیص کشف و توسعه داده شده به طبع. با این حساب می خوام بگم طب سنتی بر خلاف طب اسلامی که بر یک سری اوراد و اوهام و تلقینهای ذهنی مبتنی است، که ممکنه سر جای خودش کار بکنه، سنگ بنای طب امروزی است، به نظرم. گرچه امروزه این ولد خلف خیلی خیلی خیلی از سلف خودش پیش افتاده و دیگه به کارخانه رازی و فایزر و فلان رسیده است و چه بسا الک و هاون دیگه کمترین نقش را در تولیداتش داشته باشه. راه درازی که طب سنتی باید طی کنه تا این شکاف بین نسلها را پر کنه و بتونه حرفی برای گفتن داشته باشه.

بهرحال.

مشورت کردم، برام پام پماد کلوبتازول یا هیدروکورتیزون توصیه کردند. خب من که ندارم، نمی دونم که داروخانه اینو بدون نسخه می ده یا نه (احتمال زیاد می ده البته) ولی بده هم، یک عالمه پولشه بی شک لذا، فعلا بر مرض صبوری می کنم و یکککککمی هم به اون طب سنتی پناه می برم که الان توصیه فرموده زردچوبه بمالم رو پوستم!

مالیدم

نمی دونم چون دستم رنگی می شه ذهنم پیام خارش کمتری مخابره می کنه، یا اینکه پوست به موادی از زردچوبه نیاز داشت که الان داره اونو دریافت می کنه. در هر حال پام تا خرتناق توی یک  پلاستیک است الان، زرد گهی!

خارش!

.بد خواب شده ام

مایارا یک کاری میکرد،  انگار چیزی را رو تخته آشپزخانه خرد میکرد، صداش بیدارم کرد. بعد هم قفل کرد رفت!

پام به شددددت میخاره و قرمز شده. نمیدونم این دیگه چیه. اگزما؟ حوالی خط جوراب، تا قوزک، رنگ لبو است. فقط یک پام! قبلش پوستش انگار بخواد پیسه بشه، سفیدی هایی دیده میشد که جونم انگار ازش بیرون بخواد بیاد...

میخاره...

نشستم روغن زیتون زدم روش که بر اثر خاروندن، کمتر آسیب ببیند. بد هم نیست البته! خارش، بسته به موضع، ممکنه شرم آور باشه،ولی قطعا لذت بخشه😄

 

عصرگردی

از حوالی چهار و نیم تا همین الان نه شب، با سارا خانوم بیرون بودیم.

قدم زدیم،

حرف زدیم،

کافه رفتیم

و تمام.

ساعات خوشی بود، جای بقیه تون خالی.

سه تا قلم نی برام خریده بود که یکی اش خوبه. دو تای دیگه یکی اش پوک و سست است و یکی دیگه مقطع بیضی داره. انتظار نداشتم راستش، لطف کرد.

 

لارج.

اوه اوه! صدای ناله های ارضا شدن میاد!! آقاهه فریاد زد و بعدش خانومه یواش یواش یواش ناله! دیگه پیدا بود کار تمامه! فقط نفهمیدم سمت چپی بود یا راستی. سمت راستم که مایارا باشه الان با یک نره غولی تو تراس است، مشغول به فلفل هاشه. فکر می کنم این سر و صدا مال سمت چپی بود. تا حالا ندیدم که اصلا کی تو اتاقشه، خودش نره یا ماده.

جالب بود بهرحال.

یادم افتاد به آرتور که دوست دخترشو میاورد خونه. فقط هر روز اون میومد این پسر دوش می گرفت و آشغالهاشو می برد بیرون و صد البته اون  حمام مشترکشون هم جالب بود. یکساعت و اندی حمام مشترک ما قرنطینه بود!

--------------------------

خب، گویا مایارا بوده صبح. زید مربوطه تا همین الان هم پیشش هست و تو بالکن آویزون همدیگه اند. یک عالمه هم لباس آفتاب کرد امروز، از جمله دو تا حوله حموم که هر دو تا هم مال همین خوابگاه اند فی الواقع، مایارا و زید هر دو همین جا زیست می کنند. ابله ها چرا پونصد تا را ندادند یک خونه بگیرند؟ خب لابد گرونتر میفتاد. نمی دونم.

پاشم برم منم یکم راه برم.

امروز رفتم خرید، یک زیرپیرهن خریدم به سه یورو. نوشته صددرصد کتان؟ ساخت هند! جنسش را پسندیدم ولی نامرد اینم یقه اش پیدا می شه از زیر پیرهن و من دوست ندارم این سبک. چه کنیم ای وی که اینها زیرپیرهن یقه گشاد ندارند؟ سایز مدیوم خریدم نمی دونم چی شد خواست خدا اندازه در اومد. کوچولو شده ام گمونم. لارج مگه نبودم؟ 

ماکارونی کاروانی!

دیروز، هوس ماکارونی کردم.

عصر، گفتم برم تا کسی سر گاز نیست، بپزم زودتر. بعد سعی کردم هرآنچه را لازم است بردارم.

یک عقب وانت وسیله لازم شد! دقیقا ریختم تو یک کیسه بزرگ بردم تو آشپزخونه!

تصور کن، روغن، رب، ادویه، پیاز، سیب زمینی، ماکارونی، گوشت، ماهی تابه، قابلمه، کارد، قاشق چوبی، چنگال، بشقاب

آخرش که رفتم هم یادم رفته بود در قابلمه را ببرم!

این نبود فر گاز و عدم امکان تامین کیک و نون، باعث زحمت می شه. باید یک عالمه راه برم برای خریدن یک نون! جوری هم نیست که بشه آدم زیاد بخره نگه داره...

یکربع ساعت!

یکی از مشکلات ما غربتی ها در خارجه اینه که باید قشنگ اعلام کنیم که کجا ساکنیم. خودشونم همینطورند البته. قشنگ باید بشه پیداشون کرد که کجا هستند.

سه روزی می شه که تقریبا روزی ده بار زنگ می زنم به اداره مهاجرت. الان هم ده دقیقه هست که پشت خط نگهم داشته. عموما نیم ساعت نگه می دارند تو صف. شلوغه.

بجز این که باید به اداره مهاجرت و اتباع خارجه اطلاع بدم کجام، باید به اداره مالیات هم اعلام کنم. به شبکه بهداشت هم باید اعلام کنم. این آخری بهداری ای که باید در صورت نیاز بهش رجوع کنم را باید اصلاح کنه برام...

از وقتی کوید شده هم که دیگه خر تو خر تر از همیشه، همه چیز می خواد آنلاین بشه و برای کسی که زبان بلد نیست خب مکافات است. البته در باره زبان حس می کنم یک گام جلو رفته باشم. وقتی مکالمه تمام می شه می گم ای وای اینو که بلد بودم چرا نگفتم! اینو چرا اشتباهی گفتم! و خلاصه که یکم به نظر خودم پیشرفت حاصل شده است. روی نرم افزار فکر کنم هشتاد و هشتمین روز متوالی را نشون می ده که روزی اقلا یکربع زبان کار کرده ام. بالاخره یک جایی جواب می ده. نوشته بود با روزی یکربع، شما یک زبان یاد می گیرید، با شبکه های اجتماعی چطور؟! طبعا جز اینکه اعصابتون تلیت بشه، هیچی!

 

رنگین کمانی

این هفته اگه منصور مصری خبر کنه، یک گشتی هم با اون باید بزنیم.

یک مرکز خریدی هست که اون می خواد توش لباس بخره و من باید موبایلمو اونجا بدم درست کنند که به نت وصل بشه. اگه بتونند البته.

یادم افتاد سالها قبل یکبار با فهیمه (آقای فهیمه) رفتیم سیتی سنتر. اولش که قرار گذاشتیم یک قرار رفاقتی بود ولی بعد اونجا که با هم راه می رفتیم، خییییییلی حس بدی بود! حس می کردی همجنس بازی که تو مرکز خرید با یک نر داری قدم می زنی! یکم علاقه مندی های مشترک داشتیم بهرحال بخصوص تو چیزهای مربوط به داخل خونه و دکوراسیون، با یک نر رفته ای مبلها را نگاه می کنی! عق! 

خیلی عق!

حالا لابد با این هم برم اونم تو لباس فروشی، بازم همچین حس مسخره ای بهم دست می ده. باید ببینم.

بدم نمیاد منم یکم لباس بخرم. باید بخرم اصلا. وگرنه هر روز باید جلو لباسشویی باشم!

ویار ساز

دلم یک سه تار می خواد!

از این باب که صداش محجوب است و موجب آزار همسایه ها نمی شه،

ولی ساز، ساز شرقی است. هرچقدر سعی می کنم گیتار و نمی دونم یوکولیلی را دوست بدارم، اصلا موسیقی اینها با آنچه در من سرشته نمی خونه. اینها دیلینگ دیلینگ می کنند فقط!

اون روز با خانوم چی و منصور مصری بودم حرف شد، منصور می گفت که گیتار بلده بزنه. من که می گم گه خورده ولی، حالا باید یک وقتی ببینم اینم مثل باقی معلوماتش هست یا که واقعا چیزی بلد شده. 

اما خب، من چه کنم؟ من سه تار می خوام!!

دیروز به سارا پیام دادم که خلاصه من اومده ام و هر موقع وقت داری بیام قلم نی را ازت بگیرم. راستش الان جوهر و باقی مصالح لازم را هم ندارم ولی فکر کردم حالا اگه نرم بگیرم با خودش فکر می کنه که ببین این ما را سر کار گذاشت یک قلم از ایران تا اینجا آوردیم اصلا لازم نداشت!

حالا خلاصه شاید فردا، شاید پس فردا ببینمش و قلمم را بگیرم. می گفت خیلی وسیله زیاد داره اگه چیزی لازم دارم بگم تا بهم بده! جالبه. فرم زنهای قدیم که فامیل یا محل رو شاخشون می گشت، اونجوری است! ما باشیم از این تعارف ها به کسی نمی کنیم! والله. حالا باید بپرسم ببینم ساز نداره! یا احیانا کسی را نمی شناسه که بخواد سازشو بفروشه!

من می خوام!!!

می دونید چی می گم؟

می خوام!

زیارت اهل قبور!

شماره ام که وصل شد، سعی کردم به بعضی دوستان وصل بشم،

به رویا آدرس وبلاگ دادم. واکسن زده بود و بعد از دو هفته هنوزم گویا سکندری می رفت.

به زن علی پیام دادم که مفصل توضیح دادم چرا گم شدم و عذرخواهی کردم، البته ندیده هنوزم،

به یکی همکارهای اسبق که اونم ندیده

و به امید، از دوستان ایرانی که علی رغم نابینا بودن امید به زندگی اش از خیلی از ماها بیشتر است. 

تعجب کردم از وسعت اطلاعاتی که داشت. قشنگ پرتغال را و زبان را می شناخت و درباره اش به درستی قضاوت می کرد. یادم افتاد به زهره خانوم. گم شد اون بزرگوار هم. از روشن دلهای عزیزمون بود. البته با امید خیلی فرق داشت. این فقط کفره می کرد و می نالید. اواخر ولی انگار راهشو پیدا کرده بود. شغلی داشت و مهارتهایی یاد میگرفت و الخ. امیدوارم بهتر شده باشه احوالاتش...

یکی دیگه هم بود که لابد نمی خواد اسمشو ببرم.

زیرسن

حرف زشت توشه، زیر سن ها نخونند. از اندام آدمیزادی نام برده شده است، شنیدنش برای آدمیزاد بد است!!

همینقدر تباه!

آره.

چه باحال! طرف اومد در زد، گفت لباس برای شستن اگه داری بده!

ولی تو گاری اش فقط حوله بود!

این فرق کرد با چیزی که نوشته بودند و از سیروس هم پرسیدم.

شاید برای لباسهای شخصی فقط باید خودمون ژتون بخریم! حوله ها را خودشون می شورند! 

من و اینهمه خوشبختی محاله محاله :))

 

می دونید، دارم فکر می کنم به صاحب خونه اسبقم.  حرومزاده یک اتاق که شاید یک چهارم این فضا بود را با حموم دستشویی خارج از اتاق و مشترک با بقیه بدون این امکانات خدماتی بدون اینکه ماه تا ماه کسی را بیاره که خونه را تمیز کنند با اون وضعیت که باید خودمون می رفتیم کپسول گاز می خریدیم و تازه نگران قبض ها هم می بودیم و خلاصه با هزار تا مکافات را، داشت چطوری شیاف من می کرد!

و البته الان شیاف بقیه!

البته این قانون طبیعت هستش ها. خسارت های بی پولی!!

همون سالها با وجودی که اتاق من از همه کوچیکتر بود و به ظاهر کمترین اجاره را من می دادم، اما وقتی حساب می کردی که اجاره هر مترمربع را چقدر داریم می دیم هر کدوم، مال من تقریبا دو برابر بقیه بود!

یعنی قشنگ یک برابر خسارت داشتم می دادم!

می دونستم هم ولی خب، چه می شد کرد؟

پولم کجا بود که خرج کنم؟

با کیر مردم هم نمی شه جلق زد می دونید.

حداقل من از اونهاش نبودم و نیستم.

دیروز به یکی رفقا می گفتم که ما فکر کردیم استاد دانشگاه شمال شهر تهران پیدا می کنیم، پولدار و ول خرج، قشنگ می دوشیمش، نگو کلا خشک کرده بود! خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم!

 گفت تو این کاره نیستی.

حالا راست هم می گه. ما را  دوشیدند، که ما کسی را ندوشیدیم...

نامردها...

ولی اگه دنیا اینهمه گرد است که من الان دارم می بینم، واقعا کسی ستمی بر کسی دیگه نکرده است جز بر خودش! خوب باشید و خوبی کنید که این جهان کوه است و فعل ما صدا!

بفرمایید بریم  حمّام، خدمتتون باشیم.

(گاهی این کلیپ هایی که تو اینستاگرام هست را نگاه می کنم، مثلا دکترهلاکویی، یا چندی قبل از فتحعلی اویسی، یا چمیدونم از کاردان، اینها همه سنهای بالای شصت هفتاد دارند حرف می زنند، بعد چیزی که می گن و فهمی که از زندگی کرده اند را وقتی بیان می کنند، می بینم منم می دونستم. منم بهش رسیده بودم. شاید اونها هم سالهای سال قبل رسیده بودند و الان فقط موقعیتی شده که بیان کنند، نمی دونم. فقط می دونم که راه را اشتباه نرفته ام. 

فقط کوس نکرده ام، می دونید. وگرنه باقی دریافت ها م درست بوده است.

نشون می ده که معرفت، تو اون چاهی نیست که ملت همه مشغول به حفرش اند!

تو اون یکم آب گنده هست، فوق فوق فوقش توله آدم! که بازم اولی قابل تحمله اما دومی، پناه بر خدا اگه بد باشه هم!

ادامه نوشته

نت های موسیقی

این لینک راجع به نت های موسیقی هست. بخونیدش جالب است.

یکم هم چیز بلد بشید، اشکال نداره.

اطلاعات عمومی هستش ها فکر نکنید خیییییییییلی انتظار بالایی ازتون می ره.

جالبی ماجرا برای من اینه که چندسال قبل که ساز خریدم و کلاس رفتم و یکم کار کردم، چیزهای نویی یاد گرفتم و الان حسب کارم دارم به فیزیک رجوع می کنم که اون چیزهای مرتبط با ساز را اینجا به لحاظ علم فیزیک هم می تونم ببینم و در واقع بین فیزیک و موسیقی که شاید به ظاهر ربطی به هم ندارند، پل می زنم و این پل زدنها ته تمام لذّتی است که من چشیده ام!

اصلا پل زدن خیلی خوبه!

به جان خودم! شما هم سعی کنید پل بزنید، خاطرات خوبشو بیارید به همه بگید، فضا مثبت بشه یکم.

 

https://musicforlife.ir/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C/%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7/

 

یک گاهی آدم از خودش می ترسه گمونم!

گفته ام شاید که از ماشین مینی خوشم میاد از فرم احمقش و در و دکور داخلش که کم مونده ساعت شماطه دار را هم بازسازی کنند توش. 

الان رفتم شیر گرم کنم، پنجره های آشپزخونه همه باز است. نگاه می کنم می بینم روبرو، نمایشگاه مینی است! یک چیز عظیم، شاید ده تا دهنه مغازه، مفصصصصصل!

پائولا داشت آشپزخونه را تمیز می کرد. چنان تند تند کار می کرد که انگار بگی عقب است و ماشین دم در منتظرش ایستاده. خدایی  برای کسی که هیچ ماموری بالا سرش نیست، این وجدان کاری ستودنی است. نه که فقط این باشه، اینجا همه همینطوری اند. کون کار را پاره می کنند اصطلاحا.

اما ما چی؟!

 

پلوپز

امروز نحوه کار پلوپز را، منظورم مکانیزم مهندسی اش هست، اینکه کی و چطور خاموش می کنه، اینو فهمیدم.

البته خودم به فراست دریافته بودم ماجرا چیه ولی کلیپی که دیدم بازم چیزهایی برای یاد دادن داشت. مثلا نمی دونستم که آهنربا بر اثر حرارت خاصیت خودش را از دست می ده. اگه دائمی باشه که کلا به گا می ره و اگه آهنربای الکتریکی باشه مختل می شه. تو پلوپز دو سه تا نکته  از علم را تلفیق کرده اند یکی اش همین خاصیت آهنربا ها بود. یکی دیگه اینکه آب تا صد درجه دماش اضافه می شه بعد از اون دیگه هرچی حرارت بدی صرف تغییر فاز از مایع به گاز می شه. این دومی را بلد بودم و حسب همونم سوپ پختم تو پلوپز منتهی، از اولی اطلاعی نداشتم راستش.

حالا. دارم فکر می کنم توی پلوپز کیک بپزم! یکبار پختم اینقدر اذیت شدم که نگو. تا وقتی مایع بود، روشن بود. بعدش زارتی خاموش کرد و دیگه هم روشن نشد و دهن ما و کیک را خلاصه سایید. الان دارم فکر می کنم اگه مایه کیک را بریزم توی یک قابلمه، و اون قابلمه را شناور کنم توی پلوپز، پلوپز تا وقتی آب دورش باشه دما را روی صد حفظ می کنه. حالا تنها نکته اینه که کیک به دمای 180 درجه نیاز داره و صد درجه،  چندان تناسبی با ماجرا نداره. بعدشم اونهمه بخار آب دور ماجرا باشه یحتمل به گا می ره. روش هم که شعله نمی بینه در هر حالت و سرخ نمی شه. تهش هم حتی سرخ نمی شه چون با شعله که در تماس نیست که. یک چیز سفید مسخره ای از آب در میاد که خب، نمی دونم به پختنش می ارزه یا نه. همزن برقی هم نداریم در ضمن.

حالا ببینم چی می شه. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت! شکم است شوخی نداره اصلا.

یک کشو دارم،

بوی ایران را می ده!!

هنوز دارم چیزهامو از این کشو به اون کمد جابجا می کنم تا بلکه جا بیفتم یکم. تو این کشو که می گم، دو تا رشته آش دارم، یک بسته کوچیک نبات سفید، یک بسته زعفرون، دو بسته تمبر هندی. درش را که باز می کنم، بوی ایران میاد ازش!!

ساکن اتاق 116، یک دختر برزیلی است، قهوه ای رنگ، نرم و گوشتی و خنده رو و البته غیرجذذذذذذاب برای من. ماکارونی درست کرده بود نصفشو خورد، نصفشو برد! چیزی بیش از رب گوجه و ماکارونی ندیدم توش. گوشتی قارچی... هیچ.

مایارا هم یک ماهی تابه مجلسی و بزرگ برنج و مخلفات درست کرد. نمی دونم کجا گذاشتشون که فقط یک بشقاب ازش دست گرفت برد بالا! حواسم نبود. یعنی ممکنه داغ و داغ کرده باشه تو یخچال همه را؟ نمی دونم. برخلاف ماها که برنجمون ساده هست همیشه، یعنی با آبگوشت قاطی اش نمی کنیم، اینها و البته هندی ها هرچی قراره بخورند را توی برنج می تپونند. عین استنبلی یا باقالی پلو منتهی می بینی مثلا بروکلی هم توی برنج هست!

از لذّت های دنیای محدود من،

یکی هم خاروندن جای زخمی است که می خواد خوب بشه!

بخصوص اگه یکم عمیق بوده باشه و خون روش دلمه شده باشه که از زیرش پوست نو بیاره!

آره لذّت می ده!

اگه بخوام توجیهش کنم نه که حس میکنی پروسه بهبود را داری لمس می کنی (حالا اگه مختلش نکنی)، بهت مزه می کنه.

ولی کلا اصطکاک، لذت بخش است. موارد دیگه ای که بشر لذت وافر می بره هم از قضا خیلی اش مدیون اصطکاک است، تا جایی که کاندوم خاردار هم می سازند کارخونه ها، و می خرند مشتری ها!

زنده باد اصطکاک های نرم و روغن کاری شده و کنترل شده، در خارج از حیطه اعصاب.

 

آقا رفتم دنبال خانوم پائولو. گویا قرارداد خوابگاه من دست ایشون هست و من باید امضا کنم. این جند روزه ندیده بودمش. یعنی مدام دفترش بسته بود. الان رفتم از این خانوم خدمه که دیروز اتاقمو تمیز کرد پرسیدم پائولو کجاست؟ گفت خودمم!!!

یعنی نگاه کنید اگه ما بودیم برای آفتابه هم مسوول می ذاشتیم که حقوق بکنیم تو جیبش ها. دیگه بحث معلمهای پرورشی و نمی دونم امامان جماعت مدرسه ها و بعدش هر جای مربوط و نامربوطی یک آخوند بزرگوار را تپوندن که معرف  حضور همه هست. ولی در خارجه، مسوول خوابگاه همون نظافت چی هم هست، اتفاقی هم نیفتاده! خیلی شیک و مجلسی کسی کار داره کافی است تو راهرو نگاه کنه ببینه جاروبرقی در کدوم اتاق هست و ایشون کجا داره کار میکنه! پشت میز تمرگیدن و فضولی تو کارهای بقیه کردن و فساد کردن، کار نیست مسلمونها! کار کنید، بیاموزید! 

طاق کسری

میگن زمانی که پیغمبر دنیا اومده، طاق کسری ترک خورده است.

حالا اینکه اون زمان کی بوده که تونسته مقارنه این دو تا واقعه را ثبت کنه، درحالی که در ثبت خیلی چیزهای بعدتر جای اشکال و شک هست و اصولا علم رجال و درایه که اینهمه مشغله در حوزه ایجاد کرده و یک عده می خونند و یک عده درس می دن و الخ اصلا منشا و علتش همین بوده که اخبار ضد و نقیض بوده است...

بهرحال. کاری به اون ندارم. اون واقعیّت.

صبح یک کلیپ می دیدم از میدان امام اصفهان و طاق هایی که ترک خورده و گنبدهایی که عنقریب فرو می ریزه! مونده ام این هم بشارت ظهور یک نبی تازه است؟ از سمت کابل اینبار؟! خدایی گوز چه کارش به شقیقه آخه؟ کی می خواهیم دست از مهملات برداریم؟

دکتر هلاکویی می گه تو اگه یک کتاب در تایید عقاید و باورهای مذهبی خودت خوندی، باید تمااااااااااااام کتابهایی که بر ضد اون عقیده هستند را بخونی، که بدونی اشکال به کجاشه و قوت و ضعفش کجاست و کجا ممکنه بلرزه پات. اینکه یک چیزی را گرفتی راست دماغت و هی به به می کنی اش و گوشت به بقیه بدهکار نیست که هیچ، همه را هم بر خطا می دونی، این که هنر نشد که!

اینبار میدان نقش جهان که حتی اسمش هم دزدیده شد و به  نام میدان امام سند زده شد، ترک خورده است! یحتمل تا ده سال دیگه اثری ازش باقی نباشه اگه واقعا سرعت نشست زمین این باشه که می گن! چهل سانت طی ده سال، یعنی نابودی کامل. گویا فرودگاه اصفهان هم همچین ترکهایی رخ داده و حالا اینکه امنیت پروازها چی می شه، بازم خدا عالم است.

 

اشعار یغمای جندقی را بخونید. قشنگ اند:

 

گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم؟

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

 

دلاله یا جاکش، به شخصی گفته می شد که واسطه وصل و آشنایی و عروسی می شد در واقع. کسی که کسی را برای کسی پیدا می کرد و کار را تا مرحله ازدواج پیش می برد و بعنوان دستمزد یک کله قندی، نباتی، خلاصه یک کادویی کاسب می شد. همون جاکش، با بار لغوی مثبت البته. عموما هم یک کار زنانه بود در حالی که ورژن مردانه اش همون جاکش نامیده می شد. تفاوتش هم این بود که دلاله، منتهی به ازدواج دائم می شد ولی در بحث جاکشی، یک ارتباطی که امروزه بهش می گن حهاد نکاح، برقرار می شد و خر راضی خدا راضی، بعدش می رفتند دنبال کارشون.

این حمامهای عمومی که ور افتاد، آمار ازدواج افت کرد به نظر من. جا داره در دولت اسلامی داشتن حمام قدغن بشه و شهرداری و نظام مهندسی اجازه ساخت حمام را توی خانه ها نده و اداره گاز از وصل انشعاب گاز ممانعت کنه و اداره آب هم مراقبت کنه و درعوض حمامهای زمان سابق باز رونق بگیره، البته بعد از ساخته شدن. اینجوری عین نمایشگاه ماشین هست که می ری تو یک فضای محدودی می تونی انوااااعشو ببینی، قشنگ دلاله ها می تونستند اونجا مرکب مورد نظر را انتخاب کنند و بعد بدّو به اطلاع مشتری برسونند با توصیف دقیقی از گردی باسن و باریکی کمر و سربالا بودن سینه ها تااااا خلاصه کشیده بودن دست و پا و دماغ و انگشتها. 

 

ندانستن زبان، آدمیزاد را از مرتبه آدمی زادی، به مرتبه حیوانی رفتار می ده به نظرم!

اینو الان فهمیدم که با یک دختر چینی تو آشپزخونه مواجه شدم، و بجای اینکه حرف بزنه، هی عین گاو با هیکل و کله اش ارتباط برقرار می کرد!

یحتمل وضعیت منم در مواجهه با بقیه وقتی نمی تونم کلام را استفاده کنم، همینه. یحتمل اونها هم حس ناخوشی از ارتباط با من پیدا میکنند...

باید درستش کنم...

 

یک مربا خریده ام، فرض کن توت فرنگی. از این خانواه است. بعد هسته های میوه داخل مربا است، ریز در حد دو میلی متر. از بس دندون خوبی دارم، اینم شده قوز بالای قوز و هی حس می کنم ای وای، دندونم شکست! بعد می بینم نه یک هسته نکبت بوده فقط، شکر خدا

ادامه نوشته

فضای جلوی پنجره اتاق، پشت بام یک ردیف ساختمان است. اینجا روی پشت بامها شن درشت می ریزند که لابد ضربه ناشی از بارون را بگیره و عایق را در برابر آفتاب محافظت کنه. نمی دونم.

بهرحال یک فضای وسیع شش هفت متری عین حیاط، جلوی اتاق در دسترس است که یک متر از اونو موزاییک کرده و نرده زده اند و بعدش می شه فضای شنی.

مایارا، دیرتر از من بیدار شد. اینو از صدای کرکره برقی اتاقش که بالا کشید فهمیدم. یکم بعدتر، می شد انگشتهای پا و یکم از دستهاشو دید که پا برهنه اومده نشسته توی تراس، یک نون تست دست گرفته و چشم تو چشم آفتاب، صبحانه می خوره! یکی از گلدونهاش گل زرد رنگ شیپوری بزرگی داده است. نمی دونم خیار است یا خربزه یا کدو، منتهی، جالب است.

منم باید بذر بخرم بکارم یک چیزی. فصلی بذر میارند، ندیدم الان. ولی شاید بد نباشه گوجه که خریدم، تخمهای گوجه را کشت بدم. یا تخم فلفل! سیب زمینی خاک زیاد می خواد گمونم. با گوجه موافق ترم. عطر بوته گوجه عااااااااالیه نامرد!

 

عق!

خانومه سالگرد ازدواجشون را جشن گرفته، کیک و شمع و شوهر و نوشته...

فرموده که خلاصه سالگرد ازدواجمون مبارک.

آقاهه، اولین کامنت زیرش نوشته که سالگرد ازدواجمون مبارک.

آدم کهیر می زنه بخدا! یاد مستر بین میفته که رفته بود رستوران خودش برای خودش تولد گرفته بود و کارت پستال داده بود بعد مسخرگی این بود که قبل از باز کردن پاکت وانمود می کرد نمی دونه توش چی هست!

خب مرد حسابی، زن حسابی، خیلی مبارک باشه، ولی این که بری خودتو به خودش تبریک بگی دیگه یکم از فهم و شعور من بالا زده است!

فلان عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!

حالا اومدیم و اوشون مبارک نبود براش اینهمه!

...

خدایا، شکرت!

گفته بودم با شلوارک می رم بیرون؟!

خب،

با شلوارک می رم بیرون!!

یادش بخیر شمیم.

بیرون، خیابون را نمی گم هنوز. ولی توی خوابگاه با شلوارک می چرخم هیچ هم احساس بدی ندارم! 

والله!

فقط باید یک وقتی برم یکی دو تا لباس تو خونه بالاتنه ای بخرم. هیچی ندارم و هنوز به نظرم میاد قبیح است با زیرپیرهن برم بیرون!! اصرار نکنید که نمی رم! خیلی هست ها ولی همه اش تی شرت هست. من آستین دار می خوام. بهرحال رو به زمستون است و زمستونهای اینجا خیلی سرد می شه، با این یک مثقال شوفاژ!

سوپم پخته شد. عالی! با جعفری خشک و همونها که گفتم، یک چیزی شبیه حلیم گندم در اومده، یکم روان تر!! شام خورده بودم ولی با این حال، باید یک کاسه هم از این سوپ بخورم تا  داغ است. 

جاتون تهی سرجمع.

سوپ در پلوپز

امروز نرفتم مدرسه. موندم منزل کار کنم، مثلا.

عصر دیگه دیدم دست و پای بیخود می زنم، پاشدم رفتم تو کوچه.

گوشی ام که به نت وصل نمی شد را بردم نشون دادم، نتونست درست کنه. یک آدرس دیگه داد که گویا باید ببرم رجیستر گوشی را عوض کنه برام.

روی اون یکی گوشی زحمت کشیدم فرمت انجام دادم و الان هیییییییچی ندارم! حتی واتس آپ! داره تلگرام نصب می شه البته اگه شماره ایرانم را نسوزونده باشه ایرانسل. الان مشخص می شه.

خب. تلگرام وصل شدم، اما واتس آپ قر میاد. حالا بعد ببینم اینستا هم وصل می شه یا نه.

عرض کنم که ابتکار امروز که به وجدم آورد و اصلا اومدم اونو بگم، طبخ سوپ در پلوپز بود!!

عصری مرغ خریدم، نیت داشتم صبح بعد از اینکه آشپزخونه را تمیز کردند ببرم بذارم تا بجوشه. بعد به فکرم رسید که چرا نذارم تو پلوپز؟ این پلوپز محترم تا زمانی که آب داخل کاسه اش باشه طبعا دماش نمی تونه از صد درجه بالاتر بره و لذا اون ترموستاتش کار نمی کنه که قطع کنه. تا وقتی برنج آب داره، این روشن است دیگه. درسته؟

فکر کردم خب سوپ که خودش دریایی از آب است، قطعا این خاموش نمی کنه و می تونه بپزتش! دیگه جاتون خالی رسیدم اتاق یک پیاز خرد کردم توی پلوپز (دیگه انتظار نداشته باشید بشه سرخش کنم یا تفتش بدم!) بعد هم مرغها را شستم و در دریایی از آب پیاز و زردچوبه شناورشون کردم و الان وسط اتاق داره کله معلق می زنه مرغه!

فقط، حساب یک جای کار را نکرده بودم! 

یخچال!

الان که بپزه به هیچ عنوان جا ندارم که بذارمش تو یخچال!! بخصوص برای آبش جا نیست. قابلمه تو یخچال جا نمی شه. یعنی می شه ها باید همه چیزهایی که توش کردم را بردارم بریزم بیرون، اینه که نمی شه!

حالا توکل به خدا.

عدس هم گیرم نیومد. جو هم فقط ارگانیک بود که کیلویی نزدیک به سه یورو می داد و نخریدم. فعلا فقط اجر دارم، بهش می گم ovio و حتی ورمیشل را یادم رفت که بخرم!! سیب زمینی و اجز و پیاز تنها اجزای سوپ خواهند بود!! نمی پزمش ولی. نمی دونم. خیلی دیگه مسخره می شه. جعفری تازه کیلویی 16 یورو است. بسته های کوچولو درست کرده اند 80 پنس می دن. جالبه اگه بگم پسته، کیلویی 13 یورو است! حالا چی تو جعفری هست که اینجوری شده، من نمی دونم.

همین.

شبتون نیک

 

خیلی دارم می نویسم هااااا

رفتم ناهار. کسی نبود. گرم کردم، بعد دیدم بابا بذار بشینم همونجا بخورم بشورم بیام دیگه. چیه هی از جمع گریز کردن. اصلا من اومدم خوابگاه که تو جمع باشم یکم.

اولش امیر کچل اومد. کامپیوتری است و خیلی وقته اینجاست همه می شناسنش انگار.

بعدش یک دختره اومد با روسری. سر ظرفشور بود نگاه کردم می بینم پاچه های شلوارش اوووووو تا کجا بالاست! اینها گمونم موهاشونو نمی شورند که روسری سر می کنند وگرنه بحث تحریک و الخ که به نظرم به ساق و سم بیشتر است تا به مو! حداقل برای من که اینجوری است!

بعدترش یک پسره چینی اومد با یک کاسه و دوتا از این چوبها. استیک می گن فکر کنم. یک تکه گوشت قرمز داشت و یکمشت چیز از یخچال در کرد که گل هم کنه، دیگه من تمام کردم اومدم. جالبه که گوشت تکه ای، استیکی، تقریبا کیلویی شونزده هفده یورو هست و به وفور دانشجوها می خرند و نه اینکه نشون معده بدن هااااا، قشنگ اون گوشته اصل غذا است براشون! نه آب گوشت اصطلاحا.

همین.