مسواک، حتما چیز شخصی ای هست،
شورت،
زیرشلوار،
کلاه،
زیرپیرهن
شاید حتی خودکار.
و خدا!
خدای بعضی ها، ارحم الرّاحمین است!
ودود و رئوف و بخشنده و مهربان!
می بینی هر آنچه از خوبی تو ذهن تو می گنجه را، داده به طرف!
تازه،
نه فقط هر آنچه را لازم داشته بهش داده است،
یک وقتی، یک چیزهایی که لازم نداشته را هم برای سرگرمی و تفننش داده است!
مثلا این بابا قاضی منصوری،
به خودش که داده هیچ، زندگی من و توی بدبخت را هم حتی داده بهش!
اختیار حیات و مماتت به چرخش یک قلم است!
دست کی؟
دست منصوری!
تناور مرد!
از اون طرف،
خدای بعضی دیگه ها،
که اونم شخصی است البته،
صرفا یک موجود کونی است!!!
یک جوری که،
...
ولش کن.
گاهی،
برای اینکه آسمون بغضشو رها کنه، لازمه تو یک کاری بکنی!
مثلا،
پاشی با نیم آستین و بی تجهیزات بری بیرون!
به قرآن افاقه می کنه!
امتحان کنید!
تا داری می ری هم نمیباره منتهی، همینکه دور شدی، تو یک لحظه که می خوای بهش نارو بزنی و بر بگردی،
ییهو می ترکه،
میییییییییییییییییییییییشورتت تا پایین بری!!
این نمود اون خدایی دومی است!
پاشدم رفتم بیرون، آسمان پراپر ابر.
شروع کرد به باریدن.
دیگه رفتم یک سوپری همین نزدیک که تاحالا نرفته بودم. دو تا نون خریدم، دو تا فسقله اندازه مشت دست، هر کدوم یازده سنت. نون گرم.
بیرون که اومدم عین خر، بارون می بارید!
بغضش را وا کرد!
الان نشسته ام، نمی باره بازم!
همینه که شاعر می گه زیر باران باید رفت،
باید داد،
باید کرد!
میوه فروشی مجاور، معمولا شلوغ است. یک آقا و خانوم جوون اند که بچه ده پونزده ساله دارند.
یک لحظه که دکون خلوت می شه قوش می کنند رو سر هم به بوسیدن!
خدایا! ما آدمیم یا اینها؟! بعد پونزده سال! بعد چند شکم زاییدن، هنوزم محبّت؟ کشش؟ عشق؟ وفاداری؟ چه خبر است؟!
ما چرا اینقدر از آدم دور افتاده ایم؟
نه فقط همین دو تا ها. بخصوص قبل کرونا خیلی می دیدم. شاید اون موقع ندید بدید هم بودم به چشمم می اومد. آقا و خانوم کالسکه بچه را دارند هل می دن. لابد حرف هم می زنند. به کرّات، می ایستند، همو می بوسند، باز راه می افتند!
و اون بچه هم البته از همون اول می بینه، می فهمه چکار بکنه!
می دونید چی میگم؟
طرف با ماشین یکی را رسونده، موقع خداحافظی، تو ماشین، همو می بوسند!
با ماشین اومده دنبال یکی، پشت سرشون راه بندون است، سوار می شن، همو می بوسند! بعد دنده می زنند، راهنما، آروم گاز، همزمان کلاج، زندگی ادامه دارد...