خانوم مون سرما خورده، راه نداد بشینم پیشش.

نکنه کرونایی باشه؟؟ 

نمیره!؟

رفتم آزمایشگاه ببینم رفقا چه میکنند. فالستو کلمبیایی، با منصور مصری. جفتشون یک کار میکردند، منتهی، فالستو با دقت و ظریف، منصور عین عمله ها😄

تصور کنید به یک جوشکار بگن برو کارگاه نقره سازی!! در این حد حرکاتش درشت و زمخت بودند😄

 

 

خستگی

به شددددت خسته ام!

و پر استرس!

عین کسی که درسشو نخونده و امتحان داره...

چرا من طعم قهوه را نمیفهمم؟ نمیتونم ازش لذت ببرم!

طعم شراب هم همینطور!

عوضش یک لول نون پنیر و سبزی خوردن، با هر نونی، فقط تازه باشه،  سبزیهاشم فاضلابی باشه عیب نداره...

 

من گم شده ام!!

 

---------------------

به قول شاعر
باید تو رو پیدات کنند تو با خودت هم دشمنی!!!
باید تو رو پیدات کنند هر روز تنهاتر نشی
پیدات کنند حتی اگر پروازشو پر پر کنی

خر تو خر عجیب

💢 حجت الاسلام رییسی فرمود :  هرکس در انتخابات شرکت نکند در جبهه دشمن است 
  
شاعری این سخن شنید و قلم از نیام کشید . ببینید چه سرود :

‌‌‌ما با دروغ و شعبده منتر نمی‌شویم
لوطی‌! نگیر معرکه، عنتر نمی‌شویم

دوران خرسواری رندان به‌سر رسید
پالان‌‌ ندوز شیخ، که ما خر‌ نمی‌شویم

هردو جناح، فاسد و دزدند و بی شرف
بین سگ‌ و شغال مخیّر نمی‌شویم

با حجله‌های سبز و سفید و بنفش رای
در‌ یک‌زمان عروس دو شوهر نمی‌شویم

با رای‌ ما جواز خیانت گرفته اند
دیگر‌ شریک این بد و بدتر نمی‌شویم

یک عمر توی صحنه‌ی این بازی کثیف
بازیچه بوده‌ایم، و دیگر‌ نمی‌شویم

چون سوگوار داغ هزاران برادریم
با قاتلان، برادر و خواهر نمی‌شویم

بی‌اعتماد و دل‌زده، تلخ‌ایم مثل زهر
در‌کام شیخ قند مکرر نمی‌شویم

زنگار‌ کینه آینه‌ها را گرفته است
ما بیش از اینکه هست مکدر ‌نمی‌شویم

 

 

میگه که، انتخابات مجلس در بیست و چند حوزه به دور دوم کشیده شده، شورای نگهبان صلاحیت ده نفر را رد میکنه! ببینید چه خر تو خریه ها.

میمونه دوازده تا حوزه دیگه!!

اونجا هم میزان مشارکت مردم نه درصد بوده!!

بعد این یابوها فکر میکنند نماینده ملت اند؟؟؟

کی گفته خارجه بی بند و باری است؟!!

هشت صبح است. زن همسایه روبرویی، از در اتاقشون اومد، یک حوله دول کونش پیچیده بود، پرتش کرد رو صندلی و، خودشو ول داد رو تخت!

بعد از چند دقیقه پرده را هم تا نیمه کشید پایین که تاریک بشه بخوابه بازم!

حوله، قاعدتا پوششی بوده که بر منافذ مخصوص که تا میاد از اتاقشون بره توالت مشترک، باقی نرینه های اتاقهای مجاور، ییهو دلشون نخواد.

همینه دیگه. تو ایران تو مخیله شما هم نمی گنجه که هر کسی یک اتاق فقط داشته باشه، هفت پشت غریبه!

حتما باید اپارتمان سوا اجاره کنید!

بعد مشکل مسکن پیدا می شه هی مسوولین را اذیت می کنید!

مردم بد!

 

نه شب شد.

از صبح دستم به نرم افزار R بند بود! کارم هیچ پیش نرفت.

یک آش رشته ای گذاشتم، خدا کنه حال بده! خسته شدم از باتلاق امروز!

نمی فهمم. مشکلم اینه! فرق R را با Rstudio نمی فهمم! خب تمامشو بکنید تو یک چیز دیگه لامصب ها!

حالا اینها را نصب می کنم، هی باید پکیج نصب کنم. بعضی را می کنه، بعضی را نه!

از بی سوادی ام در رنجم. شدید.

 

 

بخش دوم روز

خب، این کارها را کردم:

اولا اعلام کردم که برای انجام اون کاری که بهم محول شده بود به زمان بیشتری نیاز دارم و گرنه باید خودشون انجام بدن.

حداقل استرس اینکه یکی بخاطر من ناچار به عذرخواهی بشه، کم می شه به این طریق

بعدش، مارکوز اومد و غذاشو باز کرد و خیلی هم از اینکه گرم بود خوشش اومد! یک خوک درسته (شما بگیر دو کیلو گوشت خالض) تو فر بود! خورد حالش جا اومد. البته شایدم می ذاره یخچالش یکمشو. نمی دونم. 

اما از کیکی بگم که کاملا با آب پختم و با تخم مرغی که شکسته بود. قطعا به لحاظ خاصیت، خب شیر حذف شده ازش و لابد یک کمبود هایی داره منتهی، انگار نه انگار که با آب پختمش! شاید حتی بهتر از قبل! جاتون تهی. به قول شاعر، آنکه در او گوهر دانایی است، بر همه کاری اش توانایی است! واقعا هیچ کاری بهتر ازاین نمی شد کرد با تخم مرغهایی که کلی اش ریخت و مالید به کیف و کیسه.

حالا برمیگردیم سر کاری که گفتیم نمی شه. غلط کرده که نمی شه! الان به دل خوش و سر صبر، می کنمش!

بارون میاد عین دمب اسب! خوب شد یکم خوراکی تو خونه هست!! یکم که می گم، هیچی نیست فی الواقع! یک کف دست گوشت چرخ کرده هست که یحتمل باهاش شامی درست کنم. نمی دونم. بدون فلفل البت! 

 

چه روز مزخرفی بوده تا اینجاش!

اصلا روز من نبود!

به شدّت گوز پیچ شده ام تو پردازش یکسری داده! نمی فهمم باید چکار کنم و بعد که یک کارهای کوری می کنم خطاهایی از برنامه می گیرم که طبعا چون مسلط نیستم بهش رخ می دن. 

پاشدم رفتم دور بزنم، اینقدر فروشگاه شلوغ بود که خدا می دونه! سیزده نفر تو صف قصابی جلوم بودند! یکم ایستادم، حوصله ام نشد. رومم نشد راستش! هر مشتری ای قد نصف گوسفند گوشتهای مختلف می خرید، من دو تا سینه مرغ می خواستم سفارش بدم! اینش اشکالی نداشت. اینکه یک عالمه آدم ایستاده اند و تازه من بلد نیستم جواب سوالهای یارو را بدم که دیگه چیزی نمی خوای، برشش بزنم یا همینجوری خوبه. فلانش کنم یا بهمان...

ولش کردم. اومدم بیرون.

سر راه رفتم یک لباسفروشی. یک لباس گرم قشنگی بود، سی یورو، خاکستری، گرم نبود لامصّب! من ژاکت گرررررم می خوام! نخریدم.

باز اومدم جلوتر، از یک فروشگاه تخم مرغ خریدم و باز هم یک شورت دیگه! بیرون اومدم بارون گرفت. کوله را انداختم کولم، کاپشن بارونیمو پوشیدم رو همه اش. یکم رفتم حس کردم کوله خیس است! دست کشیدم، کف می کرد! نگو تخم مرغها شکسته بودند!! دیگه تو بارون، بارونی را در آوردم که کوله بیاد بیرون نماله بهم! اومدم خونه، دو تا از تخم مرغها شکسته بود نامرد!!

دیگه حالا ریختمشون تو ظرف، چکارشون کنم؟! کیک بشن. 

خب، شیر ندارم!!

منم با آب پختم! گور باباش!

والله!

تازه، غذای مارکوز هم تو فر بود، آب دار! صبح سپرد به من و رفت. منم کیک را گذاشتم کنار کباب خوک! با هم پختند! الان می بینم غذای اونم آبشو کشیده است :)) یحتمل سوخته باشه اونم. بو نکرد البته. برشته شده ولی بی شک!

هوفففففففففففففففففففففففففففففففف! 

چه کنم با ggplot

 

از سوراخ

فارسی را که با خط خوش مینویسم،

بی اختیار لبخند به لبم میشینه.

کاش جوری بود به پرچمم هم افتخار میکردم!

اینجا، به کررررات، مردم پرچم کشورشون را به نمایش میذارند،

نشانی از عززززت،  از پشتگرمی، نمادی از سر بلندی...

فخر!

هواپیما را که زدند، کلاس زبان داشتیم، همه اوکراینی ها پچ پچ کردند و منو نگاه کردند...

انگار اون جاکشی که فرمان قتل را داد، من بوده باشم!

برای اینها فرقی نمیکرد،

من از اونها بودم!

و این ظلم حیوان در حق انسان است! پدیده ای که در کتابها بهش نپرداخته اند! 

ظلم یک حیوان وحشی که با زندگی ها و اعتبارها، بازی و سعی و خطا میکند!

کی خوار میشن پس؟!

صدام را که از سوراخ بیرون کشیدند، یاد سگ میفتادم.

ما هم، گلللله ای از سگ داریم تو مملکت! 

قرار بود نگهبانمون باشند، هار شدند!

سگهای ناپلئون! 

 

صبح که رفتم ورزش یک بطری آب، ازینها که دوچرخه سوارها دارند، کنار سرسره بود.

فکر کنم ده پونزده یورویی قیمتشه.

ظهر، با اینکه پارک پر بود از ریز و درشت،

هنوز بطری همونجا بود!

یادم افتاد یکروز صبح دختری که جلوتر از من بود همه کیف و چمدونهاشو بیرون ساختمان رها کرد و رفت تو،

بعد که من رفتم، دیدم جلو ماشین قهوه ساز ایستاده است.

قطعا، وقتی برگرده، مالک تمام انچه گذاشته بود هست هنوز.

و این نمود ساده ای از چیزی است که حسرتش به دل ماست، 

و تقصیر کسی جز خودمون هم نیست.

شاید فلان قتل فلان مبارز را فلان ضحاک داده باشه اما، کسی به همسایه من امر نکرد بره رو پشت بام، آچار ببره، موتور کولر را باز کنه و برداره برای خودش!

اون همسایه، روزی که سیزده بدر میره، قطعا ترس تو دلشه کع یکی اچار بندازه به موتورش!

قطعا پیش خودش احساس ناخوبی داره وقتی به من یادش میفته

قطعا با این کارش، ریده به خیلی از آرامشی که میتونست داشته باشه و، دیگه نداره.

 

 

دیدید زنهای باردار کفش نمیتونند پا کنند؟

بند کفشهاشون همه بااااااز، انگار بند بیخ گلوشونه،

منم با کفشم همین مشکل را دارم! روزی ده بار شلش میکنم! 

الان واقعا لق اند،

اما من حس میکنم پامو داره فشار میده کفشم.

به مارکهای معتبر، شماره پای من 43 یا 9 هست.

این کفش، دوخت پرتغال است، مارک seaside،

شما ه 41 این اندازه من شده است! 

اشتباه گفتم. مارک confort

 

تنبانک

😄 

حالم خوبه الان من!

صبح، دلم میخواست خودارضایی کنم!! 

منتهی، پاشدم، تنبانکمو پا کردم و رفتم ورزش فرمودم!

بعدش دوش گرفتم و شیو کردم صورتمو، ظرفهای شب قبلمو شستم، فرش کف اتاق را بردم تکوندم خرده شیشه های جام شکسته شب قبل بریزه بیرون ازش،

( کیفم افتاد رو سر جام، شکست!)

شیر و شکلات بدون شکر با پودر نارگیل خوردم و یک لقمه نون پنیر کره برداشتم و بعد از چند سطر که زبان خوندم، اومدم مدرسه الان

عکس

عکس پروفایل شما چطوری است؟

خودتونید فقط، 

یا چیزهای دیگه هست و شما؟

ازون دسته ادمهایی هستید که وقتی یک منظره زیبا می‌بینید،  عین دسته هونگ میرید می ایستید وسط منظره و میرینید به عکس، 

یا عکس را، تمثال شما معنی میده؟

ژست میگیرید، 

یا معمولی هستید؟

کمبود دارید،

یا اعتماد به نفس؟

 

 

نمیشد ته شب گازتون نگیرم و بخوابم.

شب بخیر.

 

سبزی معطر

امشب زمین  و زمان را گاز گرفتماااا! حواستون بود! یک روز موندم خونه!!

ده شب شده است. همه بیدارند. آشپزخونه، در اختیار مارکوز است. من تو هال نشسته ام و گزارش می دم براتون.

از آشپزخونه، صدای عذاب آورد خرد کردن میاد! خارت، خارت، خارت! انگار پیاز گذاشته رو تخته و داره برشش می زنه! چه کار چندشی شده این پخت و پز هم. خدایی گاهی حال نمی ده. مدتهاست دنبال نعنا می گردم تو فروشگاهها. می دونم دارند ولی اینکه اسمش چیه اینجا، نمی تونم پیداش کنم. حتی ریحون خشک شده پیدا کردما! کل برگ ریحون را که عین دماغ گلوله کرده اند، خشک کرده و یک ذره اش را تو شیشه کرده اند. ولی، سبزی خشک، باقی سبزیهای معطر ایرانی، خبری نیست...

آرتور، از بیرون غذا گرفت. یک اسپری ضد عفونی کننده خریده، کل غذا را اسپری می زنه قبل اینکه برش داره. در را هم برای پیک باز نمیکنه. می ایسته از پشت در با طرف حرف میزنه. یارو براش می ذاره پشت در، این بر می داره! روانی است بچه! 

رناتو، به اون لهجه تخمی و شل پرتغالی، داره با یکی حرف می زنه. یحتمل تلفن است.

نمی دونم.

خاموش کنم و برم باقی را دراز کش، با گوشی گوش کنم.

عزّت مزید.

 

کاتولیک تر از پاپ

مایه کوکو سیب زمینی درست کردم، دو تا تخم مرغ بس بود براش. حتی یکم شل شد. تخم مرغ آخری را خواستم بردارم بذارم تو یخچال که دیدم چسبیده است به شونه. یکم زورش زدم، شکست!!

دیگه وارونه اش کرم تو ملات و، شل تر شد از همیشه!!!

دیگه نمی شد دونه دونه کوکوها را پخت. پهنش کردم کف ماهیتابه. نامرد برای یک ماهیتابه زیاد بود و برای دو تا ماهیتابه کم!! یک چیز کلفتی شد که لاجرم وسطش خمیر است! 

مهم نیست زیاد. اشتهایی ندارم به غذا. گذاشتمش تو اتاق. یک کاسه ماست و خیار خوردم. خیارهایی بی عطر خیار، یک مدتی هم تو یخچال مونده بود لاس بود و یخ زده شاید یک بخشهایی منتهی، 

خوردم دیگه.

حین آشپزی معمولا به اخبار هم گوش می دم. اخبار یوتیوب.

سرتیتر اخبار یوتیوب گاهی کاملا  غلط است، برای اینکه مخاطب را بکشه سمت خودش. الان یک خبری نوشته اند که فلسطین هم به صلح با اسرائیل پیوست! قطعا دروغه منتهی، داشتم فکر می کردم اونها هم اگه صلح کنند، یک دولتی، و یک آقایی، هست، که صلح نمی کنه!!!

اصلاح میکنم.

یک آقایی نه، یک بابایی!

شب شد 

چند دقیقه ای طولانی، رنگین کمانی بود. نه چندان پرررررررررر رنگ، نه چندان کلفت.

راستی چرا همیشه رنگین کمانها یک ضخامت دارند؟! هیچوقت خییییییلی کلفت نمی شن!

پنجره های همسایه ها را که نگاه می کنم، انگار تخم مرغ تو شونه چیده باشند، همه طبقات کمابیش یک آرایش را می شه دید!

مخصوصا تو یکی از اتاقها، در هر سه طبقه از چهار، پشت پنجره، در یک سمت مشخص، یک نفر نشسته با نور لپ تاب رو صورتش!

طبقه دوم یک آقای سیاه است. تقریبا چهارساعت است اونجاست! طبقه سه زن همسایه است. به نظرم داره تند تند یک سوپی می خوره این. 

در طبقه سیاهها، اون دختر سیاه مشق، پای آباژورش نشسته و تو گوشی است!

طبقه چهار، خانومه، تا کمر از پنجره باریک اتاق خواب آویزون شده است!

 

سیب زمینی گذاشتم بپزه. آب پز.

اگه آشپزخونه خالی بود، کوکوی سیب زمینی درست میکنم باهاش. بی سبزیجات معطر. 

اگه پر بود، سیب زمینی داغ آب پز و کره و نمک فلفل، با نون خوشمزه است.

کی باشه راحت بشیم از این غذا خوردن هم!

 

ارواح مطهّره! ارواح خبیثه!

آمارگیر نشون میده در همین لحظه یازده نفر رو این وبلاگند

کی اند؟!!

اشباح!

ارواح؟

چرا هیچ رد پایی حتی ندارند؟

نادر نادر پور یک شعر قشنگ داره، به اسم پیکر تراش.

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام.

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام.

در قامتت که وسوسه شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

...

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگری

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

زنهار! در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!

 

(اصل شعر را سرچ کنید. از حافظه نوشتم حتما یک جاهایی اش خراب است)

حس الانم است. 

یک شب، که خشم عشق تو دیوانه ام کند، تمام آیدی ها مو بلاک می کنم و این لونه شغال را می بندم و از اون وقت، خیالم راحته که کسی واقعا نیست دیگه!

نه اشباح

نه ارواح...

اون موقع، 

یک جای دیگه برای نوشتن پیدا می کنم!

 

راستی، خبر دارید که به حکم حضرت آقا به شدّت دنبال کره ای کردن فضای اینترنت مملکت اند؟

یک مدت دیگه کلا به هم دسترسی ای نخواهیم داشتن، ز بنیاد!

کره شمالی شماره دو! 

بهتره پس صبر کنم.

من، شماره های ایرانمو از دست دادم. آدرسهامو هم. اسمم هم مستعار بوده برای خیلی ها اینه که فیس بوک و لینکدین و ... نمی تونند پیدام کنند منتهی،

موضوع اینه که بعضی ها، حداقل من دلخوش به اینم، که یک زمانی، چراغ در دست، دنبالم می گردند که دینی که به گردنشونه را تسویه کنند!

اینکه وب به وب آدرس و نشون می ذارم، یکمش هم بخاطر این ماجراست! نیاز دارم به پولی که ازم رفت! و نمی خوام اگه طرف آدم شد، دسترسی نداشته باشه به من.

فی الواقع، طمع!

وگرنه، آنکه رفت، پول تجربه ای بود که دیگه بر نخواهد گشت.

 

 

بغض آسمان

مسواک، حتما چیز شخصی ای هست،

شورت،

زیرشلوار،

کلاه،

زیرپیرهن

شاید حتی خودکار.

و خدا!

خدای بعضی ها، ارحم الرّاحمین است!

ودود و رئوف و بخشنده و مهربان!

می بینی هر آنچه از خوبی تو ذهن تو می گنجه را، داده به طرف!

تازه،

نه فقط هر آنچه را لازم داشته بهش داده است،

یک وقتی، یک چیزهایی که لازم نداشته را هم برای سرگرمی و تفننش داده است!

مثلا این بابا قاضی منصوری،

به خودش که داده هیچ، زندگی من و توی بدبخت را هم حتی داده بهش!

اختیار حیات و مماتت به چرخش یک قلم است!

دست کی؟

دست منصوری!

تناور مرد!

از اون طرف،

خدای بعضی دیگه ها،

که اونم شخصی است البته،

صرفا یک موجود کونی است!!!

یک جوری که،

...

ولش کن. 

گاهی،

برای اینکه آسمون بغضشو رها کنه، لازمه تو یک کاری بکنی!

مثلا،

پاشی با نیم آستین و بی تجهیزات بری بیرون!

به قرآن افاقه می کنه!

امتحان کنید!

تا داری می ری هم نمیباره منتهی، همینکه دور شدی، تو یک لحظه که می خوای بهش نارو بزنی و بر بگردی،

ییهو می ترکه،

میییییییییییییییییییییییشورتت تا پایین بری!!

این نمود اون خدایی دومی است!

پاشدم رفتم بیرون، آسمان پراپر ابر.

شروع کرد به باریدن.

دیگه رفتم یک سوپری همین نزدیک که تاحالا نرفته بودم. دو تا نون خریدم، دو تا فسقله اندازه مشت دست، هر کدوم یازده سنت. نون گرم.

بیرون که اومدم عین خر، بارون می بارید!

بغضش را وا کرد!

الان نشسته ام، نمی باره بازم!

همینه که شاعر می گه زیر باران باید رفت،

باید داد،

باید کرد!

میوه فروشی مجاور، معمولا شلوغ است. یک آقا و خانوم جوون اند که بچه ده پونزده ساله دارند. 

یک لحظه که دکون خلوت می شه قوش می کنند رو سر هم به بوسیدن!

خدایا! ما آدمیم یا اینها؟! بعد پونزده سال! بعد چند شکم زاییدن، هنوزم محبّت؟ کشش؟ عشق؟ وفاداری؟ چه خبر است؟!

ما چرا اینقدر از آدم دور افتاده ایم؟

نه فقط همین دو تا ها. بخصوص قبل کرونا خیلی می دیدم. شاید اون موقع ندید بدید هم بودم به چشمم می اومد. آقا و خانوم کالسکه بچه را دارند هل می دن. لابد حرف هم می زنند. به کرّات، می ایستند، همو می بوسند، باز راه می افتند!

و اون بچه هم البته از همون اول می بینه، می فهمه چکار بکنه!

می دونید چی میگم؟

طرف با ماشین یکی را رسونده، موقع خداحافظی، تو ماشین، همو می بوسند!

با ماشین اومده دنبال یکی، پشت سرشون راه بندون است، سوار می شن، همو می بوسند! بعد دنده می زنند، راهنما، آروم گاز، همزمان کلاج، زندگی ادامه دارد...

 

می گه، 

شیخ ما،

حلّاج،

دلتنگ یار بود.

به خانه یار رسید، قدّش به پنجره نرسید.

سر خویش برید و زیر پا نهاد و قدّش برسید،

معشوقه تماشا کرد.

تذکره الاولیا

 

همینه دیگه.

این کس شعرها اگه آموزه های ما نبود، بلکه الان حال و روزمون بهتر بود!!!

یک گاهی، 

خیلی ببخشیدا، می خوام فحش بدم، نخونید شما.

فحش از خودمه. از تذکره الخودما!

می فرماید،

(می ذارم ادامه مطلب، فحش رکیک است، نخونید آقا! مرض که ندارید، نخونید! )

 

ادامه نوشته

فحش توشه. نمی خوای نخون!

 

نوشته که،

و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت، که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست.

یکی از فامیل نوشته. گذاشه پروفایل واتس آپش.

من اگه دستم می رسید یک پولی بدم به امپراتور کوزکو، یک کلیپ بسازه این آدم را بکوبه، حتما می کردم!

بگو آخه گووووووووووووزو! نکبت! بچه کونی! مرگت چیه؟!

خیلی خسته ای، دلخوری، ناراحتی، هر مرگی ات هست، پاشو گیوه ات را ور بکش، برو دنبال آرزوهات. دنبال زندگی ات. دنبال هر چیزی که بهت حال می ده!

بعضی ها چهارچنگولی سفره را چسبیده اند، بعد هم هی هاف و هاف از خودشون باد در می کنند که چیه، از وضع راضی نیستند! 

به تخمم که راضی نیستید! چکار کنند دیگه براتون؟! والله اونقدر که من از دور می بینم زندگی هایی وقف زندگی زالو وار شما شده است! پاشید برید گم شید بذارید هوا بیاد یکم!

 

از هر دری سخنی

کسی از شما آمار و احتمال بلد است؟

یک سوال ساده است.

می گه، صد تا دونه سیب داریم. یکی از بینشون انتخاب می کنیم. احتمال اینکه خراب باشه چقدره؟!

می گید نیم؟

اگه یک سیب بود، نیم درست بود. اون صد تا را کجاش باید تپوند؟!

هیچ کجا!

عین اینه بگی یک سکه را صد مرتبه می اندازیم، هر بار هم یا شیر میاد یا خط. حالا، یک سکه را اگه یکبار انداختیم بالا، احتمال شیر اومدنش چقدره! 

خب همون نیم است دیگه!

چون پیشامدها، از هم مستقل اند! 

بارون میاد ریز ریزه...

زنهای همسایه، عین روانی ها، مدااااااااااااااام یا چیزی میارن تو ایوون پهن می کنند، می تکونند، یا خشک می کنند،

یا دارند از تو ایوون چیزی جمع می کنند داخل می برند!

بین این دو کار احمقانه و بی انتها،

گاهی،

مدتی لای پنجره به افق دور خیره می شن و

سیگار دود می کنند!

خارجه! جایی که کمتر اثری از مفت خوری می تونی ببینی. می دونید. حتی گداها، یک سازی می زنند! جلب توجه باشه یا القای نشاط باشه به محیط یا کنسرت خیابانی، مهم نیست اسمشو چی بذاریم. مهم اینه که تکون می خورند. 

دیروزها بود فکر کنم، چشمم به شماره لیلا افتاد تو گوشی ام. شاید هفت هشت سالی می شد که هیچ پیامی بینمون تبادل نشده بود. عکس پروفایلش هم همونی بود که هشت سال قبل! 

بهش پیام دادم، بعد از کلی که گوشی اش را چک کرد، پاسخ داد. هیچوقت بیش از دو سه تا پیام بین ما تبادل نشده بود. اما اینبار، لیلا بعد که فهمید از ایران رفته ام، یک عالمه بیشتر حرف زد! سابقه نداشت.

ته ماجرا این بود که لیلا، موافقت داشت به اینکه خارج از کشور زندگی کنه!

می دونید چی شد؟ خواستگاری نکردما، 

ولش کن. حوصله ندارم شرح و بسط بدم چی به کجاست. 

خارج، جایی است که مرفهین کون گشاد داخلی فکر می کنند می تونند بیان اینجا و عروسکی باشند که یکی مدام لباس قشنگ تنشون می کنه و فارغ از گشت ارشاد می تونند هرجور دلشون خواست راه برن و رستوران برن و تو قاب عکسهای سر سبز و تمیز و زیبایی که تو ذهنشونه شب به رختخواب برن و صبح، بخوابند تا لنگ ظهر، و طرف پول چاپ کنه برای گردش عصر!

بچسبید به همونجا که هستید که خدا خواسته براتون! اینجا لگد هم تو ماتحتتون نمی زنند چه برسه خرجتون کنند! شاه، خدا رحمتش کنه، یک توصیه به اینها کرد، اگر چه منجر به سقوطش شد اما، اینها بهش گوش دادند. بهشون گفت باید بیشتر کار کنید!

و اینها دارند می کنند!

هم ما را،

هم کار را!

و هر دوی اینها بهشون نشاط زائد الوصفی می دن!!!

 

 

شدیدا،

انرژی کم آورده ام!

شدید!

چه کنیم ای وی؟!

یک چایی گذاشتم برا خودم...

یعنی افاقه می کنه!؟

بذار ببینم، یک پول قلنبه، فهم یک چیزی بعد از مدتها از مباحث علم، یک نوشیدنی شاید،

نمی دونم

متاسفانه انگار آدمیزاد جزو گزینه های مطلوب نیست!!!

نوشته که، با اسم پنج تا از امامان داستان کوتاه بنویسید.

بچهه نوشته،

یکروز امام ...، فلانی و فلانی و فلانی را صدا زد و گفت من دیگه پیر شده ام فلانکی جانشین من است. بقیه شاخ در آوردند. پایان.

چی ازش می فهمید؟

هوش سرشار یک بچه؟

درسته.

تلاش زورکی سیستم آموزشی در القای ائمه؟

درسته.

یک واقعیت دیگه هم هست. اینکه این بچه هیچ اثری از اصلاحات اجتماعی اقتصادی سیاسی اخلاقی از حضرات ائمه سراغ نداره، تنها چیزی که سراغ داره اینه که کی، جای کی بشینه ییهو رشته امور از هم در نره!!!

والله. تو روزمره هاتون نگاه کنید، اصلا خبری از اینکه من دروغ نگم فلانکی نمیگفت هست؟ اثری از اینکه امانت دار باشم فلان امام امانت دار بودهست؟ از اینکه برم با یکی سکس کنم فلان امام گفته زمین زیر پای عذب می لرزه هست؟ (حالا باز خواننده عزیزی میاد می گه باز همه چیز را گره زد به سکس! بابا یکی از المانهای جاری و عادی و یومیه زندگی آدمهاست. من و شما نه ها. آدم، ها!

بهرحال تنها چیزی که تو ذهن این بچه هست فقط همونه! کی، جای کی بشینه!

ساقه طلایی با چایی حال میده...

 

روزها، مثل یخ تو دستام آب می شه و می ره و من نمی دونم چکار دارم می کنم!

 

اگر تو انتخابات آمریکا حق رای داشتید، میدادید به کی؟

من بی شک، ترامپ را برمیگزیدم!

به دو دلیل.

اولا، به لحلظ عمل کردن به وعده هاش، فرسنگ ها از خاک برسرهای ما جلوتر است.

فرسنگها!

دوما، یک کار نکرده داره هنوز که اگر خدای نکرده انتخابات را واگذار کنه، باز معلوم نیست این استخون لای زخم چی به سرمون میاره.

ترامپ، برخلاف اون ابامای جاکش که کمک نفس داد، پاشو جایی گذاشته که فقط یکی دوماه دیگه، اگه دوام بیاره، تاریخ را عوض تر میکنه. 

شما به کی رای میدید؟!

 

صبح، اشتباهی از پاکت شیر رناتو یک لیوان برداشتم.

هنوز نخورده بودمش که فهمیدم منتهی، نمیشد برش گردوند داخلش.

کل پاکت شیر را برداشتم برا خودم و یک نو گذاشتم بجاش. همون رنگ و مارک دقیقا.

الان رفته سراغ.

فهمیده!!!

اومده میگه مال من درش باز بود این مال تو است؟

براش توضیح دادم، 

و حس خوبی دارم خدایی.

میشد اندازه اون نصف لیوان حتی آب بریزم تو پاکتش! کی میفهمید! منتهی. 

کار خوب، اول از همه حس خوبی به خود آدم میده.

خوب بکنید!

خوووووب

دیگه حالا یک پاکت مصرف شده برداشتم یک نو گذاشتم خجز خسارت بی دقتی ام. من باید خسارت بدم، چرا اون! 

 

SCHOLARSHIP

Electrical and Computer Engineering, Applied Mathematics, Computer Science, Computer Engineering or related fields

 

http://www.eracareers.pt/opportunities/index.aspx?task=global&jobId=126465&lang=pt

نمیفهمم چکار کرده پنج ساعت، که دو تا کیک سوخته فقط هست! یکیش رو سر سطل اشغاله، یحتمل میخواد بریزتش، یکی تو یخچال.

گناه داره طفلک. اینهمه زحمت و هزینه و وقت، عایدی خراب بشه، ادم ناراحت میشه.

 

اینم بگم برم سر کارم.

آبجی یک چیزی فوروارد کرده که گویا مقامات عربستان دستور داده باشند به زنان بی حجاب کار که نداشته باشید هیچ، اگه کسی مزاحمشون شد هم با مزاحم برخورد کنید.

حالا من نمی دونم اینها که اسلام را وا نهادند، چرا نمیان به حضرت آقا بگن قربان، شما رااااااااااس مسلمین جهان، ما هم قبولت داریم، بلکه ایشونم دست از تلاش برداره! دیگه اسلام نموند به عربستان که! نص صریح قران نفی شد! البته اینها خودش به مثابه بیعت هست و امیدوارم مبارک حضرت اقا باشه و ایشون بهرحال یکی از آدمهایی باشه که با اینهمه مرارت و هزینه و زمان و توصیفی که ازش تو تاریخ می مونه، به آرزوش که همانا رهبری جهان اسلام باشه نائل شده باشه. مبارکشون باشه. ما داخلی ها که قبول داشتیم، این عربستان شاخ شاخ می کرد هی که اونم به حول و قوه الهی پکید و از اسلام تهی گشت. بهرحال.

آبجی، بعدش می گه کاش اینجا هم اینجوری می شد!

خنده ام می گیره. آخه عکس پروفایلشو نگاه می کنم با اینکه مثلا حجاب داره اما قربون نداشتن :)) بهش می گم ببینم، الان اینجا با این وضعیتت، مگه کسی چیزی به تو گفته؟ می گه نه ولی اگه رسمی بشه خب بهتره. می گم من که از زمانی مجبور شده ایم ماسک بزنیم کلی خیالم راحت تر شده! یکروز که ریشمو نزنم ماسکمو می زنم، حل می شه!

می گه حدس زدماا! عییییییییییی! بهت نمیاد!

می خندم منتهی،

آبجی نمی دونه که ریشم سفید شده و یک وقتی که تنبلی کنم و در بیاد، بیش از همه خودم ناراحت می شم از عمری که به بطالت گذشت. بلکه کوتاهش که می کنم تو چشمم نمی ره اینقدر.

 

از مزیت های دیگه ماسک اینه که میتونم استاد اسبقمو ببینم و به روم نیارم! و متقابلا اوشون هم! عصر یک لیوان آب دستم بود که اینم از در در اومد و فاصله زیاد بود خدایی وگرنه سلامش می کردم منتهی، اونم از من پرهیز داره. و من اگه تونسته بودم پاشنه آشیلی پیدا کنم که اینو از کار بیکار کنم، خلقی را از دستش نجات داده بودم.

دیگه عملا و رسما نمیاد دانشگاه. یحتمل کرونا بهانه است منتهی، ایمیل رسمی دادند که از بیست و یکم ماه، هفته بعد، همه سر کارشون باشند. این بوزینه هم بر خواهد گشت منتهی، به سرشکستگی. 

ابله!

تا کی باشه و کجا، که جبران کنم براش.

(شتر را دیدید؟ از رو من ساختنش! الان خدایی چیزی ازش تو دلم نیست ولی، بهرحال ارادتی بهش ندارم. دستم برسه خاکمالش می کنم)

رناتو کسخل شده باز. ظهر در سطل زباله را که باز کردم، یک عالمه کارتن توش چپونده بود که عکس کارد و چنگال روش بود. بچه مجدد خرید آنلاین لوازم آشپزخونه کرده است. به طبع ذوقش هم شده که از حوالی ساعت سه ظهر تا الان که نه شب هست، تو آشپزخونه است!

اولش یک کیک داشت می پخت. چند دقیقه ای بعد از اینکه بوی کیک در اومد، بوی سوختگی و دود پیچید. جوری شد که نتونست بمونه و از آشپزخونه فرار کرد. می گه گمونم چربی از قالب نشت کرده ریخته کف فر!

خب آره همینه. از بس چیز می تپونه تو غذاهاش، یحتمل قالب سرریز شده. حالا اهل فن می دونند که فر که خنک بشه تا بتونه تمیزش کنه، دیگه برا این کیک ازش در نمیاد! بخصوص که یک مرحله حرارت هم بهش خورده باشه و مایه بسته باشه خودشو.

بهرحال. حوالی ساعت چهار من رفتم دانشگاه و الان نه شب که اومدم این هنوز در مرحله قاطی کردن هست! مدیونید اگه فکر کنیدکه تمام شده و مثلا داره ظرفهاشو می شوره! نه. تازه داره قاطی میکنه با هم و رو میز آشپزخونه یک عالمه قوطی و بسته و میوه دیگه هست که جای سوزن انداز نیست!

بگذریم. مهم نیست. 

 

امروز تونستم برای سه ماه و اندی بعد، نوبت بگیرم برای بحث ویزا و... 

تا اون موقع، غیرقانونی اینجام!! از نظر اداره مهاجرت.

بلافاصله، رو تلگرام به مسلم جون خبر دادم. قرار بود هرکی اطلاعی کسب کرد، به بقیه بگه.

طرف، میگه من جمعه وقت گرفتم دستت درد نکنه.

من چهارشاخ موندم فقط که چرا اینهمه نامردی تو خون همه مونه.

جوری که دردش بیاد از بیخیالی اش،

ولی نه آشکار،

  براش ارزوی فلان کردم و خداحافظی کردم.

ملت بی صفتی هستیم، حقمونه همینی که هست.

 

 

وحیده وطن خواه

این متن از فیس بوک خانوم فوق الذکر عینا کپی شده است

 

رولان بارت درکتاب"امپراطوری نشانه ها"مینویسد":
درژاپن یا درکشوری که من ژاپن می‌نامم،امورجنسی فقط درخود سکس است ونه درهیچ کجای دیگر"
بارت دراین زمینه نگاه انتقادی به جوامع غربی بویژه ایالات متحده امریکاداشت ومعتقدبودرابطه جنسی درجامعه پست مدرن ومصرف گرای آمریکا درهمه جاحاضراست.
به جرات میتوان گفت این حضورهمه جانبه"امر جنسی"درتمام ساحات وشئونات اجتماعی امروزه درهیچ جامعه ای به اندازه ایران پررنگ وقابل مشاهده نیست.جامعه ایران به علت سرکوب وهاشورزدن برگفتمان های مربوط به امرجنسی وبه حاشیه راندن "سکس"ازگفتار روزمره جامعه باعث شده است امرجنسی وگفتمان جنسی به شکل دفورمه شده وپنهانی درهمه ساحات وشئونات اجتماعی خودرابه نمایش درآورد.

امروزه درایران ازگفتارمعلمی که سرکلاس ازبرخی واژه هامانندصابون یابرخی اعداد(مانند85و..) و واژه هایی که حتی به فکرهیچ جنبنده ای خطورنمیکند،استفاده میکندتا راه رفتن ودرپارک نشستن و...خوانش جنسی صورت میگیرد.

امروزه ازدرختان وشمشادهای داخل دانشکده ها تاکلاسهای درس و وسایل حاضر درآزمایشگاهها،از خوابگاه وپادگان وسربازخانه ونشستن درتاکسی درکنار زنان وشوخیهای کودکان ونوجوانان و....خوانش جنسی صورت میگیرد.
امروزه درایران ازآرایشهای ظاهری تانوع لباس پوشیدن وشکل ودکوراسیون منزل تابرخی غذاهاومیوه ها خوانش جنسی صورت میگیرد.
امروزه درایران ازرابطه خصوصی پزشک وبیمار،پزشک ومشاور،معلم ودانش آموز،استادوشاگرد، شاعروکارگردانکارآموز وبازیگر و....خوانش جنسی صورت میگیرد. امروزه درتئاتر وسینمای پر ازسانسور ایران ازساده ترین کلمات وشوخیهای سخیف ترین خوانش های جنسی صورت میگیرد. امروزه ازسریال های دست چندم کره ای،زانوی داور زن ورزشی تالوگوی باشگاه رم ایتالیا وهواداران حاضر درورزشگاههای مختلف خوانش جنسی صورت میگیرد. امروزه ازروضه فلان طلبه جوان تاسخنرانی امام جمعه هاو بحث درمورد خوراکی ها وغذاهای مقوی بامحوریت پنهان رابطه جنسی صورت می پذیرد. جامعه ایران باهدف به حاشیه راندن سکس وسرپوش گذاشتن برگفتمان های جنسی،سکس رابه تمام شئونات اجتماعی کشاند وبه همان میزان رابطه جنسی را از درون تهی و پوچ کرد.