چه روز مزخرفی بوده تا اینجاش!
اصلا روز من نبود!
به شدّت گوز پیچ شده ام تو پردازش یکسری داده! نمی فهمم باید چکار کنم و بعد که یک کارهای کوری می کنم خطاهایی از برنامه می گیرم که طبعا چون مسلط نیستم بهش رخ می دن.
پاشدم رفتم دور بزنم، اینقدر فروشگاه شلوغ بود که خدا می دونه! سیزده نفر تو صف قصابی جلوم بودند! یکم ایستادم، حوصله ام نشد. رومم نشد راستش! هر مشتری ای قد نصف گوسفند گوشتهای مختلف می خرید، من دو تا سینه مرغ می خواستم سفارش بدم! اینش اشکالی نداشت. اینکه یک عالمه آدم ایستاده اند و تازه من بلد نیستم جواب سوالهای یارو را بدم که دیگه چیزی نمی خوای، برشش بزنم یا همینجوری خوبه. فلانش کنم یا بهمان...
ولش کردم. اومدم بیرون.
سر راه رفتم یک لباسفروشی. یک لباس گرم قشنگی بود، سی یورو، خاکستری، گرم نبود لامصّب! من ژاکت گرررررم می خوام! نخریدم.
باز اومدم جلوتر، از یک فروشگاه تخم مرغ خریدم و باز هم یک شورت دیگه! بیرون اومدم بارون گرفت. کوله را انداختم کولم، کاپشن بارونیمو پوشیدم رو همه اش. یکم رفتم حس کردم کوله خیس است! دست کشیدم، کف می کرد! نگو تخم مرغها شکسته بودند!! دیگه تو بارون، بارونی را در آوردم که کوله بیاد بیرون نماله بهم! اومدم خونه، دو تا از تخم مرغها شکسته بود نامرد!!
دیگه حالا ریختمشون تو ظرف، چکارشون کنم؟! کیک بشن.
خب، شیر ندارم!!
منم با آب پختم! گور باباش!
والله!
تازه، غذای مارکوز هم تو فر بود، آب دار! صبح سپرد به من و رفت. منم کیک را گذاشتم کنار کباب خوک! با هم پختند! الان می بینم غذای اونم آبشو کشیده است :)) یحتمل سوخته باشه اونم. بو نکرد البته. برشته شده ولی بی شک!
هوفففففففففففففففففففففففففففففففف!
چه کنم با ggplot