خب، یکم حرف بزنیم.
ساعت هفت شب است. امروز سه مرتبه اومدم دانشگاه!
اولش که صبح زود اومدم که اون استاد کهن سال را ببینم. ساعت ده اومد تقریبا.
رفتیم و تازه من فهمیدم که اون پیشنهاد خاصی برای من نداشته. موضوع اینه که من چندی قبل دنبال یک استاد جدید و موضوع جدید با یکی از اساتید اینجا حرف زدم. سر اون مهمانی دفاع یکی از دانشجوها.
این بنده خدا تو ذهنش مونده و رفته با این حرف زده و الان منو صدا زده ببینه مشکلم چیه. تکیه کلامش این بود که بدون استرس بگو ببینم چیه ماجرا!
من استرسی نداشتم ولی یحتمل در توصیفی که از من برای این بابا شده گفته شده که استرس دارم. اینو باید یادم باشه. لابد نمودهایی در من دیده اند. بگذریم.
بهش گفتم من باید به پول نزدیک بشه کارم وگرنه مشکل بر می خورم.
مغزش زیاد یاری نمی کرد از شدت کهولت! هفتاد سال و اندی داشت. چندسال چین کار کرده بود و الان بخاطر جو سیاسی ول کرده بود برگشته اینجا دور می زنه. خیلی فکر کرد، سه تا ایرانی یادش اومد درحالی که من اصلا اصراری نداشتم با ایرانی کار کنم. هدایتش کردم که ببین عمو، اگه دوستی آشنایی داری که پول و پروژه داره منو معرفی کن. نهایت زورش را که زد این شد که اون سه تا ایرانی تو استرالیا مشغولند و می تونه از اونها سوال کنه که اوضاع چطوره. دیدم نمی شه چونه زد باهاش ،گفتم بکن!
قرار شد رزومه بفرستم و اون پیگیری کنه. الان می بینم جواب داده که رزومه ات را مفصل تر بنویس بخصوص بخش دانشگاه فعلی را.
خیلی خب. می کنم.
نکته جالب این بود که گفت استاد فعلی ات دانشجوی من بود و فرانسه دکترا گرفت. گفتم لابد نظر مثبتی بهش داشته ای که الان اینجا مشغول شده است. گفت، یک مشکلاتی داره، خودت که می دونی، اینجا براش خیلی خوبه! ولی یک مشکلاتی داره!
خیلی جالبه این صراحت این آدمها. خیلی جالبه. اون استاد اولی که باهاش حرف زده بودم هم به همین صراحت و قاطعیت از این بابا حرف می زد و من تازه دارم نتیجه می گیرم که انگار یک دیوونه بین اینها بوده، منو انداخته اند به خیکش!
بهرحال این خیلی عالیه. اینکه طرف بی اینکه من بدی ای از استادم بگم می گه تقصیر تو نیست، فلانی تاب داره، به نظرم دستاورد خوبی است.
بهرحال
استاد خودمو دیدم تو راهرو و برای ساعت دو و نیم قرار گذاشت دیگه رفتم ناهار خوردم و خواب ظهر نکرده برگشتم و رفتم پیشش. واقعا گیج می زنه. مثلا فایلمو سریع نگاه کرده یکجا توقف کرده می گه این عکس به این تایتل نمی خوره! اولین عکس باید همخوان باشه با تایتل! یکم نگاهش کردم می گم به نظرم به متن باید رجوع بشه. گفت اونم هست ولی اینم باید بخونه!
خدا شفاش بده.
بهم صریح گفت که تا وقتی زبانت این باشه نمی ذارم دفاع کنی! می گم با یوتیوب اصلاحش می کنم، می گه نه. باید یا بری کلاس، یا بری یک کشور انگلیسی زبان یک دوره بعد بیای!
می گم مومن متن را می دم یک موسسه زبان سر و شکلش را درست کنه آخر کار. می گه پس تمام چیزهایی که برای من می فرستی را هم باید بدی چک کنند!
لگد می زنه.
بعد زوری زوری می گه با بقیه اساتید چرا مشورت نکردی برای تغییر موضوع کارت!
شیطونه می گه بزنم نصفش کن!
برم فعلا رزومه ام را سر و شکل بدم حالا که این بابا می خواد برام کار کنه، تا بعد.
عزّت مزید
هان، عصر تا از پیش استادم اومدم داداشم زنگ زده بود رو گوشی ام. کلا بهمم ریخت. ما از این عادتها که به هم محبت کنیم نداشتیم. می شد مدتها، اخبار هم را با واسطه داشتیم. همین که خبری از کسی نبود یعنی یا خوب خوب هستند یا مشکلاتشونو خودشون می تونند مدیریت کنند. تو دست و پای هم نبودیم. از وقتی مرحوم پدر رفت، این بنده خدا نمی دونم احساس تنهایی می کنه، نمی دونم اداره املاک ابوی سخت شده براش (چون می دونم مشکلات داره با مردم اذیتش می کنند تو اجاره دادن ها و تصمیم گرفته کلا ببینده همه حجره ها را ) نمی دونم می خواد من احساس نکنم بابام نیست، خلاصه هرچه هست یک گاهی محبتش گل می کنه و من نصف جون می شم! همیشه می گم لابد خبر بدی است که زنگ من زده ...
پنچرم کرد امروزم.
دیگه ساعت سه رفتم خونه برای بار دوم.
خوابیدم یکم. ساعت پنچ خواستم دیگه نیام دانشگاه دیدم تو خونه سرد است و من دنبال بهانه برای کون گشادی ام! جمع کردم اومدم مدرسه بازم!
و الان دو ساعت کار مفید کردم.