این استاد خسسسسسته عنوان می کرد که داره ، یا می خواد، کتابی درباره چین بنویسه

بعد اضافه کرد البته کار ساده ای نیست، خانومم چینی است و نمی تونم هرچی که می خوام را بنویسم!

خخخخخخخخخخ

جالبه ها! فکر کن!

پیرمرد باصفایی بود

می گفت خیلی دلم می خواد ایران را ببینم. منتهی سنم بالای هفتاد سال است و وقت زیادی ندارم، باید حواسم باشه. منظورش این بود که نمی تونه بیاد و حالا دو سه سال هم بره زندان مثلا. آخه داشت از یکی از آشناهاش می گفت که گویا می ره چین و دیگه بر نمی گرده و خبری هم ازش نمی شه دیگه. از اعمالی که چینی ها در تبت می کنند یا در استانی به نام سیان چین؟ همچین چیزی، سر تاسف تکون می داد. 

خب، یکم حرف بزنیم.

ساعت هفت شب است. امروز سه مرتبه اومدم دانشگاه!

اولش که صبح زود اومدم که اون استاد کهن سال را ببینم. ساعت ده اومد تقریبا.

رفتیم و تازه من فهمیدم که اون پیشنهاد خاصی برای من نداشته. موضوع اینه که من چندی قبل دنبال یک استاد جدید و موضوع جدید با یکی از اساتید اینجا حرف زدم. سر اون مهمانی دفاع یکی از دانشجوها. 

این بنده خدا تو ذهنش مونده و رفته با این حرف زده و الان منو صدا زده ببینه مشکلم چیه. تکیه کلامش این بود که بدون استرس بگو ببینم چیه ماجرا!

من استرسی نداشتم ولی یحتمل در توصیفی که از من برای این بابا شده گفته شده که استرس دارم. اینو باید یادم باشه. لابد نمودهایی در من دیده اند. بگذریم.

بهش گفتم من باید به پول نزدیک بشه کارم وگرنه مشکل بر می خورم.

مغزش زیاد یاری نمی کرد از شدت کهولت! هفتاد سال و اندی داشت. چندسال چین کار کرده بود و الان بخاطر جو سیاسی ول کرده بود برگشته اینجا دور می زنه. خیلی فکر کرد، سه تا ایرانی یادش اومد درحالی که من اصلا اصراری نداشتم با ایرانی کار کنم. هدایتش کردم که ببین عمو، اگه دوستی آشنایی داری که پول و پروژه داره منو معرفی کن. نهایت زورش را که زد این شد که اون سه تا ایرانی تو استرالیا مشغولند و می تونه از اونها سوال کنه که اوضاع چطوره. دیدم نمی شه چونه زد باهاش ،گفتم بکن!

قرار شد رزومه بفرستم و اون پیگیری کنه. الان می بینم جواب داده که رزومه ات را مفصل تر بنویس بخصوص بخش دانشگاه فعلی را.

خیلی خب. می کنم.

نکته جالب این بود که گفت استاد فعلی ات دانشجوی من بود و فرانسه دکترا گرفت. گفتم لابد نظر مثبتی بهش داشته ای که الان اینجا مشغول شده است. گفت، یک مشکلاتی داره، خودت که می دونی، اینجا براش خیلی خوبه! ولی یک مشکلاتی  داره!

خیلی جالبه این صراحت این آدمها. خیلی جالبه. اون استاد اولی که باهاش حرف زده بودم هم به همین صراحت و قاطعیت از این بابا حرف می زد و من تازه دارم نتیجه می گیرم که انگار یک  دیوونه بین اینها بوده، منو انداخته اند به خیکش! 

بهرحال این خیلی عالیه.  اینکه طرف بی اینکه من بدی ای از استادم بگم می گه تقصیر تو نیست، فلانی تاب داره، به نظرم دستاورد خوبی است.

بهرحال

استاد خودمو دیدم تو راهرو و برای ساعت دو و نیم قرار گذاشت دیگه رفتم ناهار خوردم و خواب ظهر نکرده برگشتم و رفتم پیشش. واقعا گیج می زنه. مثلا فایلمو سریع نگاه کرده یکجا توقف کرده می گه این عکس به این تایتل نمی خوره! اولین عکس باید همخوان باشه با تایتل! یکم نگاهش کردم می گم به نظرم به متن باید رجوع بشه. گفت اونم هست ولی اینم باید بخونه!

خدا شفاش بده.

بهم صریح گفت که تا وقتی زبانت این باشه نمی ذارم دفاع کنی! می گم با یوتیوب اصلاحش می کنم، می گه نه. باید یا بری کلاس، یا بری یک کشور انگلیسی زبان یک دوره بعد بیای!

می گم مومن متن را می دم یک موسسه زبان سر و شکلش را درست کنه آخر کار. می گه پس تمام چیزهایی که برای من می فرستی را هم باید بدی چک کنند!

لگد می زنه.

بعد زوری زوری می گه با بقیه اساتید چرا مشورت نکردی برای تغییر موضوع کارت!

شیطونه می گه بزنم نصفش کن!

برم فعلا رزومه ام را سر و شکل بدم حالا که این بابا می خواد برام کار کنه، تا بعد.

عزّت مزید

 

هان، عصر تا از پیش استادم اومدم داداشم زنگ زده بود رو گوشی ام. کلا بهمم ریخت. ما از این عادتها که به هم محبت کنیم نداشتیم. می شد مدتها، اخبار هم را با واسطه داشتیم. همین که خبری از کسی نبود یعنی یا خوب خوب هستند یا مشکلاتشونو خودشون می تونند مدیریت کنند. تو دست و پای هم نبودیم. از وقتی مرحوم پدر رفت، این بنده خدا نمی دونم احساس تنهایی می کنه، نمی دونم اداره املاک ابوی سخت شده براش (چون می  دونم مشکلات داره با مردم اذیتش می کنند تو اجاره دادن ها و تصمیم گرفته کلا ببینده همه حجره ها را ) نمی دونم می خواد من احساس نکنم بابام نیست، خلاصه هرچه هست یک گاهی محبتش گل می کنه و من نصف جون می شم! همیشه می گم لابد خبر بدی است که زنگ من زده ...

پنچرم کرد امروزم.

دیگه ساعت سه رفتم خونه برای بار دوم. 

خوابیدم یکم. ساعت  پنچ خواستم دیگه نیام دانشگاه دیدم تو خونه سرد است و من دنبال بهانه برای کون گشادی ام! جمع کردم اومدم مدرسه بازم!

و الان دو ساعت کار مفید کردم.

 

ارث پدرشونه

گاهی چیزهایی رخ می ده و چیزهایی می شنوم که فقط می تونم با خودم نتیجه بگیرم حتی یک لحظه از زمانهایی که اینجا در اختیارم هست را اگه تلف کنم،

که می کنم،

به خودم خیانت کرده ام!

گاهی آدم یادش می ره چه راه سختی را پشت سر گذاشته تا رسیده به اینجایی که هست، ولو اینکه تازه اینجا هیچ کجا نباشه!

یک کیک پختم از عصر

شام، کتلت خوردم. ظهر درست کرده بودم.

و الان تو پلوپز، دارم آش رشته می پزم!

عطر برگ چغندر و جعفری تو اتاق پیچیده است. 

بخور سبزیجات!

دیروز یک مقاله می خوندم راجع به آلودگی هوا. نوشته بود فکر نکنید آلودگی هوا فقط دود است و تو کوچه است! هوای خونه گاهی آلوده است جوری که مرض می گیره خلاصه آدم! 

سر فصلهاشو که خوندم دیدم نوشته بود اگه خیلی خشک باشه بد است و اگه خیلی مرطوب باشه فلان است. کلا تمرکز مقاله به رطوبت هوا بود. دقت کنید خلاصه شما هم.

شنیده ام کل مملکت را داره آب می بره اینبار.

هر دو هفته یک بحران! الان نوبت سیلاب!

می گن بعد از سیلاب سیستان گویا رئیس مجلس می ره بازدید و یک طرح آبرسانی را نشونش می دن که همون وسط یکی شیطونی میکنه و لو می ده که بابا طرح کی کشک کی آب از این گنداب پشت ساختمان داره میاد توی شیر!

واقعا باید اون مسوولین را دار زد به نظرم.

بعدش رئیس مجلس را!

به این رئیس مجلس باید گفت یابو علفی! تو اگه پول این طرح را داده ای و اجرا نشده، که باید بخوای اعمال قانون بشن تمامشون از صدر تا ذیل

اگه پولی نداده ای و اومده ای عکس بگیری که تو را باید اعمال قانون کرد مردک! به ارثیه بابای کی طرح اجرا کنند برات؟

کل کارمون شده ریا و دو رویی و فکر می کنیم مساله حل می شه با این کار. نه بابا. تلنبار می شه و به یکبار...

می گه طرف تو خوزستان صد و هفتاد و نمی دونم چند نفر را آبان ماه کشته گویا

قد یک هواپیما!

فقط نمی دونم چرا مال هواپیما اینهمه صدا داد!

عدد ها که مساوی است انگار!

دیه تو ایران چقدره؟ 250 میلیون تومن؟

طرف تو کانادا واسه هزینه های اولیه به قربانیان 25000 دلار علی الحساب پول داده. غرامت را بجز پول طیاره و ...، طبق قوانین بین المللی چنان از دماغ بی پولمون می کشند که کیف کنیم! دیگه ارزش هر کانادایی 250 میلیون تومن نیست. طفلک افغانی ها! هیچ خبری از دولتشون نیست. کسی صدایی از افغانستان نمی شنوه. ایران هم که گویا دو تابعیتی ها را قبول نداره و فقققققط می گه تابع خودم اند! بهرحال پول خونشون ارزونتر می شه!!

سیاست کثافت. در واقع مردمان کثیف! هر کجا روزنامه نگاری و اطلاع رسانی با کمترین دست انداز مواجه بشه گندش در میاد. نود نفر از مجلسی های فعلی تایید صلاحیت نشده اند! جرم همه مرتبط با مباحث مالی! دزدی دیگه. اختلاس. زد و بند. مال اندوزی. نود نفر! مگه کلا چند نفرند؟ یک چهارمشون دزد بوده؟! بعد باید می ایستادیم تا دوره تمام بشه ؟ خب اگه چهارتا روزنامه بود که اخبار را می داد بالاخره شاید اینهمه نمی رفتند جلو...

بگذریم.

مملکت خودشونه. برینند بهش! به ما چه!

 

دومین مورد است که دوستی کانکت میشه، از ایران، و قرض میخواد ازم.

طبعا خیلی صمیمی هستیم با هم اما،

به کجا رسیده که اونی که ایران است و می‌دونه من اینجا وضعم بسیار وخیم است، از نداشتن کار و هزینه های زیاد، بجای اینکه بتونه کمک من کنه، تازه از من کمک میخواد.

خیلی متاسفم برای این اوضاع و برای اون مادر خیالی که به حضرت آقا نامه داد تشکر کرد بچه اش را تو هواپیما زدند پودر کردند...

خیلی متاسفم از دیدن اینکه مراسم خاکسپاری هم حتی ترور شده بود! غریب به خاک سپرده شدند حتی! بین لایه های تو در تو از مامور!

برادر مامور، مخلص ترین هم که باشی، سرنوشت حاج قاسم در انتظار توست! در سمت درست تاریخ بایست! این جمله تاریخی مرحوم جان مک کین بود به اوباما. 

امروز کسی که ریشه اش تو خاک آبادی بود، ازم راهنمایی برای مهاجرت میخواد! با یک بچه خرد...

متاسفم برای این اوضاع.

گاهی باید عزراییل را به ممد دیگه خواست! خدایا، اقدام!

 

-----------------

یک لغتی را نمی دونم من چی نوشته بودم که این بی صاحاب خودش اصلاح کرده بود به حمام!

هرچی فکر کردم یادم نیومد!

بگذریم. بریم ببینیم می شه سه میلیون تومن حواله کنیم برای حفظ آبروی مومن آیا ...

سه میلیون تمام.

آخر ماه است. می دونم حقوقشونو تا دو سه هفته دیگه نمی دن. و وقتی بدن این بازم پول لازم داره. منتهی، چه کنم؟! گاهی برای بعضی ها گره می خوره کار...

 

بی شرف

نوشته بود که

اگه راهی پیدا نکنی که وقتی خوابی پول در بیاری،

تا وقتی بمیری باید کار کنی...

 

خوابیدکی پول در کردن چند راه شناخته شده داره که تو میزان شرافتشون با هم فرق دارند.

شریف ترینش که همراه با کلی عرق ریختن و جون کندن و انواع خطرها را به جون خریدنه، همانا جندگی یا کارگری جنسی است.

 

آقا زاده بودن یا ژن برتر بودن تو حکومت های انقلابی یا دینی از راههای دیگه است که تو خارجه میخوابی، پول خودش میاد!

دریافت خمس و زکات بی اینکه مسوولیتهای بعدی اش را گردن بگیری و عین مجسمه ای چروکیده هییییییچ صدایی ازت در نیاد، در کوران اینهمه سرگردانی و خدعه و خون، می‌تونه از مصادیق نامیمون پول درآوردن حین خواب باشه.

دانش آموزی که گوووووشه چشمش به دانشگاه آزاد باشه از اون کارگر جنسی بی شرف تره اگر، به امید دانشگاه مزبور تمام تلاشش را نکنه! این فرق داره با کسی که خوش خرج تحصیلشو میده.

شما بگید. دیگه؟

کلفت

پلنگ صورتی پرسید

Why can't man be like animals?

چرا آدمها نمیتونند مثل حیوونها باشند؟

 

خیلی حرف کلفتی است!

نه؟

ترانه

ترانه پنجره ها، از شهره و شهرام، تقدیمتون با 

تصویری ببینیدش

شهره، انرژی ای داره که لازمش دارید این روزها

عاااالیه

ابتذال یک ترانه

واقعا ابتذال یک ترانه را نگاه کنید،

ازمسیح و آرش.

صبح نوشتمش

بخونید!

بی هیچ تردیدی تهی از هر ارزش ادبی است!

از هررررر ارزش ادبی!

این در حالیه که زبان انگلیسی به چه شدت و حدتی تبلیغ و ترویج میشه.

حتی نقطه و کاما را کم و زیاد بذاری از نمره آیلتس کم میشه.

نا محسوس وادارت میکنند اون زبان را و قواعدش را محترم بشماری درحالی که مجازی برینی به زبان مادری...

 

خدایی بخونید، انگار یک خل وضع داره پا برهنه تلو تلو میخوره تو کوچه و درحالی که با یک دستش تو شلوارشو داره میکاوه، حرف های عاشقانه میزنه

ادامه نوشته

جالبه. استاد راهنمای علافم اومده بود الان دانشگاه.

با یکی از دانشجوهای قدیمی که فارغ شده و کم کم داره بساطشو جمع می کنه که بره. میزش موقعیت بهتری داره نسبت به مال من و می تونم جابجا بشم به اونجا. حداقل اینه که دیگه نور پنجره پشت سر تو مانیتورم نیست.

همین صبح داشتم فکر می کردم کاش میزم جایی بود که حین کار می شد آسمون را ببینم! جالبه که گاهی چه سریع اجابت می شه خواسته ها. البته بگم قبل تر از این داشتم با خدا می گفتم یک خونه میخوام بزرگ و دل باز، به فرمت خونه های اینجا! یعنی ممکنه خدا دم و دستگاهشو حرکت داده باشه که علّت و عللی جفت و جور بشه و بریم سمت اینکه بهرحال دیر یا زود، بتونم تو یک خونه خوب زندگی کنم آیا ؟

اتاقم خیلی کوچیک است. یکجوری است که یقین دارم بر سلامت روانم اثر می ذاره اما نمی تونم هم عوضش کنم. خیلی گرون می شه یکباره. تخت، کمابیش سایز استانداری داره اما خیلی بارها پیش میاد که حس می کنم تخت کوچیکه برام. تنگم. تنگ افتاده ام تو جام. 

انصاف نیست خدایی. من یک زمانی پتو پهن می کردم کف هال، تنهایی اونقدر فضا داشتم برای خواب که از هر ور دراااااااااااز می شدم نمی رسیدم به مبل حتی! اما  حال، یکم از تخت سرآزیر بشم می افتم تو پلوپز کنار پام! یا می خوردم به کمد! سختمه خیلی. 

اینها که فکر می کنند کسی اگر جلای وطن کرد راحت شده، واااااااااقعا فهمی از ماجرا ندارند. واقعا کار هر کسی نیست تحمل خیلی چیزها. خیلی چیزها.

بگذریم. اصلا اومدم اینو بگم. استادم اومد. راجع به میز و اینکه از کی باید اجازه بگیریم حرف زدیم و بعد ازش پرسیدم ماها می تونیم صندلی های استانداردی داشته باشیم آیا ؟

صندلی هامون از این ساده هاست و واقعا نشستن بر اینها برای مدت زیاد می ترکونه آدم را.

گفت با فلانی باید حرف بزنی. یک جوری هم تعجب کرد از اینکه من می خوام کل صندلی های اتاق را عوض کنم که آدم فقط می تونه فکر کنه چقدر حقیر اند بعضی ها! دیگه ده تا صندلی چرخدار واسه یک دانشگاه، زیاده به نظر شما ؟!

اگه این صندلی ها را هم بتونم بماسونم، تیری به چشم این استاد...

ازش نپرسیدم که آیا اطلاع داره که همکارش می خواد با من صحبت کنه یا نه. با اینکه خیلی نگران روابطش با همکارهاشه و خدایی منم نمی خوام ضایعش کنم اما، چیزی نگفتم بهش! ظاهرا اطلاع نداره وگرنه یا همون دیروز ایمیل می زد بهم یا اینکه امروز حرفی میاورد به میان...

 

یاوه

به نظرتون می شه منم یک روزی یک مستر کلاس بذارم؟

از چی می گم اون زمان؟

تجربیات...

چه فهمیدیم ماها

چه زیستیم آیا ؟

چه ارزشی داره آدامس جویده من برای شما ؟

غیر از بزاق...

تف! چه تفاله هایی تو مغزمه امروز انگار...

مدتها لپ تابم دنبالم نمیارم که نخوام وقت بذارم. 

بعد تلنبار می شه

هنگ می کنه تو مغزم

تو چشمام

شده پشمتونو که مدتهاست زده اید زیر دوش می زنید و تمامش می ره دم اون سوراخهای درشت راه آب را می گیره ؟!

موهای سیاه فرفری!

زبر و سیاه!

افکار آدمها،

تفاله های مغزشون

وقتی بیرون نریزی، تلنبار می شه

آتیش می گیره حتی!

انبار کاه!

نمی دونم چرا، اما یک انبار کاه، دماش هی می ره بالا!

هی می ره بالا

هی می ره بالا

می سوزه آخر کار...

دوووووود می شه...

حسهای شما دخترها

وقتی نگی تعفنش تمام وجودتونو می گیره و مسمومتون می کنه

حسادت

بدخواهی

شاید اشک، با اون همه شوری اش، پاک ترین فرم خروجی اش باشه

بازم شوره

راستی شوره اشک؟

یا بعد که نمکهای روی پوست را حل می کنه شور می شه ؟

اصلا شوره ؟

من واسه تو قید دریا را زدم

به در و دیوار تنگت می زدم 

تو بیابون دلت نفس زدم...

دریا! بغلم کن بغلم کن که شدم تنها!

بغلم کن بغلم کن، بین نامرد ها

منو تک ننداز!

دریا! اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم

توی ای مرداب با این آدممها بر خوردم!

بد کم آوردم!

بد!

(آهنگ مسیح و آررش است ها. نذارید به حساب کس شعرهای من)

 

کاش ساعتها چهار عقربه داشت!

و عقربه ها دو به دو به هم جوش شده بود

و می چرخید

و می چریخد

و هیچوقت نمی فهمیدی الان کدوم عقربه رو کدوم ساعته

 

کی به کجاست

چه خر تو خری است

کاش چهار تا عقربه داشت...

دو به دو شبیه

چه خر تو خری بود اگر زمان را می شد به درک واصل کرد...

فراموشی زمان...

 

یادم افتاد به مرحوم پاشایی.

برای پاشایی هم یک ملت عزا داری کرد!

بعد ییهو ذهنم می ره سمت سردا

برای سردار هم یک ملت عزاداری کرد!

(بماند که طبق معمول حضرت آقا همه را به حساب خودش واریز کرد اما، هر بنگاه و هر خرده فروشی ام حتی یک دوره داره که در مغازه را می بنده پشت شیشه اش بزرگ می نویسه به منظور حسابرسی، یا انبار گردانی، مغازه تعطیل است.

این دوره های انبارگردانی، همون دوره هایی هست که طرف می شینه می بینه چی داره! چی به چی عوض کرده. چی مونده. چی کسب کرده. باید چیکار کنه. 

دوره های حسابرسی دوره هایی است که هرچی از هرکی اومده پیشمون باید پس بدیم.

باید هرچی از هرکی سرقت کرده ایم روشن کنیم.

باید خالص و ناخالص و سره و ناسره را تفکیک کنیم.

باید بفهمیم چه کردم. چه خوردیم.

می دونید؟

بگذریم. درازا کشید حرفم یادم رفت

داشتم به معجزه رسانه فکر می کردم. پاشایی شلوغ شد چون رسانه یک گوشه چشمی اواخر بهش کرد. یادمه تو تلویزیون من تصویرشو دیدم

سردا شلوغ شد، چون رسانه، رساند!

آتیه هم همین می شه. رسانه می رسونه و ...

 

علیشمس می خونه باز:

نمی دونم کجای شهرم ...

تو بیخیالی ولی من 

عاشقتم هنوز شدیدا

بارون تهران

هد فون و آهنگ

چرا تو بی منم

نمی شی دلتنگ

نگام همیشه به آسمونه

...

چقدر سرده بی تو دستام

تو رو می خوام می خوام می خوام

چقدر تنهام تنهام تنهام

پر از اشک سرده چشمام

(با پس و پیش)

 

می دونید

به نظرم آدم عاشقی را هم باید خارجه بکنه

اینجا که هر لحظه هوس کردی بغلش بزنی

دستشو بگیری

بوسش کنی

و همه برات حریم قائل باشند

پریروزها تو مترو، یک  دختره غول سفید، یک غولچه سیاه را می بوسید

قشنگ میله وسط واگن را گرفته بودند و از همه عاااااااالم فارغ، به خود مشغوم...

خاک بر سر ما که عشقمونم لیاقتش پستو بود...

ما موش کورها

ما راسوها

ما ترسوها...

 

بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من

در اوج گریه ها فقط تو می شوی پناه من

به داد من برس

دلم گرفته است به این دل شکسته جان بده

تو راه خانه را به پای خسته ام نشان بده

با داد من برس

هوا هوای خاطرات اوست...

(گوش کنید. نوشتارش به دل نمی شینه)

 

 

 

حمدی عسکری:

 

بزن بارون

ببار آروم

به روی ، پلکهای خسته ام

بزن بارون

تو می دونی

هنوزم، یاد اون هستم

با اینکه رفت و پژمردم

هزار با از غمش مردم

ولی بازم،

دوسش دارم!

فکرش تنهااااااااا نمی ذارم

بزن بارون

ببار آروم

به روی پلکهای خسته ام...

 

 

یادش بخیر...

دنبال آهنگ بزن بارون  حبیب می گشتم، حمید اومد بالا...

یادش بخیر...

بغضمو آپلود کرد خاطراتی که گذشت...

یک استاد خسسسسسسسسته داریم،

سالها بیابان بوده گویا. 

حتی چین کار کرده.

فکر کن چین که خودشون آدم صادر می کنند ایشونو وارد کرده اند که براشون کار کنه!

دیروز که من ناهار بوده ام دنبالم می گشته است. به اسم "یک دانشجوی ایرانی داشتیم، اون کجاست!"

عصر ایمیلشو پیدا کردم و بهش ایمیل زدم و قرار گذاشتیم هفته آینده

نمی دونم چیه ماجرا. منتهی،

بارقه هایی از امید هست که پیشنهاد شغل یا موضوع تحقیقی داشته باشه.

نمی دونم. 

یعنی ممکنه بخشی از مشکلات من تغییر فرم بدن و از مشکلات مالی به مشکلات کاری تبدیل بشن؟

بحث مالی واقعا شوخی بردار نیست. حسابهامو نگاه می کردم، بیش از هفت هزار یورو از خواهرم گرفته ام تا الان! پس انداز خودمم که تمام شد و رفت! مونده ماشینم و آپارتمانم که باید برم ایران بفروشم...

یا شاید یک کار...

 

امروز شنبه است. تعطیلات اینها

تو روز قبل، هرکی هرکیو می بینه بهش می گه:

bom fim de semana

بوم فم د سمانیا

اگه اشتباه ننوشته باشمش البته. یعنی آخر هفته خوبی داشته باشی و اینها.

جمله درازی است. من دوستش ندارم. 

 اومده ام دانشگاه. از اوّل صبح. در واقع شنبه جمع ندارم من. همه اش قاطی است به هم. 

تنهام تو اتاقمون. یک لیوان چایی عطری جلو دماغمه و یک سیاوشی داره آواز می خونه:

تا میرقصی همه غنچه ها شکوفا می شه، زندگی می گیره معنای دوباره...

از این کس شعر ها.

دلم عطر این چایی را می خواد. شاید یک ادکلنی باید می بود با عطر خوش چای! 

عطر خوش زن!

بوی تند زن!

به شددددددت نیاز دارم ورزش کنم. نمی دونم چرا نمی کنم. خیلی نیاز دارم. خیلی...

دو سه جا باید اپلای کنم. یک پروپزال نوشته بودم که با یکی از اساتید اینجا مطرح کردم هفته قبل

متهورانه است. راستش ته دلم خالی است که کل جامعه علمی بهم بخنده اما، دلم می خواد اونو پیش ببرم. یک نگاه نو است. یک دید تازه است که میتونه استانداردهای طراحی و دید به طراحی را عوض کنه. 

خلاصه اش اینه

تو مهندسی ما اجازه جابجایی به چیزی نمی دیم. به شدّت هزینه می کنیم که تکان را محدود کنیم. مثلا زیرزمین که حفر می کنیم فوری دیواره هاشو نگه می داریم که فرو نریزه. نه فقط فرو نریزه که حتی خاک پشتش شل نشه. چون کنارش خیابون هست ساختمان هست و اگه هر حرکتی تو خاک رخ بده یعنی فرو ریزش اون سازه ها منتهی،

خیلی وقتها تو بیابون داریم حفاری می کنیم و مهم نیست اگه زمین اطراف ترک هم بخوره حتی. اونجا فقط کافیه تو سر کسی نریزه لذا، استاندارد بیابان باید با خیابان فرق کنه، چون تفاوت معنی داری در هزینه و زمان پروژه می ده. حالا واسه تو بیابان، من طرح دارم. نظر به اینکه خیلی از کارهای زیربنایی عمرانی تو بیابون هست، انواع خطوط انتقال از آب و فاضلاب و نفت و گاز و کابل برق و داده تاااااااا مثلا ایستاگهای پمپاژ بین راهی و الخ. 

با استاد که مطرح کردم، اولش فکر کرد، بعد چشماش برق زد و به هیجان اومد و تازه اون شروع کرد برای من از خوبی هاش گفتن! انگار بعد از یک عمر تازه این به فکرش رسیده بود! واقعا هیجان زده شده بود از این کار منتهی،

موضوع را حسب پروژه های خودش چرخوند. در واقع ایده منو گرفت که بکنه تو کون طرحهای خودش! زارتی هم یک مقاله بهم داد 25 صفحه! بخون بخون حتما با ایده تو سازگار است با هم بحث می کنیم بعدتر ها.

به حرفها و ایده هاش فکر کردم اما، اینو من نمی خوام. یعنی فهمیدم از کجا انحراف از موضوع شروع شد و بجای یک ایده نو آوری در زمینه استاندارها، به یک ایده نو در زمینه مشاوره و طراحی تبدیل شد. در واقع از بالادستی به پایین دستی و از تئوری به عملی تبدیلش کرد این استاد

لذا، 

باید بازنویسی اش کنم که نفر بعدی که بهش می دم دیگه منحرف نشه از موضوع. من، دقیقا می دونم کجا را می خوام انگشت بذارم!

رو کدوم سوراخ...

 

بعضی ها اینقدر دیگه کج شده اند،

که هیچ چیز راستی بهشون فرو نمی ره!

بعد تازه فکر می کنند که کلید کج است نمی ره تو قفل نه عمو! تو کج شده ای!

به یارو می گم ایران نیستم، می دونه هم، منتهی، می گه باور ندارم.

خب به تخمم. حالا تو باور داشته باشی یا نداشته باشی چه کم و زیادی به حال من داره؟ هرجور راحتی باور داشته باش و بر باور های خودت بمان و بمیر!

واللللللله!

 

قرار شده هرکس یک غذای ویژه کشورشو توضیح بده

مشق کلاس زبانمونه

به پرتغالی طبعا

امروز ته چین پختم و عکس مراحل آماده کردنشو گرفتم

امیدوارم قشنگ بشه 

واعظ شیب

عجب

عجب

سعدی میگه، فکر کنم، یا اینجور که این بابا نوشته قاضی حمید الذین:

منادیِ شرع در خروش است و واعظ شیب بر بنا گوش و تو از حرص، بی عقل و هوش.

* بدان که خدای که این افلاک را بر پای بداشت و این املاک را بر جای، که هر حسنه ای را مکافاتی و هر سیئه ای را مجازاتی، هر حلالی را حسابی و هر حرام را عذابی است.

* چندین بشیر و نذیر بر درِ تو آمدند، تو بدان پند نپذیرفتی و چندین حُکمِ محکم و قضای مُبرم به سر تو رسید، اعتبار نگرفتی. در شارعِ شریعت بازی ها کردی و با منادیانِ حق طَنّازی ها نمودی. باش تا اجلِ معهود، دامنِ اَمَلِ نامحدود بگیرد و چراغِ حیات به وزشِ بادِ ممات فرو می‌رد.

 

پیرو فرمایشات گه ر بارشون

چقدر جای کیبوردم خالیه،

مملووووم از انرژی الان!

سرشار زندگی...

حسرت

جزو ده قدرتمند بزرگ جهان باشی

بود و نبودت، قیمت نفت را بتونه بالا پایین کنه

بر بورس، اثر یک انقلاب را داشته باشه

دلار و طلا را کم و زیاد کنه

یک قدمی مرگ باشی و ندونی!

برنامه ها و آرزوها و آینده ات ویژه باشه

بعد یک لحظه، بومممممم، و تمام!

اگه برمیگشتی به دو ساعت قبل، چه موضعی می‌گرفتی رفیق؟

کم و کیف نکیر و منکر و بهشت و جهنمو دیدی و می‌دونی کی فروختت و به چند...

خیلی سخته، آدم وقتی آگاه میشه که ناتوان شده است!

ناتوان در عذرخواهی

ناتوان در اصلاح

ناتوان در انتقام

ناتوان در اینکه حتی مغغغغغز فرزندتو با یک لگد بریزی تو حلقش که از مردنت متأثر باشه لااقل، نه شادمان!

( خودمون معمولی ها را میگم، شادمانی از ارث، شادمانی از رها شدن از بیمارستان، تا شادمانی از رسیدنت به آرزوهات! به مرگ)

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی را 

تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت...

کاش ببینیم تاوان دادن همه را...

همه را!

جناب ماهی، میفهمی الان؟؟!

می‌خوام بدونم سردار شهید وقتی سخنرانی غرررررای  فرزند برومندش را شنید، موضعش چی بود. اگه این یک سوال را میدونستم،از این سردرگمی بیرون میومدم...

سردار شادمان بود و سر افراز از اون متن و اون حرکت، یا آیا؟

رگ گردن کلفت نکنید، هیچکدومتون واقعیت جواب را نمی‌دونید. هیچکدوم حتی به مصممی خود سردار نبودید، و نیستید، واسه همینم جواب اون مهمه نه من و شماهای بی مقدار!

بی مقدار چون منشأ هیچ اثری نبودیم. چون حتی مرگ دسته جمعیمون هم نه بر نفت اثر داره نه بر دلار!

ما هیچی نبودیم!

یک عده بی مقدار!

 

 

 

غیر قابل فهم

گاهی یک چیزی به طاهره میگم

همیشه برمیگرده میگه چی؟ فارسی ساده صحبت کن! کوچه بازاری.

بعد که فارسی را براش ترجمه میکنم به فارسی,  میگه حالا شد!

الان دیدم ماهی خانوم هم فارسی من و سعدی را نفهمیده است

نشون میده پیرشده ایم و نسلمون آخر راهه

کاظم

امروز، با کاظم آقا صحبت کردم، واتس آپی.

بهش گفتم جلای وطن کردم و ...

پرسیدم تو چه می کنی؟

گفت با همه نعمتهایی که خدا بهم داده هنوز توفیق نشده به اسلام و مسلمین خدمتی بکنم و الخ.

خنده ام گرفت. بهش گفتم یاد سعدی افتادم رحمه الله علیه،

سعدی می گه:

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحب دلی برو بگذشت. گفت ترا مشاهره چندست؟

گفت: هیچ.

گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟

گفت: از بهر خدای می‌خوانم.

گفت از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانی ، ببری رونق مسلمانی

و توصیه یکی از مجتهدین به شاگردانش که گفته بود شما هیچ کاری نمی خواد برای اسلام بکنید! همینکه کاری نکنید که ملت از اسلام زده بشن، همین بزرگترین کار است.

نوشت یک عکس بده از اون سمت

براش خاطرات یک معممی را از سفر به فرنگ فرستادم

نوشت عکس قشنگی است اما کامل نیست!

نوشتم چقدر شماها لجوجید...

واقعا چی گیر بعضی ها میاد از اینهمه لجاجت بر نفهمی ؟!

 

 

دلم یک کیبورد فارسی میخواد، بپاشم بیرون خودمو...

با گوشی سختمه. باید ده انگشتی حرف بزنم...

فاجعه است

مقاله ایرانی غلط است ظاهراً.

ریدیم به علم، حتی.

داور مقاله آقای وانگ از چین!

 

دیروز استاد زیاد قد قد کرد

آخر وقت یک سوال براش فرستادم که بفهمه تمرکز باید رو کجا باشه بجای زبان!

صبح جواب داده که این سوال چه ربطی به موضوع ما داشت؟ اشتباهی فرستادی سوال را؟

براش نوشتم اشتباه ندادم ولی فراموشش کن. ارتباطش هم این بود.

جواب داده تمرکز کن رو موضوع تز خودت دنبال فلسفه اون قضیه نباش.

بگو بلد نیستم دیگه😄

مطالعه کن اخوی! با بد کسی طرف شده گمونم، می‌خوام ترس بگیرتش وقتی منو میبینه😄

فکر کن دوتا مقاله با هم تناقض داشتند، فرستادم براش گفتم کدوم درسته! تا ریشش سفید بشه! اذیت کردن که کار نداره. منم بلدم.

یارو زبان مادری اش انگلیسی است، رییس‌جمهور مملکتشه، غلط می‌نویسه جوری که تو تلویزیون مسخره اش میکنند

بعد این گیر داده به زبان من

 

واسه دوستای که پول سد راهشون بوده، اینو چک کنند تا ببینند گشادی کونشون مانع پیشرفت شونه یا جیبشون.

صحت خبر با خودتون

 

u.nu/iran
در میان این همه خبر بد، لطف برخی رو آدم نمیتونم فراموش کنه. 
دانشگاه تورنتو برای یادبود دانشجویان کشته شده در حادثه سقوط هواپیما، فاند تحصیلی در نظر گرفته. 

این فاند مختص ایرانیا و هرکسی که بکگراند ایرانی داره خواهد بود و صرف کمک هزینه تحصیل ایرانی ها در این دانشگاه خواهد شد تا بلکه یاد این عزیزان برای همیشه زنده باشه:

___________
Iranian Student Memorial Scholarship Fund
___________
The University of Toronto is mourning the loss of the 176 passengers and crew, including 57 Canadians, who were killed in the crash of Ukraine International Airlines flight PS752 in Tehran, Iran. 

To honour the memory of those lost, the university has established an Iranian Student Memorial Scholarship Fund. This endowed fund will provide needs-based scholarships to international undergraduate or graduate students from Iran or students from any background studying Iranian studies at U of T. 

To support this initiative, all donations to the Iranian Student Memorial Scholarship Fund will be matched by the university. To donate, please visit this link: 
https://donate.utoronto.ca/give/show/568

لینک اهدای کمک به این فاند رو هم دانشگاه گذاشته تا خیرین داوطلبانه بهش کمک کنن. میدونم این کار رو دانشگاههای دیگه هم شروع کردن. 
➖➖➖➖➖➖➖
منبع: کانال زبان زیر ذره‌بین @GeneralEnglish
تصویر پرچم دانشگاه که به احترامشون نیمه برافراشته است.

music

https://baarzesh.net/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%84%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7/

ادامه نوشته

am I crazy?

my conversation with my coordinator:

 

He wrote:

Actually you are inscribed on the unit course ... of the 1st semester of 2019/2020, that ends on the next 9th of February.

The documentation that you should prepare for getting approval on this unit course includes a Word document and a PowerPoint presentation. The Word document is to be prepared as a scientific publication

I replied:

The report on ... will be ready on time

He wrote:

The date 9th of February is not a deadline for delivering your report. Is just to remind you about the official calendar and to avoid thinking that an approval is still possible after several months, or even one year, after the unit course inscription.

 

am I crazy?

یک کباب گذاشتم، جاتون تهی خوردم و تمام!

برای شامم موند البت

دوش گرفتم

بعدش داشتم بساط می کردم کیک بپزم که یادم اومد یک قاشق هم آرد ندارم!

شانسم گفت. حیف می شدند مصالح

اینجا هوا نه که متعادل است و مرطوب، همه چیز به سرعت می ره رو به تبدیل شدن به خوراک سایر مخلوقات. مثلا یک کیلو برنج من می خرم هنوز به ته نرسیده می بینی آخرهاش گوشت هم پیدا کرده خودش! بید می افته!

یا خرما را توی فریزر نگه می دارم! حتی آلبالوی خشک و باقی چیزها. همه چیز همه چیز به شدّت مستعد اینه که بشه میزبان یک جانور از مخلوقات خدا

بهرحال

دایورت کردم به تخمم و دارم واسه کلاس زبان شب تکلیف می نویسم.

نمی دونم چی شده که حس می کنم یک قدم پیش رفته ام توی زبان! لابد متنی که پیش روم بوده آسون بوده منتهی،

حس می کنم رفتم جلو یک مقدار...

فعلا. عزّت زیاد