یادم افتاد به مرحوم پاشایی.

برای پاشایی هم یک ملت عزا داری کرد!

بعد ییهو ذهنم می ره سمت سردا

برای سردار هم یک ملت عزاداری کرد!

(بماند که طبق معمول حضرت آقا همه را به حساب خودش واریز کرد اما، هر بنگاه و هر خرده فروشی ام حتی یک دوره داره که در مغازه را می بنده پشت شیشه اش بزرگ می نویسه به منظور حسابرسی، یا انبار گردانی، مغازه تعطیل است.

این دوره های انبارگردانی، همون دوره هایی هست که طرف می شینه می بینه چی داره! چی به چی عوض کرده. چی مونده. چی کسب کرده. باید چیکار کنه. 

دوره های حسابرسی دوره هایی است که هرچی از هرکی اومده پیشمون باید پس بدیم.

باید هرچی از هرکی سرقت کرده ایم روشن کنیم.

باید خالص و ناخالص و سره و ناسره را تفکیک کنیم.

باید بفهمیم چه کردم. چه خوردیم.

می دونید؟

بگذریم. درازا کشید حرفم یادم رفت

داشتم به معجزه رسانه فکر می کردم. پاشایی شلوغ شد چون رسانه یک گوشه چشمی اواخر بهش کرد. یادمه تو تلویزیون من تصویرشو دیدم

سردا شلوغ شد، چون رسانه، رساند!

آتیه هم همین می شه. رسانه می رسونه و ...

 

علیشمس می خونه باز:

نمی دونم کجای شهرم ...

تو بیخیالی ولی من 

عاشقتم هنوز شدیدا

بارون تهران

هد فون و آهنگ

چرا تو بی منم

نمی شی دلتنگ

نگام همیشه به آسمونه

...

چقدر سرده بی تو دستام

تو رو می خوام می خوام می خوام

چقدر تنهام تنهام تنهام

پر از اشک سرده چشمام

(با پس و پیش)

 

می دونید

به نظرم آدم عاشقی را هم باید خارجه بکنه

اینجا که هر لحظه هوس کردی بغلش بزنی

دستشو بگیری

بوسش کنی

و همه برات حریم قائل باشند

پریروزها تو مترو، یک  دختره غول سفید، یک غولچه سیاه را می بوسید

قشنگ میله وسط واگن را گرفته بودند و از همه عاااااااالم فارغ، به خود مشغوم...

خاک بر سر ما که عشقمونم لیاقتش پستو بود...

ما موش کورها

ما راسوها

ما ترسوها...