به لگد زدن الاغ، نمیگن لگد،

میگن جفتک!

چون باسنشو بالا می اندازه و انرژیشو تو جفت پاهاش جمع میکنه، وزنشو هم میده کمکش، چنان میکوبه که بابای طرف در بیاد!

کاش یک زمانی برسه مجازات یک عده ای این باشه بگیرنش پشت الاغ، تا الاغ جفتک بهش بزنه!

ترس اینکه کی میزنه

به کجاش میزنه

چقدر فشار توشه

بعدش چی میشه...

عاااالیه به قرآن! حکم کنند سه مرتبه جفتک خر برای هر دو میلیون تومن اختلاس! 

 

خمیر درست کردم.

یک چونه کوچیک.

فردا میپزمش،

واسه همین شک داشتم تخم مرغ بهش بزنم، یا خراب میشه تا فردا.

رومال باید بکنم! بقیه تخم را چه کنم؟؟ بعیده بشه سک تخم مرغ را تو خمیر ادغام کرد.

میشه؟!

اره دیگه به ارد هم که بزنی زارتی خمیر میشه خب!

نمیدونم. ظرف مخصوص نون هم ندارم، می اندازم کف دیگ نچسب پلوپز!

پههههن میشه فقط.

عوضش شاید مغز پخت تر بشه!

کسخل شده ام با آمار چندمتغیره. کتابهای مختلف. زبان محلی اینها. برنامه R.

هوفففففف به قول الی.

بعدا برم برای شام خرید. 

برم؟

ولش کن. پلو کلم قرمز میپزم!! یحتمل قشنگ بشه!!!

 

 

مردمان ساده دل

یکبار یک مراسم تدفینی بود آبادی، یارو هر دور که میخوند کیا از راههای دور اومدند کیا از نزدیک، از یک خانوم و آقایی که از آمممممریکا پیام تسلیت فرستاده بودند هم یاد میکرد و چنان این حرکت به چشمش بزرگ اومده بود و حال داده بود که یک جوری میگفت، تمام حاضرین از ناچیز بودن زحمتی که در بدرقه میت کشیده بودند شرمنده میشدند.
😄
حالا، حیف دیگه مراسم نیست اگر نه جور میکردیم پیام تسلیت از پرتغااااال میفرستادیم😂
هرچند، گمونم بیشتر خنده شون بگیره همه تا عظمت!!!

 

چقدر ساده و بدبختیم ما...

 

 

خرافه

خرافاتی ام شاید منتهی...

چندی بود دختر خاله ام ذکر مصیبت میذاشت استوری اش.

هی میخوندم،

میگفتم یا قرآن خاله مرد!

؟

تهش، براش پیغام فرستادم من نگران میشم، بس کن این منفی سرایی را.

بعدم دیگه استوری را کلا چک نکردم. زورم به خودم که میرسه.

گذشت.

امروز، خبر رسید پدربزرگش مرد!

امواج، ساطع میشه به محیط. بی قراری ها را ادم میفهمه، هرچند دلیلشو ندونه. میگن قبل زلزله سگ و اسب و خروس و لابد خیلی جانوران دیگه، بروز ماجرا را میدونند! ادمیزاده که فهمش کوره.

ما درست یکسال قبل فوت بابام، مادرم مریض شد. روحی بود، زده بود به جسم. هر تستی علم طب بلد بود داد، نشد! یکسال تمام. شنیده بودم از بابام که میگفت ترسیده، میگه دارم میمیرم! بعد قبل اینکه ساعتش برسه دور از جونش، از ترس، به خودش مرده بود! 

ماجرا تداوم داشت تا پدر ناک اوت شد. مادرم یادش رفت مریضی هاش! یا تحملش زیاد شد، یا خوب شد، یا از دکتر و دوا ترسید دیگه دم نزد...

نمیدونم.

متافیزیکی که نگاهش گنی، بوی مرگ را تو خونه میشنید، نمیتونست بفهمه کیه! اون سال تمام تابستون که اینها فرش انداختند تو ایوون و نشستند کنار حیاط، یک جغد پرولز کنان میومد رو سیم برق، براق مینشست رو به روشون. منم دیدمش حتی. اینقدر پایه بود و مرتب. 

تا پدر که مرد، دیگه اونم نیومد! انگار اصلا از اول نبود!

حالا باور مردمان به شومی جغد، هرچقدر خرافه اما،برای ما درست شده بود!

پدر شوهر خاله مرد!

ادم خوبی بود؟

نه. نشنیدم از بزرگی و خردش حرفی زده باشند!

اگر بد ازش نگقتند، 

نمیگفتند،

خوب هم من نشنیدم...

انگار که از آغاز اصلا نبود!

 

تا ما به کدام غربت سینه به سینه خاک شویم ان شا الله...

و پشت ما چه بگویند، در حد یادآوری...

 

torobche noghli

 

تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از 10 ثانیه گفت :
سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟
دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
... عصبانی شدم گفتم : نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره
جواب سوالای منو میده."

دیگه نمیخواستم بیام بیرون‬!

 

yadesh bekheir

2012 ba torobche noghli

 

قدیم

لطفاً اگر اسم یا آدرس وبلاگهای قبلی من یادتون بود، بفرستید برام. Www.chapo.blogfa.com و gazane

دیگه چی؟

دکتر زرین کوب

خاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب 

البته به نظر نمیاد درست باشه، چون زرین کوب ادم فرهیخته ای بود و هیچکس یاد نداره عکس ادم فرهیخته را روی بنری دیده باشه!

بعلاوه از همچون ادمی بعید بوده تا پای منبر، ندونه چی میخواد بگه و مردم و مستمعین را خر فرض کنه که حالا اون بالا یک چیزی از توبره در میاریم بالاخره.

بخصوص که زرین کوب آخوند نبوده و از نعمت توبره بی نصیب بوده.

نوشتار هم غلط نگارشی داره و قطعا از قلم استاد مبرز زبان فارسی این لغزشها بعید بوده. با اینهمه، چرا من از لینکدین کپی کردم اینو؟

قشنگ بود! حتی اگه حقیقت نداشته باشه.

 

 

روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم.

دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :

ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم
خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟

پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار

می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم ) 

گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
گفت : یک فال برام بگیر
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال
حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد

متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم  : هیچی، الان

چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :

ان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
 بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
 رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
 در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
 چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
 در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

خدای من این غزل موضوعش امام حسین  و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !

بیت اولش را خواندم بعد این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم 

متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند  ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .

بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .

گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
 آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریهه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .

مداد تراش

مدادم، پلاستیکیه انگار، یا تراشم خوب نیست،

با چاقو، مدادمو میتراشم

یادم میاد بعضی پدربزرگها، همینقدر به درد میخوردند فقط...

در حد تراشیدن نوک یک مداد.

...

به عقب که نگاه کنی،

همه جوونیشونم خودشون بودن با یک مداد!

اونقدر کردنش تو مدادتراش مادربزرگ،

که رو به ویرانی نهاد!

...

کاش،

تو ایام شباب،

مداد خودشونم با همین چاقو که الان دارند کف بر میکردند و نسلشون ور می افتاد

...

به حق علی و اولادش صلوات!

والله!

 

 

 

A father said to his daughter “You graduated with honors, here is a car I acquired many years ago. It is several years old. But before I give it to you, take it to the used car lot downtown and tell them I want to sell it and see how much they offer you.

The daughter went to the used car lot, returned to her father and said, “They offered me $1,000 because it looks very worn out.” The father said,”Take him to the pawn shop.”

The daughter went to the pawn shop, returned to her father and said,”The pawn shop offered $100 because it was a very old car.” The father asked his daughter to go to a car club and show them the car. The daughter took the car to the club, returned and told her father,” Some people in the club offered $100,000 for it since it’s a Nissan Skyline R34, an iconic car and sought out after by many.”

The father said to his daughter,”The right place values you the right way,” If you are not valued, do not be angry, it means you are in the wrong place. Those who know your value are those who appreciate you. Never stay in a place where no one sees your #value

فهیمه

یک موضوعی را، علمی، فکر میکردم فهیمه نمیدونه. با اینحال باهاش مطرح کردم.

یک لینک برام داد، دقیقا جواب سوالم!!

https://en.m.wikipedia.org/wiki/Covariance_matrix

این آدم، باسوادترین فرد یک شرکت مهندسی است، موسیقی میدونه، نقاش زبردست و معمار خلاقی است،

با اینهمه،

مینیمم حقوق را بهش میدن!

و وضع اقتصادش داغونه!!!

عوضش اونی که جزو باند هست، هرچند اندازه خر نمیفهمه، مطرح است و مدیر پروژه است و حقوقش دو برابر اینه!!!

 

 

تلگرام

تلگرام ندارم

Factory setting کردم باز،

پرید.

شاید دیگه نصب نکنم

شاااااااید

به یک تعطیلات، نیاز مبرم دارم.

خسسسسته ام. مغزم پر شده از بس این مدت چرند خوندم. ده روز دیگه هز تعطیلات مونده و ، ایده ای ندارم.

پول هم ندارم اونقدر که بخوام تعطیلات بگیرم. بلکه بورسیه ای درست میشد یکم نفس میکشیدم.

بیشتر میخوابم این ایام.

خواب گران!!

در علم ییهو باز شد، ریخت روم! دویدن بین اینهمه مفاهیم تازه، انرژیمو گرفته است. یاد گرفتنشون جای خودش.

بارونه و ، سرد.

شاید امشب آش دوغ باز بپزم. دلم چیز داغ شل میخواد. کم کم نعناهام داره تمام میشه و آش، این ایتمش را هم ممکنه از دست بده!! قبلا سبزی تازه را از کف داده و با سبزی خشک میپزم.

غلط میکنه بابا. نعنا هست، مطمین، نیستم ولی!!!

کارها خوب پیش نمیره. انگار هدف یاد گرفتن رانندگی باشه، بعد شما سرگرم اموختن و تمرین باغبونی باشی، مثلا!

حالا مثلا کار با ماشین چمن زن! رانندگی اند هر دو ولی، متمایزند...

باغبانی، تاااااااا رانندگی.

خدایی چقدر از علم روز دنیا عقبیم ولی. چقدر خوابیم. چقدر من خوابیدم و کون گشادی کردم!!!

 

 

کار نخوابه

ابجی میگه سه روز در هفته، فیمت غذاهای رستورانها نصف شده است.

که مردم برن بخرند و کار نخوابه.

نصف دیگه را گویا دولت میده.

قیاس کنید با دولت خاینی که مدام جیب ما را میزنه!

بعد سیستم چقدر درسته که میتونند به هم اعتماد کنند که فروش واقعی چقدر بوده.

به نظرم حسن خیلی عالی میتونست فرهنگ مالیات دادن را تو قضیه کرونا جا بندازه! هر کسب و کاری به تناسب خوداظهاری اش تو بحث مالیات سالهای قبل، میتونست مشمول کمک بشه.

هرکی هم کسبش به رونق نبوده یا فرارمالیاتی داشته، اولی که عین قبل کرونا. دومی هم چشمش کور.

بودجه اش از این کشتی کشتی سرقت ها و اتلاف ها!

 

یک بخشی از کوچه هست، شبها بوی عطر میده.

درختشو پیدا کردم و یک نوک شاخه ازش چیدم

اتاق بو گرفته، میرم به سمت سر درد!

یوش، شبیه بوی سنبل است. کوزه های بدبویی که عیدها همه با اشتیاق میخرند و طی چندروز، کلا از چشم همه میفتند...

 

چقدر خجالت کشیدم!!!

خدمه عصر، یک گروه دیگه اند. اینها سطلها را خالی میکنند فقط.

قبلا یک پیرزن زبلی میومد، بعد رفت تعطیلات لابد، یک خانوم غول پیکر مهربون میاد بجاش. فقط پرتغالی حرف میزنه.

امروز که اومد، هد فون منو رو گوشم دید که لای دستمال پیچیده بودمش. لاستیکش ذره ذره جدا میشه میچسبه به صورتم، دیروز گوشیها را پیچیدم لای دستمال که نچسبه بهم. این طفلک فکر کرد بلایی سرم اومده!

لال بازی، حالی اش کردم که چبزی نیست. رفت. قبلش گفت باید عوضش کنی.

دو دقیقه بعد یکیو با خودش آورد، اون برای این توضیح داد و این برای اون و من برای هر دو و من مردم از خجالت! 

کنه ماجرا اینه که من دارم مراعات هزینه هامو میکنم، یک هد فون خوب نمیخرم، و این نه از دغدغه محیط زیستی است نه از تقید به عدم اسراف و نه هیچ مکارم اخلاقی دیگه ای!

این، از فقر است!

از فقر کسی که ثروتش را کشتی کشتی به تاراج میبرند، روزانه!

 مشکل از من است

...

از ماست

 

بنیاد!

کسی، چیزی خونده راجع به زندان بنیاد شهید؟ تو زمان کروبی گویا.

میگه زنان شهدا یک جورایی غنیمت حساب میشدن برای بازماندگان! کسی سر باز میزد بچه هاشو ازش میگرفتند و ازین زندانها داشته گویا!

آره؟

یعنی این پیرمرده هم داره تاوان همین دنیاشو میده که چندین سال است کردنش به حصر؟؟ چه خبر بوده زمان جنگ؟!

شایدم شایعه بوده برای بدنام کردنش. کسی از شما، اطلاع موثقی نداره؟ هیچکدومتون همسر شهید نبوده؟

 

چه تاریخ ننگینی داشته باشیم وقتی همه بفهمند دختر را، گویا نمیشه اعدام کرد و ب ای اینکه بشه، یکبار قبل اعدام میکننش!

کی میکنه؟

کجا؟

با کدوم فرهنگ،کدوم آیین، کدوم دین، کدوم اخلاق حتی با کدوم توحش. همچین حکمی ممکنه وجود داشته باشه حتی؟

دروغه! قطعا برای  سیاه نمایی است این مزخرفات.

 

حسن شیاد!

خدا امواتتونو رحمت کنه که گم شدید. راااااحت شدم.

 

عرض کنم که، خاک بر سرشون! زنگنه گفت چهارتا نفتکش، بنزین ایران بوده. حسن احححححمق پریروز باز به قبر باباش نیشخند زد و استدلال کرد مال ما نبوده . اون سفیر ... تو ونزویلا هم گفت مال ما نبوده ولی،

مال ما بوده عوضی ها. مال ما مردم!

تو ورزش، یک قلم اندازه شش تا نفتکش خسارت به یک مربی دادند!!! چرا ما اصلا پول صرف ورزش قهرمانی میکنیم وقتی شصت میلیون ادم گرسنه اند؟؟ بودجه دولتیشو قطع کنید، هر سرخوشی خواست ارث باباشو ببره پول بازیکن و مربی داخلی و خارجی بده! چرا بودجه میدیم به این خیانت ها؟؟

فعلا همین دوقلم.

 

نتیجه تست کرونای رفیقمون منفی بوده و از دیروز، آزاد شده است. با این حال، شرکت گفته تا دو هفته نیا تو مجموعه.

این راهی است که بقیه کشورها کرونا را باهاش کنترل کردند. نه با شاش شتر. نه با روغن بنفشه تو سوراخ کون! با عقل! با منطق! با عدم سودجویی.

از بس همه حواس دین به سوراخ امت بوده، تکرار ایه در قران و تصریح در اینکه کیرتونو تو کدوم سوراخ بکنید، و تو کدوم نکنید کافی نبوده که نسخ پزشکی کلیدی هم تمامش سر و ته ختم به تو شورت و آلت هاست! یا سوراختو باید چرب کنی که کرونا نتونه چنگ بزنه به مقعدت و بکشه بالا ( حالا چطور از روده به شش میرسه بماند)

یا که شاش شتر بنوشی یا دود فضله الاغ ماده استنشاق کنی...

هیهات هیهات از جهل مرککککککب! هیهات...

 

مقاله

هرچه نگاه نظرات این داورها میکنم، بخصوص توی دومی، رد پای استادمو میبینم!

دقیقا همون چیزهایی که میگفت ننویس و من نوشتم را، اینجا گیر داده و چیزهایی که میگفت بنویس و من سر باز زدم را بعنوان کمبود ذکر کرده است!

تقریبا یقین دارم داور دوم خودش بوده است. باید یکموقع غافلگیرش کنم و چک کنم که خودش بوده یا نه.

اسامی داورها محرمانه است. قطعا شاخش در میاد، حتی اگه اعتراف صریح نکنه. 

میفهمم چی بوده ماجرا.

و اگر این نبوده، قطعا من اشتباه میکرده ام منتهی، یقین دارم این نظرات خودشه. همراه با عصبانیت و بهانه جویی است جوری که تو یک پاراگراف دوبار تاکید میکنه مقاله، مناسب فلان عنوان نیست...

فکرکن ارزیابی مدارک ایرانمم بیفته دست این روانی! یحتمل مدارک بی ارزش قلمداد میشن.

:))

برنامه اینه:

بازبینی میکنم متن را،

رد و نشونه های دانشگاهمو پاک میکنم، 

میفرستم برای مجله ای با رنکینگ بالاتر!

خخخخخخ

الینا، خدمه، داره اتاق را طی میزنه

انگار طبع مستخدم بودن همه جا یکیه! اینم آواز میخونه و بلندبلند با موبایلش حرف میزنه و کللللللل محبط به تخم چپشه!

بهم میگه تعطیلات نداری تو، کار کار کار کار!

انگلیسی حرف نمیزنه البته، من فکر میکنم اینو گفت بهم!!!

تو خونه راستش کاری نمیکنم.بازم اینجا یکم بیشتر فرمت کار دارم. الان چسبونده ام ببینم بالاخره میفهمم p value توی آمار چیه با نه.

نه که ندونما، حسی به اینکه چی میکنه ندارم.

نتونسته ام بندازمش تو کاسه ای که چیزهای دیگه هم توشه.

شما، زمانی میتونی بگی حسن آقا را میشناسی، که از پشت سرش هم بتونی تشخیصش بدی. که اگه چشمتو بستند، از بوی تنش و نمیدونم مدل سینه مکیدنش بتونی بفهمی اونه. میدونید چی میگم؟ از هر زاویه، تو هر شرایط. علم هم همونه. اینکه صورت مساله را جلوعقب کنی بچه خودشو خیس کنه، این علم نیست. حفظ است! ارزش نداره.

علم که شد، اونی میشه که گفتم بهت...

مقاله ام رد شد

مقاله ام رد شد!!

یارو نوشته مقاله هایی که به زبانهای دیگه ( غیر انگلیسی) بوده را هم باید ذکر میکردم!

ولی خدایی نکات اموزنده هم توش هست. تیر تو چشم استادم بخوره، حرومزاده گاو.

متن نظر داورها را میذارم گرچه به کار کسی نمیاد.

 

ادامه نوشته

ابجو

دلم درد میکنه یکم.

هوا سرد و بارونی است. یک ته لیوان آبجو خوردم و اومدم.

دیروز یک شیشه بزرگ ابجو خریدم. تصورم این بود چوب پنبه ای که نگه داشته ام، درشو کیپ میکنه ولی، یک میلیمتر شاید، لق میزد.

واسه همینم الان تقریبا کم گاز شده ابجو. یعنی یک چیز بیخود، در واقعیت.

یادش بخیر شب اول که خونه گرفتم، رفتم خرید. سیزده یورو فکر کنم خرید کردم. یک قلمش اب گاز دار بود به دو و خرده ای گمونم.

بعدها فهمیدم چرا فروشنده اوجوری  نگاهم میکرد! کمتر دیده بود کسی پولشو دور بریزه،

گمونم.

تازه از هاستل خلاص شده بودم. شبی بیست یورو بود نامرد! ذوقم شده بود.

 

پا شدم برم مدرسه باز، عین خر داره بارون میاد!

نشستم دیگه. 

تا خدا چی بخواد. یکم نرم افزار را پیش بردم. ولی، فقط یکم. وقتی زور پشت سر آدم نیست، همینجوری خوش خوشک می شه ماجرا.

امروز ژولی از تعطیلات یک هفته ای اش در اطراف لیسبون برگشت. پارسال با دوست پسرش رفتند جزیره خونه دوست پسرش. امسال همین حوالی سر کرد. تقریبا پکیده بود بچه. بد راه می رفت. نه که بگم بد سکس کرده ها. اینها سکسشون به راه است ربطی به تعطیلات نداره. یک بلایی لاجرم سر خودش آورده بود که خب چون نگاهش نمی کنم متوجه نشدم چه مرگشه.

ژولی دو سال بعنوان محقق اینجا کار می کرده و بعد هوس می کنه دانشجوی دکتری بشه و شده است. نمی دونم چکار می کنه و چرا سارا، که مثلا استادش هست، مدااااااااام میاد بالا سرش. خود سارا انگار نمی تونه کاری از پیش ببره آویزون این است. نمی فهمم روابطشونو. ولی وقتی هست، اقلا سه چهار بار در روز میاد و با هم پرتغالی بلغور میکنند...

این رفیقمون رفته آلمان، دو هفته قرنطینه اش کرده اند. یک اتاق با یک اجاق و ظرفشویی فسقلی، بدون مواد غذایی! یکم همراهش بوده ولی، کم کم باید اینترنتی خرید کنه. منتظر است جواب تست کروناش بیاد تا آزاد بشه. اگه بره بیرون، جریمه ای می کننش! درست عین کشور عزیز ما با اون پروازهای سیاسی و اون مسوولین خیانت پیشه. خون از دل همه به راه است که یک پیاده راه رفتن هم دیگه ممکن نیست برامون. عوضش، در اعتراضات و اعتصابات دیگه شرکت نمی کنن که کشته بشن با شلیک به مغز!  خاک بر سر جنایت پیشه های وطنی.

 

واقعا یکربع ورزش سر صبح،

یک عاااالمه روزمو خوب میکنه. حالمو خوب میکنه...

مرگم چیه که مدام نمیکنم!؟؟

 

 

توضیح

در توضیح پست قبلی و روشن کردن دوستان بگم که من مشکلی با وبلاگ ندارم. اینجا تنها جایی است که اختیار حرف زدن شما خواننده محترم هم دست من است: فقط وقتی میخونم نظراتتونو که دلم میخواد.

اعتراض من به رفقایی است که واتس اپ و تلگرام کانکتند و بعضا اینجا را هم میخونند. حضرات، بی زحمت نه نگران من بشید اگه لال شدم، نه روزی پونصد بار روزمره هاتونو با من شریک بشید. واقعا حوصله روابط مجازی و راه دور را ندارم. جز اتلاف وقت و دلخوری هیچی توش نبوده هیچوقت. برید به زندگیتون برسید بذارید وقت منم برای خودم باشه.

دمتون داغ.

 

انزوا

حوصله ادمها را ندارم!

درسته هنر نگه داشتنشونو هم ندارم، منتهی، 

ترجیح میدم کسی وابسته ام نباشه. وزنی تو زندگی کسی نباشم،

که بود و نبودم، کسیو آزرده نکنه 

نه که اون شخص مهم باشه، نه،

اولویت اول خودمم.

فکرم باید آزاد باشه! 

تعلق، بی تعلق!!

به پر و پای من نپیچید، اعصابم خراب میشه اوقات شما را هم تلخ میکنم.

گمشید! با کمال احترام البته.

 

رناتو، شیر چای درست کرد!!

یک شاخه مفصل دارچین canela را تو  آب همراه با زنجبیل جوشوند،

سه تا چای کیسه ای افزود

یک لیوان شیر اضافه کرد

برد بخوره.

به نظر من باید اسهال بگیره، نظر شما چیه؟

 

رفتم خرید

نوبت گوشت  گرفتم و ایستادم به تماشای قصابی.

دو تا خانوم جلو من بودند. هر دو، انواااااع گوشتها را خریدند. نمیفهمیدم فرقشونو من. دو.کیلو سینه مرغ، نیم کیلو سوسیس، پنج شش تا استیک خوک، یکیشون یک خرگوش هم خرید. قصابه بعد از وزن کردن، سر و گردن خرگوش را قطع کرد و انداخت. پاهاشو هم. خرگوشه پوست کنده ولی درسته بود. شش و دل و قلوه اش رع سواکار کرد تو یک پلاستیک و باقی خرگوش را ساطوری کرد و داد به مشتری. نفهمیدم چقدر شد...

اینکه گوشتهای متنوعی دارند جالب بود برام.

غذا

آخییییی

اقا مارکوز اومد بیرون از اتاقش، گفت خیلی بوی خوبی میاد!!

غذامو میگفت.

ولی من خورده بودم، باقی اش را هم جمع کرده بودم!!

مرغ درست کردم. عکسهاش تلگرام هست. سینه مرغ را برش زدم و توی برشها پیاز و سیر و فلفل دلمه و لیموترش تازه تپوندم و زردچوبه و نمک فلفل سیاه و سرخ افزودم با روغن زیتون اغشته کردم و رب گوجه گذاشتم سرش و خلاصه، سه ساعت تو فر پخت!!! روش الومینیم کشیدم که ابش در نره و و خشک نشه. 

بعدشکه اساسی پخت، دیدم رنگ نداره مرغه.

مرغ محترم را سرخ کردم و رب گوجه زدم و باقی ابشو ریختم روش!

به قققققدری عالی شده بود که نگو!! جاتون تهی به قران.

فقط، نون لواش میخواست!! من با نون حجیم خوردم.

 

 

سرکار خانوم زهره خانوم کوثری لطفا خبر زنده بودنشو بده.

این زهره خانوم بچه خیلی خوبیه. یکبار زحمت کشیده بود یکی از محصولات نقاشی رو سفالشو برام با پست فر ستاده بود. آنوخ را هم همین ایشون فرستاد.

ادرس پستی، ادرس شرکت بود.چون ساعات کار پست کسی خونه ما نبود.

نگهبانی زنگ زد که اطلاع بده بسته دارم. بعد که رفتم بگیرم شاخک همه سیخ بود که خانوم زهره خانوم با آدرس و موبایل و مشخصات، از اقصی نقاط مملکت چه صنمی با من داره و مگه دخترهای اصفهان شاشو بودند که نگرفتی و ...

ولی خب، من توضیحی به کسی بدهکار نبودم.

یادش بخیر. دستش درد نکنه.

 

 

متن قرضی

طبق برآورد ها، انفجار بیروت، بعد از  بمب اتمی ژاپن ، بزرگ‌ترین انفجار شهری بوده. سه تا پنج میلیارد دلار  خسارت داشته. 
در ایران، فقط یک قلم اختلاس ، شش و نیم میلیارد دلار بوده.!
با اختلاس هایی که در ایران شده ،متوجه می شویم چه انفجار های بزرگ و زنجیره ای به اقتصاد ایران تحمیل شده!!!
قدرت تخریبی اختلاس ها را این گونه بهتر می توان فهمید.