خرافه
خرافاتی ام شاید منتهی...
چندی بود دختر خاله ام ذکر مصیبت میذاشت استوری اش.
هی میخوندم،
میگفتم یا قرآن خاله مرد!
؟
تهش، براش پیغام فرستادم من نگران میشم، بس کن این منفی سرایی را.
بعدم دیگه استوری را کلا چک نکردم. زورم به خودم که میرسه.
گذشت.
امروز، خبر رسید پدربزرگش مرد!
امواج، ساطع میشه به محیط. بی قراری ها را ادم میفهمه، هرچند دلیلشو ندونه. میگن قبل زلزله سگ و اسب و خروس و لابد خیلی جانوران دیگه، بروز ماجرا را میدونند! ادمیزاده که فهمش کوره.
ما درست یکسال قبل فوت بابام، مادرم مریض شد. روحی بود، زده بود به جسم. هر تستی علم طب بلد بود داد، نشد! یکسال تمام. شنیده بودم از بابام که میگفت ترسیده، میگه دارم میمیرم! بعد قبل اینکه ساعتش برسه دور از جونش، از ترس، به خودش مرده بود!
ماجرا تداوم داشت تا پدر ناک اوت شد. مادرم یادش رفت مریضی هاش! یا تحملش زیاد شد، یا خوب شد، یا از دکتر و دوا ترسید دیگه دم نزد...
نمیدونم.
متافیزیکی که نگاهش گنی، بوی مرگ را تو خونه میشنید، نمیتونست بفهمه کیه! اون سال تمام تابستون که اینها فرش انداختند تو ایوون و نشستند کنار حیاط، یک جغد پرولز کنان میومد رو سیم برق، براق مینشست رو به روشون. منم دیدمش حتی. اینقدر پایه بود و مرتب.
تا پدر که مرد، دیگه اونم نیومد! انگار اصلا از اول نبود!
حالا باور مردمان به شومی جغد، هرچقدر خرافه اما،برای ما درست شده بود!
پدر شوهر خاله مرد!
ادم خوبی بود؟
نه. نشنیدم از بزرگی و خردش حرفی زده باشند!
اگر بد ازش نگقتند،
نمیگفتند،
خوب هم من نشنیدم...
انگار که از آغاز اصلا نبود!
تا ما به کدام غربت سینه به سینه خاک شویم ان شا الله...
و پشت ما چه بگویند، در حد یادآوری...