حقیقت گس.

انسان، حیوانی است احمق، در یک کلام.

 

از جمله، خانوم هلن.

ناهار، مجدد کباب تابه ای گذاشتم.

طعم ایران را میده

(آشغال) گوشت ارزان،

گوجه، 

و تمام!

 

میگه، این مارکوز ننه مرده باید سه شنبه بره عمل کنه، وگرنه دستش قدرت حرکتشو از دست میده.

گفتن کلی شکستگی ریز داره 

اگه اینه، خب چرا گچش نگرفتند؟؟؟

عمل دیگه چیه؟؟ این آثار شکستگی نداره بابا. دو روزه داره به خوبی و خوشی زندگی میکنه!  شکسته بود که حالا باد میکرد، بااااباش در میومد!

گمونم باید شک کنم به پزشکی اینها!!

خوبه برم باهاش بگم من بزرگترشم! بچه را گیر آورده اند شاید!!!

چطور یک زن نداره ها!! ای خاک به گورت مجردی😉😄

اقلا بچه داشت هم بس بود. حالا بره یالغوز بگه من خودمم و خودم؟؟ اگه مرد زیر عمل شونه، شهرداری چالش میکنه؟؟ کی نوحه سرایی کنه سرش؟ اشک! اشک لوبریکنت سرسره بهشته!! عین سیفون عقب اعمال، مییییشوره میبره! کی بالا سر قبرش مویه کنه؟؟

واقعاً چه اشتباه زیستیم ما!!

چه کنیم الان؟؟

 

اابته، فرزند واسه ماها خوبه فقط ها. فقرا. وگرنه میخوتدم که فرزند فلان آقا همین ماه پیش رو باباشو میکشه که بشینه سر جاش! مرتاض هندی از غیب خبر داده! خب چه بچه ای، چه کشکی، کاش باباش اونشب ریخته بود رو فرش!

والله

خب، با اجازتون یک روز زودتر از موعد آشپزخونه را شستم که این مارکوز ننه مرده عذاب نکشه حالا که دستش گردنش آویزونه، تو کثیفی زیست نکنه. خدایی ولی کل کثافت کاری آشپزخونه کار خودشون دو تا برزیلی هست. همچین که می رن و در میان روغن سوخته از سقف آشپزخونه می چکه و بوی گندش تمام فضا را پر کرده. 

یکم سرم گیج می ره. نمیدونم چرا. سیرم، چشمامم که تازه چک کردم، اندازه یک نوزاد هم که می خوابم، آب شنگولی هم که نمی خورم. چرا گیج می ره، نمی فهمم. گوشهامم میزون شدند البته یادم نره بگم. چون گوش ظاهرا ژیروسکوپ آدمها را تو خودش داره و اگه بد کار کنه تعادل بهم می خوره. کارخدا دیگه. 

چمه؟

این سوال را مرحوم بابام هم رو تخت بیمارستان زیاد از خودش می پرسید! در حالی که تصور می کرد کاملا سالم است و بیخودی نگهش داشته اند، اغلب ساعات، چون با دارو بهرحال حالش نرمال شده بود، مدام می پرسید پس یعنی چمون شد؟! چم!

 

رابرتسون، اون مردک دیلاق آمریکایی که پارسال اومد دانشگاه و کنفرانس داد،

هرچی مقاله سرچ می کنم سرش به این رابرتسون ختم می شه!

گفتم همیشه پیش گرمایش می شم قبل اینکه اتفاقی بیفته برام؟ اینم یک نمونه اش.

رابرتسون یک مربع درست کرده و طی تمام عمرش این مربع را به قسمتهای مختلف تقسیم کرده است. یک چارت در مهندسی. و حالا، من می خوام رو اون، چه شکری بخورم ؟!!

نمی دونم. دارم مطالعه می کنم. 

یعنی شما فکر کن این خاک بر سر، قاضی شهید، رفته کجا که پنجره های هتل هاش حفاظ نداشته، تونستند بندازندش پایین!

نگید خودکشی که باورش فقط از یک احمق بر میاد. طرف متوسل به انواااااااااااااع حیله هایی که قطعا کارگر بودند شد! از ابراز ارادتش تا لباس روحانیّتش تا تماسش به یارو که بگو قرض دادم و رشوه نبود تا کل مساله فرارش و تعویض لباسش اصلا هر حرکتش را  بگی تلاشی بود برای زنده موندن. اون هیکل را از دروازه نمی تونستی ببری تو این از پنجره ردّش کرده و خودش را کشته؟ به همین سادگی؟

حیف بود. خاک بر سر رومانی که نتونست بدرخشه. اینو باید حفظ می کردند و یکم از کارهایی که سر ملت آورد را سرش می آوردند تا تاریخ را به صداقت اعتراف کنه. مرگ اینها، عین از دست  دادن آثار باستانی، زیانهایی است که هیچ مدلی جبران نمی شه...

 

از صبح که پا می شیم همه اش تو فکر این بی صاحبیم که چی بخوریم.

مرغ پخته دارم، پلو مرغ یا الویه

گوشت هم گذاشتم که یخش باز بشه از زدیشب، کباب دیگی مجدد!

لوبیا هم هوس کرده بودم که خوراک لوبیا بخورم، اونم بخش باز شده است

کالباس بوقلمون هم دارم!

و نان و ماست هم!

حالا تا ببینم میلم به کجا بکشه.

صبح تا حالا سه مرتبه این دست مارکوز را بسته ام به گردنش. یادش نمیاد چطوری باید می بست. سه مدل تست کردیم تا بالاخره شد. طفلک. 

 

مو

خانومه عکس تبلیغاتی از تنش گذاشته، یکی اش اینه که پشمای کوسش از بیرون شورتش شروع شده است..داشتم فکر میکردم به خلقت خدا و سکس در خلقت. اینکه برای جذذذذاب شدن ماجرا، خدای متعال یک مشتی از با کیفیت ترین پشمها را آخر کار تپونده لا پای ابوالبشر و زیر بغلهاش...

جالب بوده؟ واقعا چیه فلسفه زیبا شناختی پشم بر فلان؟

البته شماها که رفتید لیزرش کردید که هیچ. شما کجا خلقت را میفهمید آخه. ولی به عکس مات این طرف فکر میکنم.

جالبه کار خدا؟؟

چرا؟؟

عه و پیفی ها نخونند.

 

مارکوز

آخی!  این ننه مرده، مارکوز، صبح با چرخش سقوط کرده، الان دستشو بستن به گردنش!

طفلک.

رفته قرص خریده که ظرفهاشو با ماشین بشوره دیگه،

یک گاری هم خریده که خریدهاشو بذاره توش، از دکون تا میاد خونه اذیت نشه...

هی میگم زن به یک دردی میخوره هاااااا!

الان این طفلک اگه زن داشت، نه نیاز به گاری داشت دیگه نه قرص نه ظرفشور.

حتی چرخ هم سوار نمیشد دیگه! 

پوفففففف

کسی زن اضافه نداره، یکی بده من؟ برا روزهای سخت میخوام، یک نفر!

 

خدایا منو بکش!

 

صبح، وقتی صبحانه اش را با سر و صدای کمتری نسبت به روزهای قبلی خورد و قبل از ساعت هشت از خونه زد بیرون، ته دلم به اینکه شغل داره حسودی ام شد...

کلا رو مود حسودی بودم!  عصر هم وقتی از پنجره اتاقم آقایی را میدیدم که تو ماشینش نشست، سوییچ را چرخوند، دور زد، رمپ را با احتیاط بالا اومد، توقف کرد و باز راه افتاد،

یادم اومد که روزگار نه چندان دوری...

من هم ماشین سوار بودم...

خدا میدونه اون راننده الان چندتا دنده هاش شکسته😄

 

یک مدته سعی میکنم کسی را نگاه نکنم. وقتی ملت حس ناخوبی از نگاه من میگیرند، خب نباید نگاه کنم. ساده است. بیشتر خودمو توی شیشه مغازه ها و ساختمانها نگاه میکنم و راستش، حس میکنم چرا مردم معذب میشن ازم!

لاغر

لباس نامتعارف

اخمو 

جدی و شاید عجول... 

 

باید چاق بشم، سفید بشم، که نشدنی است

باید شلوارک با کفش ورزشی بپوشم، که نشدنی است

باید اخم نکنم. سعی میکنم، بهتر شده خیلی، ولی، اخمو است ته قیافه ام

واسه آدمی که تنها راه میره، شل و شوخ راه رفتن هم بی معنی است...

 

 

این یارو را تو رومانی کشتند؟

همین؟؟

پس کی جواب اعمالشو بده حالا؟؟

واقعاً زر زده هرکی گفته دنیا دار مکافات است. کو؟؟

عه

 

یارو فقط هفت هشت سال از من بزرگتر بود،

چطوری اونهمه حکم بگیر و ببند و ضرب و جرح داد؟! 

کی،  از چندسالگی کار کردن را شروع کرد که پارسالها باز نشسته شد اصلا؟

چقدر پول در اختیارش بود لحظه مرگ؟

دقت کردید، چقدر بحث مال مسخره است؟ بدست میاد، مقدار مقرر، فقط روشش دست تو است! 

و عین کارت صدآفرین، به لعنت یزید هم نمی ارزه یک جاهایی!

میذارند و میگذرند و حسرتشو با خودشون میکشند...

 

 

 

استاد کشون

...

بخشی از نامه من به استادم

😁


I have to say that my main problem was not the money. I need to work with somebody who willing for academic discussion. The one who accepts his mistakes if he did any. Somebody who can convince me about my mistakes. The one who does not confuse the main target of my being here, etc.
I regret to say that although I am going to have financial problems in the future and I will not be able to finish my studies because of that, working with you does not give me what I am looking for. Regardless of what I said above, you have already changed the topic, putting more general and vague statements in that. I am sure nobody can do that in two decades! Furthermore, it is not in the line of up to date research topics and is far away from the problems in the job market so, I prefer not to continue on that.

 

:D

 

روستایی گاو در آخر ببست

شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی شد در آخر سوی گاو

گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو

دست می‌مالید بر اعضای شیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر

گفت شیر از روشنی افزون شدی

زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی

این چنین گستاخ زان می‌خاردم

کو درین شب گاو می‌پنداردم

حق همی‌گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

که لو انزلنا کتابا للجبل

لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل

از من ار کوه احد واقف بدی

پاره گشتی و دلش پر خون شدی

از پدر وز مادر این بشنیده‌ای

لاجرم غافل درین پیچیده‌ای

گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی

بی نشان از لطف چون هاتف شوی

بشنو این قصه پی تهدید را

تا بدانی آفت تقلید را

استااااااد

چه عجیبه، در اتاق استاد اسبقم مدتهاست تا ته بازه.

ازین عادتها نداشت

یعنی ممکنه انداخته باشنش بیییییییرون؟؟؟

چرا التماس نکرد؟!

حتی نمیخوام سمت اتاقش برم، که ببینم چیه ماجرا.

---------

فهمیدم

داره از یک طفل معصومی امتحان میگیره.

خووووب داغ امتحان گرفتن را گذاشتم به دلش 😄

 

یادش بخیر، یکدفعه دکتر پیمان اومد خونه ام، اون سالهای دور.

یادم نیست شام چی درست کردم، ولی یادمه یک شله هم داشت اون شام.

نظرشو که پرسیدم راجع به شله، گفت یک چیزی است شبیه استفراغ😄

حالا دیشب سوپ جو گذاشتم واسه امروز. ظهر که رفتم دیدم جوها اساسی اب سوپ را به خودش کشیده و سبزی هم که کلا یادم رفته بود بزنم، یک چیزی شده بود شبیه استفراغ😄

درستش کردم ولی. جاتون تهی.

این دختر دماغوهه باز اومد.

والله سگ دختر ایرانی شرف داره به اینها،

البته اگه دختر ایرانی رفتار درمانی بشه دو سه نسل!

 

خاک تو سسسسر این ژولی گاو!

فرهنگ نداره احمق 

از صصصصبح فقط عطسه میکنه، در گاله اش را هم نمیگیره بچه کونی. 

 

یک حال بدی ام، حس میکنم دلم نمیخواد هیچ آدمی اطرافم باشه. فیزیکی را میگما. یعنی اگه زن و زیدی بود، یحتمل الان درگیر متارکه بودم. بدم میاد!

 

دستام بوی شیرین میده،  اعصابم خراب شده.

مال این ضدعفونی کننده هایی است که هیچ مدلی هم پاک نمیشن از دست لامصب ها!

شستم، ادکلن زدم، یارو را عوض کردم...

نشد

بوی شیرین افتضاح...

 

له کنم

استاد جدیدمو، بزنم له کنم،

یا خاکساری و افتادگی پیشه کنم؟

😉😄

کلی پول از اتحادیه اروپا گرفتن، طرح تحقیقاتی انجام بدن.

کل مناطق مسکونی را ول کرده، رفته همه پولشو تو زمینهای کشاورزی هزینه کرده!! 

چیو اندازه گرفته؟ باروری زمین را؟ مناسب ترین محصول برای اون منطقه را؟ آفتهای بومی را؟ 

نه.

خطر نشست کردن پی ساختمانها، روی همچون خاکی را!

 

لهش کنم؟ 

 

صبر میکنم.

 

تصمیم گرفتم حضورمو کم کتم در تلگرام و واتس اپ.

داااایم نباشم

کسی دلواپس که نمیشه، ولی در جریان باشید فقط. چندساعت ممکنه غایب باشم طی روز.

باید تمرکز کنم رو کارم

زوری

عجججب کبابی خوردم ظهر. واقعا که به به.

بذارمش به حساب جشن طلاق استاد احمقم!

والله.

مرتیکه خر اقلا یکسال منو عقب انداخت...

ترم سه تمام شد، تاااازه دارم کلنگ یک موضوع تازه را میزنم😞

 

 

طاهره

پاشم برم گوشی موبایلمو درست کرده بگیرم،

یک جعبه بیسکویت هم بخرم،

بیام ببینم چی میگه این آباجیمون.

هیچ دوست ندارم این موضوع را منتهی، گزینه دیگه ای که بهتر باشه هم ندارم الان. البته خب امیدم زیاده به بعد...

 

امروز صبح طاهره را دیدم. یک ماسک گذاشته بود رو اون کله گنده اش و داشت میدوید. پارسالها که بلاکش کردم و دیگه امارشو نگرفتم تا الان، گمونم نه ماهی شد. نمیدونم.

سلام علیک کردیم و تامام!

کسی از چشمم بیفته، اشرفی هم باشه افتاده دیگه...مهم نیست زیاد.

 

 

ناهار ایرانی

بعد از خیلی وقت، یک ناهار ایرانی خوششششمزه خوردم امروز.

کباب تابه ای.

جاتون تهی واقعا. خوشمزه شد.

انسان، حیوانی است گوشتخوار!

دو تا تخم

دقت کردید، آدم دو تا تخم که داشته باشه، چقدر زندگی اش آرومتره؟

چقدر دلواپسی اش کمتره؟

چقدر اعتماد به نفس و پشتوانه حس میکنه برا خودش؟

سعی کنید تو یخچال منزلتون همیشه دوتا چیز موجود باشه، 

یکی تخم،

یکی ماست!

شام ندارم،

ولی تخم که دارم،

خاطرم مجموع است. 

 

 

آینده خیلی دور

خب، فردا ساعت نه و نیم صبح، قرار جلسه داریم راجع به تیم جدید و موضوع جدید.

کریستیانا، خانوم چاقه که رو توپ میشینه، قراره بشه زعیم من! البته خودش زیر پروفسور...  است که کل بخش را کرده شرکت خصوصی خودش و همه به تخمش اند.

از فیلد کاریشون خوشم نمیاد، منتهی، پروژه واقعی است و ممکنه در آینده یکم پول بهم بدن. 

خیلی آینده دور.

آینده خیلی دور.

گزینه دیگری نیست. این دانشگاه عملا رو این پروژه زوم کرده.

استاد اسبقم با کریستیانا خیلی دوست بود. می ایستاد لا در اتاقش و مدتها لاس میزد.

 

 

قبول

خانوم مون ایمیل زده که قبول شدی.

خب، خدا را شکر. منتهی،

وقتی هیچچچچچی نمیفهمم، کارم راه نمیفته، مدرکو بکنم کجام؟!

 

رییس بخش را دیدم، گفت با رییس دانشکده و فلان استاد داریم برات آش میپزیم. اطمینان داد همین چند روزه موضوع و تیم جدید را معرفی کنند بهم.

خوشم میاد پیگیر کارند...

ایت بوزینه را من حذف کنم از مسیرم، بلکه به علم بپردازم بجا کل کل کردن.

رفتم گوشی را دادم باطری بندازند. از پنجاه یورو رسید به چهل و نهایتا سی یورو قرار شد عوض کنه. چهارجا بردم تا این شد. دیگه حالا فوقش ده یورو گرون داده باشه. عیب نداره 

 

 

ژولی

ژولی، با شدت و تواتر، ماغشو میکشه وعطسه میزنه.

یک ساله این مریضه! خب خاک تو سسسسرت لباس درست بپوش وقتی کپه مرگتو میذاری. همه اش لخت! 

لابد.

بابا، لباس گشاد عیب نداره.  اینقدر که دست و بال آقاتون به امکانات برسه، کافیه

 ...

لازم نیست خودتونو سرما بدید. 

لونه

خب، برگشتم به لونه ام عملا.

یک کلیپ از یوتیوب گذاشتم، DECISION TREE  را دو سه روزه می خوام یاد بگیرم و نمیشه. مرجع خوبی پیدا نکردم. تا داشت پخش می شد خوابم گرفت. قششششششنگ پتو کشیدم و خفتم. زیر نور چراغ! گاهی دوست دارم با چراغ روشن بخوابم. 

نمیدونم چقدر خوابیدم که هی گوشی ام زر و زر کرد. نهایت بلند شدم، می بینم حسین آقا نوشته فلانکی می گه رفتی خارج پاشو برو دیسکو یکی دو تا ... بکن این کیک پختن هاتو بذار برای ایران.

آخه دیشب کیک درست کردم و بازم پفش خوابید و عکسشو تلگرام گذاشتم سوال کردم چرا می خوابه این.

همکارمون نمک ریخته بود. گفته بود تزریق کن توش یا نمی دونم میخش کن. از اصطلاحات کاری خودمونه. مهم نیست بهرحال.

دیگه ظهر بود. پاشدم ببینم چی بخورم. مارکوز یک ماهی بزرگ تقریبا خریده بود و خرد کرده بود خوابونده بود تو آب! شاید یخی بود ماهی اش. من برنج از  دیروز و مرغ از پریشب ها داشتم تصمیم گرفتم به همشون کنم و پلو مرغ بخورم ناهار. تا درست می کردم اونم اومد. یک عااااااالمه ادویه ریخت روی ماهی (البته آبشو خالی کرد) بعد هم گذاشتش تووی فر. 

بهش کیک دادم. به رناتو هم دیشب دادم. خودم هنوز نخورده ام ببینم چه طعمی می ده اصلا! ولی بهرحال ببینند همچین مالی هم نیست، دلشون نخواد.

رناتو امروز امتحان داشت. فکر کنم نرفت سر جلسه. دیشب بهش گفتم دانشگاه شلوغ بود. گفت آره امتحانات شروع شده. منم فکر کنم فردا یکی دارم! این فکر کنمش جالب بود.

خودم دیروز به استاد آخرین درسم ایمیل زدم که یک تاریخ مشخص کن امتحان بدم. جواب نداده است. یک جایی رئیس است و سرش شلوغه. دو سه ساعت باید بخاطر من بیاد بشینه اتاقش.

راستش کافیه. در حد بیست نیستم ولی در عالی تر سطح این درسم. دیگه بیخودی داره وقتمو می گیره. باید تمامش کنم. اونقدر بحث پهنی هست که اصلا نمی دونم اگه یکسال دیگه هم بمونم و سه تا کتاب دیگه هم بخونم بازم به کنهش رسیدم یا نه. واسه همینم، تمامش می خوام بکنم. بهش گفتم هفته بعد تاریخ تعیین کنه. حالا لابد می بینه خبر می ده. یک ترم است دنبالشم که اعلام کنه ساعت امتحان را. نکرده هنوز.

کلیپ خوبی روی مبحث درخت تصمیم گیری پیدا کردم و فهمیدم چه می کنه منتهی، الان باید برگردم مثال کتاب را حل کنم ببینم منم می رسم به عددهای اون یا نه. دیروز یک مثال را از دو روش حل کردم، هر دو درستند اما دو تا احتمال متفاوت برای یک ماجرا حساب می کنند :)) از معجزات من است دیگه.

 

خیس

رفتم برم مدرسه 

اینقدر بارون زد، کاپشنم بارونی بوذ هی آبها روش سر خوردند رفتند دقیقا رو خط شورت، جذب شلوارم شدند! اولین بار بود که با یک دودول به طرفین خیس کرده بودم خودمو!

خشتک خشک،

اینور اونور 

خیس خیس!

برگشتم از وسط راه...

ماست گذاشته بودم ترش بشه اش دوغ درست کنم. یک هفته هی سر زدم و هم زدم که کپک نزنه و الخ

امروز گذاشتمش تو یخچال دیگه.

شبی، یک کیک گذاشتم که خععععلی کلفت و ابرومند شد، هرچند بازم فرونشست! 

بعدش ماست درست کر دم. یکم برا مایه نگه داشتم و تتمه اش را ماست و خیار کردم و جاتون تهی.

بعد هی میگفتم خدایا این ماست چقدر شل است!

وقتی میخواستم ماست را مایه کنم، تازه فهمیدم که دوغ محترم را بجا ماست خورده ام و فقط دو قاشقش مونده که دارم بعنوان مایه میزنم به شیر اونم!!

دیگه رفتم ظرف درستشو پیدا کردم ولی خب، آش دوغ عقب افتاد.

خیییییلی کلفت شد کیکم! اینقدری که وسطش نپخته حتی! باز کیک خیس شد!!

 

عابد نو حج

چیست در زمزمه مبهم آب؟

...

یک کلیپ رقص باباکرم را برای یک عده فرستادم.

عمه خانوم، حج عممممه، دست زد براش،

فلان رفیق عرق خورمون نوشت جوووووووون!

ادم حسابیه ها. فکر نکنید شیخ ها راست میگن و هرکی عرق بخوره فلانه. نه. این پدرسوخته ها اینجا هم دروغ بافتند.

خلاصه.

یاد این شعر افتادم،  که چی توشه که از عابد نو حج، تا کافر مطلق، همه میپسندنش؟

یدالله مگه همراه جماعت نیست؟ وقتی این جمع متضاد میپسندند همه، خدا هم پسندیده قاعدتا،  شیخ چی زر میزنه پس؟؟ فیلتر و سانسور و بگیر و ببند رو چه منطقی است؟؟؟