گدا

عجیبه که اینجا، جلوی هر فروشگاه زنجیره ای، یک متکدی نشسته است...

بعد عجیب تر اینه که تو خروجی هر کدوم از این فروشگاهها یک سبد بزرگ، دو برابر یک بشکه هست که ملت چیزهایی را به سلیقه خودشون می خرند و بجای اینکه ببرند خونه می اندازند توی اون سبد، و ظاهرا برای کمک به فقرا استفاده می شه. نمی دونم مثل صندوقهای صدقات ما کسی پشتش هست که مواظبشون هست و جمع می کنه می فرسته فقرای لبنان تامین بشن، یا مثلا این گدای بیرون در می تونه بیاد یک چیزی از توش برداره ببره بخوره. گداها اغلب طلب سکه می کنند. به نظر میاد مشکل گرسنگی ندارند. و تعجب من از اینه که تو مملکتی که به بیکار و گدا و از کار افتاده و پناهجو، هم حقوق می ده هم خونه جهت اسکان، چرا نمیان اینها را جمع کنند. من مهندس بودم تو نظام مهندسی(!) مدتها کشیک می دادند که مطمئن بشم ساکن همون شهر هستم، یا نه! می خواستند اگه ساکن نیستم پرونده ام را منتقل کنند به هرجا ساکنم که یکم بیشتر گیر خودشون بیاد!

عجیبیم واقعا. مهندسی را هم به گه کشیدند، همچنان که رجل سیاسی بودن را، مومن بودن را، روحانی بودن را، معلم بودن را، تاجر بودن را، کاسب بودن را، شاعر بودن را، سلبریتی بودن را، دیپلمه بودن را حتی! کو سواد؟ فقط تبختریم و باد، می نازیم به عقبه ای که خودمون درحال خراب کردنش هستیم از زبان بگیر تا کرامت های انسانی تا آثار باستانی تا همه چیز

وایسا دنیا، من می خوام پیاده شم به قول اون بابا...

 

جناب ... ملقب به طوفان، شغل آخونده، از مشهد، خواهرخوانده گرامی، شما زنده ای احیانا؟ بعید می دونم اینجا گذر کنی ولی اگه هستی، اعلام حیات بفرما.

بی بازگشت

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس تحسّر که از این حاصل اوقات برد!

 

رفتیم خرید.

هوا گرم است. خیلی بی سابقه نسبتا، به 32 درجه می رسه دما. گرچه همه جا سایه است و باد هم میاد و به نظر یک ایرانی، هوا کاملا مطبوع است! منتهی، برای اینها انگار زیادی گرم است. وضعیت زرد اعلام کرده اند و تند و تند پیامک می دن که آب  زیاد بخورید و نمی دونم از خونه بیرون نرید و الخ...

آبجی، تمام مسیر برگشت ساکت بود. هرچه هم سعی کردم مودش را عوض کنم، نشد. اونجا، این شعری که بالا نوشتن اومد تو ذهنم! ما، مگه چقدر دیگه ممکنه که با هم باشیم؟! و شما. فکر می کنید آدمهایی که اطرافتون هستند، تا ابد، هستند؟! هیچی عوض نمی شه؟ همه همیشه در دسترس اند؟ 

نه.

ما مالک هیچی نیستیم جز شادمانی ای که ممکنه برای خودمون خلق کنیم و تو خاطرمون بمونه. همه رفتنی اند. همه کس و همه چیز ...

 

گرفتار

ظرفهای ناهار را می شورم

همینکه تمام می شه، یوااااااااش، به خواهرم میگم، شاااااااااام چی می دی بخوریم؟!

:))

خنده اش می گیره

می گمش، گرفتاری شده ای هاااااااااااا

می خنده...

طفلک.

 

نشت قوری

شما دوست داشتید ذیل یک پدر مادر پولدار یا معروف یا گردن کفلت دنیا میومدید،

یا یک عاشق پیشه یک لا قبا،

ولی عااااااااشق ها!

 

فکر که نمی کنید که، از دم اولی را انتخاب می کنید!

داستان زندگی شهریار از جلو چشمم گذشت، نوشته که بالاخره در چهل و اندی سالگی که می بینه زیدش شوهر که کرد هیچ، تند و تند هم داره می زاد، می ره زن می گیره و سه تا بچه درست می کنه و الخ.

یک لحظه،

فکر کردم که فرزندان خونی شهریار،

به پدر می نازند؟

بعید است!

شما وقتی بدونی بابات، اصلا ننهه را نمی خواست،

دلش جایی دیگه بود،

طبعا تو رو هم سر نشتی قوری پس انداخته است.

ذوقی از داشتن تو

از تولد تو

از ایجاد تو نداشته است.

یک تولید و نشو و نمای حیوانی از این دنیا به تو رسیده که خب،

فکر می کنم بیشتر حس سرشکستگی و کمبود به آدم بده تا حس خوب فرزند شهریااااااااااار بودن!

نمی دونم.

ژن برتر!

نه. من باور ندارم به این امر.

سوای از این ماجرا، وقتی ننه یا بابای کسی خیییییییییییلی درخشان باشه، اون بچه هیچوقت نمی تونه تلالو کنه. کما اینکه نه بچه هایده درخشید نه بچه مهستی یا گوگوش یا شهریار یا باقی اصحابی که در تاریخ ما به نیکی جاودان شده اند. هیچکس. حالا زارتی نرید سراغ حافظ ناظری و نمی دونم شجریان. گاهی اصالت هم به وراثت می رسه. گاهی پشتکار، گاهی تعلیم. بی شک اینها هم پدرجدشون در اومده و اگه فرزند این ستاره ها نبودند خیلی بیشتر می درخشیدند به نسبت زحمتی که کشیدند، تا الان! نه؟

بگید نه 

کارما

میگه برقمون رفته، از گرما کلافه ایم...

من یادم می افته موتور کولر منو همسایه هام  دزدیدند...

الان، لابد برق اونها هم می ره

لابد اونها هم گرمشون می شه و تو اون خونه های شلوغ، حتی نمی تونند لخت بشن جلو هم...

الان، یک موتور که سهل است، اگه پنجاه تا موتور کولر هم رو پشت بومش باشه، به مفت ارزش نداره...

راستش، دلم خنک شد یک لحظه!

از تصور کلافه بودن اون بی شرفی که موتور کولر منو دزدید، از این که تو همونی گیر کرد که منو گیر انداخت از اینکه انشاالله صد بار موتور کولرش تو نوسان برق سوخته باشه، از اینکه پر پر بزنه از گرما و حتی یادش نیاد که یک نفر را، تو گرما، بی وسیله کرد! 

فهم

باب مارلی می گه،

افراد کمی باران را می فهمند

بقیه فقط خیس می شوند...

فرار گرازها

از جذذذذذذاب ترین ویدئوها و کلیپ هایی که دیده ام، صحنه های فرار نیروهای سرکوب از جلوی سیل جمعیت است. زمانی که به هم می چسبند که قوی باشند. حین فرار وسایلشون می افته و کلا می فهمند که حریف نیستند. اون وقتی که می رن و از دور، به سلاحشون تکیه می کنند. اون وقت که از ترس، شلیک مستقیم می کنند. فرق نمی کنه کدوم کشور باشه، کجا باشه، سر چی باشه. بحث اینه که حرف اول، حرف مردم است! بحث اینه که جای آمر و مامور باید درست باشه. کسی که لباس (نظامی انتظامی پلیس آتشنشانی و سایر یونیفرمها) را تن می کنه، بااااااااااااید بدونه که خدمه است! آمر نیست! مامور است و ولی نعمتش اول از همه، مردم اند. در این بین آخوندها فرق دارند. اونها لباسشون چیزی دیگه را می گه و طبعا این حرکاتی که ازشون سر می زنه هم ازشون انتظار می ره ولی واقعا از ارتش، از نیروی انتظامی حتی از پلیس راهنمایی انتظار می ره یادش باشه که مردم، ولی نعمتش هستند. اگه هم به کسی امر و نهی می کنه برای حفظ امنیت باقی "مردم" هست. اصالت با مردم هست! تکرار کنید! مررررررررررردم!

کمبود در خلقت

سر صبح است،

هوا خنک است. پنجره ها باز و صدای پرنده ها به گوش می رسه.

هال، هنوز تاریک است.

نصف لیوان شیر گرم کرده ام. یادم میفته به لیلا، می گفت شما فقط همین یک سایز لیوان را دارید خونه تون...

یک نون تست را چند تکه کرده ام، دو سه تا تکه اش با پنیر، یک نصفه گردو هم سر راه برداشتم، یکی دو تکه اش کره مالیدم و مربا سوارش کردم.

یک بشقاب دلچسب شده است...

می شینم رو مبل، کنار پنجره، یکی دیگه از گلها باز شده. من عینک ندارم و تار می بینمش منتهی، می تونمن حس کنم چه گل قشنگی شدهاست. از خانواده گل میمون است. صورت یک آدم، یا یک میمون را می شه تو مغز گل دید. چشم و دماغ  داره به وضوح. زیر صورتش یک بالش شکاف دار داره که شبها که بسته می شه این صورت سرشو می ذاره لای اون شکاف و گلبرگها جمع می شه به روش! به نظر میاد گل متمولی باشه با اون بالش!

فکر می کنم که انگار یک خلائی در آفرینش هست! گلدونها همه گل داده اند و هفت هشت کوزه گل منطقه ممنوعه منو پر کرده است. من چون می زنم بهشون و مراعاتشونو نمی کنم، اون بیخ پنجره تردد نمی کنم زیاد. فقط پارچ دوغ را گذاشته ام که اونم آفتاب بخوره و ترش بشه. گاهی می رم همش می زنم. نه بیشتر.

داشتم فکر می کردم تو این باغ کوچک، یک چیزی کم است! پرنده های آواز خوانی متناسب با سایز این شاخه ها و گلها! یک چیزی سایز مگس، یا پشه، یا زنبور های کوچک، منتهی با صدای بلبل و قناری مثلا! 

آیا خدا فراموش کرده است؟!

خدای تبهکار...

 

 

رفتیم خرید

خیییییییلی راه رفتیم. موقع برگشت به خواهرم گفتم که دیگه منو اینهمه پیاده راه نبره!

والله. اسب مسابقه که نیستیم که! هشت کیلومتر راه رفته ایم! تازه تو برگشت یک مشتی هم آشغال خوراکی خریده بودیم حمل می کردیم! عموی من روزی سه مرتبه آبادی را دور می زد! بابام تمام کوهها و چشمه های اطراف آبادی را هر روز قدم می زد. که چیه، چربی خونش تنظیم بشه، نمی دونم قلبش فلان بشه، سرش بهمان بشه. تهش هم عمو به سکته قلبی رفت هم بابام! این حرکات عین اسب عصاری معنی نداره. راه رفتن هم باید تا حد لذت بردن باشه، نه یک قدم بیش!

کوکوی سیب زمینی درست کردم. بدک نبود. جاتون تهی. 

خسسسسته ام. دستم یکم درد می کنه از جای واکسن. این دو روز هیچ کارم پیش نرفت.

خیابون پر بود از پلیس. گویا بخاطر عید قربان، مناطق مسلمان خیز را مفصل با پلیس پر می کنند که کسی گه خوری نکنه! لابد سابقه داشته دیگه. چه می دونم. مردم به زندگی عادی مشغول بودند ولی. یک خانومه اومده بود بیرون داشت از در و تابلو رستوران عکس می گرفت! گفتم بابا وا بده! دیگه حالا یک پرس باقالی پلو باماهیچه هم که خورده باشی، اییییییییییییینهمه خاطره بازی و خاطره سازی نداره که!

داشتم راه می رفتم بیشتر به این نتیجه رسیدم که خداوند متعال کارگاه ساخت بشر را داده دست یک عده ای و خودش گاهی سرکشی فقط می کرده. بالا سر کار نبوده. میبینی کارگرها تو خمیر و گل یکی، هیییییییییچ رنگ دانه نریخته اند، سفییییییییید شده انگار اونورش پیداست کم کم، بعد دیدن هی وای خداداره میاد بازرسی وممکنه بفهمه که رنگدانه مصرف نشده یا کم شده، اینه دقت نکرده اند، لذا تمام آنچه مانده را با بیل، ریخته اند تو خمیر یکی دیگه اونقدر که سیاه شده است! یک بابایی سوار بر دوچرخه ازمون زد جلو. لباسش بالا رفته بود و یک کون به سیاهی زغال، ژله مانند، تکون تکون می خورد . می می گیم لمبور بر می داشت! این فرضیه از اونجا به ذهن من متبادر شد که بابا، آخه یک خط تولید خوب که اینجوری رنگ دانه های پوست را با بی عدالتی توزیع نمی کنه که!

می کنه؟

کون سیاه! اصلا نمی دونم حسی می ده به آدم یا نه. 

نه گمونم.

سوراخ دعای گم شده

یک کلیپی دیدم، راست یا دروغ، نمی دونم رئیس بیمه فلان را سر صبح لخت تو خیابون نشون می داد که شومبولشو با دستش گرفته بود و اومد رفت تو یک دکون کنار اداره اش.  شرح ماجرا این بود که داشته سکس می کرده مردم گرفتنش. یکی می گفت شوهر زنه تونسته شکارش کنه. مهم نیست حالا. من می خوام بگم این، نه خنده داره نه شادمانی!

به سادگی، الان یک زن را سنگسار می کنند! سالها زندان می کنند. حکم شرع (!) بهش جاری می کنند که احکام واجب ترش رو زمین مونده است! چرا باید از کشته شدن یک نفر ذوق کرد؟

چرا به فکرمون نمی رسه که این، اگه تو رابطه ازدواجی اش ارضا شده بود (جسمی و حسی) نیاز به این کار نداشت. چرا مقصر اصلی را کسی نمی بینه؟!

می گه طلاق می گرفت.

مردک! مگه طلاق به این راحتی انجام می شه؟ دو نفر عاقل بالغ تمام سنگشونو وا بکنند و تصمیم به جدا شدن داشته باشند باید ساعتها و مدتها برن و بیان تا بلکه انجام بشه! درگیر نبوده ای زر می زنی! تازه این برای وقتی بود هر دو راضی باشند و بخوان. اگه یک نری تصمیم بگیره طلاق نده چی؟ چکار کنه؟ زندگی مگه زاپاس  داره؟! پرسیده بود تشنگی بدتر است یا گشنگی، گفته بود تاحالا تنگت نذاشته بفهمی اون از همه اش بد تر است! شما هم عزیزم تا حالا تنگت نذاشته، شادمان باش. اما مردم را قضاوت نفرما. کی قراره دست برداریم از این فاضل بودن و خویش حق پنداریمون؟!

سعدی داستان داره، می گه یک سیاه زنگی ای یک زن بلوری را زیر گرفته بود و می کرد، رفتم و خلوتشون را به هم زدم و ترسوندمش که ول کنه. طرف گرخید. زنه آویزون من شد که مردک به تو چه! من ماهها در حسرت این بودم! (لطفا اصل داستان را به قلم سعدی اگه کسی داره بفرسته برای من)

حرف سعدی اینه که سرت به کار خودت باشه! به تو چه آخه!

ختم مقال.

این کارها کارما داره. عین همه کارها. نکنید آنچه را دوست ندارید باهاتون بکنند!

من درباره اینکه ساعت کار اداری اون گاومیش نباید این کار را میکرد یا سایر نباید ها حرفی ندارم. ولی از شلاق خوردنش بخاطر سکس(!) و نه بخاطر در رفتن از زیر کار، و از سنگسار شدن شریکش به جرم یک نیاز، گله مندم!

--------------

فرموده اند که:

خودتو بذار جای شوهر اون زن
خودتو بذار جای زن اون مرد
از طرف اونها هن به موضوع نگاه کن
و شاید این بلایی که سرش اومده کارمای خیانتشون باشه

 

بله. شاید. اما بجای زن یا شوهر اون طرف هم که باشی کشتار، راهکار نیست! بابا آدمیم! خب من شوهر اگه ببینم زنم رفته با کسی دیگه نباید که بکشمش که! باید آزادش کنم بره هر مدلی و با هرکی دوست داره زندگی اش را ادامه بده! حتی به نظرم حق و حقوقشو هم تو  زندگی ای که داشته باید بهش داد! والله به اسارت گرفتن مردم، آدم را تبدیل می کنه به زندان بان! حداقل با خودمون این کار را نکنیم!

 

کمک های اولیه

با یکی از دوستان صحبت می کردم، از خطه جنوب.

احوالشو پرسیدم و الخ

از خاطره استنشاق گاز اشک آور در آبان 98 تعریف می کرد. اینکه تو مسیر دانشگاه بوده و گاز استنشاق می کنه و می دویده و نفس نمی رسونده تا یک هموطنی در حجره باز می کنه و از دویدن خلاصش می کنه. 

اینکه صورتشو با دستمال مرطوب تمیز کرده اند و بهش آب داده اند تا بخوره در حالی که نمی دونسته اند آب، درمان این درد هست یا نه!

اینکه یک عده لجّاره چطور به خودشون اجازه می دن به روی هموطن، اشک آور شلیک کنند، بحثی است که راستش هنوز نفهمیده ام سر و سرّش چیه. چرا ارتش خاموش است، چیزی است که نفهمیده ام. خیانت ارتش در اوایل انقلاب مسیر را هموار کرد به این روز و از خائن نباید انتظار خدمت داشت منتهی، گفتم شاید به جبران خطا، کاری بکنند...

خواستم بگم اقلا بین همه کس شعرها یکمی هم راجع به همین کمکهای اولیه سرچ کنید. شنیده بودم دود سیگار اثر گاز را خنثی می کنه. بخونید، چه بسا که اینبار شما از کنار جمعی رد می شدید و دامن خیستون، خیس تر شد یکم!

(تهییجتون نکنم. من خودم از ترسم قاره به قاره فرار کرده ام! گفته باشم)

کمکهای اولیه را یکم یاد بگیرید. به کار میاد یحتمل...

غذا

هرگز نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری.

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آنکه از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی.

از اینستاگرام دزدیدم اینو.

خوندن متن خوب، شعر خوب، داستان خوب، خبر خوب، پیامک خوب... غذای روح بشر است. 

وبلاگ خوب یادم رفت! بعضی وبلاگها کبابی اند لامصّب ها! تازه سر صبح هم آش آبادان سرو می کنند!

(من این حدیث نوشتم چنان که غیر نداند

تو هم حدیث مفصل، چنان بخوان که تو دانی!)

 

عضله سر شونه ام گرفته است.

به آبجی می گم بریم تا بادش خالی نشده  درد داره، یک شکایت تنظیم کنیم!

این یکسال گذشته دولت انگلیس گویا طبق یکسری فرمولهایی، به کسبه پول داده است. هشتاد درصد درآمدی که خودشون اظهار کرده بوده اند و حسب اون مالیات داده بوده اند. در این بین، یک عدد نجومی هم اختلاس فردی صورت گرفته است. یعنی مردم از دولت دزیده اند! خیلی عدد بزرگ بود. می گفت طرف رفته ادعا کرده که مثلا خونه اش با شش نفر دیگه سبزی تولید می کرده، مثلا! برای تمام اینها تونسته پول بگیره. خیلی بالا بود عدد. وحشتناک بود.

نظرمن این بود که این هندی و ایرانی و پاکستانی و خلاصه غربتی ها را باید بریزند بیرون. منتهی یک بنده خدایی که اینجا زیست می کنه می گفت نیروی کار کم شده است. می گفت از کادر درمان که به شدّت دنبالش هستند تا کارگری که سطل زباله را هل بده تا ماشین خالی اش کنه، کم دارند. می گفت سطلهای بازیافت را دیگه سه هفته یکبار خالی می کنند، چون پرسنل ندارند!

من مونده ام تو اینهمه فرصت شغلی، چرا چیزی گیر من نمیاد!! هیچی! مطلقا هیچ!

عید خون؟

عید شده است؟

گوسفند زنده چند تومن است الان؟

شش میلیون؟

من پراید خریدم این قیمت!

اون زمان گوسفندی که خریدم کشتم، حدود ششصد هزار تومن شد.

عید گرفته اید؟

نوشته بود خسته که می شی، چای که دم می کنی، بوی خون نمی ده اخوی؟!

خطاب به باغ داری نوشته بود که حق آبه یک جای دیگری را دزدیده و به قیمت نابود کردن اون، به آلاف و اولوفی رسیده!

خودش که نکرده. طرح از بالا بوده. از مملکت داری بصورت سعی و خطا!

از غافل شدن از آنچه باید بکنند. از چسبیدن به قدرت. از عوض شدن جای خادم و مخدوم. از جابجا شدن جای ملّت با امّت. از سرقت. از حراج. از فساد...

اندرز سعدی

به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است...

برداشت شخصی

خب، با اجازه رفقا، دز دوم فایزر را زدم.

دیگه بهشت بر من حرام شد چون خلاف امر جضرت آقا شد، هرچند به ناچار بود!

شنیدم امروز تو متروی تهران هم ایشون را رنجونده اند گویا. فقط صدای یک مشت خانوم میومد! بیخود نیست با طالبان قرابت پیدا کرده ایم ها. واسه اینه که همین صداهای بانوان جوان برگرده به پستو که اینجور یاغی گری نکنه. خداوکیلی ولی اگه کردنتون تو پستو، دییییییییگه سر در نمیارید از پشت برقع و حجاب و باقی قیود چون اونقدر که من می دونم، زن شهروند درجه دوم است حسب برداشت شخصی ام از کتاب آسمانی مسلمانان. 

بگذریم.

مرده شور، این سهیلا را نبره! تلگرام و واتس آپ من که پرید، اینستاگرام هم فکرکنم منو بلاک کرده بود، یا خودش نداشت، خلاصه گم شد تحفه.

خوابم میاد. شاید واکسن داره بهم اثر میکنه و در شرف مردنم! عزززززت زیاده زیاد.

 

یادمان سهیلا

یک چیزی پیش آمد، یادم افتاد به سهیلا.

یادش بخیر...

اونم بد کوفت قهرویی بود! بی خبرم ازش خیلی وقته.

دختربچّه

همسایه، با دختر بچه اش داشت می رفت،

چققققققققققدر دلم می خواست منم یک دختر بچه داشتم، (از مامانی که عاشقشم!)

فکر می کنم دستشو ول نمی کردم!

دستشو می گرفتم که بی خیال از اینکه ممکنه زمین بخوره، اون کلّه سرگردانش را به هر سمتی می خواد بچرخونه و از هرچی تو اطرافش می بینه فیلم بگیره تو اون مغز کوچیکش!

چقققققققققدر دختر بچه ها را دوست دارم من! لاغر، ظریف، کنجکاو، زیبا!

شاید برم پرستار بچّه  بشم! فقط دختر بچه های سه ساله! نیم زبونی ها! با اون چشمای بررررررررراق و ذهن هایی که هنوز کپک نزده اند!

چی یادشون بدم؟

رقص!

آواز!

شعر!

خنده بی محابا

سوال بی محابا، احمقانه، ساده!

دلم، کودکی را خواست!

روال زیست شما

ذیل پست اسراف و ذیل پست عشقی، افاضه فرمودیم. مطالعه بفرمایید.

یحتمل فردا به جهت پاره ای مشاغل، کمتر خدمت باشیم! شیفتگان دلواپس نشن.

دیدم آرایش وبلاگ خوانها عوض شده است. هفت و هشت شب بیشتر شده اند و ده و یازده صبح افول کرده. گویا از کار اخراج شده باشند یک عده!! در مجموع به سه چهارنفر در ساعت تنزل کرده ایم! حداکثر تعدادمراجعه به وب، هشت نفر ساعت هشت شب بوده! این نشون میده کارمندان فخیمه سرشون به گریبانشون بند شده و دیگه ما را جزو تهدید حساب نمی کنند، انشاالله. تهدید اصلی خودتونید. به قرآن!

موی دماغ

کسی می تونه بگه چند مدل مو تو بدن آدمیزاد هست؟

به لحاظ سطح مقطع و بافت و غیره منظورمه نه مکان رویش.

ظاهرا تفاوت معنی داری هست بین موی دماغ، با موی دست!

یا موی شرمگاه با موی سر! مثلا این اولی هیچوقت سفید نمی شه ولی دومی می شه!

چرا؟

آقا تو پیاده رو پشت چراغ عابر، سه نفر ایستاده بودند. سه دوست. دختره سوتین تابستونه داشت (البته ممه ای هم نداشت) با شلوارک. پسره هم فقط یک شلوارک! ازشون عکس گرفتم! از پشت سر.

نزدیک فروشگاه، پسره یک تی شرت از کوله اش در آورد تن کرد. دختره هم یک تکه پارچه، شاید اندازه دستگیره آشپزخونه، اونم پوشید و بعد همگی رفتیم تو فروشگاه...

از این هم عکس گرفتم باز!

که یادم بمونه اینها مساله نیست! اینها فرعیاتی هست که سر ما را گرم کرده اند که جیبمونو باهاش بزنند...

ما کجا، باقی کجا

رفتیم خرید...

هندونه کیلویی یک پوند بود. یک هندونه گردالی حدود هشتاد هزار تومن، بیشتر. خوشمزه بود. جاتون تهی. کاش به خوزستانی ها هندونه می رسوندند. آب داره بهرحال عطش را یکم فرو می شونه. نمی دونم ماشینهای آب پاش سرکوب را بردند برای رفع تشنگی شون، یا بردند که بشورند و از خیابون کنار بریزندشون. اخبار امروز چیز زیادی ازشون نداشت. این ایلان ماسک اگه زودتر اینترنت ماهواره ای اش را راه نندازه، مسیر تاریخ ما عوض نمی شه.

حمید را توی راه دیدیم. دانشجوی دانشگاه تهران. از گرمای اتوبوس و خستگی چشماش کاسه خون بود. از حمالی توی آمازون بر می گشت. طفلک.

از امشب تمام مقررات قرنطینه تو انگلیس برداشته می شه. کرونا را پشت سر گذاشتند و برمی گردند به زندگی عادی. البته با پایش آنچه رخ خواهد داد. مصاحبه بوریس را نگاه می کردم، با دو نفر دیگه همزمان به سوالات پاسخ می دادند. خواهرم یک سیاه پوسته را نشون می داد می گفت این آفریقایی بود قبل از کوید رفتند پیداش کردند آوردند بهش تابعیت انگلیس دادند و توی کوید خیلی موثر بود. گفتم ما هم یک دکتر هاشمیان داریم تو مسیح دانشوری که متخصص است گویا اونروز داشت به نمکی می گفت مردک تو یکبار هم نیومدی با کادر پزشکی مشورت کنی که چطور کرونا را مهار کنیم. گویا روز بعدش ولایتی توبیخش کرده که اگه دیگه اینجوری حرف بزنی فلانت می کنیم. مرده شور سیاسی های ما را ببره یک سیفون هم روش. ولی واقعا وزیر اینهمه احمق که بجای اینکه به علم پناه ببره برای پیشبرد رسالتش، به ارباب سیاست خودشو بفروشه؟ خب تمام شد دولت. روسیاهی اش موند برات. فکر کردی چه کاره می شی حالا؟! ابله.

 

وادی خاموشان

خفتگان! خواب چیز  خوبی نیست!

پاشید.

علایم حیات نشون بدید.

بگید امروز در مکتب وبلاگ، از استااااااااد، چی آموختید!

:))

اندوخته یا آورد!

آبجی جلسه داشت

منم نشستم تو هال. می شنیدم.

انگار اینها هم به زبانی دیگه حرف می زنند، انگلیسی را که نمی فهمیدم

کل موضوع را گرفتم اما، اینگه چی داره می چرخه بینشون، هرکسی چه نقطه نظری داد که متفاوت از قبلی بود،  با کجای نظر نفر قبل مخالف بود یا موافق،...

درک نمی کردم.

دیدم دارم به فارسی ترجمه می کنم تابفهمم. یادمه می گفتند نباید. ولی، بازم نمی شد. انگار یک متن بدن دستتون که تکه تکه تکه تکه از توش کلمات را پاک کرده باشند! باید پل بزنی. حدس بزنی. کل موضوع یک طرف، این پل زدنها یک سمت! تمام حواس و انرژی ام را می برد...

داشتم به آبجی می گفتم عین کسی هستی که داره از اندوخته می خوره، و چیز تازه ای کشت نکرده است! اضافه نمی شه بهت! تصور کنید ماشینی توی پمپ بنزین باشه و مشغول افزودن به توان خودش باشه، با زمانی که این ماشین در حال حرکت است و عملا داره داشته هاشو خرج می کنه که خب به مقصدی نزدیکتر بشه. حس می کنم که آدم باید تو مسیر شغلی اش، باطری خورشیدی روش نصب باشه! همونطور که خرج می کنه، شارژ کنه خودشو. وگرنه، یک مدت که بگذره، باید بایسته، و شاهد گذر کردن بقیه ای باشه که یا باک بزرگتری داشته اند یا به طریقی، تونسته اند بطور مستمر به ذخایر خودشون اضافه کنند...

عبرت بشه براتون.

تجاهل

با خودم فکر می کنم،

این چه تجاهل هایی است که من می کنم!

منظورم به همین دو سه تا پست امروز خودمه ها!

...

من، چه می کنم دقیقا؟!!

عشقی

پیشاب بر عشق، منتهی،

این شعر امیرحسین اللهیاری قشنگ بود:

 

خفه ها زنگ، چیز خوبی نیست

شیشه ها! سنگ چیز خوبی نیست

وصله ها را به من بچسبانید

به شما انگ، چیز خوبی نیست

کری از پیش یک سه تار گذشت

گفت آهنگ، چیز خوبی نیست

آی! عاشق نشو نمی دانی،

که دل تنگ، چیز خوبی نیست

گفته بودی که جنگ یعنی چه؟

پسرم! جنگ چیز خوبی نیست!

اسراف 2

به نظرم می رسه این خانومها هم زیاد آب می خورند.

نه که می ترسند چروک بشن، هی آب می خورند که از داخل فشار بیفته تنگ پوست، شاداااااااب نشون بدن!

من به نظرم می رسه بازنگری در شرایط ازدواج و طلاق می تونه به صرفه جویی آب کمک کنه. البته یکم باید احکام غسل را هم سبک کنند علما. ولی ارجاع می دم به تازه عروسها که می بینی ظرف دو سه هفته ییهو شکفته می شن و باد می کنند و به اصطلاح، آب میفته زیر پوستشون! به قول پریش، این آب از هرچی آب است بهتر است!

(نون که تو سفره رعیت است، از هرچی نون است بهتر است. پریش شهرضایی)

یعنی راندمانش بالاتر است. نکته اینه که اصلا آب نیست! باد است! یعنی آب هم هست ها، ولی حجمش اونهمه نیست که می بینیم! ولی با ارجاع به سبک و سیاق حرکتی که خیلی تکرار می شه اون ایام، و اصلا با استناد به اصل حرکت که تلنبه زدن نامیده می شه، این چیزی که دغدغه خانومها را رفع می کنه و چاق و هِباب نشونشون می ده، اثرات تلنبه خوردن است و باد شدن که اگه بشه اونو بهشون عرضه کرد، آب کمتری می نوشند و لذا منابع کمتر هدر می ره. فقط خب می گم نکته همینه که این قوانین با هم بودن و سوا شدن خیلی سخت است. مادامی هم که با هم ماندن طبق قانون باشه، همین فاجعه ها هست که می بینید! من می نویسم زید کیو بلند کرده اید بعد یک دوستی دلخور می شه که حالم خراب می شه و سیاه نویسی می کنی و الخ. راست می گه ها منتهی تقصیر من نیست! من چیزی که هست را وصف کردم فقط.

پرت نشیم. خانومها، کیس با آب بستن به خیک خودش جوون نشده! در روابط تون تجدید نظر کنید. شادمانی و نشاط است که بهتون حس جوون بودن و سیمای جوانی می ده. ما آب زیاد را پشت چیز می ریزیم. مثلا پشت خاک و برگ و الخ، که بشوره بره!

 

به درستی مرقوم کرده اند که اگه اینهمه که اراجیف می گم فکرم به درسم بود الان دکتر شده بودم. راست می گید، متاسفانه!

 

اسراف

شاید مسخره باشه ها ولی،

خارجی ها، چرا مایع دستشویی می ذارند توی توالت هاشون؟!

خب حالا بذارند شاید کسی دستش از بیرون چرب بود کثیف بود کرونایی بود، این مهم نیست. لازمه.

ولی کسی که از توی توالت در میاد، چرا باید دستشو صابون بزنه درحالی که اصلا تماسی بین دستش و مزخرفاتش حاصل نشده؟

الان به فکرم رسید ها!

ببینید، یکی دیگه از مصادیق صرفه جویی در مصرف آب، همین توالت  رفتن ما است!

اینجا کسی کونشو نمی شوره! با دستمال پاک می کنند!

اوایل منم فکر می کردم نمی شه ولی کردم و شد! می شه!

اصلا یک زمانی من فکر می کردم وایییییی ملت چطوری کون می کنند! کثیف می شه فلانشون که!

بعد فکر کردم که آخه کسخل، تو بهتر سرت می شه یا اینهمه که از عقب می کنند و می دن؟

لابد نمی شه خب.

لابد خدا یک مدلی ساخته که نشه!

حالا بهرحال الان با اجازتون دستشویی بودم، بعد داشتم دستمو با صابون مفصل می سابیدم و الخ، فکر کردم که وا! مگه خلی بشر! این دست کی کثیف شده مگه که تو اینجور با وسواس داری صابون آنتی فلان بهش می زنی؟! چند برگ دستمال بود که اونقدر هم ضخیم می گیری اش یا تا می کنی اش که اصلا تماسی حاصل نشه و اینقدر هم این کار را می کنی که بالاخره حس کنی اگه یک بار دیگه دستمال بکشی پوست کونت کنده می شه و باید بری بدی دکتر برات وازلین بزنه! بعد ول می کنی...

بگذریم. بحث آب بود. ما تو ایران یک شیلنگ آب می دیم زیرکار،

اونقدر آب میریزیم که مغزمون تمیز بشه! 

والله!

اونجا اونقدرها هم کثیفی نیست، بخصوص اگه آب نبندیم بهش و زیادش نکنیم! همونجور که خدا خواسته خشک و خمیری، در ستردن آن بکوشیم. 

این مغزمونه که وسواس داره و لذا، حالا بعد که مغزمون تمیز شد، کونمونو خشک که نمی کنیم که! خیس خیس می کشیم بالا! این قضیه بهداشتی اش باشه واسه یک پست سوا.

بعد می ریم پای روشویی شیر آب را باز می کنیم سه ساااااااااعت صابون می زنیم، دو ساعت بعدش آبکشی می کنیم، شیر هم باز!

یعنی یک ریدن سبک ایرانی اقلا بیست لیتر آب می بره!

درحالی که سه برگ دستمال توالت سه لّا، می تونه کلا کار را حل کنه.

دیگه سیفون کشیدن هم که در هر دو حالت عین هم است. فرض می کنیم یک مقدار مساوی باشه حجم سیفونها.

می گم باید از نو فکر کنیم به سبک زندگیمون. ریدنمونم اشکال داره...

حالا این اشکال زمانی خیلی فاجعه می شه که سر عدم برطرف کردن این اشکال و یکی دو سه تا اشکال کوچیکتر مثل حجاب و سگ گردانی و الخ، خدای نکرده زبونم لال، خلافت اسلامی ای سرنگون، یا حتی بد نام بشه!!!

ارجاع به ماجرای خوزی های عزیز و الخ...

نتیجه گیری های خود را بنویسید خودتون دیگه. موافق اید؟

آب را، عاقلانه مصرف کنید! نمی گم کم مصرف کنید. عاقلانه مصرف کنید! لازم نیست یک لیوان پر کنید دو قورت بخورید باقی را زارتی بریزید تو ظرفشویی سه ساعت هم انگار سگ تو اون لیوان آب خورده بگیریدش زیر شیر تطهیرش کنید!  تمام می شه دیگه نداریم ها! فرض کنید آب میوه است که تا قطره آخرشو میک می زنید. یا سایر آبهای باحال

قدردان

یک کلیپی توی یوتیوب هست، یک مبحث ریاضی، یکربع

نظرات ذیلش را می خوندم، یکی نوشته خدا امواتت را بیامرزه (مثلا) من چهل سال بود درگیر این بودم الان که تو توضیح دادی فهمیدم

اون یکی نوشته کاش تو دانشگاه ما اینجوری درس داده بودند

یکی تشکر کرده بود

یکی گفته بود برای فلان بحث هم کلیپ بساز حالا که اینقدر خوب توضیح می دی...

در این بین، نظر یکی، با اسمی عربی، یا مشابه اسامی عرب، جالب بود! فرموده بود:

اگر کسی نتونسته این مبحث را به آسونی توضیح بده، معنی اش اینه که خودش اونو نفهمیده!

حرف درسته

ولی، یک حس تبختری توش حس کردم، که یعنی انگار من فهمیده ام. فهمیده بودم. واسه همینم تعجب نمیکنم که اینجا ساده بیان شده...

منم بلدم، مثلا...

نمی دونم. حساس شده ام...

کلام بزرگان

اوزدمیر  آصف می گه:

چه کسی می داند، چند نفر در بسترهایی جدا از هم، یکدیگر را در آغوش گرفته و به خواب رفته اند!

کلام درشتی است ها! 

خیلی مغز داره نامرد.

فرستادم برای چند نفر، اینستاگرام!

یکیشون پس نوشت، تو کیو در آغوش می گیری با این وصف؟

گفتم ما جنده ایم! آغوش به آغوش می شویم!

نوشت اونجور باشه که همه همینیم. ولی یکی، بیش از بقیه است...

 

خیلی بیشتر ادامه ندادیم...

نمی شود به شعور مردم توهین کرد!

نمی شود به رفقا دروغ گفت!

نمی شود به خودمان هم!

ذرت شیرین

آبجی ذرت خریده، می خواد تو فر، کباب کنه!

جدید است این مدل طبخ برای من.

یکمی هم نگران دندونم هستم راستش. دندون جلوی من پر کردگی داره...

توکل به خدا.