گدا
عجیبه که اینجا، جلوی هر فروشگاه زنجیره ای، یک متکدی نشسته است...
بعد عجیب تر اینه که تو خروجی هر کدوم از این فروشگاهها یک سبد بزرگ، دو برابر یک بشکه هست که ملت چیزهایی را به سلیقه خودشون می خرند و بجای اینکه ببرند خونه می اندازند توی اون سبد، و ظاهرا برای کمک به فقرا استفاده می شه. نمی دونم مثل صندوقهای صدقات ما کسی پشتش هست که مواظبشون هست و جمع می کنه می فرسته فقرای لبنان تامین بشن، یا مثلا این گدای بیرون در می تونه بیاد یک چیزی از توش برداره ببره بخوره. گداها اغلب طلب سکه می کنند. به نظر میاد مشکل گرسنگی ندارند. و تعجب من از اینه که تو مملکتی که به بیکار و گدا و از کار افتاده و پناهجو، هم حقوق می ده هم خونه جهت اسکان، چرا نمیان اینها را جمع کنند. من مهندس بودم تو نظام مهندسی(!) مدتها کشیک می دادند که مطمئن بشم ساکن همون شهر هستم، یا نه! می خواستند اگه ساکن نیستم پرونده ام را منتقل کنند به هرجا ساکنم که یکم بیشتر گیر خودشون بیاد!
عجیبیم واقعا. مهندسی را هم به گه کشیدند، همچنان که رجل سیاسی بودن را، مومن بودن را، روحانی بودن را، معلم بودن را، تاجر بودن را، کاسب بودن را، شاعر بودن را، سلبریتی بودن را، دیپلمه بودن را حتی! کو سواد؟ فقط تبختریم و باد، می نازیم به عقبه ای که خودمون درحال خراب کردنش هستیم از زبان بگیر تا کرامت های انسانی تا آثار باستانی تا همه چیز
وایسا دنیا، من می خوام پیاده شم به قول اون بابا...
جناب ... ملقب به طوفان، شغل آخونده، از مشهد، خواهرخوانده گرامی، شما زنده ای احیانا؟ بعید می دونم اینجا گذر کنی ولی اگه هستی، اعلام حیات بفرما.