قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس تحسّر که از این حاصل اوقات برد!

 

رفتیم خرید.

هوا گرم است. خیلی بی سابقه نسبتا، به 32 درجه می رسه دما. گرچه همه جا سایه است و باد هم میاد و به نظر یک ایرانی، هوا کاملا مطبوع است! منتهی، برای اینها انگار زیادی گرم است. وضعیت زرد اعلام کرده اند و تند و تند پیامک می دن که آب  زیاد بخورید و نمی دونم از خونه بیرون نرید و الخ...

آبجی، تمام مسیر برگشت ساکت بود. هرچه هم سعی کردم مودش را عوض کنم، نشد. اونجا، این شعری که بالا نوشتن اومد تو ذهنم! ما، مگه چقدر دیگه ممکنه که با هم باشیم؟! و شما. فکر می کنید آدمهایی که اطرافتون هستند، تا ابد، هستند؟! هیچی عوض نمی شه؟ همه همیشه در دسترس اند؟ 

نه.

ما مالک هیچی نیستیم جز شادمانی ای که ممکنه برای خودمون خلق کنیم و تو خاطرمون بمونه. همه رفتنی اند. همه کس و همه چیز ...