متن عاریه

No alt text provided for this image

در خطبه عقد گویا، عروس میگوید خودم را به عقد تو درآوردم...

و داماد، در موقعیت مفعول، میگوید قبول.

لغتی هست که نوشته میشه dama

و بسیاااار شبیه داماد خونده میشه، فقط دال آخر باید خفیف باشه...

این لغت، در زبان پرتغالی، معنی خانوم و پرنسس میده. عروس!

فی الواقع، عروس ماجرای تزدواج در فرهنگ ما هم مرد است که گااااااایده میشه با از دست دادن دارایی های قبلی، نصف ماکسبت بعدی، تعهد شیربها و مهریه و بعد نفقه و ...

اینم یک کشف فرهنگی بزرگ دیگه. فقط اینها با خودشون تعارف ندارند، به مونث  ماجرا میگن dama

ما غیرتی تعصبی ... هستیم، برای داما، بازیگر نر به میدان میفرستیم!

 

تریپ ازدواج

خوب شد فلانی را نگرفتم،

مغغغغغزمو میخورد بسکه حرف میزد!

فلانی را بگو، چقدر شانس آوردم!!! خیلی بد سلیقه بود!

 

 

( جهت التیام سوزش کون،  صرفا 😄 )

جالبه، تا ایران بودم به هرکی سلام میکردم میگفت عقدم کن، تا جواب بدم! بعضی صریح، بعضی خفیف،

حالا، دوستان به کررررات با ادمهای خوبی کانکت شده اند، میگم مشکلی هم هست؟ میگن آره، طرف تو فاز ازدواج است، من آزادیمو نمیدم!!!

ای تو روح پرفتوحتون که شما چرا اینهمه بالغ شدید ییهو؟؟

تعدد، 

دوستمون از خراسان ز. خانوم

دوستمون از اهواز س. خانوم

دوستمون در تهران، اسم نکبتش یادم رفت. قصاب خانوم، جراح مغز.

 

 

یک شیوه عالی برای انگشت نگاری:

شیشه عینک را تمیز کنید

با انگشت مطلوب، بهش اشاره کنید فقط!

تصویر باقیمانده از  اثر انگشت را، عکس بگیرید!

خراب

بختیار، یکجایی به رفیقش میگه، اینکه شاه سراغ ما اومده نشون میده چقدر اوضاع خرابه!

حالا، یکی دوستان ما هم واسه یک کار تبلیغی حکومتی اومده سراغ من که عکستو با سر در دانشگاهت بده فلان جا چاپ کنیم، ذیلش مهملاتی را به خورد ملت بدیم یا شایدم قراره پز ما را بدن!

ما گرسنگان دور از وطن!

کار خیلی خرابه...

منم فهمیدم.

این توله سگ منتهی نمیگه خودش چه کاره هست تو این سیستم...

میدونم بالاست، یا اگه بخواد بالاش میکنند...

چه به ما، رعیت...

پروژه که داشتیم، تو شرکت ، همکارها با دانشگاه کانکت شدند، یک استادی را اوردن تو پروژه، یک دکتری مهمون شدند!

ما نکردیم

ما کونمونو انداختیم به شاخ گاو و،

از شما چه پنهون،

الان حال میکنیم، 

 با گاییده شدن!!!

بهبود

یک خواننده روانی داشتیم استادش کونش گذاشته بود و شوهرخواهرش دوربین گذاشته بود براش و اینها.

زنده است؟

مرد؟

بهبود آیا؟؟؟؟

 

کون

منصور مصری ازینکه یک چیزی بکنند تو کونش، واهمه داره خیلی.

هی میگم کون هم بدید، واسه درمون است! ترستون بریزه اقلا!

رفته یک دکتر دیگه، به دکتر گفته بجز کولونوسکوپی و خلاصه اون قباحت ها، از سایر تستها استفاده کن.

اونم گویا بهش گفته یک باکتری تو کون 80% ماها هست که از شانس بدت تو هم گرفتی و نساخته بهت!

حالا خلاصه شاید تست را بیخیال بشه فعلا.

نتیجه ولی:

کون هم بدید، 

دست دکتر البته! وگرنه در قرآن مجید به مساله کون مومن و مومنه اونقدر بها داده شده که اقلا دو آیه داریم براش، درحالی که نه برای موشک ایه داریم نه برای اتم، نه علم، نه کرونا...

فقط مخرج و مهبل مومنین و مومنات!

ثققققل دنیای اسلام!

 

 

کد نویسی، آدم را آدم میکنه!!!

از جمله جاهایی هست که نتیجه اعمالتو همونجا میکنه تو چشمت، ولو اینکه این عمل پس و پیش گذاشتن یک اندیس یا یک پرانتز باشه!

چنان با حساب و کتاب رووووووزها نتیجه عمل اشتباهتو تو چشمت میاره که بفهمی دیگه حواستو جمع کنی و عین رساله ولاالضالینتو بگی...

از مخخخخخخرج درست!

 

فرموده که:

بی خیال بابا، یه ترم استاد بودم نمیتونستم تو پارک بدوم. جوگیریا. من یکی تو کلاسشم هرکاری عشقمه میکنم، پارک که جای خود داره.

 

خب، فرق داریم باهم. هر جایگاهی، آداب و ملزومات خودشو داره منتهی، نباید انتظار داشت همه آداب دان باشند.

😄

 

پس فرموده:

نه اتفاقا، بنظرم آدم باید همه جا خودش باشه. اونکه فرمودی اسمش آداب دانی نیست، خودگیریه که من ندارم.

 

خب، شاید تو راست میگی.

مااااادر

فامیلمون، هی استوری میذاره در وصف مقام ماااااادر.

دختر خاله ام.

هربار، من دلم میریزه که خاله مرد؟

طفلک مریضه یک عالمه...

یکبار حتی دعواش کردم، به خرجش نرفت...

تازگی، فکر کردم عه، این اصلا منظورش مامانش نیست! خودشو داره تحویل میگیره هی!!!

چندسال پیش زاییییید آخه.

نککککبت. 

ریقوووو!

 

از دیشب گوشی ام تو خونه وصل نت نشد.

وصل میشه و تندی قطع میشه

داشتم حال شراره را میپرسیدم، طفلک دلخور هم شد ازم. سرطان روده گرفته! وسطش هی قطع شد، میبینم کلااااا انگار بلاکم کرده.

ریست کردم، اینجا وصل میشه، ولی خونه، قر میاد.

برا شراره دعا کنید. طفلک فقط یک هیکل داشت که بهش مینازید، اونم رفت! خواهرهاش شوهرهای خرپولی کردند و تو اروپا ... سوارند و اون موند ایران. خر گیرش نیومد سوار بشه. الانم که این.

سخته. 

احساس شکست خورده ها را داشتن، خرد میکنه آدم را. چیزی که این روزها مردم ارمنستان حس میکنند و چهل سال است که خود ما...

کوه و صدا

شده برسید به جایی که حس کنید بلاهایی که سر مردم میاد، نتیجه عمل خودشونه؟

ترسناکه جهان! خیلی ترسناک!

نمیتونم مثال بزنم، منتهی...

بهشت و دوزخ همینجاست!

محیط بر ماها!

منصف باشید در برخورد با ملت که اعمال، چون تخم لوبیاست!

در میاد!

و چنان با همه بی اصالتی اش بزرگ میشه و ترسناک، که قبض روح میشید،

و همینطوره انصاف...

این جهان کوه است و فعل ما صدا...

آدم باشید! 

 

کولونوسکپی

شاگرد اولمون(!)، آقا منصور مصری، از شدت استرس مریض شد!

هفته بعد کولونوسکپی داره، بهش گفتن باید همراه داشته باشه! طفلک اومد از من خواهش کرد باهاش برم.

درسته هم وقت گرانبهاست هم بهتره آدم از محیط بیمارستان دور باشه تو این کرونا منتهی، شده دیگه...

قبول کردم.

بهش میگم از استرس است، نمیفهمه! حتما باید دکتر بهش بگه تا باور کنه.

منم دکتورم به قرعان! میفهمم چی داره سرش میاد.

بهرحال. 

از نظر من استرس و تغذیه بد داره میکشتش. ابله آشغال میخوره، یا کلا میوه میخوره، بدنش گوزیده! 

ولی خب...

راستی، گفت هزار یورو خرج آزمایشش میشه!!! خییییلیه!!

گمونم اشتباه کرده.

 

-------------------------------------Comment

گفتم الان بهش میگی برو بده خوب میشی
باز خوبه نسخه عوض کردی

 

 

فرزندم، من حسب وضع هر فرد، سوا براش نسخه میدم.

نسخه تو هم سواست، همچنان که باااارها بهت گفته ام

ترشحات

یک رول دستمال توالت شاید ده روز تو دستشویی ما دوام بیاره. دیروز، با وجودی که آرتور دستمال مرطوب هم برا کون عزیز دلش خریده بود، منتهی، یکروزه رول را هم تمامش کردند.

کلا سکس خوب چیزی است. ترشحاتی به جاهایی میکنه که خعلی آدم تنظیم میشه! روده هاشم بهتر کار میکنه حتی.

نمیفهمم چرا دختره وقتی میره دستشویی، این در اتاقشو کامل باز نگه میداره. میترسه طرف اشتباهی بره یک اتاق دیگه!؟ 

میگه لره رفت مسافرت با خانواده، شب چادر زدند تو پارک. نصف شب پاشد رفت دستشویی و برگشتنه رفت تو چادر کناری و تپید به زن مردم!

جیغ جار بلند شد و ملت بیدار شدند زنش هم رسید بالاسر.

لره تا زن خودشو دید گفت پ تو اوچنی مو قین این بزرگوار نهادم!؟

😄 

 

یادم رفته اصلشو...

فالستو و ژولی راجع به شکلات گپ میزنند و شیر و.... 

 

مصداق

مردی یک غاز و یک سطل در یک دست و دو تا مرغ و رادیو در دست دیگرش
از جایی رد میشد🤭

خانمی از او پرسید:ببخشید درمانگاه شهید رجایی کجاس؟
مرد گفت:بیا دنبالم،
خانه ی ما همانجا نزدیک درمانگاهه...

زن گفت:
ای کثافت,میخای بیام دنبالت که یه جای خلوت گیر بیاری به من تعرض کنی؟!

مرد گفت:
خانم، من با این همه وسایل و مرغ و غاز چطوری میتونم به شما تعرض کنم؟!

زن گفت:بلدی,خوبم بلدی؛
 غاز رو میزاری رو زمین و سطل رو میزاری روش و
رادیو رو میزاری بالای سطل تا غاز فرار نکنه.

مرد گفت:
اون وقت مرغا روچیکار کنم؟!
زن گفت:
کاری نداره, من مرغا رو برات نگه میدارم.

 

 

حکایت کیه این ماجرا؟

صادق باشید با خودتون 😄

آرتور،  با دوست دخترش تو آشپزخونه دارند شام میخورند. یکساعت و نیم است! 

خیلی فاجعه است این پسر. صبح زووووود حموم رفت. ظهر اتاقشو جارو کشید و رفت خرید کرد. نگو مهمون داشته. فکر کن باهم ازدواج کنند، این چطوری میخواد خودش باشه؟!! 

مارکوز گوشش گرفته بود. اسپری آب دریا را گذاشتم رو میز براش،که وا کنه سوراخشو.

اگه این تخم سگها شامشون تمام بشه و پا بشن، یک کیک بذارم برا فردا. وگرنه بخوابم کم کم.

خیلی امروز اذیت کرد نرم افزار.  یک حلقه ساده، خراب کار میکنه، نمیفهمم چرا.

 

مثبت شدن

نوشته،

مثبت شدم.

نوشتم

هوراااااا! مبارکها!!

 

والله. 

چی بگم خب

 

از ظهر ،درگیر بودم ببینم فلان کار را چطوری توی نرم افزار جدید باید بکنم

حلقه نوشتم تست کردم وب خوندم...

الان، می بینم اگه درست سرچ کرده بودم یک دستور یک کلمه ای کافی بوده براش!!

یک کلام!

می گفت که وقتی سفرهای فضایی شروع می شه دانشمندان می فهمند که در نبود جاذبه جوهر خودکار پایین نمیاد و نمی شه چیزی باهاش نوشت! پروژه تعریف می کنند و دوازده سال با فلان مبلغ تحقیق می کنند تا نهایتا خودکاری ساخته می شه که تو آب و خشکی و خلاه و خلا و خلاصه همه جا کار می داده است. 

ادامه داده بود که روسها اما، بجای این تحقیقات، از مداد استفاده کردند!!!!

تمرکز به مساله آدم را از راه حلها غافل می کنه گاهی،

یا برعکس؟

نمی فهمم اینو منتهی، کار من شباهت داشت!

 

اصلا انتظار نداشتم چین، ویروسی بسازه که از منافع سرشار ناشی از فروش واکسنش صرفنظر کنه!

عجیبه که یک کمپانی آمریکایی آلمانی داره به سود اون بخش دست پیدا می کنه و چین ساکت است که هیچ، خط تولید واکسنش را توی برزیل، یا همچین جایی، کاملا متوقف کرده چون عوارض عجیبی از واکسنش مشاهده شده است.

داشتم فکر می کردم اگر هرکسی، فرق نمی کنه به چه قومیت و ملیّتی، اگه هر کسی که از کرونا آسیب دید، کسی را از دست داد یا خودش درگیر شد یا حتی ترس را چشید و با ماسکها و شیلدهای لایه لایه نفس کشیدنش سخت شد، اگر یک همّتی می کرد و جنس چینی را تحریم می کرد، این چشم بادومی های سگ خوار می فهمیدند باید عین آدمیزاد با دنیا تعامل کنند!

کاش همچین حمیّت و همّتی بود!

طرف می گه چهار عصر پا شده از آبادی رفته اصفهان غذا و میوه گذاشته پشت در خونه داداشش، نه شب برگشته آبادی بازم! حتی داخل نرفته. راهش نداده طرف که مبادا اونم گرفتار بشه!

به سگ اینجوری غذا نمی دن که رسیدیم به نقطه ای که به اعضای خانواده این شکلی باید رفتار بشه!

این وضعیتی است که چین در درجه اول و حاکمیّت بی غیرت در درجه دوم برای ما به ارمغان آورد...

 

 

یک فروشگاه زنجیره ای هست، به اسم لیدل

بقیه هم هستند البته

این، یکی از تبلیغاتش اینه که طرز تهیه یک غذا را نشون می ده و خب لا به لاش هم انواع محصولات خودش را مصرف می کنه. بماند از آرم روی میز و دیوار و روپوش مجری و ...

جالبه. اگه قاطی نکرده باشم با چندتا دستور دیگه، یکی اش این مدلی بود که موز را له کرد، بهش یک عالمه چیزهای مختلفی زد از جمله تخم مرغ! بعد عین کتلت، تو ماهیتابه سرخش کرد!

میشه؟!

رب انار ندارم. خورشت فسنجون می خواستم درست کنم! بی رب انار؟ بپزم؟ با رب گوجه مثلا! شکلش درست می شه ولی، طعم ترش دیگه نداهر. عوضش خیلی ها با شکر گویا می پزند!

بپزم؟!

گمان نکنم.

 

سالگرد قیام آبانماه است...

قیام خونبار...

دستور کشتار...

کمر به پایین "هم" زده اند!

مکالمه های بی سیم تهران را گوش می دادم. چه آرام! انگار نه انگار که اون سمت ماجرا جونش کف دستش هست. خیلی آرام، خیلی خونسرد، خیلی با حوصله رهبری می کردند و نیروهاشونو با بی سیم هدایت می کردند طفلک مردم بی گناه...

منتهی،

گلوله هاشون تمام هم می شود، جوری که فرمانده دستور بده حروم نکنید، هوایی نزنید!

آب آبپاش ضد شورش هم تمام می شه جوری که فرمانده میدانی درخواست بده آب پر کنید!

موتور سوارها اونقدرها هم زیاد نیستند، سرعت بالاست که همزمان همه جا اند!

راستی این موتور سوارها مگه از همین مردم نیستند؟! سربازها مگه از همین مردم نیستند؟ چی باعث می شه بزنند؟ می گیم فرمانده ها جیره خوارند، پست و مقام دارند...

انگیزه یک سرباز چیه در این کشتارها؟

چطور دلش میاد؟!

 

ماست

آخ یک کاسه ماست خالی خوردم،

آی حال داد!!!

دو سالی می شه که خودم ماست درست می کنم. یکی دو بار اینجا ماست و شکر خریدم اشتباهی، حالم بد شد! بعدش دیگه از آبجی مایه ماست گرفتم اگه یادتون باشه، تولید بلغارستان بود، برام پست کرد، و از اون پس دیگه ماست به ماست بستم تا شد الان!

خیلی طعم داد! جاتون تهی!

همین ماست بیخودی هم یکروز  غدقن می شه! بخورید تا می شه!

 

آدمها، دیر تصمیم می گیرند!

دیر می پیچند!

دیر از درونیات خودشون پرده بر می دارند!

دیر مخالفت می کنند،

دیر می کنند

دیر می کنند...

شاید یک دلیل این ماجرا، 

شاید که نه، قطعا، ناتوانی آدمها در حل مسائلشون است!

وقتی نه آموزش کافی دیده اند که چطور به مساله نزدیک بشن، نه حمایت کافی می شن اگه اشتباه کنند،

اینه که تصمیم را هی به تعویق می اندازند،

و این می شه که عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی می شن، به قول شاعر.

می دونید، بخصوص شاید این چند نسل ما و قبل ما، زندگی براشون راکد شده است!

واسه همینم فکر می کنه اگه فردا تصمیم بگیره، چیزی را از دست نمی ده درحالی که نه،

زندگی، عین رانندگی کردن است!

به وقتش و به جاش، باید بپیچی گلم،

وگرنه، راه مستقیم، تو رو فقط از خونه ات دور می کند!

باید بپیچی! باید از قبل هم لاینتو انتخاب کنی هم چراغ راهنماتو بزنی هم پشت سر و بغلتو هم نگاه کنی و سر جمع همه اینها،

باید بپیچی!

ولو که منجر به تصادف و خسارت بشه،

ولی زمان، زمان پیچیدن است!

نه میتونی پشت چراغ توقف کنی،

نه اگه صاف بری، ذره ای به هدفت و مقصدت نزدیک شده ای!

باید، بپیچی!

مستقیییییییییییییییم ته هیچ خیابونی، کسی خونه ای نساخته است!!

ساخته است؟

اگه ساخته هم، ته بن بست است!!

مستقیم، فقط به بن بست!

 

دیروز هیچ کار مفیدی نکردم. به نظرم می رسه باید دو روز آخر هفته پایان نامه ام را ول کنم! 

کلا باید برم یک فیلد دیگه ای. که باد بخوره سرم!

یک شبکه تلویزیونی پرتغالی را کلی گوش دادم. 

گوش دادن که چه عرض کنم! باید سعی کنم بفهمم! اون زنجیره های کلام را باید بتونم بشکنم و کلمه را تشخیص بدم و بعد کم کم معنی کلمه را دریافت کنم...

یا، می تونم جینگولک بازی هایی که به ذهنم میاد و طی هفته نمی تونم انجام بدم را، آخر هفته ها انجام بدم!

من، یاد می گیرم، که چطور، چیزی که می خوام را از کامپیوترم بیرون بکشم.

در واقع ،از مغزم...

 

 

امشب، 

شام،

نون و پنیر و گردو می خورم!

با کره عسل، بعنوان مکمل ماجرا!

باید دنبال لوبیا سبز بگردم. یک چیزهایی دارند شبیه لوبیا سبز اما پیله ها کتابی است و داخلشون گمان نمی کنم لوبیایی باشه. شاید کنسرو باید پیدا کنم. دلم استنبلی می خواد. 

دیشب عدس پلو درست کردم. آبش زیاد شد و تقریبا خمیر است. یک عاااااالمه هم درست کردم لامصّب را!

ترامپ گفته که، زمان مشخص می کند چه کسی در کاخ سفید "خواهد ماند" !

:)) 

خیلی نوبر است این بشر.

 

فقر امید

من خیلی هچی نمی گم،

میدونید،

هم اینکه خیلی برام قابل تحمل است، و به عبارتی اصلا به تخمم نیست،

هم اینکه دوست ندارم چس ناله کنم. 

واسه همینم، هیچی نمی شنوید از زندگی دشواری که اینجا دارم.

می دونم الان همه تون می گید اونجا که شما هستید بدتر است. قبول دارم.

یک جامعه شناسی می گفت سالهای قبل هم فقر بود، و کمتر شنیده می شد کسی خودشو از سر فقر نابود کنه و خودکشی بکنه. اینکه این سالها زیاد شده این ماجرا، سر اینه که امید دیگه نیست! فقر امید است که از یک بچه تا یک آدم بزرگ را قانع می کنه که به زندگی اش پایان بده هرچند، به نظر من این خیلی قابل ترحم است! حداقل ماجرا اینه که کسی اگه به این درجه رسیده باید بزرگترین بانی این وضع که در دسترسش هست را هم مورد تفقد قرار بده. دقت کنید که این دعوت به خشونت شاید تلقی بشه اما نه اونی که به  حد خودکشی رسیده اینجا را می خونه و نه من منبر و تریبون شلوغی دارم و نه کسی بشنوه دستش می رسه به برج عاج نشین ها!

می گیرید؟

زندگی، نمودهایی داره که تا حالا نداشته برام!

کی می شد تو ایران من لباسم پاره بشه؟ خسسسته می شدم اما نمی شد! 

کی می شد خوراکی ای را اینقدر این مدلی مصرف کنم؟

الان رفتم چایی درست کنم، چایی که چه عرض کنم، اصلا دلم نمی خواد منتهی هیچی دیگه نیست که آدم باهاش حال کنه.

تو قحطی نیستم ها! همین الان یک عالمه خوردنی تو یخچال و تو کمد هست، از شکلات خارجی تا کیک خوشمزه خودم تا پودر ژله و موز و چمیدونم لیموی تازه و شراب عالی و خیلی چیزها که اصولا نشون میده جایی برای نالیدن نیست منتهی، چیزی که حال بده، نیست!

یک چایی دم کردم، ته شیشه چایی خشک را نگاه می کنم، یک ته مونده است! مدتهاست همینقدر است اینقدر که یک ذره یک ذره مصرف می کنم!

یادم افتاد تو آبادی یکبار سه (؟) کیلو چایی خریدم! با یک پسره دوست بودم، آجیل فروش بود. خواهرم می گفت این تو رو می بینه خوشحال می شه چون هیچکس عین تو ازش نمی خره. بی راه نمی گفت هرچند، در مقابل خیلی ها، خیلی هم خریدم زیاد نبود ولی هربار می رفتم پلاستیکها اقلا نیم کیلو و یک کیلو توش بود، حالا شما فرض کن چند تا پلاستیک نیم کیلویی هم از یک آجیل فروشی بخری، خودش یک عالمه می شد قدیم. بماند که دیگه الان می تونم بخرم منتهی، اونبار ازش چایی خریدم. سه کیلو چایی خریدم که می گفت داداشش که دانشجوی شمال هست خودش راسا از چایکار خریده و خلاصه رنگ و اسانس به چایی نیست.

بردم خونه، دم کردند، بابام یک قورت خوردت عه و تفش رفت بالا گفت بو می ده!

تمامشو برداشتم بردم اصفهان و لامصّب مگه تمامی داشت این چایی؟! هرچه می خوردم کیسه اش همونقدر پر بود که بود!!!

کی به این بدبختی بودم من؟! ته شیشه چای! 

 

بگذریم اینو براتون بگم. همسایه ها بعضا چراغهاشون با هم روشن می شه، در طبقات مختلف. مثل الان.

یادم اومد یک همکاری داشتیم...

نر.

خیلی مبادی آداب.

معتقد بود پسرهایی که عصر می رن تو خیابون نظر دور دور می زنند گربه هایی را به یادش میارند که تو سطل آشغال دنبال غذا اند!

یک همکاری داشتیم،

مادّه!

خانوم دکتری بود، نود کیلو به بالا، سفید، بد فرم، حوصله سر بر، با برادر زاده ای که برای اون ته خوشمزگی و شیطنت و امید به زندگی و الخ بود و برای من،...

یک همکاری داشتیم،

نر!

این فضول بود! خاله زنک! با زنهای مختلف ارتباطهایی در سطوح مختلف می گرفت و به این طریق به اطلاعات وسیعی از هر کسی دست می یافت که در مواقع لزوم استفاده می کرد. و البته حواسش هم جمع! موضوعی که من هیچوقت برام جذاب نبوده است!

یک پنج شنبه ای، این همکار نر جاسوس، متوجه می شه که اون مادّه خانوم زودتر کارت زد و رفت...

یکربع یا کمتر بعد، آن نر افاده ای، زودتر از موضوع، کارت زد و رفت!

شمّ فضولی این می گه که این نرینه می ره دنبال آن مادینه! با یک لگ زمانی معقول!

کارت نمی زنه، ولی می ره به تعقیب تا سر خیابون!

بعله!

مادینه مذکور از سوپری خرید کرده و منتظر شده تا نر اولی ماشینشو برداره و بره سوارش کنه و باهم برن یک سمتی...

چند ماه بعد، وقتی درگیری های این نر و ماده به شرکت کشید که مادر نره مخالف بوده و حاضر به خواستگاری نمی شده و الخ و دولخ، این نر آخری با دمبش گردو می شکست از اینکه شش ماه قبلتر از بقیه، می دونسته چی به کجاست!!!!

مریض اند مردم. 

نه؟!

چرا اینو گفتم؟

هان.

چراغهای همسایه ها و روشن خاموش شدنهای همزمان...

 

زمان گذشت...

آن نر افاده ای تو شبکه های اجتماعی مادینه ای از خطه ترکهای ایران را یافت و در عطش آن چشمه آب چسبناک، با والدین خود به هم زد و رفت و گرفت و دو شکم بچه هم پس انداخت.

یک زمانی که بعدها با والدین خوب شده بود و اومده بود که بهشون سر بزنه، جایی دیدمشون...

افتضاح...

خاک بر سر ما پسرها...

افتضاح...

 

مارکوز،  دو هفته دیگه می ره انگار جدی جدی!

دارم فکر می کنم چکار میکنه با اینهه وسیله ای که براشون پول داده است!

البته خودمم خیلی راحت همه چیزهایی که براشون پول داده بودم را گذاشتم ایران و اومدم ولی، لااقل من تو خونه خودم گذاشتم. این یک عالمه خرت و پرت داره که بعیده بتونه با خودش ببره! تصور کن چوب لباسی از این سرپاها داره!! یا بوم نقاشی خریده!

اینها ظرفیت بارشون تقریبا دو برابر ماست. هر کدومشون دو تا چمدون بزرگ از برزیل میاره. ولی قطعا اینهمه آت آشغال این بیشتره از دوتا چمدون!

 

قارچ

از دو سه ساعت قبل، در قرنطینه کامل کروناییم. خاک بر سر چین و چینی کنند! 

بارون ریزی داره میاد. از اون نامردهاست که فقط فکر می کنی کم است ولی کافیه پنج دقیقه توش راه بری که شورتت هم خیس بشه باهاش.

صبح رفتم دانشگاه. حس اینکه باید حبس باشم تو خونه اذیتم می کنه. کار مفیدی نکردم ولی خب. رفتم  دیگه. شاید تنها کار مفیدم این بود که یک آقا بزرگه ای را تو لینکدین با خاک و خرّه یکی کردم! موضوع این بود که یک بابایی بلوک ساخته بود، شاید هند یا پاکستان بود. نشون می داد که بلوکهاشو می برد بالای سرش و می کوبید کف زمین و نمی شکست. تو کارگاهش هم یک تکه بلوک پاره به چشمم نبومد. تبلیغی بود دیگه. بعد یک آقای خیلی استخون خرد کرده ای ذیلش نوشته بود که دلیل نشکستنش اینه که نمی دونم زمین یکم نرم است و جوری که می کوبه زمین از زاویه فلان است و بهمان. 

چرت می گفت. من سر ساختمان بوده ام می دونم بلوک زیر پای آدم با فشار استاتیکی خرد می شه و کافیه حواست نباشه و دو تا بلوک زیرپات بکشنه همچین با تمام وزنت میفتی رو کیر و خایه ات سر میلگرد بالایی تیرچه که کلا جهان راحت بشه از نسل و دودمانت! این حرفها که نیست! برای طرف نوشتم به نظر میاد شما کاملا به حیله ای که به کار برده اند آگاهی، ممکنه لطفا یکی دو تا بلوک را زمین بزنی با این حیله و فیلمشو بذاری؟!!

از صبح، کسی واکنشی بهم نداده است :))

کردن یک چیز است، چس چس کردن چیزی دیگه! ایراد گرفتن چیزی دیگه. 

والله

برم ببینم چه خاکی به سرم بکنم. شما هم حس می کنید خیلی سرعت ندارید در پیشرفت؟! خسته شده ام از خوندن راستش! دیگه دلم مقاله جدید نمی خواد! مقاومت می کنه بدنم!

مقاله ام را برای یک نشریه دیگه فرستاده اند، برم ببینم می گه کجاشو باید چطوری کنم.

آقا امروز کلی قارچ دیدم! بزرگ! هم رنگی و سمّی، هم یکدست و معمولی. البته جرات نکردم به هیچکدومشون دست بزنم! ولی اگه قارچ شناسی بلد بودم قطعا چندین کیلو قارچ می شد خودم جمع کنم!! عکس سمّی هاشو تو کانال گذاشتم. جالب بودند...

کسی اگه بلده سمی و غیرسمی اش  چطوره بگه یاد بگیرم.

 

راستی، چاقویی که سفت شده و باز و بسته نمی شه را باید چطوری روان کرد؟

 

 

لیوه، از فارس،

زنده ای دوست؟

 

دارم R یاد میگیرم

عقلشون رسیده بخدا. مثلا پرانتز باز را که تایپ میکنی اتومات خودش پرانتز بسته را هم مینویسه، کرسر را هم میذاره لاش! فهمیدن بابا هیچ بیشعوری پرانتزی را باز نمیکنه، مگه اینکه بخواد ببندتش! فشاری را به مردم وارد نمیکنه، مگه بخواد برش داره! نه که هی ملت حجب و حیا کنند هی اون بتپونه! 

ملت سرشکسته ای هستیم. خیلی سرشکسته...

 

منصور مصری،خوردنی همراهش نمیاره، میگه تا نخورم نمیرم سر کاری دیگه لذا، وقتی گشنه اش میشه پا میشه مییییییره تا فروشگاه، انگار بگی میمون باشه، یک مشت میوه میخره میخوره میگه این ناهار!!

دیروز، میگه رفتم میوه خوردم که لعدش دوساعت کارکنم، دستشویی ام گرفت. باید برم خونه.

میگم خب مگه اینجا نمیشه رید؟

میگه کلا به عمرم زیر ده بار بیرون خونه ریده ام!!!

وسواس داره انگار...

هعی...

مشکلات بسیار...