:(

 

Akhor

همچنان چشم به راه اخباری از شعب ابی طالب نشسته ایم! هرچند شروع رسیدن اخبار به معنی شکست مردم است منتهی، پیروزی مردم هم خطرناک است! تصور کنید رسیدن به نقطه هرکی هرکی مجدد! دوباره یک موج و یک عده که سوار می شن و باز تکرار ماجرا! واقعا راه گذار، از آشوب نیست. از اعتراض و از مشت گره کرده نیست. منتهی، چاره چیست؟

تعجب می کنم. یک کلیپ از تلویزیون ایران دیدم که یارو شرح ماوقع نحوه خراب کردن پمپ بنزینشو می گفت و اینجور می گفت که یک عده که به همه وسیله ای مجهز بودند اومدند و صحبت کردیم رفتند و باز برگشتند و اینبار خراب کردند! بعد دوسه ساعتی دور پمپ هلهله می کردند و می رفتند و می آمدند!

یا الان یکی دیگه داشت می گفت خودپرداز بانک را اول خالی کرده اند پولشو برداشته اند بعد آتیش زده اند!

دارم فکر میکنم تو شرایط ترس، واقعا کسی نمی تونه این کارها را بکنه. حتی اون اخوی هایی که روی پشت بام ساختمانی تو جوانرود؟ یا فلان جا از بالا، از نقطه امن، به مردم شلیک می کردند گویا، اونها هم حتی بخاطر ترس، سریع حرکت می کردند و دولا دولا بودند! مردم بی پناه بی سلاح عادی که هر آینه گرفتار می شه که اینقدر فرصت و اینقدر تخم نداره بتونه بایسته خراب کاری کنه که! می کنه ها، نه در این حد وسیع و مجهز و با برنامه! با این وصف من موافق این نظریه ام که یک عده ای هدفمند خرابکاری می کنند منتهی، اختلاف نظرم با آقایون این است که این یک عده ،سرشون به کدوم آخور است!!!

متاسفانه، من فکر می کنم که به آخور داخل باشه! چون  به خارج بود، باز هم همون تئوری ترس، نمی ذاشت اینقدر آرامش داشته باشند! مگه می شه بری پمپ بنزین آتیش بزنی بعد دو سه ساعت همون حوالی بمونی؟ که چی؟ منتظری لابد بیان بگیرن ببرند آویزونت کنند! آره؟

نه داداش! یک جاهایی از این حرکات نمی خونه به هم.

خدا عاقبت همه را به خیر کنه

 

اینجا اینقدر که همه چیز خر تو خر است و آزاد، یک گاهی واسه اینکه بفهمی یکی زن است یا مرد، ناچاری اعضای خاصشو اسکن کنی ببینی چه نتیجه ای می تونی بگیری، اونم با احتمال بالا، نه به یقین و بی گمان.

مرد بور!

مرد مو بلند!

مرد با شلوار چسبون، با ساق برهنه، 

لباسها هم که خب زن و مردش یکی است خیلی جاها...

حالا بگو به تو چه که بخوای ببینی یکی زن است یا مرد اصلا ؟ این می شه حرف حساب و جوابی ندارم والله.

گشنمه

دیشب یک استنبلی درست کردم، فاجعه شد!

اما چرا؟

نمی دونم.

برنجش ته مایه سفتی را داشت. دقیقا یک نقطه تو هر دونه برنج سفت بود هنوز!

بعد کل برنج خمیر شده بود!

خر شده ام. نمی دونم چرا گاهی که نه، اغلب،

همه چیز در رفته از دستم انگار...

پاشم برم. گشنمه انگار...

 

خب، یکی دو ساعت گذشت. 

درحالی که نمی دونم می شه نگران نباشم یا نه، درحالی که بقیه تو وضع ناجوری هستند، من اینجا دارم یاد می گیرم که به آشپزخونه باید گفت cozinha، همون جای کوزت!! بینوایان!

پنجم دسامبر وقت سفارت دارم. تا الان 150 پوند خرج برداشته است نامرد! یادم باشه بلیط اتوبوس رزرو کنم که دو قرون ارزونتر در بیاد!!

یک دختره رو میز اون سمت، جلوم نشسته است. یاد شماها می اندازتم! دستی به خودش برده است و خوشگل شده است. یحتمل پرتغالی نیست.

این روزها هرچی تو کوله ام می ذارم به شدّت حس می کنم سنگین شده است. یک لپ تاب یا یک کتاب. اصلا کمرم انگار می خواد بشکنه زیر بار سنگینی اینها! یحتمل ضعیف شده ام. یا پیر!

می دونید تعجبم از اینه که این جماعت، همه، زمان لپ تاب خریدن دنبال دویست گرم سبکتر بودنش هستند، بعد هر کدوم را نگاه می کنی یک بطری آب تو کوله اش داره و هی می بره میاره دنبال خودش. عین مریضی که از داروهاش سوا نمی کنه خودش را...

همه اینها به ما چه در واقع ؟!

ظهر باید سر راه ماهی بخرم. بخاطر این یابو علفی هم خونه ای که از بوی ماهی بدش میاد، از سبد غذایی گذاشتمش کنار منتهی، بیخود کرده.

والله! 

بدش میاد بشینه تو اتاقش نفس کشه نیم ساعت! 

نه؟

حساس شده ام بهش انگار. بچه خوبیه منتهی.

یکی از هم دوره ای های برزیلیمون انصراف داد. مشکلات متعدد. پیدا بود خوشحال نیست. باباش سرطان ریه داره گویا. ترم قبل یکماه رفت و الان مجدد می خواد بره. قطعا مشکلات مالی هم هست. متاهل، بدون فرزند، با یک زن نازیبا. راستش خیلی ناراحت شدم از رفتنش. یادم نمی ره روزهای اولی که اومده بودم این آدم با اینکه خیلی آرام پشت میزش نشسته بود و کار خودش را می کرد اما حواسش به من هم بود. چندجا خونه برام پیدا کرد و بعدها اطلاعاتی که از درمانگاه، از راهنمایی رانندگی، از خرید سیمکارت و ... بهم  داد، نشون می داد با کمال صداقت داره پیش میاد. بقیه هم همینطورند. داویده از ایتالیاست ،پریرزو داشت تشویقم می کرد که واسه بورسیه ثبت نام کنم! خودش می خواد بکنه! هرکی دیگه بود می گفت شلوغ نشه شانسم بالاتر باشه، بعد این بچه داره به من اطلاعات می ده که شانسمون بالاست و ثبت نام کن و ...

بگذریم. اینها خس و خاشاک نیستند گویا...

 

 

صبح سه شنبه است. نمی دونم چند آبان، نوزدهم نوامبر گویا.

اینکه نمی دونم بخاطر اینه که ممکنه هر آینه یکی از این روزها بشه روزی ماندگار در تقویم! فتنه نود و نه مثلا!

نود و هشت؟ نود هشت.

یک کتاب می شه چاپ کرد به اسم فتنه های متوالی! اینجور که می ریم پیش...

درست می شه اما. جان در برابر نان که برسه، درست می شه! واقعا از دیروز دارم فکر می کنم رئیس جمهور چطور قبل از اینکه بنزین بفروشه، سود حاصل از عایداتش را دستور داد، با ذکر تاریخ،که به مردم واریز کنند. چطور فکر می کنند اختلاف بین 60 میلیون و 80 میلیون نفر خییییییییییلی زیاد است که باید همچین تنشی تو جامعه درست کنند؟ اصلا چطور خجالت نمی کشه که بگه دیدیم 60 میلیون نفر به کمک احتیاج دارند! واقعا 60 میلیون یعنی کل جامعه! هفتاد و پنج درصد جامعه! 

نمی فهمم. یک کلیپ می دیدم از جوانرود؟ همینجایی که شلوغ بوده و کشته داده. ترس، در جلاد به مراتب بیش از قربانی است! نگاه می کنی چطور با سرررررررعت رو پشت بام ساختمان دولتی می دوند که برسند به لب جانپناه و شلیک کنند! واقعا ترس را می شد تو سرعت، تو دولا دولا رفتن دید! بگو مرد حسابی کسی دستش به تو می رسه رو بام ساختمان چند طبقه؟!! امن است جات! راحت باش! سرودت را بخون عوضی...

نوبت توست...

 

خیلی حال روحم بد است!

اینجا خبر خاصی نبوده. یک همبستگی شاید به وطن!

مسخره! به من اصلا نمیاد این حرفها منتهی...

سخنرانی بزرگان را می شنوم، واقعا رسیدیم به اینکه به هرکدومتون یک پیکان می دم! روحانی هنوز بنزین را نفروخته، دستوووووووور داد که امشب به 20 میلیون پول بدن، تا آخر هفته به 20 میلیون، تا نمی دونم چند روز بعدتر به بقیه 20 میلیون! اخمش هم تو هم است و تهدید می کنه! 

مسخرگی ماجرا اینه که همون حرفهایی را می زنند که وقتی بنزین 60 تومن بود زدند و سالها ملت فرصت دادند و نتیجه و توان و اراده حضرات را در بهتر کردن وضع دیدند و الان، خب رنگی به حنای حضرات نیست. واقعا نیست. این تحلیلگر بودن نمی خواد، همه دیده اند چطور پیش می ره ماجرا ...

خیلی دلخورند که چرا معترض صورتش را پوشونده! خب خره؟ باز کنه که به قول خودت حسن خان خیییلی دوربین دارید و خییییییییلی بپّا دارید، همه را بگیرید؟ واقعا، می خوای غیرتیشون کنی که ...

اصلا از یک رئیس گله حتی آدم انتظار نداره بیاد بشینه تهدید ولی نعمت بکنه که ما خیلی دوربین داریم هم شماره ماشینتونو می بینیم هم .... آره خب حسن خان از عقبه ات کمابیش مطلعیم برادر. منتهی درخشان نیست، بهتره ازش کمتر بگی به نظرم...

نمی دونم. خاورمیانه ای بودن...

خدا کنه ختم به خیر بشه باز! یکبار می شه! میدونید! ییهو می شه! ییهو واره را آب می بره! ییهو سر رشته از دست در می ره...

 

 

چه خوب که نت ندارید! اقلا اینجوری آدم می گه ندارند که نیستند!

خخخخخ

برم آمار گیر را چک کنم ببینم واقعا اون قوم علّاف، از عامه بوده اند که الان بدلیل نداشتن نت و شلوغ کاری دیگه وب نمیان،

یا خدای نکرده خوانندگان من خواص بوده اند!

الان بهتون می گم!

خب نه الحمدلله دو روز است که کلا آمارگیر صفر را نشون میده! خیال آدم راحت می شه. ایول.

من تمام امروز مشغول بودم که فرم پر کنم و ویزا بگیرم که کریسمس برم دیدن خواهرم.

راستش، بنا به دلایلی، دوست ندارم این سفر را برم منتهی، فکر کردم خواهرمه، الان شش هفت سالی می شه که خونه اش نرفته ام. به دلخوشی برم بهش سر بزنم. می دونید

ولی واقعا اذیت شدم. اقلا چهارساعت طول کشید تا فرمهای درخواست ویزا را پر کردم. از بیست سال قبلت می پرسه تا اسم بچه محلها و اگه در کودکی حتی کون داده باشی هم حتی! بعد از آینده هم می پرسه. بعد لاش قسم هم می ده تهدید هم می کنه فرم اعتراف دلبخواهی هم می ذاره یک حکایتی است که.

حالا تمام شده، باید 95 پوند پول بدم، ییهو می زنه 115 تا بده. بعدش هم یک مشکلی هست که نمی تونه از کارت کم کنه. 

بعد از کلی که اینو پرداخت کرده ام، تازه باید برم نوبت انگشت نگاری بگیرم که اینو برون سپاری کرده اند و باید برای اونم 55 یورو بدم که نمی دونم چرا موقع پرداخت اینم می شه 67 پوند! شایدم 55 پوند که می شه معادل 67 یورو. بهرحال.

این قابل پرداخت نبود و باید فردا برم بانک ببینم چی می گن.

حالا از اونطرف نوبت ها فقط پنج شنبه جمعه تو لیسبون هست. یعنی باید برنامه کلاسم و اتوبوس یا قطار و هتل یا هاستل را هم ردیف کنم! هوفففففففففف! من واااااااااقعا منزجرم از جابجا شدن. از این مدل کارها. دلم می خواست یک منشی داشتم این کارها را برام می کرد! با سایر خدمات!!!

بگذریم.

رفتم کنسرت امروز. داشتم فکر می کردم تو دانشگاههای ما، تعطیل که می شه ،واقعا انگار خاک مرده می پاشند به همه جا، اینها برعکس از تمام امکانات دارند بهره می برند! یک آمفی تئاتر بزرگ دارند که پریشب ساعت یازده توش کنسرت گذاشتند، یازده شب! امروز پنج عصر مجدد کنسرت! بعد کل خرجش فکر کنم بیست تا چراغ هالوژن هست! دیدید که همه جا تاریک است یکی دو تا تو سر نوازنده ها روشن می کنند! بخل که نباشه می شه این! در اختیار مردم می ذاره استفاده کنند. بماند که کنسرت، چیز مسخره ای بود! یعنی سازها پیانو بود و ویولن، که راستش از هیچکدوم خوشم نمیاد. یک ساز خاص داشتند که یک پسره با چهارتا کوبه نواخت و سازش قشنگ بود. و سازهای بادی هم یکی داشتند که اسمشو نمی دونم. اونم صدای سگ می داد! یکساعت که نشستم هی سعی کردم یک لطافتی یا توی ساز پیدا کنم یا تو روح خودم، دیدم نه نمی شه. پاشدم وسطش اومدم. راستش یک گاهی هم نگاه بقیه کردم ببینم اونها مثلا گریه می کنند، می خندند، خیلی میخ شده اند، دیدم نه. نصفی تو گوشی هاشون بودند، بقیه هم منتظر بودند تمام بشه! نمی دونم. از نکات قابل توجهش این بود که هیچکس لباس خاصی تن نکرده بود و شال با طرح اسلیمی گردنش ننداخته بود. هرکی هرکی بود. یک دختره ویولون می زد، با کفش بندی اومده بود! تو این سرما واقعا نمی فهممش. منتهی حتی دو خط لاک هم به پاش نزده بود. اومد سازشو زد و رفت!

یک چیز مسخره که دیدم یک دختره دیگه بود این نقش برگ زدن نت را داشت برای یاروهایی که پیانو می زدند! خیلی مسخره بود! نمی دونم از کجا می فهمید که باید یک صفحه نت را یوااااااش سر بده ببری اون سمت! بقیه که از این کمکی ها نداشتند به ته صفحه که می رسیدند ساز را ول می کردن برگ می زدند!!! اونوقت چرا ؟ بالاخره اینهمه پیشترفت، مثلا نمی شد اینو کامپیوتری کنند، با یک سرعتی خودش بره پیش؟ یا بالاخره یک مکانیزمی براش بذارند که نوازنده نخواد برگ بزنه ؟!! مسخره بود کلا.

اما موسیقی، عین ذائقه، انگار عادت می کنه. واقعا جای یک تار شرقی کم بود که تمام اون قوانین و نظم و نسق موسیقی غربی را بریزه روکول هم و با استثناهای خودش شنونده را به ذوق بیاره...

بگذریم از این هم...

شبتون شیک باد ،بنزینتون ارزون!

چه کار کردید؟ خیلی دلم می خواد حاکمی به گه خوری بیفته! واقعا از آرزوهامه خوار دیدن حاکم پیش مردم! از مواردی است که یک چیزی برمی گرده به جای درست خودش! یک نادرستی، درست می شه!

 

خب به دل خوش

می خواستم قبض برق آپارتمانمو بدم،

انگار الحمدلله نت قطع است و نمی شه.

بلکه آب و برق مفتی بشه به این منوال!

دیدم یک شیطونی یک  تحلیل قشنگی کرده بود. گفته بود امام بزرگوار تو بهشت زهرا گفت آب و برق مفتی. واسه اموات مفتکی است! بمیرید تا مفت بشه برای شما هم!

فقط اون پول قبر نمی دونم چیه ماجراش.

بگذریم.

دیشب، خیلی بد سر شد. خیلی بد!

هوا سرد است و بیرون رفتن یا دانشگاه رفتن یا تو هال نشستن یعنی رفتن نشستن کنار خیابون تقریبا! سرد است! 

تو اتاق هم آدم خل می شه!

چه کنیم ای وی؟

 

 

هه هه! دلها بسوزد برایتان که ما اینترنت داریم و شما، 

نه!

خخخخخخخخخخ!

همینه دیگه. شما هم اگه مثل اینجایی ها، هر لیتر گازوئیل را، تازه بنزین هم نه، گازوئیل را اگه لیتری یک و نیم یورو یا حدود بیست هزار تومن می خریدید، اونوقت نت داشتید!

درآمد هم خبری نیستش ها گفته باشم. ماهیانه ششصد هفتصد یورو. یعنی اگه دستمزد را به لیتر گازوئیل حساب کنیم اینجا، یک نفر که یک ماه کار بکنه، معادل 460 لیتر گازوئیل دستمزد می گیره. حالا با بنزین لیتری 3000 تومن این می شه حقوق ماهان ه یک میلیون و سیصد و هشتاد هزار تومن! خوبه که! تازه شدیم عین اروپا و بلکم مرفه تر. حقوق اداره کار چنده الان؟ یک و چهارصد باید باشه دیگه. نه ؟

یادم نیست. من تا هشتصد و خرده ای اش را کار کردم انگار. 

بهرحال.

آقای نوبخت اومده می گه همممممممممه عایداتش را می دیم به 15 میلیون خانوار نیازمند که حدودا می شه 60 میلیون نفر! یعنی یک بچه، اصلا یک عقب مونده ذهنی، بیاد اینو بشنوه از آقای نوبخت باید بپرسه گیرم امانت دار هم بودید و گربه رقصوندنهای قبلی دول مختلف را ما ندیده باشیم هی خوشه بندی و عقب انداختن پریودی و حذف و سامانه و الخ و اینها. گیرم همه اینها هیچ. مردک! خب شصت میلیون نفر که با هشتاد میلیون کل جامعه خیلی تفاوت نکرد! اینهمه آشوب درست می کنی که اینور اعصابشونو خرد کنی از اونور گداپروری کنی ؟! 

عجبا.

من فقط مونده ام چرا رهبر معظم زودتر اعلام موضع نمی کنه که من همونو بگیرم! اینکه بمونه تا به هر سمتی شد بعد نظر ایشون موافق جمع باشه که نشد که. ییهو جمع گه خورد یک غلطی کرد. بزرگوار شما سرت می شه شما بگو کدوم سمتشو بگیریم، تا بگیریم آخه. الان بگو! زود بگو! فرصتها می سوزه به مولا...

عین شب بیمار گذشت به من امشب!

یادم نیست کی خوابیدم. اما یک و نیم بود از گشنگی بیدار شدم!

البته رفت و آمد بر و بچ هم کم اثر نبود

یهرحال نمیشد تا صبح رفت! پاشدم کیک و عسل خوردم. دلم ولی نیمرو میخواست. یک چیز شور.

یکساعتی که شد و هیچی از اخبار مملکت گیرنیاوردم، پاشدم نیمرو درست کردم

این کسخلها دارند کیک میپزند. سه ساعته توی فر است. دقیقا از یک نیمه شب تا الان چهار صبح

کلفت شده، روش سوخته تهش خام!

البته الان بوی سوختن تهش میاد،و نمیان سراغ! 

عجب،

عجب... 

این تعطیلی از گوشت سسسسسسگ حرومتره هاااااا، گفته باشم!

 

خوبید؟؟!؟

چه خبر؟؟

اخبار ناجور را خصوصی بدید لطفا، جو ندیم به ملت

پنج و بیست دقیقه عصر، به وقت ماست

منتظرم ماکارونی گرم بشه. می شه گفت امروز تقریبا هیچی نخوردم جز نون پنیر کره سر ظهر و چندتا بیسکویت. البته تاریک روشن دم صبح کیک و شیر هم بود.

بعد میگن چرا لاغر می شی. خب چیزی نمی خورم که!

بگذریم.

عصر، از پله ها افتادم. تو دانشکده داشتم بر می گشتم که نمی دونم چرا حواسم رفته بود و قبل از رسیدن به پاگرد قدم بلند تر بداشته بودم و اومدم پایین! کمرم و جفت زانوهام اذیت شدند ولی نه چندان. منتظرم شب دردش رو بیفته. فشار اومد ولی. لپتابم تو کوله رو دوشم بود. اگه افتاده بودم، یعنی اگه پشتم به پله رسیده بود قشنگ از وسط نصف می شد لپ تاب هم! بگو هفتصد هشتصد یورو به نفعم! به همین سادگی!

سرد بود اما بارون نداشتیم امروز. سلانه سلانه رفتم نون و شیر خریدم. یک چیزی بخورم ببینم چه می شه کرد.

با اینکه زیاد درس نمی خونم، یعنی زیاد پیشرفت ندارم، اما حس می کنم دارم مشرف می شم به مبحث. یک مبحث آمار را آدم به تسلط خودش در بیاره، 

حالا تسلط نگم، 

بتونه راهشو توش پیدا کنه و مساله ای که می گیره را درست پیش ببره،

به نظرم شاهکار است! واقعا هیچوقت جرات نکردم بگم آمار و احتمال را بلد شده ام. الان هم فقط به نظرم می رسه تونسته ام بفهمم بنیانش بر چیه. می دونید، اینو اگه بفهمم، اگه واقعا درست درک کرده باشم، باقی اش می شه آچار دستم.

تا ببینم.

بعد از مدتها سرگردانی بین 22 فصل، الان برمی گردم سرفصل ها را نگاه می کنم و می  دونم تو هرکدوم چی گذاشت طرف، و چی میخواسته بگه. البته، امیدوارم!

سر کلاس زبانم، خانوممون پرتغالی حرف می زنه. بعد من حتی یک کلمه از حرفهاش برام آشنا نیست، منتهی، گاهی حس می کنم که می فهمم چی می گه!! یک گاهی هم که از م سوال کرده دیدم نه واقعا فهمیدم چی می خواست بگه هرچند زبان را نمی فهمم! بعد این توهم برام ایجاد شده که چیزهایی که می فهمم، واقعا چیزی هست که اون گفته، یا چیزی هست که ذهن من ساخته! 

نمی دونم خلاصه. سرگردانم. تصمیم گرفته ام عین یک بچه نوزاد که هیچ زبانی نمی دونه، وقتی طرف حرف می زنه به هیچ ترجمه ای فکر نکنم. فقط بذارم کلمات به گوشم بشینه. موثر بوده. الان هشت نه ماه است اینجام بعضی کلمات بهرحال تو ذهنم و دهنم می چرخه. بعضی را می تونم تشخیص بدم. اگه دست از ترجمه بردارم، شاید بتونم عین یک بچه عقب افتاده، طی چهارپنج سال، زبان را داشته باشم.

کلا عجیب است. از اینها وقتی سوال می کنم راجع به زبان مدتها فکر می کنند! نمی دونند. خیلی وقتها با هم مشورت می کنند سرچ می کنند تا یک جوابی بتونندبدن. آدم واسه زبان مادری اش اینقدر گم باشه، خیلی نوبر است! ولی انگار این زبان، یکم بیخ  داره کلا!

گشنه ام هست. همزمان به اخبار ایران گوش می کنم که امیدوارم همه جا در صلح و صفا و آرامش باشه هنوزم و مملکت شاه داشته باشه، هنوزم.

 

از دیشب، یک عالمه چیز نوشته ام،

بعد یا بعد از نشر، 

یا قبل از نشر،

پاکشون کرده ام.

حکایت اینه که درسته به قول رفیقمون الان خارج نشینم اما، ما سر سرنیزه نشسته ایم تو خارجه! کدوم خارج نشین! شما جایی بشینی که هر آینه یکی بیاد بگه پاشو چرا اینجا نشسته ای، می تونی راحت باشی؟

نشستن اونه بتونه پشت بدی پاتو دراز کنی به هیچ پدرسگی هم جواب پس ندی! نه ما که عین افاغنه عزیز باید کارت اقامتمون تو جیب راستمون باشه پاسپورتمون تو جیب چپمون گردش بانکیمون به گردنمون که هر آینه جلومونو گرفتند بتونیم ثابت کنیم که ما اومده ایم چیز بدیم، بکن نیستیم به مولا!

منتهی، چیزی که باعث شد پاک کنم و نشر ندم این بود که فکر کردم الان یک عالمه تریبون خارج نشین هست، که اینها لزوما بیشتر از من هم خواننده و شنونده ندارند! یارو پشت میز آشپزخونه اش میشینه با وب کم لپ تابش و به یمن یوتیوب و نمی دونم فیس بوک و واتس آپ و الخ لایو می ده. خب همه اینها را هم منم دارم و موضوع اینه که اگه منم بخوام حرف بزنم دقیقا یکی هستم در رده همونها و ازعان کنید لطفا که از خیلی هاشون با ادب تر و با شعور ترم! قدرت تحلیلم هم اگه اندازه اونها نیست چون 24 ساعته به اون تیپ مسائل فکر نمی کنم و گرنه کیه که شک کنه منم می تونم از تو هر چیزی ،هر چیزی که می خواد در کنم؟!

می تونم.

پس حالا که برد منم اندازه همونهاست، 

بهتره خفه شم!

چرا ؟

چون اطلاعات ندارم!

چون نمی دونم فکر من، چقدر به ثواب نزدیک است!

چون دسترسی به اطلاعات جامعی ندارم. هیچی ندارم. احساسات دارم به مسائل، و پیامدهای منفی را می تونم ببینم، و هر آینه ممکنه تو دام کسی بیفتم که اصلا این ماجراها را چیده که امثال منی را انگشت کنه که یک حرکتی بکنیم که به یک کسی دیگه فشار بیاد در یک سمتی دیگه!

مملکت صاحب داره، از پس هم بر میان. درسته که در هر حال ما له می شیم!

همین یک شبه، یورو 1000 تومن گرون شد! یعنی قدرت خرید من یک دوازدهم کم شد! یعنی باید کمتر بخورم، بدتر بپوشم، بیشتر راه برم، می دونید...

مهم نیست. روزگاری که درست بشه، درست می شه!

من مدیر یک ساختمان فقیر فکسنی بودم. به تجربه بهتون دو چیز را می گم،

اولا اگه جایی ملت خرد خرد پول می دن، یعنی یک ممر دائمی ولو کمی هست، حتی اگه همه ندن، اونجا باید آباد بشه، یا لااقل خراب نشه!

اگه ممری بود و رو به خرابی گذاشت، بودنید موش پیدا شده و دزدی داره می شه!

دوم اینکه کسی که خوش حساب است، کلاه می ره سرش! چون حسابها انباشته می شه و زمان که می گذره خود حسابدار هم نمی تونه با اون قدرتی که وقتی فاکتور داغ و تازه دستشه، شما را مجاب کنه که فلان هزینه شده است. مثلا من بارها قفل خریدم برای در! هر مرتبه می تونستم قفل نو و فاکتور نو را نشون کسی که اونجا ساکن هست بدم. اون می دید. خراب شدن را می دید درست شدن را می دید و می داد. منتهی، کسی که پنج سال مدام خونه اش را اجاره داده بود و نمی دید اینو، بعد از پنج سال که میومد پای حساب، اگه میومد، واقعا نمی تونستی چهارتا فاکتور بذاری جلوش که ببین من چهاربار یک قفل را تعویض یا تعمیر کردم! خودت خجالت می کشیدی که نکنه اشتباه کردم!!

تازه اگه تو می موندی و قهر نمی کردی و  حسابها گم نمی شد و پاک نمی شد و مدیر عوض نمی شد و الخ، که کلا می مالید به هم!

نتیجه اینکه حسابتونو به موقع بدید اگه به دین و حق و حقوق معتقدید! وقتی می مونه، مدیون می شید به ملت!

ببینید نتیجه مثبت هم بلدم بگیرم! اینه!

بریم فعلا. عزّت مزید

 

شیطنت که نکردید انشاالله؟

آلت که نکردید خودتونو؟

معین میخونه :

باید که ببازم

با درد بسازم

آهنگ دلسوخته اش را گوش کنید، حکایت ماهاست!  باخت با شوق!!

 

نظر این حقیر در خصوص ماجرای بنزول آن شد که این بازی بزرگان است، و یقین کنید چه اعتراض کنید چه نکنید، شما آلت این بزرگ، یا آلت آن بزرگ شده اید! و چه الت این شده باشید چه اون، نهایتا از من و شمای آلت جهت گادن ماتحت طرف مقابل استفاده میشه لذا جای ما در مخرج است! تاریک و تنگ و متعفن و کثافت درهرحال.

فلذا، 

بیخیال بشید.

فقط اخم کنید، نه بیشتر😄

حکم جلودار است، سر در پیش دارید! 

البته دراینجا مراد، قسمت ازلی است نه چیزی یا کسی دیگه. 

 

شاه، زمانی که اوضاعش خراب شد، اومده بوده تلویزیون انگار، یک سخنرانی داشت با فحوای گه خوردم،

تو اون سخنرانی گویا باشه که گفته، به هر کدومتون یک پیکان میدم،

اون زمان!

...

کاستانیا درست کردم باز

با آب نمک و باقی توصیه ها

تا ببینیم. 

دو زن

یک خانومه سر کلاس زبانمون هست،

خیلی شبیه یکی از فامیل ماست،

هر زمان می بینمش، دلم می سوزه برای فامیلمون منتهی!

این خانوم که می گم، قیافه خاصی داره. یک جور  بخصوصی زشت است. چشمها بادومی، دندونهای جلو یک فرم خاصی کج، جمجمه گرد...

تفاوت این زن موسیقیدان(!) که الان لابد داره سعی می کنه مدرک زبانشو بگیره و شهروندی بگیره با اون بنده خدا اینه که اون از صبح تا ظهر به حال این دخترش گریه می کنه که شوهرش کتکش می زنه و می خواد طلاقش بده، از ظهر تا دم غروب به حال شوهرش که معتاد کنار خونه تمرگیده و از بین رفته، بعد از عصر تا نمی دونم کی از روز به حال اون یکی دختر دیگه اش که یک مشکلات دیگه ای با شوهرش داره!

اون طفلک، اگه به چیزی فکر کنه، نه موسیقی است نه اقامت! تو مراسم مرحوم پدر ما اومده بود یک جوری زار می زد که من مونده بودم آخه زنک! نمی گی کسی فکر کنه چه سرّی بین بابای من و تو بود که اینجور خودتو داری پاره می کنی؟! کم کم که هی بردیم رسوندیمش و یک گاهی میومد فاتحه می داد و ... فهمیدم طفلک، به حال مرده غبطه می خوره بی شک!

بگذریم. این خانوم خارجکی به غایت خوشحال است. دیروز یک بسته آجیل دستش بود دوپینگ می کرد و می رفت سمت کلاس، از جلوی ما گذشت. به زبانی که داریم یاد می گیریم سلام و تعارف کردیم و بعد سر کلاس یک کلمه ای به کار برد که الان من دو روز است دارم می گردم پیداش کنم و تازه یافتمش!

بلد است...

سر کلاس، یک دختر روس هم هست که به غایت تپل است و  خوردنی های عجیبی می خوره این بشر! بین کلاس دیده ام یکبار یک کاسه ماست باز کرده بود می خورد! یکبار یک موز! دیروز پرتغال! یکبار ساندویچ از این دستگاههای خودپرداز!عجیب تر از همه، ماست! 

بگو به ماچه اصلا...

کلمه یارو بود segorar به معنی hold. وقتی داشت اینو می گفت که یک پسره با دسته چتر پرده را می خواست پایین بکشه وپرده از یک جایی فرار می کرد و برمی گشت. این پاشد سگورا سگورا کنان رفت و خلاصه کمک کردند و پرده را کشیدند. من هی سرچ می کنم segora و برام میاد امنیت! نگو یک r  که نوشته می شه و جویده می شه موقع خواندن ته کلام هست...

سگوراررررررررررررررر! یعنی نگهش دارررررررررررررررررررر رسیدم!

سگورار!

اینو ولش کن. اینجا به دوش می گن دوش!

به دوش حموم! دقیقا با تلفظ ما . منتهی با این املا  duche

 

من اگه ایران بودم، با بنزین سه هزارتومنی، واقعا صرف نمی کرد دیگه از خونه ام برم سر کار و برگردم.

واقعا غمگین می شه آدم از این مدل اداره کردن اقتصاد. گفته بود کل چیزی که پیش بینی می کنیم بتونیم مالیات از مردم بگیریم فلان قدر است، که به زور می شد یک سوم هزینه های دولت! باقی اش خب از باقی جاها باید تامین بشه دیگه. چرا که نه

اینجا، حکایت اینجوری است که هر کسی یک کد مالیاتی داره و زمانی که خرید می کنه کد مالیاتی اش را می گه. تو فاکتور، اقلام مختلف مالیات های مختلفی بهشون تعلق گرفته مثلا اقلام اساسی هفت درصد است ولی چیپس مثلا 25 درصد. فکر می کنم، 

مطمئن نیستم منتهی فکر می کنم اینجوری است که بخشی از این مالیاتی که طرف الان روی خرید پرداخت کرده، بعدا برگشت داده می شه بهشون. بخصوص هزینه هایی که در راه آموزش یا ورزش کرده باشند و احتمالا در خرید خوراکی های سالم یا پایه...

 

قورباغه ای که کاملا پخته است...

بنزین گرون شد؟ 

چند؟

از کی؟؟

از صبح كتابخونه ام

اما تو مود فهميدن نيستم!

گذاشتم كنار كتابو، زبان ببينم حال ميكنم؟

واقعا وقت نماز جمعه بر انجام هر فعلي، حرام است😤😤😤

 

کانستانیا

امروز کاستانیا خریدم برای خودم

شاید بشه اسمشو گذاشت بلوط!

بلوطهایی سایز گردو، با پوستی نرم، اما محتویاتش شبیه به مغز آدمیزاد

پوست رو را یک خراش باید داد و بعد باید کبابش کرد

کنار خیابون با ذغال می پزن. من گذاشتم توی فر. 

یکم زیاد موند و یک بخشهایی ازش سفت شد منتهی، 

خوشمزه بود!

مثل بلوط های ما نترکید، و مثل اون حالت گس نداشت. طعم داشت. جالب بود!

قیمتش یکم از گوشت ارزونتر بود. تقریبا برابر با قیمت گوشت چرخ شده. هر کیلو 5 یورو. هر دونه کاستانیا حدودا 12 سنت می شد. قیمت یک نون حجیم بدون مغزجات!

ده تا دونه خریدم! اینجا جشنواره براش می ذارند! ملت همه می خورند و خب، سالم است و قشنگ است و خوشمزه، جاتون خالی. عکسشو تلگرام گذاشتم. شما سرچ کنید castanha بسیار شبیه به فندق خودمونه منتهی چهاربرابر بزرگتر!

 

گفتن نداره دیگه.

یک روز عین باقی روزهای خدا.

بهتره برم یک کار مفیدتری بکنم.

شب بخیر

 

che khabar  ?

 

ماکیان چه بود و چه شد؟

چرا دیگه حرفی ازش نیست؟

مرغ و ماکیان. فقط مرغ مونده چرا؟

علت معلولي

یک چیز میگم، بیاموزید، که دیگه راه حلهای عجیب غریب ندید لباسو بذار تو فریزر و نمیدونم نرم کننده و الخ!

آقا، لباس اگه بوی نا میداد، نشون میده نا داره! راهش اینه که خشکش کنی! 

نا، رطوبت کمتر از نم را میگم. چیزی که تو هوای سرد زمستون ممکنه از بین نره. پس لباستو روی بخاری،  اجاق، اتوی خشک یا هر چیز دیگه که باعث خشک شدنش میشه، خشک تر کن! اینکه تو فریزر بوی نا کم میشه دزسته! چون اون رطوبت نهان، جامد میشه! ولی باز گرم که بشه برمیگرده خب.

منطق داشته باشید!

تاحالا دقت کردید وقتی تخم مرغ میخورید،

دقیقا دارید ریقی که از کون یک حیوانی در اومده را...

😄 

رنیتو داره تخم مرغ میشکنه، 

لامصب انگار تو رستوران کار میکنه، عین مسلسل صدای کوبیدن تخم به سنگ کابینت و بعد، 

پلیق!

افتادن ریق تو کاسه...

شب بخیر

محمل

طرف یک کوپ سنگ به چه بزرگی برداشه، یک و نیم تن تریاک توش جاساز کرده، سنگ را عین تابوت، عریان گذاشته عقب تریلی، از جنووووووب،

به سمت ته ران!

یک و نیم تن!

اینقدر عیان لامصب؟؟

متأسفانه گرفتنش😄

 

شاید نباید اینها را بنویسم اما،

حالا که فعلا شما اون سوی دنیایید و من این سو، کسی نمی تونه آسیبی بهم بزنه. پس می گم.

حکایت، حکایت اون شرکتی هست که منو کشف کرد!!!

نوشتم که بعد از آخرین مصاحبه تلفنی نزدیک یک ماه و نیم اینها گم شدند! تا باز ایمیل زدند و برای یک مصاحبه تلفنی دیگه قرار گذاشتند و من با اینکه خیلی کظم غیظ کردم، اگه البته همینی باشه که من کردم یعنی اونی که من کردم اینی باشه که نوشتم، بهرحال یک ایمیل زدم به لارا خانوم و با خاک و خرّه یکی اش کردم!

دلمم خنک بود راستش. یعنی جمعه که ایمیل زدم شنبه و یکشنبه در مسرّت کامل بودم از کارم منتهی دوشنبه فکر کردم چون مقصر بوده ممکنه زنگ بزنه و عذر خواهی کنه. نشستم منتظرش، و زنگ نزد!

بعد من احساس پشیمانی را در خودم یافتم! گفتم خب پرسه ابله، چیزی مگه ازت کسر می شد؟ مصاحبه می کردی. حداقلش این بود که زبانت که خوب می شد که! با یک آمریکایی حرف می زدی، آنلاین، شنیداری ات تقویت می شد!

خلاصه، در همین عوالم یکی دو بار هم ایمیلی که داده بودم را باز کردم و خوندم و باز هربار جگرم حال اومد! تهش، یک ایمیل دیگه دادم تو مایه های این که دیدی دستتو خوندم!؟ یکم مودبانه البته. نوشتم ببخشید که تند نوشتم منتهی همونها که بهت گفتم! 

خخخخخخخ

بگذریم.

تمام شد تا الان دیگه ییهو و بی مقدمه گوشی ام زنگ خورد و لارا خانوم دیگه دست از اون لوسی آمریکایی ایرانی اش برداشته بود و خیلی جدی عذرخواهی کرد و گفت که آمریکای جنوبی سر یک پروژه بوده و الخ و دولخ. 

کدورت ها که صاف شد دیدم می گه از نو بریم پیش! منتهی،

اینبار جالب بود! اولا که مقیّد کرد حتما سر قرارهاش باشه و یادش نره قول و قراری اگه با من می ذاره، بعدش قرار شد یک موضوع پایلوت (آزمایشی) تعیین کنه، برخلاف دفعه قبل که می گفت چون بخشی از مصاحبه هست پرداختی بابتش صورت نمی گیره، گفت می دونیم وقت شما (آقای دکتر خخخخخخ! اینو نگفت بیشّعور) آره، می دونیم وقتت ارزش داره لذا بابتش پرداخت می کنیم بهت، یک هفته کار کن، بعد تلفنی هماهنک می کنیم بعد هفته اول دسامبر همو می بینیم!

خب، نشون می ده که شما هرجا سفت بری تو شکم کار، خوب نتیجه می ده! 

یادمه استادمو هم که دو ماه پیش تکون دادم، به گه خوری افتاد. منتهی یادش رفت. ملت دوره بازگشت دارند انگاری! باید به پریودشون که رسیدند خلاصه شارژشون کنه باز آدم.

حالا اینو می خواستم بگم که ما داریم با پای خودمون، و نه مثل روح الله که از سر طمع رفت، که از سر گشنگی(!) می ریم تو تله! اینکه یکی دو ماه دیگه من تو خونه خودم باشم با یک کار پاره وقت، یا در فلان محبس باشم یا فلان قبر، اینها مشخص نیست. موضوعی که هست اینه که من به این شرکت به کارش به ادمهاش به پروژه هاش مشکوکم. یک جای کارش ایراد داره. حالا چرا ولش نمی کنم؟ بخاطر این که به پول احتیاج دارم! من کیسه هیچ نهاد و اداره و بانک و موسسه ای دستم نبود که خالی کنم بیارم اینور! با پول کارمندی هم کار پیش، نمی ره! لذا، اگه من در این راه بلایی سرم اومد انگیزه ام این بوده خلاصه.

کاد لمعاش،

به قول معصوم!

trabalho

به قول پرتغال!

ترابالیو. بخونید! آدم کاری داریم و آدم تنبل. کاری، می شه ترابالیادو. تنبل و کون گشاد هم داریم که می شه پری گیسوز!

trabalhado

preguicoc

 

عزّت مزید!

این رفیقمون کتاب دار است، یادداشت گذاشته که بخش بزرگی از کار ما تعلیم نحوه سرچ کردن هست به اساتید و دانشجویان!

برو عامووووووووووووووو! حالا می رم کلاس می بینم!!

 

زعفران

دیروز آبجی تماس گرفت که زعفرون می خوای برات بخرم؟

میگم من کجا، ایران کجا؟

می گه فلانی، از فامیل، گویا برداشت زعفرون کرده باشه، خالص و مطمئن خلاصه، اگه می خوای برات بخرم.

گفتم نه عمو. من تا بیام رنگ و عطرش پریده. بگو واسه من از  چین بهاره بذاره کنار!!!

الان به فکرم رسید از رفقا بپرسم ببینم کسی زعفرون نمی خواد؟ گرمی هفده هجده هزار! با انضمام هزینه پست البته. تضمین خلوص و کیفیت با من.

البته نمی دونم واقعا چقدر تولید داشته است. حالا باید بپرسم. کلا اولویت با گرون خر هاست!

خخخخخ