خب، یکی دو ساعت گذشت.
درحالی که نمی دونم می شه نگران نباشم یا نه، درحالی که بقیه تو وضع ناجوری هستند، من اینجا دارم یاد می گیرم که به آشپزخونه باید گفت cozinha، همون جای کوزت!! بینوایان!
پنجم دسامبر وقت سفارت دارم. تا الان 150 پوند خرج برداشته است نامرد! یادم باشه بلیط اتوبوس رزرو کنم که دو قرون ارزونتر در بیاد!!
یک دختره رو میز اون سمت، جلوم نشسته است. یاد شماها می اندازتم! دستی به خودش برده است و خوشگل شده است. یحتمل پرتغالی نیست.
این روزها هرچی تو کوله ام می ذارم به شدّت حس می کنم سنگین شده است. یک لپ تاب یا یک کتاب. اصلا کمرم انگار می خواد بشکنه زیر بار سنگینی اینها! یحتمل ضعیف شده ام. یا پیر!
می دونید تعجبم از اینه که این جماعت، همه، زمان لپ تاب خریدن دنبال دویست گرم سبکتر بودنش هستند، بعد هر کدوم را نگاه می کنی یک بطری آب تو کوله اش داره و هی می بره میاره دنبال خودش. عین مریضی که از داروهاش سوا نمی کنه خودش را...
همه اینها به ما چه در واقع ؟!
ظهر باید سر راه ماهی بخرم. بخاطر این یابو علفی هم خونه ای که از بوی ماهی بدش میاد، از سبد غذایی گذاشتمش کنار منتهی، بیخود کرده.
والله!
بدش میاد بشینه تو اتاقش نفس کشه نیم ساعت!
نه؟
حساس شده ام بهش انگار. بچه خوبیه منتهی.
یکی از هم دوره ای های برزیلیمون انصراف داد. مشکلات متعدد. پیدا بود خوشحال نیست. باباش سرطان ریه داره گویا. ترم قبل یکماه رفت و الان مجدد می خواد بره. قطعا مشکلات مالی هم هست. متاهل، بدون فرزند، با یک زن نازیبا. راستش خیلی ناراحت شدم از رفتنش. یادم نمی ره روزهای اولی که اومده بودم این آدم با اینکه خیلی آرام پشت میزش نشسته بود و کار خودش را می کرد اما حواسش به من هم بود. چندجا خونه برام پیدا کرد و بعدها اطلاعاتی که از درمانگاه، از راهنمایی رانندگی، از خرید سیمکارت و ... بهم داد، نشون می داد با کمال صداقت داره پیش میاد. بقیه هم همینطورند. داویده از ایتالیاست ،پریرزو داشت تشویقم می کرد که واسه بورسیه ثبت نام کنم! خودش می خواد بکنه! هرکی دیگه بود می گفت شلوغ نشه شانسم بالاتر باشه، بعد این بچه داره به من اطلاعات می ده که شانسمون بالاست و ثبت نام کن و ...
بگذریم. اینها خس و خاشاک نیستند گویا...