پنج و بیست دقیقه عصر، به وقت ماست

منتظرم ماکارونی گرم بشه. می شه گفت امروز تقریبا هیچی نخوردم جز نون پنیر کره سر ظهر و چندتا بیسکویت. البته تاریک روشن دم صبح کیک و شیر هم بود.

بعد میگن چرا لاغر می شی. خب چیزی نمی خورم که!

بگذریم.

عصر، از پله ها افتادم. تو دانشکده داشتم بر می گشتم که نمی دونم چرا حواسم رفته بود و قبل از رسیدن به پاگرد قدم بلند تر بداشته بودم و اومدم پایین! کمرم و جفت زانوهام اذیت شدند ولی نه چندان. منتظرم شب دردش رو بیفته. فشار اومد ولی. لپتابم تو کوله رو دوشم بود. اگه افتاده بودم، یعنی اگه پشتم به پله رسیده بود قشنگ از وسط نصف می شد لپ تاب هم! بگو هفتصد هشتصد یورو به نفعم! به همین سادگی!

سرد بود اما بارون نداشتیم امروز. سلانه سلانه رفتم نون و شیر خریدم. یک چیزی بخورم ببینم چه می شه کرد.

با اینکه زیاد درس نمی خونم، یعنی زیاد پیشرفت ندارم، اما حس می کنم دارم مشرف می شم به مبحث. یک مبحث آمار را آدم به تسلط خودش در بیاره، 

حالا تسلط نگم، 

بتونه راهشو توش پیدا کنه و مساله ای که می گیره را درست پیش ببره،

به نظرم شاهکار است! واقعا هیچوقت جرات نکردم بگم آمار و احتمال را بلد شده ام. الان هم فقط به نظرم می رسه تونسته ام بفهمم بنیانش بر چیه. می دونید، اینو اگه بفهمم، اگه واقعا درست درک کرده باشم، باقی اش می شه آچار دستم.

تا ببینم.

بعد از مدتها سرگردانی بین 22 فصل، الان برمی گردم سرفصل ها را نگاه می کنم و می  دونم تو هرکدوم چی گذاشت طرف، و چی میخواسته بگه. البته، امیدوارم!

سر کلاس زبانم، خانوممون پرتغالی حرف می زنه. بعد من حتی یک کلمه از حرفهاش برام آشنا نیست، منتهی، گاهی حس می کنم که می فهمم چی می گه!! یک گاهی هم که از م سوال کرده دیدم نه واقعا فهمیدم چی می خواست بگه هرچند زبان را نمی فهمم! بعد این توهم برام ایجاد شده که چیزهایی که می فهمم، واقعا چیزی هست که اون گفته، یا چیزی هست که ذهن من ساخته! 

نمی دونم خلاصه. سرگردانم. تصمیم گرفته ام عین یک بچه نوزاد که هیچ زبانی نمی دونه، وقتی طرف حرف می زنه به هیچ ترجمه ای فکر نکنم. فقط بذارم کلمات به گوشم بشینه. موثر بوده. الان هشت نه ماه است اینجام بعضی کلمات بهرحال تو ذهنم و دهنم می چرخه. بعضی را می تونم تشخیص بدم. اگه دست از ترجمه بردارم، شاید بتونم عین یک بچه عقب افتاده، طی چهارپنج سال، زبان را داشته باشم.

کلا عجیب است. از اینها وقتی سوال می کنم راجع به زبان مدتها فکر می کنند! نمی دونند. خیلی وقتها با هم مشورت می کنند سرچ می کنند تا یک جوابی بتونندبدن. آدم واسه زبان مادری اش اینقدر گم باشه، خیلی نوبر است! ولی انگار این زبان، یکم بیخ  داره کلا!

گشنه ام هست. همزمان به اخبار ایران گوش می کنم که امیدوارم همه جا در صلح و صفا و آرامش باشه هنوزم و مملکت شاه داشته باشه، هنوزم.