آرتور،  با دوست دخترش تو آشپزخونه دارند شام میخورند. یکساعت و نیم است! 

خیلی فاجعه است این پسر. صبح زووووود حموم رفت. ظهر اتاقشو جارو کشید و رفت خرید کرد. نگو مهمون داشته. فکر کن باهم ازدواج کنند، این چطوری میخواد خودش باشه؟!! 

مارکوز گوشش گرفته بود. اسپری آب دریا را گذاشتم رو میز براش،که وا کنه سوراخشو.

اگه این تخم سگها شامشون تمام بشه و پا بشن، یک کیک بذارم برا فردا. وگرنه بخوابم کم کم.

خیلی امروز اذیت کرد نرم افزار.  یک حلقه ساده، خراب کار میکنه، نمیفهمم چرا.