کمبود در خلقت
سر صبح است،
هوا خنک است. پنجره ها باز و صدای پرنده ها به گوش می رسه.
هال، هنوز تاریک است.
نصف لیوان شیر گرم کرده ام. یادم میفته به لیلا، می گفت شما فقط همین یک سایز لیوان را دارید خونه تون...
یک نون تست را چند تکه کرده ام، دو سه تا تکه اش با پنیر، یک نصفه گردو هم سر راه برداشتم، یکی دو تکه اش کره مالیدم و مربا سوارش کردم.
یک بشقاب دلچسب شده است...
می شینم رو مبل، کنار پنجره، یکی دیگه از گلها باز شده. من عینک ندارم و تار می بینمش منتهی، می تونمن حس کنم چه گل قشنگی شدهاست. از خانواده گل میمون است. صورت یک آدم، یا یک میمون را می شه تو مغز گل دید. چشم و دماغ داره به وضوح. زیر صورتش یک بالش شکاف دار داره که شبها که بسته می شه این صورت سرشو می ذاره لای اون شکاف و گلبرگها جمع می شه به روش! به نظر میاد گل متمولی باشه با اون بالش!
فکر می کنم که انگار یک خلائی در آفرینش هست! گلدونها همه گل داده اند و هفت هشت کوزه گل منطقه ممنوعه منو پر کرده است. من چون می زنم بهشون و مراعاتشونو نمی کنم، اون بیخ پنجره تردد نمی کنم زیاد. فقط پارچ دوغ را گذاشته ام که اونم آفتاب بخوره و ترش بشه. گاهی می رم همش می زنم. نه بیشتر.
داشتم فکر می کردم تو این باغ کوچک، یک چیزی کم است! پرنده های آواز خوانی متناسب با سایز این شاخه ها و گلها! یک چیزی سایز مگس، یا پشه، یا زنبور های کوچک، منتهی با صدای بلبل و قناری مثلا!
آیا خدا فراموش کرده است؟!
خدای تبهکار...