همسایه، با دختر بچه اش داشت می رفت،

چققققققققققدر دلم می خواست منم یک دختر بچه داشتم، (از مامانی که عاشقشم!)

فکر می کنم دستشو ول نمی کردم!

دستشو می گرفتم که بی خیال از اینکه ممکنه زمین بخوره، اون کلّه سرگردانش را به هر سمتی می خواد بچرخونه و از هرچی تو اطرافش می بینه فیلم بگیره تو اون مغز کوچیکش!

چقققققققققدر دختر بچه ها را دوست دارم من! لاغر، ظریف، کنجکاو، زیبا!

شاید برم پرستار بچّه  بشم! فقط دختر بچه های سه ساله! نیم زبونی ها! با اون چشمای بررررررررراق و ذهن هایی که هنوز کپک نزده اند!

چی یادشون بدم؟

رقص!

آواز!

شعر!

خنده بی محابا

سوال بی محابا، احمقانه، ساده!

دلم، کودکی را خواست!