به یک تعطیلات، نیاز مبرم دارم.

خسسسسته ام. مغزم پر شده از بس این مدت چرند خوندم. ده روز دیگه هز تعطیلات مونده و ، ایده ای ندارم.

پول هم ندارم اونقدر که بخوام تعطیلات بگیرم. بلکه بورسیه ای درست میشد یکم نفس میکشیدم.

بیشتر میخوابم این ایام.

خواب گران!!

در علم ییهو باز شد، ریخت روم! دویدن بین اینهمه مفاهیم تازه، انرژیمو گرفته است. یاد گرفتنشون جای خودش.

بارونه و ، سرد.

شاید امشب آش دوغ باز بپزم. دلم چیز داغ شل میخواد. کم کم نعناهام داره تمام میشه و آش، این ایتمش را هم ممکنه از دست بده!! قبلا سبزی تازه را از کف داده و با سبزی خشک میپزم.

غلط میکنه بابا. نعنا هست، مطمین، نیستم ولی!!!

کارها خوب پیش نمیره. انگار هدف یاد گرفتن رانندگی باشه، بعد شما سرگرم اموختن و تمرین باغبونی باشی، مثلا!

حالا مثلا کار با ماشین چمن زن! رانندگی اند هر دو ولی، متمایزند...

باغبانی، تاااااااا رانندگی.

خدایی چقدر از علم روز دنیا عقبیم ولی. چقدر خوابیم. چقدر من خوابیدم و کون گشادی کردم!!!