جالبه. استاد راهنمای علافم اومده بود الان دانشگاه.

با یکی از دانشجوهای قدیمی که فارغ شده و کم کم داره بساطشو جمع می کنه که بره. میزش موقعیت بهتری داره نسبت به مال من و می تونم جابجا بشم به اونجا. حداقل اینه که دیگه نور پنجره پشت سر تو مانیتورم نیست.

همین صبح داشتم فکر می کردم کاش میزم جایی بود که حین کار می شد آسمون را ببینم! جالبه که گاهی چه سریع اجابت می شه خواسته ها. البته بگم قبل تر از این داشتم با خدا می گفتم یک خونه میخوام بزرگ و دل باز، به فرمت خونه های اینجا! یعنی ممکنه خدا دم و دستگاهشو حرکت داده باشه که علّت و عللی جفت و جور بشه و بریم سمت اینکه بهرحال دیر یا زود، بتونم تو یک خونه خوب زندگی کنم آیا ؟

اتاقم خیلی کوچیک است. یکجوری است که یقین دارم بر سلامت روانم اثر می ذاره اما نمی تونم هم عوضش کنم. خیلی گرون می شه یکباره. تخت، کمابیش سایز استانداری داره اما خیلی بارها پیش میاد که حس می کنم تخت کوچیکه برام. تنگم. تنگ افتاده ام تو جام. 

انصاف نیست خدایی. من یک زمانی پتو پهن می کردم کف هال، تنهایی اونقدر فضا داشتم برای خواب که از هر ور دراااااااااااز می شدم نمی رسیدم به مبل حتی! اما  حال، یکم از تخت سرآزیر بشم می افتم تو پلوپز کنار پام! یا می خوردم به کمد! سختمه خیلی. 

اینها که فکر می کنند کسی اگر جلای وطن کرد راحت شده، واااااااااقعا فهمی از ماجرا ندارند. واقعا کار هر کسی نیست تحمل خیلی چیزها. خیلی چیزها.

بگذریم. اصلا اومدم اینو بگم. استادم اومد. راجع به میز و اینکه از کی باید اجازه بگیریم حرف زدیم و بعد ازش پرسیدم ماها می تونیم صندلی های استانداردی داشته باشیم آیا ؟

صندلی هامون از این ساده هاست و واقعا نشستن بر اینها برای مدت زیاد می ترکونه آدم را.

گفت با فلانی باید حرف بزنی. یک جوری هم تعجب کرد از اینکه من می خوام کل صندلی های اتاق را عوض کنم که آدم فقط می تونه فکر کنه چقدر حقیر اند بعضی ها! دیگه ده تا صندلی چرخدار واسه یک دانشگاه، زیاده به نظر شما ؟!

اگه این صندلی ها را هم بتونم بماسونم، تیری به چشم این استاد...

ازش نپرسیدم که آیا اطلاع داره که همکارش می خواد با من صحبت کنه یا نه. با اینکه خیلی نگران روابطش با همکارهاشه و خدایی منم نمی خوام ضایعش کنم اما، چیزی نگفتم بهش! ظاهرا اطلاع نداره وگرنه یا همون دیروز ایمیل می زد بهم یا اینکه امروز حرفی میاورد به میان...