سبزی معطر
امشب زمین و زمان را گاز گرفتماااا! حواستون بود! یک روز موندم خونه!!
ده شب شده است. همه بیدارند. آشپزخونه، در اختیار مارکوز است. من تو هال نشسته ام و گزارش می دم براتون.
از آشپزخونه، صدای عذاب آورد خرد کردن میاد! خارت، خارت، خارت! انگار پیاز گذاشته رو تخته و داره برشش می زنه! چه کار چندشی شده این پخت و پز هم. خدایی گاهی حال نمی ده. مدتهاست دنبال نعنا می گردم تو فروشگاهها. می دونم دارند ولی اینکه اسمش چیه اینجا، نمی تونم پیداش کنم. حتی ریحون خشک شده پیدا کردما! کل برگ ریحون را که عین دماغ گلوله کرده اند، خشک کرده و یک ذره اش را تو شیشه کرده اند. ولی، سبزی خشک، باقی سبزیهای معطر ایرانی، خبری نیست...
آرتور، از بیرون غذا گرفت. یک اسپری ضد عفونی کننده خریده، کل غذا را اسپری می زنه قبل اینکه برش داره. در را هم برای پیک باز نمیکنه. می ایسته از پشت در با طرف حرف میزنه. یارو براش می ذاره پشت در، این بر می داره! روانی است بچه!
رناتو، به اون لهجه تخمی و شل پرتغالی، داره با یکی حرف می زنه. یحتمل تلفن است.
نمی دونم.
خاموش کنم و برم باقی را دراز کش، با گوشی گوش کنم.
عزّت مزید.