از سوراخ
فارسی را که با خط خوش مینویسم،
بی اختیار لبخند به لبم میشینه.
کاش جوری بود به پرچمم هم افتخار میکردم!
اینجا، به کررررات، مردم پرچم کشورشون را به نمایش میذارند،
نشانی از عززززت، از پشتگرمی، نمادی از سر بلندی...
فخر!
هواپیما را که زدند، کلاس زبان داشتیم، همه اوکراینی ها پچ پچ کردند و منو نگاه کردند...
انگار اون جاکشی که فرمان قتل را داد، من بوده باشم!
برای اینها فرقی نمیکرد،
من از اونها بودم!
و این ظلم حیوان در حق انسان است! پدیده ای که در کتابها بهش نپرداخته اند!
ظلم یک حیوان وحشی که با زندگی ها و اعتبارها، بازی و سعی و خطا میکند!
کی خوار میشن پس؟!
صدام را که از سوراخ بیرون کشیدند، یاد سگ میفتادم.
ما هم، گلللله ای از سگ داریم تو مملکت!
قرار بود نگهبانمون باشند، هار شدند!
سگهای ناپلئون!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 22:30 توسط آرش
|