صبح که رفتم ورزش یک بطری آب، ازینها که دوچرخه سوارها دارند، کنار سرسره بود.
فکر کنم ده پونزده یورویی قیمتشه.
ظهر، با اینکه پارک پر بود از ریز و درشت،
هنوز بطری همونجا بود!
یادم افتاد یکروز صبح دختری که جلوتر از من بود همه کیف و چمدونهاشو بیرون ساختمان رها کرد و رفت تو،
بعد که من رفتم، دیدم جلو ماشین قهوه ساز ایستاده است.
قطعا، وقتی برگرده، مالک تمام انچه گذاشته بود هست هنوز.
و این نمود ساده ای از چیزی است که حسرتش به دل ماست،
و تقصیر کسی جز خودمون هم نیست.
شاید فلان قتل فلان مبارز را فلان ضحاک داده باشه اما، کسی به همسایه من امر نکرد بره رو پشت بام، آچار ببره، موتور کولر را باز کنه و برداره برای خودش!
اون همسایه، روزی که سیزده بدر میره، قطعا ترس تو دلشه کع یکی اچار بندازه به موتورش!
قطعا پیش خودش احساس ناخوبی داره وقتی به من یادش میفته
قطعا با این کارش، ریده به خیلی از آرامشی که میتونست داشته باشه و، دیگه نداره.