شب شد 

چند دقیقه ای طولانی، رنگین کمانی بود. نه چندان پرررررررررر رنگ، نه چندان کلفت.

راستی چرا همیشه رنگین کمانها یک ضخامت دارند؟! هیچوقت خییییییلی کلفت نمی شن!

پنجره های همسایه ها را که نگاه می کنم، انگار تخم مرغ تو شونه چیده باشند، همه طبقات کمابیش یک آرایش را می شه دید!

مخصوصا تو یکی از اتاقها، در هر سه طبقه از چهار، پشت پنجره، در یک سمت مشخص، یک نفر نشسته با نور لپ تاب رو صورتش!

طبقه دوم یک آقای سیاه است. تقریبا چهارساعت است اونجاست! طبقه سه زن همسایه است. به نظرم داره تند تند یک سوپی می خوره این. 

در طبقه سیاهها، اون دختر سیاه مشق، پای آباژورش نشسته و تو گوشی است!

طبقه چهار، خانومه، تا کمر از پنجره باریک اتاق خواب آویزون شده است!

 

سیب زمینی گذاشتم بپزه. آب پز.

اگه آشپزخونه خالی بود، کوکوی سیب زمینی درست میکنم باهاش. بی سبزیجات معطر. 

اگه پر بود، سیب زمینی داغ آب پز و کره و نمک فلفل، با نون خوشمزه است.

کی باشه راحت بشیم از این غذا خوردن هم!