زیارت اهل قبور!
شماره ام که وصل شد، سعی کردم به بعضی دوستان وصل بشم،
به رویا آدرس وبلاگ دادم. واکسن زده بود و بعد از دو هفته هنوزم گویا سکندری می رفت.
به زن علی پیام دادم که مفصل توضیح دادم چرا گم شدم و عذرخواهی کردم، البته ندیده هنوزم،
به یکی همکارهای اسبق که اونم ندیده
و به امید، از دوستان ایرانی که علی رغم نابینا بودن امید به زندگی اش از خیلی از ماها بیشتر است.
تعجب کردم از وسعت اطلاعاتی که داشت. قشنگ پرتغال را و زبان را می شناخت و درباره اش به درستی قضاوت می کرد. یادم افتاد به زهره خانوم. گم شد اون بزرگوار هم. از روشن دلهای عزیزمون بود. البته با امید خیلی فرق داشت. این فقط کفره می کرد و می نالید. اواخر ولی انگار راهشو پیدا کرده بود. شغلی داشت و مهارتهایی یاد میگرفت و الخ. امیدوارم بهتر شده باشه احوالاتش...
یکی دیگه هم بود که لابد نمی خواد اسمشو ببرم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 13:48 توسط آرش
|