ناهار، رفتیم بیرون.

یک همبرگر دوبل،

با آبجو اسلامی

به قدددری خوشمزه بود که نگو!

برای اولین بار با کارد و چنگال، همبرگر خوردم!

قطور بود. عمرا می شد که بگیری دستت و گاز بزنی. دستمال و کاغذ هم دورش نبود که بشه. یعنی اصلا مال گاز زدن نبود ماجرا. مال کارد و چنگال بود.

خیلی جاتون تهی.

خودمو به کجا ببینما :))

این یک اصطلاح است. تکیه کلام یک آدمی بود تو آبادی و من هربار یادم می افته و به خواهرهام می گم، با ذکر مورد!

والله.

طیّاره سوار بشی،

بری فلان هاب تو فلان خیابان روبه روی فلان مکان معروف، همبرگر بخوری دونه ای مثلا هشت پوند!

پونصد هزار تومن!

ای جان!

ای به کنار!

نعنا بخوری!

یک برگ نحنا بذاری دهنت و از عططططططری که تو حفره دهنت می پیچه، کیییییییف بکنی!

یک برگ جعفری را درک کنی!

معجزه چند پر جعفری را تو سوپ بفهمی!

خدایی، اگه خیلی سختم شد، که شد،

ولی خیلی هم فهمیدم!

شاید یکی از مشکلات بزرگان قوم ما اینه که خاک بر سرها نمی تونند با اونهمه ثروت و قدرت، به جایی سفر کنند!

نمی بینند.

ندیده اند.

لمس نکرده اند...

دختره هنوز بالع نشده بود. سینه اش صاف بود هنوزم منتهی، سوتین دو تکه تنش کرده بود با یک دامن، موزیک  تو گوشش و با اسکیت، تو خیابون ویراژ می داد...

حسّ شکفتن را قشنگ می شد توش مشاهده کرد! 

عین علف کوچک سبزی که آسفالت را می شکافه و سر بر می کنه، قبل از ممه هاش، حسّش فوران کرده بود از سرش!

خدا می دونه اگه اون سوتین را باز می کرد، سینه های اون بزرگتر بود یا من!