آدمها، به نظرم، یا خیلی خودشونو عقل کل و در نهایت سلامت و ادراک می دونند، تا جایی که ممکنه ادعای پیشوا شدن هم بکنند،

یا به خودشون آگاهند، و بیش از هرکسی دیگه می دونند کجاشون ضربه پذیر است و کجاهاشونو نتونسته اند درست کنند و چه بسا که هیچوقت هم نتونند.

من از سری دومم. لااقل تو خیلی موارد می دونم که خیلی خیلی نیاز به کار دارم و چه بسا از بعضی جبهه ها خسته هم شده باشم.

نظرات را خیییلی وقت است که دیگه حذف نکرده ام و می بینید که بدترین چیزها را میان و بهم می گن و تمامش به تخممه ولی، یک گاهی، از یک آدم حسابی هایی، کلامی می شنوم که به کل ویرانم می کنه...

نه که از اونها شاکی باشم. نه. از قضا چون می دونم درست می گن، و چون می  دونم نتونسته ام اون وجه خودمو درست کنم، سنگین میاد به چشمم.

شرح و بسط ماجرا را که خب طبعا نمی گم.. ولی این که می گم، بهم گفت برو روانشناس خودتو نشون بده و من چکار کنم با دردی لاعلاج که از عهده هیچ روانشناسی درمانش بر نمیاد.

یک راه داره. آبروداری و به قول خودم تو پست قبل، یکم لال شدن!

تا مرد سخن نگفته باشد،

عیب و هنرش نهفته باشد!

باید زر نزنم. عجالتا!

می گه، آدمی را زبان فضیحه کند، جوز بی مغز را سبکساری!