زبان
می گفت که روی گفتارتون کار کنید، شما دهنتونو که باز میکنید به دنیا می گید که کی هستید!
سر ناهار، هی گشتم دنبال یک شبکه تلویزیونی. چیزهایی که هست یا اخبار هست یا ماجراهای پلیسی، حالا خانوم مارپل تا فلچر تا پوآرو یا ان سی آی اس یا کلمبو (اینو خیلی دوست دارم من) یا خلاصه باقی حضراتی که طی یکی دو ساعت فیلم یکی دو تا خارجی کشته می شه و ته ماجرا یکی دو تا آدم شرور دستگیر می شه خلاصه. با موفقیت، بی اینکه قپونی طرف را آویزون کنند اونجور که گویا اسلاف آلمان نازی می کرده است و امروز دادگاه یکیشون در جریان است...
بهرحال. یک شبکه کودک پیدا کردم. برنامه، چیزی بود شبیه بفرمایید شام شبکه وابسته و منحرف من و تو، منتهی بین بچه ها. سن و سال حدود هفت سال که موقعی که نیاز به اجاق یا فر دارند داد می زنند:
ددی، ووود یو پلیز هلپ می پوتینگ دیس اینتو اوون؟
آره.
گویا به بچه ها از همون سنین خرد، آشپزی هم یاد می دن. حالا آشپزی که می گم، ییهو شما نرید سراغ ساناز و سلیما ها! نه. یک خمیر درست کرد، یکم سوسیس را خرد کرد. خمیر را ریخت روی سوسیس ها و گذاشت پخت. وقتی در آورد یک نون بود که تو خودش سوسیس پخته شده هم داشت. دیگه یکم بروکلی هم بخار پز کرده بود گذاشت کنارش و یکم سس شبیه کچاپ ریخت رو سرش و همه با کلی به به شروع کردند با کارد و چنگال خوردند و از دستپخت هم تعریف کردند و راجع به اینکه چه طعم هایی توش چشیده اند مسابقه دادند و بعدش از اینکه تربچه اسبی/خانگی (؟) اون مزه خوب را می داده که اینها تا الان نمی دونستند تعجب کردند و خوش و خرم خلاصه، نزدیک نیم ساعت برنامه آموزنده انرژی مثبت پخش شد از تلویزیون.
بحثم به گفتار بود. یکی از نقطه ضعف های من بد حرف زدنم هست. سنگین و گزنده بودنم. خودمم نمی خوام خدایی ها ولی نمی دونم. خدا بیامرزه بابا بزرگ ما یک مزرعه ای داشت، این دو تا قنات داشت. بعد دو تا جوب تقریبا سه چهار قدم با هم فاصله داشت هر کدوم آب یکی از این قناتها را می آورد. یکیشون آب شیرین داشت، یکی شور! گویا اون شوره یک جایی تو مسیر از رو یک توده نمکی ای رد می شد که شور می شد و خب طبعا کسی هم نمی دونست کجاست و چرا. الان هم که سالهاست خشک شده البته به لطف پروردگار. حالا حرفهای من هم همینه. یک جایی که واقعا خودمم نمی دونم کجاست اینها تلخ می شه. حتی می خندم و می گم، تلخند می شه. تمسخر می شه. منفی می شه. خودمم رنجه ام از این منتهی، نمی دونمم کجاشه چون بارها و بارها و بارها برام رخ داده اونقدر که دیگه می دونم این می شه ولی خب، چه کنم، نشده. باید همنشینی بیشتری با این بچه مثبت ها بکنم بلکه اثر کنه. بهرحال. یادم نره، اصلا اومده بودم اینو بگم که من، عالم دهر هم که بشم آخرش باید ارائه کنم برای بقیه و اون موقع که نتونم حرف بزنم یا خوب حرف بزنم، ریده ام به تمام خودم! فلذا من باید بتونم خوب حرف بزنم، کامل و قشنگ و با لغات مناسب سخن برانم و برای این منظور نیت کرده ام آهنگ های خارجکی را پیاده سازی کنم! بشنوم، هرچه می فهمم را بنویسم. وقتی دیگه هیچی هیچی از طریق گوش نمی فهمیدم، متن آهنگ را پیدا کنم، با نوشته هام قیاس کنم، بعد بازم بارها و بارها اون آهنگ را بشنوم، بلکه هجا و آوا را بگیرم، یکم روون بشه مغزم.
موافقید؟
مریم جون، به شما هم توصیه می کنم ها. و به باقی هم! شاید بهترین راه نباشه اما شک ندارم راهی به سمت هدف است و به قول شاعر،
کوشش بیهوده به از خفتگی.