به نظر مسخره شاید بیاد منتهی،

اینهمه بوغ و کرنایی که علم از خودش در کرده، یک جور مسخره ای داره کوچیک به نظرم میاد!

یادتونه با چه شعفی راجع به تبدیل فوریه می نوشتم؟

بعدتر، راجع به کانولوشن؟

الان، هرچی نگاه می کنم می بینم این تبدیل فوریه انگار همون کانولوشن است!!

باور کنید!

ضرب نقطه به نقطه دو تا تابع تو همدیگه و جمع کردن حاصل ضربها و ...

اصلا انگار مسخره همه چیز در اومده است. تماااااااااااام پیشرفت بشر توی علم، بین 1950 تا 2000 رخ داده و بعد، ملت فقط دارند ور می رند. فقط همونی که بوده را هی واکس می زنند، هی از یک سمت دیگه نگاهش می کنند. مسخرگی بیشتر اینه که تو اون پنجاه سال هم همه یک چیزی را کشف کرده اند!! در علوم مختلف، یک واقعیّت برای بشر رو شده...

----------------------

رفتم خرید

قبل از خرید خیابون آکسفورد رود را تا منچستر بیزینس اسکول قدم زدم.

هفته اول دانشگاه است و مملو شده از دانشجو.

الان می تونستم کاربرد نیمکت ها و میزها و سکوهای ظاهرا بی مصرفی را که بارها دیده بودم و پرسیده بودم این چرا اینجاست، به وضوح ببینم.

یک برندی به اسم دومینو، شاید پنجاه نفر را در طول این مسیر به کار گماشته بود که هر کدوم یک کیف خرید به رهگذر تعارف می کرد با ذکر اینکه پیتزای مجانی می خوای؟!

روی کیف، تلفن اون برند ثبت شده بود که عملا کار پیک را 24 ساعت شبانه روز انجام می داد. از یازده قبل از ظهر هم اون پیتزایی به هرکی اون کیفها را دستش داشت، یک مینی پیتزای رایگان می داد! بیخ به بیخ مک دونالد و ساب وی، مردم صف بسته بودند برای پیتزای مجانی! و یک عده حین راه  رفتن، از این نذری تجاری محظوظ بودند!! جالب بود. یک هفته می خواد این کار را بکنه گویا...

تو مسیر جا به جا میز و صندلی و علم و کتل به راه بود، برای دانشجوی تازه وارد و قدیمی. اینکه از کجا می تونه کارتشو بگیره، کجا می تونه واکسن کرونا بزنه، کجا اتوبوس ها می ایستند، چطوری استرسش را کنترل کنه، و ....

کنار یکی از این دکه ها ایستادم و بارکدش را اسکن کردم. بحث کنترل استرس بود. فکر کردم برای دانش جوهاست. یک خانوم جوون اومد و باهام مشغول به صحبت شد. شاید بیست و یکی دو سال. پر انرژی و سلامت، انگلیسی اصل! تهش فهمیدم برای کلیساش داره کار می کنه! تبلیغات! اون کاهش استرس هم گویا توسط کلیسا و آویزون شدن به خدا و ... بوده. اسمش ملیکا بود! گفت یعنی فرشته! خودش شاگرد آمبولانس بود گویا. دانشجوی کار در آمبولانس، نه بعنوان راننده. اون عقب، کنار بیمار. گفت از کمک به مردم لذت می بره! مثبت بودن را باید از اینها آموخت به خدا. هر جمله ای تبادل می شد یک چیز مثبتی توش پیدا می کرد که با نهایت هیجان منعکسش می کرد. مثلا پرسید تا کی اینجایی. گفتم فلان روز پرواز دارم! گفت وااااااااااااای یک روز بعد از تولد من!!

یا بحث شد که کجا می رم. باز گفت وااااااااااااای ما یک هفته بعد از این تاریخ با داداشم و زنش که باردار است می ریم همون کشور، ساحل فلان.  جنوب را می گفت . آفتابی است برای شنا و ...

می گفت 18 ماه تو فرانسه با کلیساشون بوده و فرانسوی را راحت حرف می زنه الان! خجل شدم به واقع! قرار شد رفتم پرتغال به کلیساشون کانکت بشم که یک خواهر یا برادر روحانی کمکم کنه زبان پرتغالی بیاموزم منم، با اختلاط با مردمان!! بعد سرچ کرد، خوشبختانه همه جای دنیا کلیسا داشتند الا در حوالی پرتغال!! ولی خب اینم جالبه بهرحال. می شه برم دم یک کلیسا بگم خواهر جان، من خلاصه کمک می خوام!

خواهر جان روحانی بعد روحشو به کار می اندازه به من کمک کنه، لابد.

بریم دنبال درس. بیخیال.