رفتم آش رشته بپزم،

رشته را که ریختم، یادم اومد سبزی نریخته ام هنوزم!

رشته ها را جمع کردم با کفگیر...

سبزی را که ریختم،

یادم اومد عدس را هم فراموش کرده ام...

عدس هم اضافه کردم

حالا رشته هایی که در آورده ام دارند با هم متّحد می شن! 

آب جوش می کنم و می ریزم رو سر رشته ها، که اتحادشون از هم بپاشه بلکه...

تمام مدت یک چشمم به قابلمه است، یکی به پنجره، ببینم خواهرم سر نرسه!

خجالت می کشه آدم، وگرنه که تمامش خمیر هم بشه من دورش نمی ریزم و می خورم. اما خب، چرا اینجوری شده؟

خرفت شده ام...