یک ساعت است حدودا که لباس پوشیده ام منتظرم بارون کم بشه، برم دانشگاه،
بعد از اون بارونها هست که ما تو فیلمها دیده ایم وقتی ملت تو کشتی هستند و شب است و بدددددددددبختی از آسمون می ریزه و باد است و بارون و زوزه و آب و چراغهایی که اینور اونور تلو تلو می خورند و ملت برای زنده موندن می جنگند ها،
از همونها
بند هم نمیاد!
مهم نیست. ولش کردم. نمی رم دیگه. فقط یکم کم بشه برم نون بخرم.
حوالی دوازده و نیم بود اومدم. رنیتو یک چیزی گذاشته بود تو فر بپزه. الان چهار عصر است و این بشر هنوز تو آشپزخونه داره خرد می کنه و قاطی می کنه و داغ می کنه و من واقعا حاااااااااااالم بهم می خوره دیگه از شنیدن چیزخرد کردن سر تخته آشپزخونه یا این بوهای گهّ روغن سوخته که از غذاهای این بلند می شه!
خودمم مدام دهنم می جنبه ها و این بابا خوبی اش اینه که شده عینهو آینه! زشت زندگی کردنم رو به رخم می کشه!
سطح آشغال را طی این چند ماه فقط من خالی می کردم. اینبار نکردم. الان دیگه در کیسه اش بهم که نمی رسه هیچ، حتی از سرش داره بالا می زنه! و منتظرم ببینم اینهمه عین گاو زندگی می کنند بالاخره یکبار سطل را می برند خالی کنند یا نه!
واقعا این مردها را ول کنی از خوک بدتر می کنند. فقط می خوان بکنند و همونجا که کردند بشاشند و تو شاششون بخوابند و راااااااااحت باشند! این یکی پرتغالیه دیگه از همه ماها بدتر. صبح نزدیک هفت تا بشقاب شسته تو ظرفشویی بود. دیگه نداشتیم تقریبا. این هی می بره می خوره همونجوری تو اتاقش نگه می داره تا ماهها. بالاخره یکبار دلش به رحم میاد میاره می شوره می ذاره رو آبکش، به هفته نکشیده باز تمامش غیب می شه! من حتی اسکاچ ظرفشویی ام راهم سوا کردم. گذاشتم تو یک شیشه مربا! کارم تمام شد با قاشق بشقابم می برم می ذارم تو کمد خودم! بدم میاد از این سبک زندگی کردن تو آشغال!
و خب، چاره ای هم نیست. حتی از دست خدا هم، کاری در جهت بهتر شدنش بر نمیاد! خراب می تونه بکنه ها. بهتر اما؟
مثلا چه کار؟ چه می تونه بکنه ؟ یک خونه از عرش بندازه زمین واسه من؟؟؟!
واقعا هیچکاری نمی تونه بکنه، در جهت بهتری. ولی بدتی، خیلی هم استاس، هم امکاناتشو داره!
بیخیال. کاری نداشته باشیم بهش بهتره